1.

شیرکو بیکس

احساس می کنم

 امروز تنهایم

مثل آخرین روز پاییز

مثل شهرم

پس از دفن آواز جوانی

 تنهایم..

 همه چیز امروز تنهاست

مثل غریبی مادرم

 مانند پیکر پدرم

چون  لاشه ی قربانیی ناشناس

تنهای تنهایم...

 

2.

نامم خواب و
اهل  سرزمین افسونم
پدرم قله

و مادرم مه
زاده به سالی ماه مرده

ماهی هفته مرده

 و روزی ساعت مرده‌ام
بعد از شبی آبستن به باد
شبی كوژپشت

و كوهستان به دوش


در بامدادی زخم خورده


از شفقی تاریک
همچو تیری خونین

 به زمین افتادم
شلعه‌ور شدم

مومی شدم
شعله  بر گردن

 

سوالی شدم


فریاد بر لب

 

3. «نازنین»

 

خوب یادم هست

آن زمان که برف

چون مهمانی ناخوانده

می آمد و آرام

بر پنجره ی شعرم میخورد

فریاد می زد:

باز کن

از دور آمدم و نشانیم

صندوقچه ای از کلماتی زایشگر

که نوک کبک هم  حتی به آن نخورده است

خوب یادم هست

که صندوقچه  را می گرفتم

و بر چشمانم می گذاشتم

او هم می گفت:

می مانم، روبه رویت می ایستم و

نگاهم را به نگاهت می دوزم

نازنین جان!

هرگز از برف ناخوانده ی مهمان زیبایی تو

سیر نمی شوم

ای نازنین جان

بیا و با دستت برف بیاور

می خواهم وقتی نگاهت می کنم

با برف آب شوم.......

ای نازنین جان!

 

 

4. «گیلاس»

 

وقتی او را کشتند

دانه ی گیلاسی به دست داشت

افتاد و دانه ی گیلاس هم افتاد

دراز کشیده بود

روبه روی ستارگان خوابیده بود

"قصه گو را چنین کشتند"

فصل ها رفت و زمان گذشت

دانه ی گیلاس انجا رویید

قد کشید و درختی شد

واین بار

به جای برگ و به جای بلندی ، به جای گیلاس

حرف رویید

کلمه رویید

زبان رویید

و شد، درخت گیلاس قصه گو!

 

 

5. «صندلی»

 

نامم صندلیست

کسی نداند من می دانم

این همه خنجر خیانت

این همه جوبهای جاری خون

دزدی مال و مکنت

این همه سیاهی نفرت

برای نشستن بر من است

ولی نمی گویند

هیچ کدامشان نمی گوید

برای تکیه زدن بر من است

می گویند بخاطر چشمان زیبا و

بالای بلند آزادیست

می گویند به خاطر شیر نوزادن و

به خاطر اب و به خاطر نان و

آشیانه ی گجشک و

دفاع بر هجوم درندگان است

ولی نمی گویند

هیچ کدامشان نمی گوید

به خاطر تکیه زدن بر من است..

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: