دانیال معین الدین


من قاضی دادگاه عالی لاهور هستم. این را اول از همه باید می گفتم که با توجه به این اتفاقات، موقعیت مرا درک کنید و این که با وجود شغلی که دارم، اعتقادی به عدالت ندارم و دیگر خودم را با این آرزو نابود نمی کنم که «شمشیر عدالت خداوند» باشم آن طور که در دانشکده ی حقوق ما را صدا می کردند؛ وانمود هم نمی کنم که دست های پاکی دارم، بنابراین در مقامی نیستم که به سیستم قضایی با هر چیزی به جز درجه ی تحمل و مدارا نگاه کنم. من براساس فشارهای نسبیِ واردشده و میزان تحمل ام تصمیم می گیرم. چند کلمه ی دیگر درباره ی خودم. زن من به معنای واقعی کلمه سلیطه است. او از ته دل تأکید می کند که من بدون او هنوز یک وکیل بی پرونده بودم و به دنبال موکل در دادگاه ‌ها پرسه می زدم یا در دادگاه عربده می کشیدم و به پای قاضی هایی می افتادم که هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوند، بزرگ ترین آرزویشان فروختن خودشان به بالاترین قیمت است. ماشینی هم که سوار می شوم یکی دیگر از آزمایش های زندگی من است. وقتی سوارش می شوم مثل یک اورانگوتان در قفسِ حمل با کِشتی هستم؛ اما درحال حاضر، با یک حقوقِ رسماً اعلام شده ی چهارده هزار روپیه ای، حتی جسارت فکر کردن به خرید ماشینی بزرگ تر را ندارم. خانه ای انگلیسی ساخت و بزرگ اما قدیمی و رو به ریزش دارم که در آن زندگی می کنم. زن من این خانه را با یک ماه اردو زدن در اتاق نشیمن یکی از نوه عموهایش که معاون دوم وزیر بود، مالِ ما کرد و بزرگ ترین ترس مان این است که یکی از مافوق های من خانه را ببیند و مشتاق آن بشود و تصاحبش کند. پنجره ی اتاق من رو به زمین چمن قهوه‌ای رنگ و کوچکی باز می شود که اصلاً گل ندارد، چون ما نمی خواهیم با استخدام باغبان خودمان را زیادی نمایش بدهیم و بعد مدام به گوش مان برسد که عقده ای های عوضی پشت سرمان صفحه گذاشته اند و هر شب ماجرا داشته باشیم.

در خانه ی من سه خدمتکار هست؛ یک آشپز، یک نظافتچی و یک پیک-باربر. هر سه ی آن­ها حالت خاموش خدمتکارهای خانه ای کوچک و معمولی مثل خانه ی من را دارند: پیشخدمت هایی ریاکار و متکبر، از آن نوعی که با هالوها در امانند، اما با آدم های بدبیار، مظلوم نما هستند و دوست دارند برای آدم هایی مهم تر از من کار کنند. من مطمئنم این آشپز یک چیزیش می شود، بقیه هم این را می گفتند؛ با این که در جایی نزدیک کوهات، زن و بچه هم دارد. اسم باربرمان خادم است، بیست ساله و اهل روستایی در دره های نزدیک اَبِت آباد. او هیچ نوع شخصیتی ندارد. نظافت می کند، از بچه ها مراقبت می کند، ماشین را می شوید، همان چند گیاهی که در حاشیه ی مسیر ورودی خانه کاشته شده را آب می دهد، ناهارم را در یک فلاسک به دفترم می آورد، لباس هایم را مرتب می کند و تمام این کارها را با حالتی ماتم زده انجام می دهد که با حال و هوای خانه هماهنگ است؛ با این خانه که بوی غذا و رطوبت می دهد و زنم با خرت و پرت هایی شیشه ای آن را تزیین کرده که منشأ دائمی صداهای ناهنجار و جنگ و دعوا هستند، چون بچه ها همیشه آن ها را می شکنند. خادم به شیوه ای احمقانه مهربان و ملایم و همیشه در حال کار است، اما با نصف سرعت دیگران. او هیچ عقیده و هیچ بی بند و باری ای ندارد، دست کم تا جایی که من خبر دارم؛ هر چند، در مقام یک قاضی، بیشتر اوقات از رفتار آدم های به ظاهر آرام و ملایم تعجب می کنم. خلاصه، او خدمتکاری ایده آل است.

خادم سالی یک هفته مرخصی و تعطیلی دارد که این زمان را در روستایش در کوهستان می گذراند. یک روز که از دفتر برگشتم، برای پیاده روی به باغ های لارنس رفتم- وزنم زیاد شده- و کمی بعد، روزنامه ام را گرفتم و شروع به خواندن کردم. این پسر برای من چای آورد، دستمال سفره را مرتب کرد و پرسید که می خواهم برایم یک فنجان چای بریزد و به طور کلی داشت جلب توجه می کرد. از اتاق بیرون نمی رفت و بالاخره من از بالای عینک به او نگاه کردم- عادتی که در دادگاه پیدا کرده بودم- و پرسیدم اگر چیزی می خواهد بگوید، شروع کند.

خادم گفت: «آقا، من باید برم خونه.»

«باید» کاملاً مفهوم بود. گفتم: «نکنه فکر می کنی دیگه به کارت توی این خونه احتیاج نداری؟»

«چند ماهه خونه مون نرفتیم، آقا. حال مادرمون خوب نیست.»

«که این طور، یه کمک هزینه برای مریضی سالانه اش. از نظر من اشکالی نداره، برو از خانم بپرس- هرچند، فایده ای نداره.»

با کمال تعجب، زنم قبول کرد، با این که معمولاً برای مرخصی دادن به خدمتکارها باید از چند ماه قبل خبردار می شد. من اصلاً نمی دانم او چطور به این همه اقتدار رسید- گرچه، از نظر من اهمیتی هم ندارد.


دو روز بعد، برادر خادم که از آن آدم های بیخود است و مرتب به لاهور می آید و آشپزخانه را هُفّی بالا می کشد، به من تلفن زد.

پرسیدم: «اما چطور فکر می کنی می تونی تو محل کارم مزاحم من بشی؟»

«ببخشید، آقا. خادم به خاطر کشتن زن من توی زندان ابت آباده. اون متهم شده که رو زنم نفت ریخته و آتیشش زده.»

«آهان، خیله خب.» مکث کردم تا فکر کنم. «این یه داستان قدیمیه. اجاق گازی که منفجر می شه. من چی کار می تونم براش بکنم؟»

«آقا، خادم از وقتی هنوز پشت لبش سبز نشده بود، پیش شما کار می کرد. به پلیس ها فشار آوردن که حسابی کتکش بزنن و کله پاش کنن.»

«فکر کنم اعتراف کنه.»

جواب نداد.

به برادر خادم گفتم با اتوبوس بعدی به لاهور بیاید و گوشی را گذاشتم.

صبح روز بعد که بیدار شدم، از تخم مرغ صبحانه خبری نبود. آشپز تخم مرغ آب پز نکرده بود. به من گفت همیشه خادم تخم مرغ می خریده. نشستم و نان تست با مارمالاد خوردم، چای دوم را ریختم و روزنامه ی پاکستان تایمز را برداشتم و تازگی و دست نخوردگیِ تُردِ کاغذهای آن را حس کردم و عطر جوهر مرطوب و کاغذ تازه چاپ خورده را به مشام کشیدم. از این روزنامه کیف می کنم، چون اصلاً به جز خبری که دولت آن را تأیید کرده باشد، هیچ اطلاعاتی به من نمی دهد. این روزنامه هیچ وقت صبح مرا خراب نمی کند.

اصلاح کردم و دوش گرفتم و حسابی خودم را برق انداختم، همان طور که دوست دارم درباره ی خودم فکر کنم؛ مراتب ارادتم را خدمت زنم اعلام کردم که هر روز صبح در تختخواب دراز می کشد و قورت قورت چای می خورد و برای تمام روزش برنامه ‌ریزی می کند، بعد تا سایبان حیاط که ماشین در خنکای کم نور آن پارک می شود، رفتم. کلیدِ صبح های من نظم و ترتیب است. پس، درست پنج دقیقه زودتر از همیشه از خانه بیرون رفتم تا با برادر خادم صحبت کنم که طبق انتظارم منتظر من ایستاده بود.

این مرد از آن نوع آدم هایی ست که بیشتر اوقات در صحن دادگاه می بینم، از آنها که ظاهرشان با سبیلی براق و لباس هایی بی نهایت پاکیزه و اتوشده مشخص می شود و کیف چرمی کهنه و همیشه قرمز تیره ای را در یک دست می گیرند که از داخل آن برای داغ تر کردن بحث و دعوا، نسخه نسخه سند تولید می کنند؛ سندهایی که فقط درگیری و کشمکش موضوع را بیشتر می کند. حالا که دیگر عضوی از نظام قضایی هستم، یکی از ناپرهیزی های کوچکم این است که به آن­هایی که از من درخواستی دارند، فیس و افاده می دهم. با حالت شل و وِلی با او دست دادم، انگار انتظار داشتم دستم را ببوسد و با حالتی بی اعتنا یک لنگه پا ایستادم.

او شروع به ابراز ارادت و تعظیم و تکریم همیشگی کرد و بعد حال خانم و بچه ها را پرسید و آخر سر جویای سلامتی من شد.

حرف او را قطع کردم: «بله، بله. خب، تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاده. چند دقیقه بیشتر وقت ندارم.» (یک قباحت! آخر دلم می خواست مثل بیشتر وقت ها، صبحم را با خوردن چای و دقت کامل روی خواندن بقیه ی روزنامه ام بگذرانم. منشی خصوصی ام بیشتر کارهایم را انجام می دهد.)

«عالی جناب، تو خونه ای که خانواده ام زندگی می کنن، دزدی شده.»

«از شما چی دزدیدن؟»

«تمام پول های بابامو.»

نمی توانست پول خیلی زیادی باشد. پدر این پسر، آشپز خانواده ی یک ارباب بود، از آن تیپی که من خوب می شناسم- بسیار بانزاکت اما بی پول. خدمتکارهای آن خانه ها مثل کرکس حریص هستند. حالا دزده چقدری به جیب زده بود؟

«حدوداً چقدر بوده؟»

«سی صدهزار روپیه پول نقد و چهار سرویس طلا و جواهر.»

فکر کردم، خدای من! این پیرمرد حتماً پلیس بوده، نه آشپز. حتی اگر ارباب احمق هم باشد، این مبلغ بسیار خوبی است.

«چه خوب! این نتیجه ی خدمت طولانی و صادقانه اس. شکی نیست.»

مرد حرفی نزد، فقط سرش را پایین انداخته و زمین را نگاه می‌کرد.

بعد از این که گذاشتم برای چند دقیقه ی طولانی زجر بکشد، پرسیدم: «بعدش چه اتفاقی افتاد؟»

«بابام پنجاه سال برای همون یه ارباب و خانواده اش کار کرده بود، آقا. پول هاشو جمع کرده بود و با یه مقدارش طلا خرید، بعد همه رو توی یه پیت حلبی تو خونه مون گذاشت، همون خونه ای که توی ده خودمون درست کرده. اون پیت حلبی رو بین هفت تا صندوق و چمدون پر از لباس قایم کرد.»

«یعنی جایی که چشم همه تون یکسره به پیت حلبی بود. اما اون قدر که لازم بود، از نزدیک مواظبش نبودین.»

«بله، آقا. همون طوری که خودتونم می دونین، آقا.» دست هایش را به هم قلاب کرد، با یکی از آن­ها آن کیف چرمی قرمز تیره را گرفته بود. تصمیم گرفتم اجازه بدهم ماجرا را تعریف کند و از رگبار سؤال های مخصوصم دریغ نکردم؛ سؤال هایی که بیشتر اوقات از احمق هایی مثل این می پرسیدم تا آن­ها را بیچاره کنم و به پوچی و بی معنایی برسانم.

«خب، آقا، یک روز صبح از خواب بیدار شدیم، روز سه شنبه بود، یعنی دو روز پیش، اما یه نفر رفته بود سراغ همون چمدون هایی که توی آشپزخونه ی کوچیک مون نگه می داشتیم و پول و جواهرات رو کش رفته بود. پلیس ها اومدن و چند تا سؤال پرسیدن- ما درست همون موقع که فهمیدیم مال رو بردن، بهشون زنگ زدیم. آخرسر، با زن مرحوم من حرف زدن، سؤال هاشون تا دم غروب طول کشید. دِهِ ما جاده ی خوبی نداره، یه راه پیچ در پیچ سربالایی وسط کوه هاست، بعد اونا رفتن و گفتن که فرداش بر می گردن. اون شب، مثل همیشه، رفتیم توی ایوون جلوی خونه که بخوابیم. نصفه شب بیدار شدم، زنم کنار من روی زمین نشسته بود. کنارش شیشه ی خالی نفت بود و یه کبریت هم دستش بود که باهاش خودشو آتیش زد. صحنه ی وحشتناکی بود، اون درست مثل آتیش بازی آتیش گرفت و سوخت. خودکشی کرد. دویدم از همسایه ها کمک بگیرم. جلوی خونه یه سرازیری تنده، زنم اون­جا افتاد، شعله ها اون قدر بلند شده بودن که به درخت ها می رسیدن، بعد بالاخره به پهلو افتاد روی زمین، با حرکت پاهاش روی یه پهلوش روی زمین می چرخید، مثل عقربه های ساعت. وقتی برگشتم اون دیگه اصلاً شبیه یه آدم نبود، یه چیز غلیظ و چسبناک پوشونده بودش، اما هنوز زنده بود. اونو تا جاده بردیم و یه کامیون گرفتیم که ما رو تا بیمارستان ابت آباد ببره. زنم همون موقع نمرد. چند ساعت بعد، بابا و برادرش اومدن و پلیس آوردن. پلیس ادعای دروغ زن منو ثبت کرد که گفت خادم اونو آتیش زده و حالا خادم تو زندانه. خانواده اش به پلیس ها پول دادن تا خادم رو توی زندان کتک بزنن، البته ما هم پول دادیم، برای همین تا حالا کاری نکردن، اما یه کم باهاش بدرفتاری می کنن.»

گفتم: «اوهوم!» و دست هایم را که با انگشت های در هم رفته به هم چسبانده بودم، روی لب هایم گرفتم تا نشان دهم دارم خیلی جدی فکر می کنم. «خب، تو خونه تون چند تا اتاق دارین؟»

«دو تا، یه بالکن هم داریم که تابستون ها اون­جا می خوابیم.»

«چمدون ها قفل بودن؟»

«بله، آقا.»

«و اون شب که دزدی شد، چند نفر توی بالکن خوابیده بودن؟»

«همه مون. من، زنم، برادرم- که درست همون شب از خونه ی شما عالی جناب به مرخصی اومده بود- و زنش و پنج تا بچه.»

«و البته، همین آدم ها شب خودکشی هم بودن.»

«بله، آقا.»

«واقعاً چه اتفاقی افتاد؟»

برادر خادم پیش از شروع صحبت، آه کشید؛ انگار به خاطر حماقت دنیا افسوس می خورد.

«زن من و برادرش که تو دِهِ نزدیک ما زندگی می کنه، پول ها رو دزدیدن. اصلاً فکر نمی کردم زنم بتونه همچین کاری بکنه، آقا. اون خیلی ضعیفه، یعنی ضعیف بود، یعنی مخش پنج کار می کرد. پلیس اونو ترسوند و از بلایی که ممکن بود سرش بیارن، ترسید. ترس و شرمندگی باعث این کارش شد. همه می دونن چه بلایی سر یه زن زندانی میاد.»

«اما شما می خواین من چی کار کنم؟»

«آقا، شما قاضی هستین، اگه به قاضی همکارتون توی ابت آباد یه کلمه بگین، مزیت های واقعی پرونده رو می بینه. خادم نون و نمک شما رو خورده.»

«اما کی هزینه ی همه ی این­ها رو پرداخت می کنه؟ فرقی نمی کنه این قاضی چقدر با من دوست باشه، اگه قراره کاری بکنه، ما باید حسابی سبیل شو چرب کنیم. تازه، بعدش احتیاج به وکیل دارین، هزینه های دادگاه، انعام مشاور‌های قاضی و از همه بیشتر، یه پول خیلی قابل توجه برای پلیس ها.»

«بابام تو اسلام آباد برای خواهرزاده ی ارباب هارونیِ بزرگ کار می کنه. شما حتماً اون­ها رو می شناسین. زنش امریکاییه و از همون اول قول داد هر جوری که بتونه کمک کنه.»

«آهان، بله، من یه چیزهایی درباره ی خانواده ی هارونی شنیده ام. عالیه. برای پسر احمق آدم ثروتمندی کار می کنه که اتفاقاً این پسر شهره ی عام و خاصه. خب، کافیه. همون طور که می دونی، از نظر من این یه موضوع خانوادگیه. به پدرت بگو بیاد پیش من. خودتم برگرد خونه ات. پس فردا درست ساعت ده صبح به من زنگ بزن.»

برگشتم و به سمت ماشین ام رفتم. بدو­بدو دنبالم آمد، دیگر خیلی آرام نبود و وقتی در ماشین را باز می کردم، خودش را به زمین انداخت و دست هایش را روی پای من گذاشت.

او را بلند کردم و گفتم: «می خوام دو تا سؤال ازت بپرسم، اما نمی خوام جواب بدی. یک، توی یه خونه ی دو اتاقه چطوری یه نفر می تونه هفت تا صندوق و چمدون رو به زور باز کنه، بدون این که هیچ کس هیچ صدایی بشنوه؟ فقط یه ضربه ی کوچیک به چمدونی که از حلب ساخته شده، صدای زیادی ایجاد می کنه، چه برسه به شکستن قفلش که صدای رعد در میاره. دو، چرا سعی نکردی آتیش رو خاموش کنی؟ زنت حتماً داشته یه مدت طولانی می سوخته و حتماً از اول که آتیش گرفته، جیغ های خیلی وحشتناکی می کشیده، طوری که تو احتمالاً اصلاً نمی تونستی خواب بوده باشی. قبل از این که اون خودشو به اون وضع فجیع جزغاله کنه، باید اولین جیغ هاش تو رو از خواب بیدار می کرد. چرا به جای کمک به اون، رفتی دنبال همسایه ها؟ درباره ی این­ها فکر کن.»

سر ساعت پنج که از دفترم به خانه رسیدم، زنم مرا به اتاق نشیمن احضار کرد که با خانم مسنی آن­جا نشسته بود؛ این خانم یکی از پروژه های جدیدش بود، داشت تورش را پهن می کرد چون چیزی از او می خواست. از لندکروز بزرگ و پت و پهن مهمان که زیر سایبان پارک شده بود، کاملاً پیدا بود که این بانو باید همسرِ ماهیِ گنده ای باشد. عبارت درست این است: یک اسلحه ی بزرگ. زن من را در جایگاه لیدی مکبثِ مردی فقیر تصور کنید و بعد خودتان تصویر کامل را مجسم خواهید کرد.

مهمان رفت، در حالی که حسابی مورد لطف و مهربانی زنم قرار گرفته بود و او چشم هایش را چرخاند؛ حالا با آرامش و برای من.

«چه خبر از خادم؟ هیچ خبری نیست؟»

تا جایی که می توانستم به طور مختصر و مفید توضیح دادم.

«اما باید چی کار کنیم؟»

«فکر کنم اول از همه باید یه کم از پول های هارونی جون رو پخش و پلا کنیم. یه احمق و پول هاش و باقی ماجرا. بعدش هم کاملاً مشخصه که این خودکشی نبوده. یه نفر این زن مفلوک رو کشته. شهادتِ دَمِ مرگش دست پُلیسه. درست یا غلط، خادم برای این کار می ره بالای دار.»

او بی توجه به حقایق و اطلاعات گفت: «نه، نه. مزخرفه. پیدا کردن خدمتکار خوب غیرممکنه.» یک لحظه فکر کرد و ادامه داد: «تو باید یه کاری بکنی، همین الان سرکار خان رو بفرست اون­جا.»

و به این ترتیب، صبح روز بعد، سرکار خان، مشاور من، با کلاه پوستِ برّه و کیف چرمی، عینک، کت و شلوار و جلیقه، سوار اتوبوس ابت آباد شد که تهویه ی مطبوع داشت و سفری ده ساعته را آغاز کرد. فقط به خاطر زن من این کار را می کرد.

زنم و سرکار خان، دو اسب اصیلی هستند که زندگی حرفه ای مرا باسرعت بسیار در جاده ی غیرقابل اعتماد و خطرناک نظام قضایی پاکستان جلو می برند. هر کدام در قلمرویی متفاوت و البته بی نظیر. پیش از این، با زنم آشنا شده اید. اما سرکار خان سزاوار توصیف مختصر نیست، درباره ی او باید زندگی نامه ای دوجلدی نوشت- اگر اصلاً امکان داشته باشد درباره ی او چیزی به جز رتبه و مقامش پیدا کرد. تا جایی که من خبر دارم، سرکار خان کت و شلوار و جلیقه ی ارزانی می پوشد و عینکی به چشم می زند که شیشه ی آن کمی رنگی است و مدت ها پیش از آن که او از شکم مادرش بیرون بیاید، از مد افتاده بود. وقتی درست سر ساعت پنج از دفتر بیرون می رود، به هیچ سمتی نمی چرخد و سوار تاکسی و اتوبوس نمی شود، فقط ناپدید می شود. هیچ کس حتی نمی داند در کدام منطقه ی شهر زندگی می کند، چه برسد به این که آدرسش را بداند. چیزی به جز شیر نمی نوشد، هر روز سر ناهار یک لیوان شیر که بااحتیاط ریخته می شود؛ و به خاطر سوءهاضمه اش هر روز فقط یک ساندویچ پنیر می خورد، با نان سفید نرم و برشته نشده که خمیرهای آن را درآورده اند و پسربچه ای از یک چایخانه برایش می آورد. حتماً آن­ها پنیر سرکار خان را هم به طور خاصی در ساندویچش می گذارند. پیش از صحبت، با اوهوی آرامی گلویش را صاف می کند، انگار حنجره اش را از جایی در اعماق وجودش که آن را برای محافظت پنهان کرده، بالا می کشد. با این حال، بزرگ ترین ویژگی اش بینی اوست؛ یک شیء گوشتی که بیشتر شبیه لوله است و پر از خون، که همیشه آرزو کرده ام آن را فشار دهم و انتظار دارم سرکار خان مثل اتوبوس بوق بوق کند.

هیچ چیزی در ارتباط با دادگاه های لاهور وجود ندارد که او آن را نیاموخته و جذب نکرده باشد، این ممکن است خطرناک باشد، چون این میزان آگاهی از جزئیات، شاید تنها توسط اُسمُز١ به دست بیاید. هر نکته ای درباره ی زندگی خصوصی قاضی ها و کارمندان تا دون پایه ترین نظافتچی برای او اطلاعات لازمی به حساب می آید. رأی هیئت منصفه به پرونده ها را قبل از این که حتی نوشته شوند می داند، قبل از این که حتی آن­ها به ذهن شان خطور کرده باشد. سرکار خان تمام شهر را به طور هم زمان و همه جانبه می بیند و اگر شیوه و انگیزه و مقصر اصلی هر جرم و جنایتی را آشکار نمی کند فقط به این دلیل است که قدرتمندتر باشد، حتی اگر این طور عمل نکند. تمام آشوب ها، بلواها، ظلم ها و حق کشی های گذشته و شاید آینده، در قلب نفوذناپذیرش محبوس می ماند و وقتی نزدیک غروب، آرام و متین از دادگاه بیرون می زند، به طور نامعقولی مرا یاد پیاده شدن لنین در ایستگاه فنلاند در سال ١٩١٧ می اندازد. او مرد قدرت های پنهان و طراح برنامه های بزرگ است. او باسیلی است که زن من برای حل پرونده ی خادم فرستاد؛ البته، آن طور که او دلش می خواست حل شود. حتی افرادی که از من هم قدرتمندتر هستند، از سرکار خان می ترسند.

شب بعد، وقتی داشتم با ماشین از دروازه ی خانه- یعنی از شیء چوبیِ شل و آویزانی که زمانی به رنگ سبز و شاید در دوران استعمار، تاب بچه های انگلیسی کوچولو بوده- وارد می شدم، پیرمردی را دیدم که با صبر بی پایان روستایی ها و خدمتکارهای سالخورده کنار رواق ایستاده بود؛ انگار تمام روز همان­جا بود. عرقچین سفید کهنه ای روی سرش گذاشته و لباس هایی کثیف و جلیقه ای بافتنی پوشیده بود و کفش هایی با تخت لاستیکی که یک طرف شان ساییده شده و باعث کجی عجیبی در هر پا می شدند. خطوط عمیق چهره اش با هیچ نظم منطقی به وجود نیامده بودند، هیچ نظمی که با سیستم عضلانی بدنش یا با عواطف و هیجاناتی که ممکن است احساسات او از راه آن­ها عبور کرده باشند، همخوانی داشته باشد؛ برعکس، از نقطه های بی شماری کشیده شده بودند. سرش که از حد معمول بزرگ تر بود، با حالت سنگینی روی شانه هایش قرار گرفته بود، مثل قلعه ای شنی در ساحل که آب دریا به آن رسیده و از رویش رد شده باشد.

در ماشین را باز کردم، پیاده شدم و بااحتیاط آن را بستم و به سمت پیرمرد برگشتم. سرش را پایین انداخته بود، از زیر ابروها به من نگاه کرد و به سرعت و با حالت غم انگیزی سلام کرد.

گفتم: «السلام علیکم، پدر جان.»

«سلام، ارباب.»

«شما پدر خادم هستین؟»

«بله، عالی جناب.»

از لهجه و رفتارش متوجه شدم او از نوع خدمتکارهای قدیمی است، از آن نوع که بی چون و چرا ایمان دارند که این حق ارباب است که به او خدمت کنند. حالا دیگر پیدا کردن چنین خدمتکارهایی غیرممکن است، مگر این که زمیندار باشید و از روستای خودتان یک نفر را بیاورید و حتی در آن صورت هم باید یک هالو را انتخاب کنید، یک دهقان برده ی واقعی. منتظر بودم، اما او حرفی نمی زد. من داوطلب شدم: «شما به خاطر پسرتون اومدین؟ دل تون می خواد من پادرمیونی کنم؟»

«شما هر کاری می تونین بکنین، ارباب. من نمی فهمم. اونا پول های منو بردن، ارباب، همه ی پول هامو. من از گرسنگی می میرم، ارباب.»

«کی پول شما رو برده؟»

«خدا می دونه، ارباب.»

«چه اتفاقی افتاد؟»

«عروس ام دیوونه شد. خودشو کشت.»

«من باید چی کار کنم، چطوری می تونم کمک کنم؟»

«خانواده ی اون دختر، آقا؛ اگه اونا قبول کنن، پلیس پسرمو آزاد می کنه.»

«قبول می کنن؟»

«اصلاً ارباب، هزار سال دیگه هم قبول نمی کنن.»

کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. «پس اظهارات اون دختر که گفته خادم اونو کشته چی می شه؟»

«باباش گفته اینو بگه. اونا بهش گفتن بگه، آقا.» شروع به هق هق کرد، چهره ی بلند و سبزه اش مثل اسب درشکه در باران شده بود. شانه هایش تکان می خوردند اما هیچ اشکی از چشمش در نمی آمد و دست هایش را که دو طرف بدنش آویزان بودند، بلند نمی کرد. «وای خدایا، وای خدایا، از گرسنگی می میرم، من می میرم، خدایا منو بکش، دلم می خواد بمیرم.»

دیگر طاقت نیاوردم، او را بغل کردم. یاد بابای پیری افتادم که مرا بزرگ کرده بود، روی پاهایش می نشستم، دست هایش پینه بسته بودند و انگشتری با نگین سرخ ارزان قیمت به انگشتش می کرد، مرا به باغ وحش می برد و گوزن ها را نشان می داد و قلمدوش خود سوار می کرد تا بتوانم آن طرف حصار را ببینم.

«گریه نکن پدرجان، گریه نکن.» دستپاچه شده بودم. «کار پسر شما درست می شه.»

«اون پسر خوبیه، فقط این پسرم خوبه، اون یکی خوب نیست.» چشم هایش را که دیگر پر از اشک بودند، پاک کرد؛ مثل آبی که پاشیده شود.

«یک لحظه صبر کنین. واقعاً ارباب شما مایله این همه پول خرج کنه؟» مجبور بودم این سؤال را بپرسم.

«من پنجاه و هشت سال برای ارباب بزرگ کار کردم، حالا هم دارم برای ارباب کوچیک کار می کنم.»

گفتم: «برین توی خونه. یه چایی چیزی بخورین. من ترتیب کارها رو می دم.»

او راه افتاد و رفت، بدون دست دادن با من، بدون تشکر از من؛ با شانه هایی افتاده، لِخ لِخ کنان و گریان.

اما صبح روز بعد، یک عدد سرکار خان، سرِ وقتِ همیشگی اش وارد دفتر من شد، مثل همیشه که درست پنج دقیقه بعد از من می آمد و با حالتی خشک و رسمی پشت میزش می نشست. (هرچند، ورود او بعد از من، با اختلاف به این کمی، تنها زیاده رویِ اوست.) پرونده هایی را که روی میزش چیده بود، باز نکرد، گرچه به هر سؤالی که ممکن بود درباره ی آن پرونده ها به ذهنم خطور کند، با درستی و دقت تمام پاسخ داد.

من همیشه با بالاترین حد ادب و نزاکت با او رفتار می کنم. «سرکار خان، مطمئنم شما سفر راحتی داشتین؟»

«کاش جاده ها بهتر بودن، آقا.»

«واقعاً؟ وقتی برگشتین، همه چیز تو خونه تون مرتب بود؟»

«هیچ اتفاق غیرمنتظره ای پیش نیامده، آقا.»

«البته.»

به دفتر کارم پناه بردم تا بی حوصله به نظر نیایم. نیم ساعت بعد، او را به اتاقم احضار کردم.

شروع کردم: «سرکار خان، می شه لطف کنین وضعیت اون­جا رو توضیح بدین؟ اسم اون دِه ... چی بود؟»

«پریان، آقا.» دست ها را روی زانوهایش که به هم چسبانده بود گذاشت، گلویش را صاف کرد. او عادت دارد همیشه لب صندلی بنشیند، انگار هر لحظه آماده ی پرش است. «خلاصه می کنم، آقا، اون مرحومه خودکشی نکرده. کشته شده. با این حال، این پسر قاتل نیست، هرچند که اون­جا حضور داشته و هیچ دخالتی نکرده.»

«عالیه، یا شایدم فقط خوبه. اما بعد؟»

«شوهرش اونو کشته. مثل همیشه مشکلات خانوادگی وجود داشته. پیرمرد تهدید کرده بود که پول هاشو بر می داره و تو اسلام آباد دوران بازنشستگی شو می گذرونه. پسر بزرگه، پسر کوچیکه رو خبر می کنه که بره خونه تا بتونن با هم پول ها رو بدزدن و هیچ کدوم احساس نکنن که مجبورن از پدرشون طرفداری کنن. زن و شوهرها همگی تو این دزدی دست داشتن. البته به نظر من، شکی نیست که پسرها گنج رو دزدیدن و اون زن رو کشتن. فقط یک سؤال اساسی باقی مونده: چرا اونو کشتن؟ حالا شیوه ی بی رحمانه ای رو که در مورد این زن به کار بردن، به عنوان موردی جزئی در نظر می گیرم.

به این ترتیب، حقایق خودشونو نشون می دن. پلیس که توسط برادرها خبردار و در صحنه حاضر شده، فقط یک تحقیق فرمالیته از دزدی انجام داده، امکان سوءاستفاده از محل و موقعیت و برداشتنِ بخش عمده ای از مال دزدی رو بررسی کردن و با انرژی خارق العاده ای شروع به کار کردن. وقتی شوهره دیده که زنش داره زیر بار سنگین بازجویی می شکنه، غذای مفصلی آماده می کنه تا پلیس ها رو وسوسه کنه و از اون­ها بخواد تا صبح روز بعد تحقیق شونو ادامه بدن. پلیس ها با اکراه رضایت دادن و فرصت مذاکره ی خصوصی پیدا شد. همون شب، پسرها تصمیم گرفتن اون زن رو بکشن. نه تنها باید ساکتش می کردن، بلکه به یک قربانی نیاز داشتن، به کسی که بتونن دزدی رو گردن اون بندازن و کسی باشه که دیگه نتونه حرف بزنه. اون­ها ترسیده بودن. جنایتکارها احمقن. شوهر این زن مهره ی اصلیه. اون یک روح شیطانی داره، آقا. آدم خیلی بی وجدان و ناپاکیه.»

«بدون شک.» مکث کردم، نمی خواستم سمج به نظر برسم. «نامعقول نیست اگر بپرسم شما چطور این مسئله رو حل کردین و به این سرعت؟»

«حق انتخاب ها و امکانات، آقا. برای هر قفلی کلیدی وجود داره. به آدم تون مسلط بشین و بهش حق انتخاب بدین، آقا. برعکسِ باور مردم، هیچ حرمت و شرفی بین دزدها وجود نداره. برادر بزرگ تر واقعاً منتظر بود خادم جوان از راه برسه و حکم اعدام بگیره و بره بالای دار. مسلماً از این راه، سهم برادر کوچک ترش رو  هم صاحب می شد. اظهارات دم مرگ قربانی بر علیه خادم بود اما توی این لحظه های سخت، فرار از اتهامات قتل و جنایت به طور کمرشکنی پرهزینه ست. به هر حال، من برای اون جناب شرافتمند توضیح دادم که اگر این مرگ تلخ و ناگوار، قتل تشخیص داده بشه، نه شما و نه آقای سهیل هارونیِ دست و دلباز اجازه نمی دین که برادر جوان تر گناهکار شناخته بشه. از این­ها گذشته، پسر کوچیکه، مورد علاقه ی پدره. بدون این که انتظار جواب داشته باشم، از برادر بزرگه پرسیدم، چرا اونی که کمتر مورد علاقه اس فداکاری نکنه؟ توی پاکستان همه چیز می تونه حل و فصل بشه- و مطمئناً ممکنه خانواده ی دختر هم نرم بشن. اون شب پیش من اومد و هم سرِ دردِ دلش و هم درِ کیفِ پر از پولشو برای من باز کرد.»

بعد از کمی مکث برای درک کامل این ماجرا، پرسیدم: «و به این ترتیب، راه حل چیه؟»

«با اجازه ی شما در خصوص تمایل خانواده ی اون مرحومه به حل و فصل پرونده تحقیق کردم. مثل این که خیلی به دخترشون علاقه مند بودن و الان فقط آرزو دارن این جوان رو بالای دار ببینن. اصلاً به این دلیل خادم رو به عنوان عامل اصلی در شهادتِ دمِ مرگِ متوفی انتخاب کردن که اون محبوب ترین فرزند پدرشه. اون­ها خون می خوان، نه طلا و پول.»

«این خیلی بده.»

«خانم بی اندازه دوست دارن که بازم از خدمات این مرد جوان استفاده کنن. من پول همراهم بود. تصادفاً من و معاون رئیس پلیس خیلی خوب با هم آشنا شدیم، درواقع تقریباً انگار توی یک دِه بزرگ شده بودیم؛ البته اون طور که خودش به طرز شاعرانه ای بیان می کرد. اون قبل از هر چیز به من گفته بود که مادر پیرش در حال حاضر درمان های پرهزینه ای داره- ماجرای یک سکته ی قلبی. افرادش دیرتر از موعد گزارش دادن که هیچ ادعا یا شهادت واضح و مشخصی از اون زن نشنیدن، چون زخم های او مرحومه خیلی وسیع و ناجور بوده. همین شهادت هم تنها مدرکه که خادم رو به این قتل مربوط می کنه.

من تصادفاً به آشنای دومی هم برخوردم. دکتر محترمی که اهل ابت آباده، دوست دیگه ای که اون هم به این مسئله علاقه مند بود، هرچند کمتر از اولی احساساتی بود و اتفاقاً اون شب تو بیمارستان بوده و این آقای محترم یک دفعه یادش افتاد به اتاقی که این زن توش بستری بود نگاه کرده و بی چون و چرا شهادت می ده که اون زن در اثر سوختگیِ نود درصد که گونه ها، لب ها، دندان ها، زبان و حتی لثه هاشو سوزونده بوده، به هیچ وجه امکان نداره تونسته باشه حرف بزنه. وانگهی، دکتر شهادت می ده که اون زن، سطح هشیاری بالایی هم نداشته.»

من در ادامه ی حرف های او گفتم: «چه وحشتناک!» و سرکار خان با چشمان خمارش نگاهی به من انداخت، انگار می گفت، آخ! امان از ترحم!

«خب، بعد »

«قاضی افطار مسئولیت پرونده رو به عهده دارن. این قاضی پنج سال بعد از شما از دانشکده فارغ التحصیل شدن. خانم ایشون نوه عموی خانم عرفا و خواهرزاده ی سرتیپ کولوو هستن که به خاطر زمان فوت بانو کامو، مدیون خانم، یعنی همسر محترم شما، هستن- مطمئنم یادتونه، همون اربابِ رقصان و زمردها. درهرصورت، شاید دوست داشته باشین با این قاضی صحبت کنین.»

و البته، این دقیقاً همان کاری بود که انجام دادم.

پانوشت:

1. osmosis، جنب و جوش و حرکتِ شبکه ایِ خود به خود مولکول های یک حلال مانند آب از ناحیه ی پرتراکم به ناحیه ی کم تراکم حل شونده که به طور مثال، در گلبول های سفید خون نیز هنگام جذب میکرب ها اتفاق می افتد.

دانیال معین الدین (Daniyal Mueenuddin) نویسنده، روزنامه نگار، وکیل و تاجر امریکاییِ پاکستانی تبار، در ماه آوریل سال ١٩٦٣ در لس انجلس ایالات متحده به دنیا آمد. پدرش از دولتمردان پاکستان به شمار می رفت که با یک امریکاییِ نروژی تبار ازدواج کرد. دانیال ١٣ ساله بود که پدرومادرش از هم جدا شدند و او همراه مادر و برادرش به امریکا رفت. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، او برای رسیدگی و مراقبت از پدر سالخورده اش به پاکستان بازگشت. معین الدین از این دوران به عنوان «زندگی طاقت فرسا در تنهایی» یاد می کند که تنها دلخوشی او کتابخانه ای می شود که مادر از خود به یادگار گذاشته است و او که صبح ها شعر می سرود و شب ها کتاب می خواند، نویسنده شدنش را مدیون مادرش و کتاب های او می داند. معین الدین در سال ١٩٩٣ برای ادامه ی تحصیل به امریکا می رود و سه سال در دانشکده ی حقوق دانشگاه یِیل درس می خواند و هم زمان، سردبیری مجله ی ­حقوق بین الملل یِیل و سرپرستی کلینیک بین المللی حقوق بشر الارد ک. لوئِنشتاین را به عهده می گیرد. اولین داستان او، «بانوی پاریسی ما» در سال ٢٠٠٦ در مجله ی داستان زویتِروپ و سه داستان دیگرش در گرانتا و نیویورکر منتشر شدند و مجموعه داستان «در اتاق های دیگر، شگفتی های دیگر» در سال ٢٠٠٩ به چاپ رسید.

هشت داستان به هم پیوسته ی این مجموعه که «زنِ سوخته» یکی از آن هاست، جامعه ی رنگارنگی را آشکار می سازند که موقعیت های اجتماعی و توقعات مردم آن بدون توجیه، شناخته و درک می شوند؛ و در این جامعه، سیستم طبقه بندی اجتماعی و فقر برای تأثیرگذاری بر هر انتخابی نشان داده می شود که در لحظه ی بحرانیِ زندگیِ شخصیت­هایش انجام می گیرد؛ در دنیایی که هیچ کس برنده نیست. به نظر منتقدین، داستان های معین الدین حال و هوایی از «دوبلینی ها»ی جیمز جویس و «خاطرات یک شکارچی» ایوان تورگنیف را دارند و نثر او را به چخوف، سلینجر و فیلیپ راث - زمانی که داستان کوتاه می نویسند - نزدیک می دانند.

برخلاف دیگر نویسندگان امریکاییِ آسیایی تبار که تمرکزشان بر مهاجرت و پیامدهای آن در جوامع بسیار متفاوت اروپا و امریکاست، ویژگی داستان های معین الدین کشمکش های طبقاتیِ درونِ جامعه ی پاکستان است. او که به گفته ی خود، درباره ی داستان هایش تحقیق نمی کند و آنچه می نویسد برخاسته از تجربه های شخصی اوست، صدای پاکستان از درون پاکستان به شمار می رود.

معین الدین در سال ٢٠١٠ از آکادمی امریکایی آرتز اند لِتِرز، «جایزه ی بنیاد خانواده ی رزنتال»، در سال ٢٠٠٩ «جایزه ی داستان» و در سال ٢٠١٠ «جایزه ی نویسندگان کشورهای مشترک المنافع» برای بهترین کتاب اول در اروپا و جنوب آسیا را دریافت کرد. همچنین مجموعه داستان او، یکی از چهار فینالیست «جوایز ملی کتاب» سال ٢٠٠٩، یکی از سه فینالیست «جایزه ی پولیتزر» سال ٢٠١٠ و در همین سال، فینالیست «جایزه ی اولین داستان لس­ انجلس تایمز» و «جایزه ی اونداتیه» بود و از سوی نشریات و سایت های معتبر به عنوان بهترین کتاب سال و یکی از ده کتاب برتر انتخاب شد.



در خانه ی من سه خدمتکار هست؛ یک آشپز، یک نظافتچی و یک پیک-باربر. هر سه ی آن­ها حالت خاموش خدمتکارهای خانه ای کوچک و معمولی مثل خانه ی من را دارند: پیشخدمت هایی ریاکار و متکبر، از آن نوعی که با هالوها در امانند، اما با آدم های بدبیار، مظلوم نما هستند و دوست دارند برای آدم هایی مهم تر از من کار کنند. من مطمئنم این آشپز یک چیزیش می شود، بقیه هم این را می گفتند؛ با این که در جایی نزدیک کوهات، زن و بچه هم دارد. اسم  باربرمان خادم است، بیست ساله و اهل روستایی در دره های نزدیک اَبِت آباد. او هیچ نوع شخصیتی ندارد. نظافت می کند، از بچه ها مراقبت می کند، ماشین را می شوید، همان چند گیاهی که در حاشیه ی مسیر ورودی خانه کاشته شده را آب می دهد، ناهارم را در یک فلاسک به دفترم می آورد، لباس هایم را مرتب می کند و تمام این کارها را با حالتی ماتم زده انجام می دهد که با حال و هوای خانه هماهنگ است؛ با این خانه که بوی غذا و رطوبت می دهد و زنم با خرت و پرت هایی شیشه ای آن را تزیین کرده که منشأ دائمی صداهای ناهنجار و جنگ و دعوا هستند، چون بچه ها همیشه آن ها را می شکنند. خادم به شیوه ای احمقانه مهربان و ملایم و همیشه در حال کار است، اما با نصف سرعت دیگران. او هیچ عقیده و هیچ بی بند و باری ای ندارد، دست کم تا جایی که من خبر دارم؛ هر چند، در مقام یک قاضی، بیشتر اوقات از رفتار آدم های به ظاهر آرام و ملایم تعجب می کنم. خلاصه، او خدمتکاری ایده آل است.

خادم سالی یک هفته مرخصی و تعطیلی دارد که این زمان را در روستایش در کوهستان می گذراند. یک روز که از دفتر برگشتم، برای پیاده روی به باغ های لارنس رفتم- وزنم زیاد شده- و کمی بعد، روزنامه ام را گرفتم و شروع به خواندن کردم. این پسر برای من چای آورد، دستمال سفره را مرتب کرد و پرسید که می خواهم برایم یک فنجان چای بریزد و به طور کلی داشت جلب توجه می کرد. از اتاق بیرون نمی رفت و بالاخره من از بالای عینک به او نگاه کردم- عادتی که در دادگاه پیدا کرده بودم- و پرسیدم اگر چیزی می خواهد بگوید، شروع کند.

خادم گفت: «آقا، من باید برم خونه.»

«باید» کاملاً مفهوم بود. گفتم: «نکنه فکر می کنی دیگه به کارت توی این خونه احتیاج نداری؟»

«چند ماهه خونه مون نرفتیم، آقا. حال مادرمون خوب نیست.»

«که این طور، یه کمک هزینه برای مریضی سالانه اش. از نظر من اشکالی نداره، برو از خانم بپرس-

هرچند، فایده ای نداره.»

با کمال تعجب، زنم قبول کرد، با این که معمولاً برای مرخصی دادن به خدمتکارها باید از چند ماه قبل خبردار می شد. من اصلاً نمی دانم او چطور به این همه اقتدار رسید- گرچه، از نظر من اهمیتی هم ندارد.

دو روز بعد، برادر خادم که از آن آدم های بیخود است و مرتب به لاهور می آید و آشپزخانه را هُفّی بالا می کشد، به من تلفن زد.

پرسیدم: «اما چطور فکر می کنی می تونی تو محل کارم مزاحم من بشی؟»

«ببخشید، آقا. خادم به خاطر کشتن زن من توی زندان ابت آباده. اون متهم شده که رو زنم نفت ریخته و آتیشش زده.»

«آهان، خیله خب.» مکث کردم تا فکر کنم. «این یه داستان قدیمیه. اجاق گازی که منفجر می شه. من چی کار می تونم براش بکنم؟»

«آقا، خادم از وقتی هنوز پشت لبش سبز نشده بود، پیش شما کار می کرد. به پلیس ها فشار آوردن که حسابی کتکش بزنن و کله پاش کنن.»

«فکر کنم اعتراف کنه.»

جواب نداد.

به برادر خادم گفتم با اتوبوس بعدی به لاهور بیاید و گوشی را گذاشتم.

صبح روز بعد که بیدار شدم، از تخم مرغ صبحانه خبری نبود. آشپز تخم مرغ آب پز نکرده بود. به من گفت همیشه خادم تخم مرغ می خریده. نشستم و نان تست با مارمالاد خوردم، چای دوم را ریختم و روزنامه ی پاکستان تایمز را برداشتم و تازگی و دست نخوردگیِ تُردِ کاغذهای آن را حس کردم و عطر جوهر مرطوب و کاغذ تازه چاپ خورده را به مشام کشیدم. از این روزنامه کیف می کنم، چون اصلاً به جز خبری که دولت آن را تأیید کرده باشد، هیچ اطلاعاتی به من نمی دهد. این روزنامه هیچ وقت صبح مرا خراب نمی کند.

اصلاح کردم و دوش گرفتم و حسابی خودم را برق انداختم، همان طور که دوست دارم درباره ی خودم فکر کنم؛ مراتب ارادتم را خدمت زنم اعلام کردم که هر روز صبح در تختخواب دراز می کشد و قورت قورت چای می خورد و برای تمام روزش برنامه ‌ریزی می کند، بعد تا سایبان حیاط که ماشین در خنکای کم نور آن پارک می شود، رفتم. کلیدِ صبح های من نظم و ترتیب است. پس، درست پنج دقیقه زودتر از همیشه از خانه بیرون رفتم تا با برادر خادم صحبت کنم که طبق انتظارم منتظر من ایستاده بود.

این مرد از آن نوع آدم هایی ست که بیشتر اوقات در صحن دادگاه می بینم، از آنها که ظاهرشان با سبیلی براق و لباس هایی بی نهایت پاکیزه و اتوشده مشخص می شود و کیف چرمی کهنه و همیشه قرمز تیره ای را در یک دست می گیرند که از داخل آن برای داغ تر کردن بحث و دعوا، نسخه نسخه سند تولید می کنند؛ سندهایی که فقط درگیری و کشمکش موضوع را بیشتر می کند. حالا که دیگر عضوی از نظام قضایی هستم، یکی از ناپرهیزی های کوچکم این است که به آن­هایی که از من درخواستی دارند، فیس و افاده می دهم. با حالت شل و وِلی با او دست دادم، انگار انتظار داشتم دستم را ببوسد و با حالتی بی اعتنا یک لنگه پا ایستادم.

او شروع به ابراز ارادت و تعظیم و تکریم همیشگی کرد و بعد حال خانم و بچه ها را پرسید و آخر سر جویای سلامتی من شد.

حرف او را قطع کردم: «بله، بله. خب، تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاده. چند دقیقه بیشتر وقت ندارم.» (یک قباحت! آخر دلم می خواست مثل بیشتر وقت ها، صبحم را با خوردن چای و دقت کامل روی خواندن بقیه ی روزنامه ام بگذرانم. منشی خصوصی ام بیشتر کارهایم را انجام می دهد.)

«عالی جناب، تو خونه ای که خانواده ام زندگی می کنن، دزدی شده.»

«از شما چی دزدیدن؟»

«تمام پول های بابامو.»

نمی توانست پول خیلی زیادی باشد. پدر این پسر، آشپز خانواده ی یک ارباب بود، از آن تیپی که من خوب می شناسم- بسیار بانزاکت اما بی پول. خدمتکارهای آن خانه ها مثل کرکس حریص هستند. حالا دزده چقدری به جیب زده بود؟

«حدوداً چقدر بوده؟»

«سی صدهزار روپیه پول نقد و چهار سرویس طلا و جواهر.»

فکر کردم، خدای من! این پیرمرد حتماً پلیس بوده، نه آشپز. حتی اگر ارباب احمق هم باشد، این مبلغ بسیار خوبی است.

«چه خوب! این نتیجه ی خدمت طولانی و صادقانه اس. شکی نیست.»

مرد حرفی نزد، فقط سرش را پایین انداخته و زمین را نگاه می‌کرد.

بعد از این که گذاشتم برای چند دقیقه ی طولانی زجر بکشد، پرسیدم: «بعدش چه اتفاقی افتاد؟»

«بابام پنجاه سال برای همون یه ارباب و خانواده اش کار کرده بود، آقا. پول هاشو جمع کرده بود و با یه مقدارش طلا خرید، بعد همه رو توی یه پیت حلبی تو خونه مون گذاشت، همون خونه ای که توی ده خودمون درست کرده. اون پیت حلبی رو بین هفت تا صندوق و چمدون پر از لباس قایم کرد.»

«یعنی جایی که چشم همه تون یکسره به پیت حلبی بود. اما اون قدر که لازم بود، از نزدیک مواظبش نبودین.»

«بله، آقا. همون طوری که خودتونم می دونین، آقا.» دست هایش را به هم قلاب کرد، با یکی از آن­ها آن کیف چرمی قرمز تیره را گرفته بود. تصمیم گرفتم اجازه بدهم ماجرا را تعریف کند و از رگبار سؤال های مخصوصم دریغ نکردم؛ سؤال هایی که بیشتر اوقات از احمق هایی مثل این می پرسیدم تا آن­ها را بیچاره کنم و به پوچی و بی معنایی برسانم.

«خب، آقا، یک روز صبح از خواب بیدار شدیم، روز سه شنبه بود، یعنی دو روز پیش، اما یه نفر رفته بود سراغ همون چمدون هایی که توی آشپزخونه ی کوچیک مون نگه می داشتیم و پول و جواهرات رو کش رفته بود. پلیس ها اومدن و چند تا سؤال پرسیدن- ما درست همون موقع که فهمیدیم مال رو بردن، بهشون زنگ زدیم. آخرسر، با زن مرحوم من حرف زدن، سؤال هاشون تا دم غروب طول کشید. دِهِ ما جاده ی خوبی نداره، یه راه پیچ در پیچ سربالایی وسط کوه هاست، بعد اونا رفتن و گفتن که فرداش بر می گردن. اون شب، مثل همیشه، رفتیم توی ایوون جلوی خونه که بخوابیم. نصفه شب بیدار شدم، زنم کنار من روی زمین نشسته بود. کنارش شیشه ی خالی نفت بود و یه کبریت هم دستش بود که باهاش خودشو آتیش زد. صحنه ی وحشتناکی بود، اون درست مثل آتیش بازی آتیش گرفت و سوخت. خودکشی کرد. دویدم از همسایه ها کمک بگیرم. جلوی خونه یه سرازیری تنده، زنم اون­جا افتاد، شعله ها اون قدر بلند شده بودن که به درخت ها می رسیدن، بعد بالاخره به پهلو افتاد روی زمین، با حرکت پاهاش روی یه پهلوش روی زمین می چرخید، مثل عقربه های ساعت. وقتی برگشتم اون دیگه اصلاً شبیه یه آدم نبود، یه چیز غلیظ و چسبناک پوشونده بودش، اما هنوز زنده بود. اونو تا جاده بردیم و یه کامیون گرفتیم که ما رو تا بیمارستان ابت آباد ببره. زنم همون موقع نمرد. چند ساعت بعد، بابا و برادرش اومدن و پلیس آوردن. پلیس ادعای دروغ زن منو ثبت کرد که گفت خادم اونو آتیش زده و حالا خادم تو زندانه. خانواده اش به پلیس ها پول دادن تا خادم رو توی زندان کتک بزنن، البته ما هم پول دادیم، برای همین تا حالا کاری نکردن، اما یه کم باهاش بدرفتاری می کنن.»

گفتم: «اوهوم!» و دست هایم را که با انگشت های در هم رفته به هم چسبانده بودم، روی لب هایم گرفتم  تا نشان دهم دارم خیلی جدی فکر می کنم. «خب، تو خونه تون چند تا اتاق دارین؟»

«دو تا، یه بالکن هم داریم که تابستون ها اون­جا می خوابیم.»

«چمدون ها قفل بودن؟»

«بله، آقا.»

«و اون شب که دزدی شد، چند نفر توی بالکن خوابیده بودن؟»

«همه مون. من، زنم، برادرم- که درست همون شب از خونه ی شما عالی جناب به مرخصی اومده بود- و زنش و پنج تا بچه.»

«و البته، همین آدم ها شب خودکشی هم بودن.»

«بله، آقا.»

«واقعاً چه اتفاقی افتاد؟»

برادر خادم پیش از شروع صحبت، آه کشید؛ انگار به خاطر حماقت دنیا افسوس می خورد.

«زن من و برادرش که تو دِهِ نزدیک ما زندگی می کنه، پول ها رو دزدیدن. اصلاً فکر نمی کردم زنم بتونه همچین کاری بکنه، آقا. اون خیلی ضعیفه، یعنی ضعیف بود، یعنی مخش پنج کار می کرد. پلیس اونو ترسوند و از بلایی که ممکن بود سرش بیارن، ترسید. ترس و شرمندگی باعث این کارش شد. همه می دونن چه بلایی سر یه زن زندانی میاد.»

«اما شما می خواین من چی کار کنم؟»

«آقا، شما قاضی هستین، اگه به قاضی همکارتون توی ابت آباد یه کلمه بگین، مزیت های واقعی پرونده رو می بینه. خادم نون و نمک شما رو خورده.»

«اما کی هزینه ی همه ی این­ها رو پرداخت می کنه؟ فرقی نمی کنه این قاضی چقدر با من دوست باشه، اگه قراره کاری بکنه، ما باید حسابی سبیل شو چرب کنیم. تازه، بعدش احتیاج به وکیل دارین، هزینه های دادگاه، انعام مشاور‌های قاضی و از همه بیشتر، یه پول خیلی قابل توجه برای پلیس ها.»

«بابام تو اسلام آباد برای خواهرزاده ی ارباب هارونیِ بزرگ کار می کنه. شما حتماً اون­ها رو می شناسین. زنش امریکاییه و از همون اول قول داد هر جوری که بتونه کمک کنه.»

«آهان، بله، من یه چیزهایی درباره ی خانواده ی هارونی شنیده ام. عالیه. برای پسر احمق آدم ثروتمندی کار می کنه که اتفاقاً این پسر شهره ی عام و خاصه. خب، کافیه. همون طور که می دونی، از نظر من این یه موضوع خانوادگیه. به پدرت بگو بیاد پیش من. خودتم برگرد خونه ات. پس فردا درست ساعت ده صبح به من زنگ بزن.»

برگشتم و به سمت ماشین ام رفتم. بدو­بدو دنبالم آمد، دیگر خیلی آرام نبود و وقتی در ماشین را باز می کردم، خودش را به زمین انداخت و دست هایش را روی پای من گذاشت.

او را بلند کردم و گفتم: «می خوام دو تا سؤال ازت بپرسم، اما نمی خوام جواب بدی. یک، توی یه خونه ی دو اتاقه چطوری یه نفر می تونه هفت تا صندوق و چمدون رو به زور باز کنه، بدون این که هیچ کس هیچ صدایی بشنوه؟ فقط یه ضربه ی کوچیک به چمدونی که از حلب ساخته شده، صدای زیادی ایجاد می کنه، چه برسه به شکستن قفلش که صدای رعد در میاره. دو، چرا سعی نکردی آتیش رو خاموش کنی؟ زنت حتماً داشته یه مدت طولانی می سوخته و حتماً از اول که آتیش گرفته، جیغ های خیلی وحشتناکی می کشیده، طوری که تو احتمالاً اصلاً نمی تونستی خواب بوده باشی. قبل از این که اون خودشو به اون وضع فجیع جزغاله کنه، باید اولین جیغ هاش تو رو از خواب بیدار می کرد. چرا به جای کمک به اون، رفتی دنبال همسایه ها؟ درباره ی این­ها فکر کن.»

سر ساعت پنج که از دفترم به خانه رسیدم، زنم مرا به اتاق نشیمن احضار کرد که با خانم مسنی آن­جا نشسته بود؛ این خانم یکی از پروژه های جدیدش بود، داشت تورش را پهن می کرد چون چیزی از او می خواست. از لندکروز بزرگ و پت و پهن مهمان که زیر سایبان پارک شده بود، کاملاً پیدا بود که این بانو باید همسرِ ماهیِ گنده ای باشد. عبارت درست این است: یک اسلحه ی بزرگ. زن من را در جایگاه لیدی مکبثِ مردی فقیر تصور کنید و بعد خودتان تصویر کامل را مجسم خواهید کرد.

مهمان رفت، در حالی که حسابی مورد لطف و مهربانی زنم قرار گرفته بود و او چشم هایش را چرخاند؛ حالا با آرامش و برای من.

«چه خبر از خادم؟ هیچ خبری نیست؟»

تا جایی که می توانستم به طور مختصر و مفید توضیح دادم.

«اما باید چی کار کنیم؟»

«فکر کنم اول از همه باید یه کم از پول های هارونی جون رو پخش و پلا کنیم. یه احمق و پول هاش و باقی ماجرا. بعدش هم کاملاً مشخصه که این خودکشی نبوده. یه نفر این زن مفلوک رو کشته. شهادتِ دَمِ مرگش دست پُلیسه. درست یا غلط، خادم برای این کار می ره بالای دار.»

او بی توجه به حقایق و اطلاعات گفت: «نه، نه. مزخرفه. پیدا کردن خدمتکار خوب غیرممکنه.» یک لحظه فکر کرد و ادامه داد: «تو باید یه کاری بکنی، همین الان سرکار خان رو بفرست اون­جا.»

و به این ترتیب، صبح روز بعد، سرکار خان، مشاور من، با کلاه پوستِ برّه و کیف چرمی، عینک، کت و شلوار و جلیقه، سوار اتوبوس ابت آباد شد که تهویه ی مطبوع داشت و سفری ده ساعته را آغاز کرد. فقط به خاطر زن من این کار را می کرد.

زنم و سرکار خان، دو اسب اصیلی هستند که زندگی حرفه ای مرا باسرعت بسیار در جاده ی غیرقابل اعتماد و خطرناک نظام قضایی پاکستان جلو می برند. هر کدام در قلمرویی متفاوت و البته بی نظیر. پیش از این، با زنم آشنا شده اید. اما سرکار خان سزاوار توصیف مختصر نیست، درباره ی او باید زندگی نامه ای دوجلدی نوشت- اگر اصلاً امکان داشته باشد درباره ی او چیزی به جز رتبه و مقامش پیدا کرد. تا جایی که من خبر دارم، سرکار خان کت و شلوار و جلیقه ی ارزانی می پوشد و عینکی به چشم می زند که شیشه ی آن کمی رنگی است و مدت ها پیش از آن که او از شکم مادرش بیرون بیاید، از مد افتاده بود. وقتی درست سر ساعت پنج از دفتر بیرون می رود، به هیچ سمتی نمی چرخد و سوار تاکسی و اتوبوس نمی شود، فقط ناپدید می شود. هیچ کس حتی نمی داند در کدام منطقه ی شهر زندگی می کند، چه برسد به این که آدرسش را بداند. چیزی به جز شیر نمی نوشد، هر روز سر ناهار یک لیوان شیر که بااحتیاط ریخته می شود؛ و به خاطر سوءهاضمه اش هر روز فقط یک ساندویچ پنیر می خورد، با نان سفید نرم و برشته نشده که خمیرهای آن را درآورده اند و پسربچه ای از یک چایخانه برایش می آورد. حتماً آن­ها پنیر سرکار خان را هم به طور خاصی در ساندویچش می گذارند. پیش از صحبت، با اوهوی آرامی گلویش را صاف می کند، انگار حنجره اش را از جایی در اعماق وجودش که آن را برای محافظت پنهان کرده، بالا می کشد. با این حال، بزرگ ترین ویژگی اش بینی اوست؛ یک شیء گوشتی که بیشتر شبیه لوله است و پر از خون، که همیشه آرزو کرده ام آن را فشار دهم و انتظار دارم سرکار خان مثل اتوبوس بوق بوق کند.

هیچ چیزی در ارتباط با دادگاه های لاهور وجود ندارد که او آن را نیاموخته و جذب نکرده باشد، این ممکن است خطرناک باشد، چون این میزان آگاهی از جزئیات، شاید تنها توسط اُسمُز١ به دست بیاید. هر نکته ای درباره ی زندگی خصوصی قاضی ها و کارمندان تا دون پایه ترین نظافتچی برای او اطلاعات لازمی به حساب می آید. رأی هیئت منصفه به پرونده ها را قبل از این که حتی نوشته شوند می داند، قبل از این که حتی آن­ها به ذهن شان خطور کرده باشد. سرکار خان تمام شهر را به طور هم زمان و همه جانبه می بیند و اگر شیوه و انگیزه و مقصر اصلی هر جرم و جنایتی را آشکار نمی کند فقط به این دلیل است که قدرتمندتر باشد، حتی اگر این طور عمل نکند. تمام آشوب ها، بلواها، ظلم ها و حق کشی های گذشته و شاید آینده، در قلب نفوذناپذیرش محبوس می ماند و وقتی نزدیک غروب، آرام و متین از دادگاه بیرون می زند، به طور نامعقولی مرا یاد پیاده شدن لنین در ایستگاه فنلاند در سال ١٩١٧ می اندازد. او مرد قدرت های پنهان و طراح برنامه های بزرگ است. او باسیلی است که زن من برای حل پرونده ی خادم فرستاد؛ البته، آن طور که او دلش می خواست حل شود. حتی افرادی که از من هم قدرتمندتر هستند، از سرکار خان می ترسند.

شب بعد، وقتی داشتم با ماشین از دروازه ی خانه- یعنی از شیء چوبیِ شل و آویزانی که زمانی به رنگ سبز و شاید در دوران استعمار، تاب بچه های انگلیسی کوچولو بوده- وارد می شدم، پیرمردی را دیدم که با صبر بی پایان روستایی ها و خدمتکارهای سالخورده کنار رواق ایستاده بود؛ انگار تمام روز همان­جا بود. عرقچین سفید کهنه ای روی سرش گذاشته و لباس هایی کثیف و جلیقه ای بافتنی پوشیده بود و کفش هایی با تخت لاستیکی که یک طرف شان ساییده شده و باعث کجی عجیبی در هر پا می شدند. خطوط عمیق چهره اش با هیچ نظم منطقی به وجود نیامده بودند، هیچ نظمی که با سیستم عضلانی بدنش یا با عواطف و هیجاناتی که ممکن است احساسات او از راه آن­ها عبور کرده باشند، همخوانی داشته باشد؛ برعکس، از نقطه های بی شماری کشیده شده بودند. سرش که از حد معمول بزرگ تر بود، با حالت سنگینی روی شانه هایش قرار گرفته بود، مثل قلعه ای شنی در ساحل که آب دریا به آن رسیده و از رویش رد شده باشد.

در ماشین را باز کردم، پیاده شدم و بااحتیاط آن را بستم و به سمت پیرمرد برگشتم. سرش را پایین انداخته بود، از زیر ابروها به من نگاه کرد و به سرعت و با حالت غم انگیزی سلام کرد.

گفتم: «السلام علیکم، پدر جان.»

«سلام، ارباب.»

«شما پدر خادم هستین؟»

«بله، عالی جناب.»

از لهجه و رفتارش متوجه شدم او از نوع خدمتکارهای قدیمی است، از آن نوع که بی چون و چرا ایمان دارند که این حق ارباب است که به او خدمت کنند. حالا دیگر پیدا کردن چنین خدمتکارهایی غیرممکن است، مگر این که زمیندار باشید و از روستای خودتان یک نفر را بیاورید و حتی در آن صورت هم باید یک هالو را انتخاب کنید، یک دهقان برده ی واقعی. منتظر بودم، اما او حرفی نمی زد. من داوطلب شدم: «شما به خاطر پسرتون اومدین؟ دل تون می خواد من پادرمیونی کنم؟»

«شما هر کاری می تونین بکنین، ارباب. من نمی فهمم. اونا پول های منو بردن، ارباب، همه ی پول هامو. من از گرسنگی می میرم، ارباب.»

«کی پول شما رو برده؟»

«خدا می دونه، ارباب.»

«چه اتفاقی افتاد؟»

«عروس ام دیوونه شد. خودشو کشت.»

«من باید چی کار کنم، چطوری می تونم کمک کنم؟»

«خانواده ی اون دختر، آقا؛ اگه اونا قبول کنن، پلیس پسرمو آزاد می کنه.»

«قبول می کنن؟»

«اصلاً ارباب، هزار سال دیگه هم قبول نمی کنن.»

کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. «پس اظهارات اون دختر که گفته خادم اونو کشته چی می شه؟»

«باباش گفته اینو بگه. اونا بهش گفتن بگه، آقا.» شروع به هق هق کرد، چهره ی بلند و سبزه اش مثل اسب درشکه در باران شده بود. شانه هایش تکان می خوردند اما هیچ اشکی از چشمش در نمی آمد و دست هایش را که دو طرف بدنش آویزان بودند، بلند نمی کرد. «وای خدایا، وای خدایا، از گرسنگی می میرم، من می میرم، خدایا منو بکش، دلم می خواد بمیرم.»

دیگر طاقت نیاوردم، او را بغل کردم. یاد بابای پیری افتادم که مرا بزرگ کرده بود، روی پاهایش می نشستم، دست هایش پینه بسته بودند و انگشتری با نگین سرخ ارزان قیمت به انگشتش می کرد، مرا به باغ وحش می برد و گوزن ها را نشان می داد و قلمدوش خود سوار می کرد تا بتوانم آن طرف حصار را ببینم.

«گریه نکن پدرجان، گریه نکن.» دستپاچه شده بودم. «کار پسر شما درست می شه.»

«اون پسر خوبیه، فقط این پسرم خوبه، اون یکی خوب نیست.» چشم هایش را که دیگر پر از اشک بودند، پاک کرد؛ مثل آبی که پاشیده شود.

«یک لحظه صبر کنین. واقعاً ارباب شما مایله این همه پول خرج کنه؟» مجبور بودم این سؤال را بپرسم.

«من پنجاه و هشت سال برای ارباب بزرگ کار کردم، حالا هم دارم برای ارباب کوچیک کار می کنم.»

گفتم: «برین توی خونه. یه چایی چیزی بخورین. من ترتیب کارها رو می دم.»

او راه افتاد و رفت، بدون دست دادن با من، بدون تشکر از من؛ با شانه هایی افتاده، لِخ لِخ کنان و گریان.

اما صبح روز بعد، یک عدد سرکار خان، سرِ وقتِ همیشگی اش وارد دفتر من شد، مثل همیشه که درست پنج دقیقه بعد از من می آمد و با حالتی خشک و رسمی پشت میزش می نشست. (هرچند، ورود او بعد از من، با اختلاف به این کمی، تنها زیاده رویِ اوست.) پرونده هایی را که روی میزش چیده بود، باز نکرد، گرچه به هر سؤالی که ممکن بود درباره ی آن پرونده ها به ذهنم خطور کند، با درستی و دقت تمام پاسخ داد.

من همیشه با بالاترین حد ادب و نزاکت با او رفتار می کنم. «سرکار خان، مطمئنم شما سفر راحتی داشتین؟»

«کاش جاده ها بهتر بودن، آقا.»

«واقعاً؟ وقتی برگشتین، همه چیز تو خونه تون مرتب بود؟»

«هیچ اتفاق غیرمنتظره ای پیش نیامده، آقا.»

«البته.»

به دفتر کارم پناه بردم تا بی حوصله به نظر نیایم. نیم ساعت بعد، او را به اتاقم احضار کردم.

شروع کردم: «سرکار خان، می شه لطف کنین وضعیت اون­جا رو توضیح بدین؟ اسم اون دِه ... چی بود؟»

«پریان، آقا.» دست ها را روی زانوهایش که به هم چسبانده بود گذاشت، گلویش را صاف کرد. او عادت دارد همیشه لب صندلی بنشیند، انگار هر لحظه آماده ی پرش است. «خلاصه می کنم، آقا، اون مرحومه خودکشی نکرده. کشته شده. با این حال، این پسر قاتل نیست، هرچند که اون­جا حضور داشته و هیچ دخالتی نکرده.»

«عالیه، یا شایدم فقط خوبه. اما بعد؟»

«شوهرش اونو کشته. مثل همیشه مشکلات خانوادگی وجود داشته. پیرمرد تهدید کرده بود که پول هاشو بر می داره و تو اسلام آباد دوران بازنشستگی شو می گذرونه. پسر بزرگه، پسر کوچیکه رو خبر می کنه که بره خونه تا بتونن با هم پول ها رو بدزدن و هیچ کدوم احساس نکنن که مجبورن از پدرشون طرفداری کنن. زن و شوهرها همگی تو این دزدی دست داشتن. البته به نظر من، شکی نیست که پسرها گنج رو دزدیدن و اون زن رو کشتن. فقط یک سؤال اساسی باقی مونده: چرا اونو کشتن؟ حالا شیوه ی بی رحمانه ای رو که در مورد این زن به کار بردن، به عنوان موردی جزئی در نظر می گیرم.

به این ترتیب، حقایق خودشونو نشون می دن. پلیس که توسط برادرها خبردار و در صحنه حاضر شده، فقط یک تحقیق فرمالیته از دزدی انجام داده، امکان سوءاستفاده از محل و موقعیت و برداشتنِ بخش عمده ای از مال دزدی رو بررسی کردن و با انرژی خارق العاده ای شروع به کار کردن. وقتی شوهره دیده که زنش داره زیر بار سنگین بازجویی می شکنه، غذای مفصلی آماده می کنه تا پلیس ها رو وسوسه کنه و از اون­ها بخواد تا صبح روز بعد تحقیق شونو ادامه بدن. پلیس ها با اکراه رضایت دادن و فرصت مذاکره ی خصوصی پیدا شد. همون شب، پسرها تصمیم گرفتن اون زن رو بکشن. نه تنها باید ساکتش می کردن، بلکه به یک قربانی نیاز داشتن، به کسی که بتونن دزدی رو گردن اون بندازن و کسی باشه که دیگه نتونه حرف بزنه. اون­ها ترسیده بودن. جنایتکارها احمقن. شوهر این زن مهره ی اصلیه. اون یک روح شیطانی داره، آقا. آدم خیلی بی وجدان و ناپاکیه.»

«بدون شک.» مکث کردم، نمی خواستم سمج به نظر برسم. «نامعقول نیست اگر بپرسم شما چطور این مسئله رو حل کردین و به این سرعت؟»

«حق انتخاب ها و امکانات، آقا. برای هر قفلی کلیدی وجود داره. به آدم تون مسلط بشین و بهش حق انتخاب بدین، آقا. برعکسِ باور مردم، هیچ حرمت و شرفی بین دزدها وجود نداره. برادر بزرگ تر واقعاً منتظر بود خادم جوان از راه برسه و حکم اعدام بگیره و بره بالای دار. مسلماً از این راه، سهم برادر کوچک ترش رو  هم صاحب می شد. اظهارات دم مرگ قربانی بر علیه خادم بود اما توی این لحظه های سخت، فرار از اتهامات قتل و جنایت به طور کمرشکنی پرهزینه ست. به هر حال، من برای اون جناب شرافتمند توضیح دادم که اگر این مرگ تلخ و ناگوار، قتل تشخیص داده بشه، نه شما و نه آقای سهیل هارونیِ دست و دلباز اجازه نمی دین که برادر جوان تر گناهکار شناخته بشه. از این­ها گذشته، پسر کوچیکه، مورد علاقه ی پدره. بدون این که انتظار جواب داشته باشم، از برادر بزرگه پرسیدم، چرا اونی که کمتر مورد علاقه اس فداکاری نکنه؟ توی پاکستان همه چیز می تونه حل و فصل بشه- و مطمئناً ممکنه خانواده ی دختر هم نرم بشن. اون شب پیش من اومد و هم سرِ دردِ دلش و هم درِ کیفِ پر از پولشو برای من باز کرد.»

بعد از کمی مکث برای درک کامل این ماجرا، پرسیدم: «و به این ترتیب، راه حل چیه؟»

«با اجازه ی شما در خصوص تمایل خانواده ی اون مرحومه به حل و فصل پرونده تحقیق کردم. مثل این که خیلی به دخترشون علاقه مند بودن و الان فقط آرزو دارن این جوان رو بالای دار ببینن. اصلاً به این دلیل خادم رو به عنوان عامل اصلی در شهادتِ دمِ مرگِ متوفی انتخاب کردن که اون محبوب ترین فرزند پدرشه. اون­ها خون می خوان، نه طلا و پول.»

«این خیلی بده.»

«خانم بی اندازه دوست دارن که بازم از خدمات این مرد جوان استفاده کنن. من پول همراهم بود. تصادفاً من و معاون رئیس پلیس خیلی خوب با هم آشنا شدیم، درواقع تقریباً انگار توی یک دِه بزرگ شده بودیم؛ البته اون طور که خودش به طرز شاعرانه ای بیان می کرد. اون قبل از هر چیز به من گفته بود که مادر پیرش در حال حاضر درمان های پرهزینه ای داره- ماجرای یک سکته ی قلبی. افرادش دیرتر از موعد گزارش دادن که هیچ ادعا یا شهادت واضح و مشخصی از اون زن نشنیدن، چون زخم های او مرحومه خیلی وسیع و ناجور بوده. همین شهادت هم تنها مدرکه که خادم رو به این قتل مربوط می کنه.

من تصادفاً به آشنای دومی هم برخوردم. دکتر محترمی که اهل ابت آباده، دوست دیگه ای که اون هم به این مسئله علاقه مند بود، هرچند کمتر از اولی احساساتی بود و اتفاقاً اون شب تو بیمارستان بوده و این آقای محترم یک دفعه یادش افتاد به اتاقی که این زن توش بستری بود نگاه کرده و بی چون و چرا شهادت می ده که اون زن در اثر سوختگیِ نود درصد که گونه ها، لب ها، دندان ها، زبان و حتی لثه هاشو سوزونده بوده، به هیچ وجه امکان نداره تونسته باشه حرف بزنه. وانگهی، دکتر شهادت می ده که اون زن، سطح هشیاری بالایی هم نداشته.»

من در ادامه ی حرف های او گفتم: «چه وحشتناک!» و سرکار خان با چشمان خمارش نگاهی به من انداخت، انگار می گفت، آخ! امان از ترحم!

«خب، بعد »

«قاضی افطار مسئولیت پرونده رو به عهده دارن. این قاضی پنج سال بعد از شما از دانشکده فارغ التحصیل شدن. خانم ایشون نوه عموی خانم عرفا و خواهرزاده ی سرتیپ کولوو هستن که به خاطر زمان فوت بانو کامو، مدیون خانم، یعنی همسر محترم شما، هستن- مطمئنم یادتونه، همون اربابِ رقصان و زمردها. درهرصورت، شاید دوست داشته باشین با این قاضی صحبت کنین.»

و البته، این دقیقاً همان کاری بود که انجام دادم.

پانوشت:

1. osmosis، جنب و جوش و حرکتِ شبکه ایِ خود به خود مولکول های یک حلال مانند آب از ناحیه ی پرتراکم به ناحیه ی کم تراکم حل شونده که به طور مثال، در گلبول های سفید خون نیز هنگام جذب میکرب ها اتفاق می افتد.

Daniyal Mueenuddin ، دانیال معین الدین، نویسنده، روزنامه نگار، وکیل و تاجر امریکاییِ پاکستانی تبار، در ماه آوریل سال ١٩٦٣ در لس انجلس ایالات متحده به دنیا آمد. پدرش از دولتمردان پاکستان به شمار می رفت که با یک امریکاییِ نروژی تبار ازدواج کرد. دانیال ١٣ ساله بود که پدرومادرش از هم جدا شدند و او همراه مادر و برادرش به امریکا رفت. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، او برای رسیدگی و مراقبت از پدر سالخورده اش به پاکستان بازگشت. معین الدین از این دوران به عنوان «زندگی طاقت فرسا در تنهایی» یاد می کند که تنها دلخوشی او کتابخانه ای می شود که مادر از خود به یادگار گذاشته است و او که صبح ها شعر می سرود و شب ها کتاب می خواند، نویسنده شدنش را مدیون مادرش و کتاب های او می داند. معین الدین در سال ١٩٩٣ برای ادامه ی تحصیل به امریکا می رود و سه سال در دانشکده ی حقوق دانشگاه یِیل درس می خواند و هم زمان، سردبیری مجله ی ­حقوق بین الملل یِیل و سرپرستی کلینیک بین المللی حقوق بشر الارد ک. لوئِنشتاین را به عهده می گیرد. اولین داستان او، «بانوی پاریسی ما» در سال ٢٠٠٦ در مجله ی داستان زویتِروپ و سه داستان دیگرش در گرانتا و نیویورکر منتشر شدند و مجموعه داستان «در اتاق های دیگر، شگفتی های دیگر» در سال ٢٠٠٩ به چاپ رسید.

هشت داستان به هم پیوسته ی این مجموعه که «زنِ سوخته» یکی از آن هاست، جامعه ی رنگارنگی را آشکار می سازند که موقعیت های اجتماعی و توقعات مردم آن بدون توجیه، شناخته و درک می شوند؛ و در این جامعه، سیستم طبقه بندی اجتماعی و فقر برای تأثیرگذاری بر هر انتخابی نشان داده می شود که در لحظه ی بحرانیِ زندگیِ شخصیت­هایش انجام می گیرد؛ در دنیایی که هیچ کس برنده نیست. به نظر منتقدین، داستان های معین الدین حال و هوایی از «دوبلینی ها»ی جیمز جویس و «خاطرات یک شکارچی» ایوان تورگنیف را دارند و نثر او را به چخوف، سلینجر و فیلیپ راث - زمانی که داستان کوتاه می نویسند - نزدیک می دانند.

برخلاف دیگر نویسندگان امریکاییِ آسیایی تبار که تمرکزشان بر مهاجرت و پیامدهای آن در جوامع بسیار متفاوت اروپا و امریکاست، ویژگی داستان های معین الدین کشمکش های طبقاتیِ درونِ جامعه ی پاکستان است. او که به گفته ی خود، درباره ی داستان هایش تحقیق نمی کند و آنچه می نویسد برخاسته از تجربه های شخصی اوست، صدای پاکستان از درون پاکستان به شمار می رود.

معین الدین در سال ٢٠١٠ از آکادمی امریکایی آرتز اند لِتِرز، «جایزه ی بنیاد خانواده ی رزنتال»، در سال ٢٠٠٩ «جایزه ی داستان» و در سال ٢٠١٠ «جایزه ی نویسندگان کشورهای مشترک المنافع» برای بهترین کتاب اول در اروپا و جنوب آسیا را دریافت کرد. همچنین مجموعه داستان او، یکی از چهار فینالیست «جوایز ملی کتاب» سال ٢٠٠٩، یکی از سه فینالیست «جایزه ی پولیتزر» سال ٢٠١٠ و در همین سال، فینالیست «جایزه ی اولین داستان لس­ انجلس تایمز» و «جایزه ی اونداتیه» بود و از سوی نشریات و سایت های معتبر به عنوان بهترین کتاب سال و یکی از ده کتاب برتر انتخاب شد.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: