مترجم: محمد فلاحی

استیپان اشپیپاچف (Stepan Shchipachev)، متولد 1889، یکی از معروف ترین شاعران نسل قدیم است. او شخصیتی متمایز است و در داستان های موجز منظوم در شعر روس جایگاهی خاصِّ خود دارد. از میان آثارش می شود به "خطوط عشق" ،"دست یک مرد" اشاره کرد. سال های زیادی را  با صرف وقت و توانش در زمینه ی تعلیم شاعران جوان گذراند. او در سال 1980 از دنیا رفت و «خداحافظی با زمستان» یکی از اشعار اوست:

 

خداحافظی با زمستان

----------------------------

 

درختان پوشیده از برف، و نیز خانه ها.

اما هفته در پس هفته می آید و گرم می شود هوا.

غمگینم از خداحافظی با تو،

دلتنگت می شوم، دلتنگ یخبندان ات، دلتنگ برف و کولاک تو.

 

چشم ها را مهبوت می کردی، آنقدر که سفید بودی،

و در آن زیبایی چشمگیرت گم می کردی

ردّه پاهای بسیاری از زندگی را، و یکسره محو کردی

گویا ردّی از اسکی بودن که اخیراً به جا مانده بود.

 

برای آخرین بار به زیر ستاره های سفید ایستاده ام،

شاید دیگر، هرگز تو را نبینم.

گلوله ای از برف را در دستم فشار می دهم،

اما چرا ، نمی توانم بگویم ...

 

 

کانی دینوویچ

کانی دینوویچ (Connie Deanovich) در شیکاگو بزرگ شد و مدرک کارشناسی خود را از کالج کلمبیای شیکاگو و کارشناسی ارشدش را از دانشگاه دِوپُل گرفت.شعر های دینوویچ تاکنون در گلچین های شعری متعددی از قبیل شعر امریکایی: نسل بعد (2000) منتشر شده اند. دینوویچ در حال حاضر در مدیسون، مرکز ایالت ویسکانسین زندگی می کند و «تحریم» یکی از شعرهای اوست:

 

تحريم

----------------------------

 

به اینجا بازگشته است

خطایی که هیچ گاه مرتکب نشده ای

 

در اینجا کوسنی

شکلی نو به کاناپه داده است

 

سایه ات به آستانه ای سر خورده است

که هیچگاه از آنجا نگذشته ای

 

و پردیسِ بی مزاحم

توفانی دیگر ست که فضا را در هم شکسته ست.

 

برگه هایی که هیچ وقت مچاله نکردی

دوباره تاخورده است

 

کلماتی که به زبان آوردی

هیچ گاه گفته نشده اند

 

آنزمان که به کتابخانه پا می گذارم

به تو فکر می کنم

 

 

و آنگاه که قلبم همچون ماسه از کفش خالی می شود

به تو فکر می کنم

 

چیزی با خود،فَرَجی داشت

فکر کردن به دگرگونی های  نیرو، نه از تو

 

دیروز از داستان خودم

ازاله ی بکارت کردم

 

انگشتانم را در آینده ام فرو بردم و بیرون کشیدم

تا که پیمانش را شکستم

 

امروز به تو فکر نمی کنم

بلکه به سوغاتی می اندیشم که در خاک و برگ مخلوط است

 

زمانی متعفن و بی گلبرگ

باران و زباله ای سیاه گر.

 

 

 

لیندا پستن 

لیندا پستن (Linda Pastan)، متولد 1932 در نیویورک بزرگ شد، اما بیشتر دوران عمر خود را در پوتومک، مری لند، در حومه ی واشینگتون دی. سی. گذراند. او تا کنون جوایز بسیاری گرفته است که از میان آنها می توان به جایزه ی دیلن تامس، جایزه ی پوشکارت (چرخ دستی)، و جایزه ی شعر روت لیلی در  2003 اشاره کرد. او در حال حاضر در پوتومک زندگی می کند. روشنایی دوره گرد از او در سال 2011 توسط انتشارات نورتون به چاپ رسید و شعر «سرگذشت کوتاه بادپناه برای توفند» یکی از اشعار اوست:

 

سرگذشت کوتاه بادپناه برای توفند

----------------------------

1.

یک دقیقه پیش از پنج بامداد

ساعت شماطه دار به خواب رفت

در بستر حساب اعدادش،

و من در انتظار داستان باد

در فکر صدفی گرد، جایی دنج

در سرپناه پوسته اش

آنگاه که مرغ نوروزی از راه می رسد.

 

2.

صدای تپش پتکی بر

ضربان باران را می شنوم.

همسایه ام بوم نقاشی ای را

بر سقف شکاف خورده اش

میخ می کند،

و یا نوح تدارک چیزی را می بیند؟

 

3.

در ادامه

راج ها با

برگ های سبز فامشان خم می شوند

سر تاسر مسیر را،

چنانکه گویا گوش سپرده اند

به آوای چیزی

از پس دری

در هوا.

 

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #3 شاهین 1394-04-07 03:19
بسیار قابل تحسین.
عالی بود
نقل قول کردن
 
 
+1 #2 امیدان 1392-09-28 19:34
بسیار زیبا و خوب.
با سپاس از شما.
نقل قول کردن
 
 
+1 #1 بابک 1392-09-24 09:45
ساده، رسا، و روان
لذت بردم
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: