ماری لوندکویست

ماری لوندکویست درسال ۱۹۵۰ در شهر یونشوپینگ  متولد شد و بعدها به استکهلم نقل مکان کرد و در رشته کتابداری تحصیل کرد. او شاعر، نویسنده، نمایشنامه نویس و خبرنگار ادبی و هنری  است و همچنین استاد شعر در مهم ترین دانشگاه های  سوئد است  .تاکنون ده مجموعه شعر از آثار او منتشر شده است که بعضی از جوایز بزرگ شعر سوئد از جمله جایزه ی آکادمی و جایزه ی شعر رادیو سوئد را دریافت کرده است.  

 

 

 

1.

با خیساندن دانه در آب ولرم ؛ خلقتش را نمی شود جلو انداخت. یک باغچه؛ آرام رشد می کند؛ مانند انسان. همه ی آنچه از عشق می دانم؛ از راه و رسم گل های شیپوری از صبرطولانی لیکور تمشک برای زلال شدن آموختم وقتی در عرض شش هفته به رنگی شهوانی بدل می شوند. از میان انگشت هایم حروف آرام نوشته ها رد می شوند؛ مهر و شفقتی به  تمام حروف الفبا.  برابر دریا، انحنای کوچک هر موج را می نویسم. ریسمانی از بزاق می ریسم  تا ما را در کلمه ها  به یکدیگر وصل کند، جمله هایی دراز و پرپیچ و خم بسازد با یخی نازک که روی سطح حروف لایه  می بندد.

2.

آیا فکر می ­تواند نوشته شود یا  چون کودکی­ بدخواب؛ فقط بین خواب و بیداری زمزمه می­ کند؟ یک قیچی با لبه­ های کندش؛ حافظه را برش می زند. دور لبه ی کلمه ­های براق؛ محبتی که با نقش و نگار رسم می شود.

3.

دوگانه باش . دو صدا ! هم صدای درون؛ هم صدای بیرون. بیزار از بازی هایی که آب و هوا در می آورد. برای احتیاط ؛حداقل یک زخم داشته باش  حداقل یک قبر برای رفت و روب دوباره. با تماشا تکبرِ کورِ دانه ی برف را بشناس. همه­ ی تخم­ های شلیک نشده را حمل کن؛ این نامه ­های جنینی می تواند تو را به اصلت بازگرداند.

4.

قصه های عاشقانه، کفرم را درمی آورد؛ تمام قرار ­و مدارهای دیوانه­ ای که فرموله و ساده می شوند. حیوانِ من؛ سمور دریایی, سنگ طالعم, عقیق و زمرد. دهانت خرمنگاهی که بوی گندم داشت .

5.

چگونه ملاقاتی که داشتیم شرح دهم: یک لوله­ ی چکنده, یک مکش, صحنه ای از یک جانور خیلی ریز... زیر درخت بقراط می­ نشینیم و بریدگی ظریف روی برگ ها را می ­بینیم که تا  انتهای  ساقه می رود. زبانم در دهان تو  دنبال زبان مادری می ­گردد؛ جایی مرطوب؛ در جستجوی آبی برای نوشیدن.

6.

کلمه ­های رنگین را می ­بوسم تا وقتی گود بیفتند مثل ردجوهر در حفره ی دهان. حساسیت آن ها؛ مرا تلفظ می ­کند؛ جنسیتم را با چوب خط سیاه؛ پُر می ­کند. تو اولین حرف را در دست های من می­ گذاری و از من می ­خواهی آن را بدوشم.

7.

بی هوش می شوی و بیداری در زمان دیگر. در زمانی که کلمات، به خنده ختم نمی ­شود. این آوای بیگانه ­ی دیرآشنا چون رد پرتغال خونی در برف است . شادمانی؛ تکیه گاهی غریب است . گرمای تلاش  ؛ آتشی در گلخانه­ی زمستان؛ در بند و زنجیر؛ منظم و محصور در بخار نفسی که می بینی. کلمه­ها را می­چرخانم، مثل وقتی که آدم مچ دستش را می چرخاند تا ساعت را ببیند. آنوقت ازاولین رنگی که بلعیدم باز می نوشم: سفیدی­ی شیر. روز ی دیگر و رنگین کمانی  نانوشته .

8.

چه کسی زمان پژمردن را می داند؟ شاید کسی تاب کودکی مان به زیر درخت را به یاد بیاورد. از هر نقطه­ای به زندگی نگاه کنی روی  یکی از قبرها پوشیده است ؛ گورخودت. من نام دیگران را به روی  سنگ می­نویسم:  سیب سرخ؛ سیب صورتی؛ سیب سرخ، صورتی. نام سیب را می­نویسم؛ همانی که به تو تعارفش کردم.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: