ترجمه شعر و داستان

دیدن همان زیستن است - علیرضا سیف ­الدینی

 

علیرضا سیف الدینی

برای دوست بزرگوارم

جناب آقای فتح­ الله بی­ نیاز

گُل، دیشب با اولین پرواز به فرانسه رفت. این بار مثل دفعات قبل یکهو غیبش نزد اما مثل همیشه یکهو ظاهر شده بود، با همان سر و وضع همیشگی­ اش، درست وسط همین خانه نقلی اجاره­ای ­ام، روی قالیچه رنگ ­و­ رو رفته­ ای که سال­ ها پیش از ایران آورده­ امش. هر چند به غیب و ظاهرشدن ­های ناگهانی ­اش عادت دارم، نمی­ دانم چرا ماتم برد. یعنی وقتی حرف را او شروع کرد، فهمیدم ماتم برده بوده. گفت که برای راهپیمایی در حمایت از کودکان مبتلا به لوسمی دنیا به فرانسه می­ رود. جزئیات سفرش را نپرسیدم. حتی نپرسیدم کی برمی­ گردد. حالا دیگر بعد از یک سال دوستی و چهار بار دیدار، می­ دانم باید به همان اطلاعاتی که درباره کارهایش در اختیارم می­ گذارد بسنده کنم. می­ دانم که دوست ندارد کسی بدرقه ­اش کند. برای همین، همان ­طور که روی کاناپه در خود جمع شده بودم فقط نگاهش کردم و برایش دست تکان دادم؛ مثل یک بیمار بستری که با دست و نگاه به عیادت کننده­ هایش سلام و از آن­ها خداحافظی کند.

حالا حالم چندان خوش نیست. برای نوشتن روز خوبی نیست یعنی. توی رختخوابم از لحظه­ ای که چشم باز کرده ام غلت زده­ام؛ غلت وا غلت. و می­ دانم که امروز نمی­ نویسم. نمی­ خواهم شاید هم. رنگ آفتاب روی دیوار روبه­رو هم مَنع­ ام می­کند از خیلی چیزها؛ از ترک  کردن تختم، از دست و رو شستنم، از تحمل زنگ تلفن باربارا و دعوتم به کافه برای صرف صبحانه، یا از کتاب خواندن، و از نوشتنم حتی. یعنی هیچ، هیچ. زل زل ِ نگاهم به دیوار روبروست، «تا به حال ندیده بودم همچو رنگ دلگیری توی نور.» «شاید هم اعتنا نکرده بوده ­ای تا به حال به دلگیری ­اش، که بوده، همیشه.» «یا شاید همین الان که دیدمش دلگیر شد.» «قبلاً هم بوده لابد، ندیده بودی­ اش. مثل آن مرد سیاه قصه "لنگستن هیوز" که توی برف می­ رفت و برف را نمی­ دید.»

نمی ­خواهم احساس سرخوردگی و بی­میلی­ ام را یکجا گردن گل بیندازم اما باید اعتراف کنم که غیبتش بی ­تأثیر نیست. و همین است که می­ ترساندم. دوستش دارم؟ به او عادت کرده ­ام؟ از لحظه ­ای که رفته­ است، مدام به او فکر کرده ­ام. حتی دیشب توی تختم به او فکر می کردم. به او که همیشه با غیب و ظاهرشدن­ های ناگهانی­ اش مدام رشته­ های عاطفی احتمالی بین من و خودش را پاره کرده است. به من فهمانده است که دلبستگی مثل ساختن ابزاری است برای شکنجه کردن خود و دیگران. اما کدام آدم شرقی است که از شکنجه کردن خودش کیفور نشود؟ گل این را می­ داند. چون او هم شرقی است. شرقی گریزان از کار ساختن آلات شکنجه. غیب و ظاهرشدن­ های ناگهانی­ اش همین معنی را دارد. اما چطور می­ تواند در عین آگاهی از چنین چیزی، به آن بی­ اعتنا باشد، آن هم با خونسردی ­ای که غبطه انگیز است و اعتماد به نفس بالایش را نشان می­ دهد. طوری که خود من گهگاه به ­اش غبطه می­ خورم. و همین احساس باعث می شود در خودم فرو بروم و برای سؤال­ هایی که حضور او در ذهنم می­ سازد دنبال جواب بگردم. آن وقت کم حرف می­ شوم. حتی شده که گهگاه ترجیح داده­ ام حرفی نزنم و فقط تماشایش کنم. اکثراً از خودم می­ پرسم او از چه چیزی بیش­ تر خوشش می­ آید. یکی دو بار این سؤال یا سؤالی مثل این را از او کرده­ ام، اما هیچ وقت از او نپرسیده­ ام تا به حال به چیزی یا کسی هم عادت کرده است.

نزدیکای صبح، این سؤال دوباره به ذهنم رسید و  یکدفعه حالم بد شد. یاد لیلا دختر همسایه­ مان افتادم که مادرم اصرار می­ کرد با او ازدواج کنم. لیلا را فقط یک بار دیده بودم، آن هم توی هشتی خانه­ مان. برایمان شله زرد نذری آورده بود. شبی که مادرم اولین بار موضوع ازدواج را پیش کشید، تا صبح به آن صورتی که توی چادر دیده بودم فکر کردم. نه، در واقع به آن صورت توی چادر فکر نمی­ کردم، بیش­ تر به این موضوع فکر می­ کردم که چرا نمی­ توانم به او فکر کنم. یا دقیق­ تر بگویم چرا نمی­ توانستم او را دوست داشته باشم. نه دوستش داشتم، نه ازش بیزار بودم. او در نظرم انگار وجود نداشت. من هیچ حسی به او نداشتم. همین فکرها باعث شدند به وجود لایه­ های عجیبی در احساسات و افکارم پی ببرم. در آن مدت کوتاهی که لیلا موضوع اصلی افکارم بود در ذهنم شکل ­های مختلفی به خود می­ گرفت: گاه دختر معصومی می ­شد که دلم به حالش می سوخت، گاه به شکل سرنوشت خودش را به من تحمیل می­ کرد، گاهی به شکل نقطه بزرگ سیاه رنگی  در­می­ آمد و من را از تماشای چشم­ انداز وسیعی که جزئیاتش برایم نامعلوم بود منع می­ کرد و گاهی... اما در همه آن اشکال چیزی واحد وجود داشت: صاحب آن صورت توی چادر با من و زندگی­ام یکی نمی­ شد. در خیالم در نقطه­ ای دور می­ ایستاد. دورتر از من، دورتر از آن مکانی که در اصل دایره نه چندان وسیع زندگی­ ام بود. آیا باعث این دوری من بودم یا بی­ میلی من بود؟ اگر چنین بود چرا گاه دلم به حالش می ­سوخت؟ چرا از او بیزار نبودم؟ با فکر کردن به چنین سؤال­ هایی بود که متوجه حقیقت هولناکی شدم: من نبودم که لیلا را نمی­ خواستم بلکه حسی درونی بود که انگار مستقل از من و زودتر از من جوابش کرده بود. اما چرا و چطور  قبل از آن که من خودم تصمیم بگیرم از طرف من تصمیم گرفته بود؟ انگار چیزی مثل میل و بی­ میلی قدیمی­ تر از من در کالبدم باشد و قبل از من چیزی یا کسی را انتخاب بکند یا نکند و همین رأی را به من که هنوز تصمیمی نگرفته­ ام تحمیل کند و قاطعانه از من بخواهد که آن را بپذیرم.

اما این­ ها چیزهایی نبود که نزدیکای صبح باعث ناراحتی­ ام شده بود. من  که در مقابل لیلا رفتاری معقول و منطقی و کاملاً خونسردانه داشتم و هیچ وقت با دیدن او دست و پایم را گم نمی ­کردم و موقع عبور از مقابل پنجره­ های بزرگ رو به کوچه خانه­ اشان یاد او نمی ­افتادم و حتی، حتی هیچ وقت خوابش را ندیده بودم به این دلیل ناراحت شده بودم که شاید گل هم همین احساس را به من دارد. والاّ آدم چطور می­ تواند تا این حد منطقی باشد و فاصله­­اش را با آدم­ها به دلخواه کم و زیاد بکند. بدون قرار قبلی ناگهان ظاهر شود و بدون قرار قبلی ناگهان غیبش بزند. اما تنها چیزی که هنوز باعث دلگرمی­ ام می­شود (آیا واقعاً باعث دلگرمی ­ام می­شود؟) این است که او این بار برخلاف معمول یکهو غیبش نزده. شاید برای همین بود که وقتی یکهو وسط خانه ظاهر شد و  از رفتنش گفت ماتم برد. بله درست است. من بی آن که متوجه این مسئله باشم تعجب کرده بودم. انگار این بار هم همان حس درونی پیش دستی کرده بود و من را بی­ آن که متوجه معنای رفتارم باشم به چنین عکس­ العملی واداشته بود. حالا می­ فهمم چرا موقع رفتنش (در عین این که می­ دانستم او دوست ندارد کسی بدرقه­ اش کند یا به پیشوازش برود) نتوانستم از روی کاناپه بلند شوم و فقط برایش دست تکان دادم. چون، چون من خوشحال بودم. بله، خوشحال بودم و همین حس خوشحالی بود که دست و پایم را بسته بود.

هوا داشت روشن می­ شد که با مزمزه همین حس خوشحالی (خوشحالی خواب­آور) خوابم برد و در آن خواب کوتاه، که گل اسمش را "مسافرانه" گذاشته، سری به تبریز زدم. در هوایی ابری، که شباهت زیادی به هوای همیشه ابری لندن داشت، دوباره رفته بودم دیدن عمه­ خانم پیرم. عمه­­ خانم برخلاف آخرین دیدارم با او نه عینک به چشم داشت و نه بیمار بود. اما همان طور در رختخوابش نشسته بود و به دو متکای بزرگ سفید و قرمز رنگش تکیه داده بود. هر دو داشتیم همدیگر را خیره خیره نگاه می­ کردیم که یکهو همه چیز تار شد، طوری که نمی­ توانستم چیزی را تشخیص بدهم و نمی­ دانستم چه کار باید بکنم تا تاری از چشم­ هایم پاک شود. صدایی شنیدم که برایم آشنا بود و از شنیدنش تعجب کردم. بعد سیاهی­ ای  دیدم که داشت به من نزدیک می ­شد و هر چه پیش­تر می­ آمد  بزرگ و بزرگ­ تر می­شد، تا این که یکدفعه تاری از بین رفت و گل را مقابلم دیدم که عینکی به دست داشت و لبخندی کنج لب­ هایش نقش بسته بود. گفتم: «تو این جا چه کار می­ کنی. مگر نرفتی فرانسه؟» لبخندزنان گفت: «آمده­ام عینک عمه­ خانم را از چشمت بردارم.»

به محض این که از خواب بیدار شدم، نگاهم به آفتاب روی دیوار روبه­ رویم افتاد و از دیدن رنگش، که به زرده تخم مرغ می­ مانست، دلم گرفت.

تلفن زنگ می­ زند. لیوان خالی روی عسلی با برخورد قاشق توی آن جرینگ جرینگ صدا می­ دهد. می­ دانم که باربارا ست. این موقع روز کس دیگری غیر از او نمی­ تواند باشد. دستم را از توی تختم دراز می­ کنم و گوشی را برمی­ دارم و سلام می­ کنم. باربارا مثل همیشه از میان صدای آهنگی آرام و روح­نواز سلام می­ کند و می­ گوید:

          «صبحانه­ ات آماده است!»

          می­ گویم: «هنوز توی تختم هستم.»

          می­ گوید: «از صدایت معلوم است. می­ خواهی برایت نگه­ دارم؟»

توی ذهنم دنبال محرکی می­ گردم تا بتواند از جا بلندم کند. فکر می­ کنم چه چیزی بهتر و موجه­ تر از گرسنگی. اما می­ دانم که فقط این نیست. محرک دیگری هم وجود دارد که شاید (حتماً)  می­ تواند از تختخواب بیرون بکشدم: تغییر محسوس دلگرم کننده­ ای که در رفتار گل دیده بودم و بهت ­زده­ام کرده بود. همین حس شادی­ آور(از چیزهایی است که گل باورش ندارد) مثل تکه­ چوبی از قایق غرق شده­ ای که از زیر آب بالا بیاید و وسیله نجات در آب افتاده­­ای باشد ظاهر شده تا من را که به هزار و یک دلیل انگیزه­ ام را برای ادامه زندگی از دست داده­ام (؟) نجات بدهد.

          «الو! الو!»

          صدای باربارا رشته افکارم را پاره می­ کند.

          «بله، بله، این­ جام.»

          «نگفتی، می­ آیی یا امروز نمی­ خواهی صبحانه بخوری؟»

          فکر می­ کنی بهتر است بزنی بیرون تا لااقل هوایی تازه کنی. این را به باربارا نمی ­گویی.

          «می­ آیم. گرسنه­ ام.»

          «خوب، کاری نداری؟ »

          «نه، ممنون.»

          «فعلاً بای.»

          «بای.»

باربارا را از یک سال پیش، تقریباً همزمان با شروع دوستی­ ام با گل، می­ شناسم. بیست و هشت سالش است. اولین بار توی تنها کتابفروشی همین خیابان دیدمش. کتابی را می­ خرید که من دربه­ در دنبالش می­ گشتم. کتاب روی پیشخوان بود. باربارا دو انگشت بلند و باریکش را برده بود توی کیف کوچکش تا پول دربیاورد که فروشنده مرد گفت: «این آخرین موجودی ما از این کتاب است.» باربارا همان طور که به یک دست پول کتاب را گرفته بود و با دست دیگر کیف پولش را توی کیف بزرگش جا می ­داد، به چیزی انگار فکر می کرد و حواسش به فروشنده نبود. من جلو رفتم و به فروشنده گفتم: «دیگر نمی­ آورید؟»  فروشنده پول را از دست باربارا که به طرفش دراز شده بود گرفت و رو به من گفت: «چرا، باز هم می­ آوریم. ولی چند روزی طول می­ کشد.» و لبخندی تحویلم داد که گل به "لبخند حرفه­ ای" تعبیرش می­ کند. گفتم: «مثلاً چند روز دیگر؟»  قبل از این که فروشنده جوابم را بدهد باربارا رو به من گفت: «من حاضرم این را بدهمش به شما. چون...» از شنیدن حرف باربارا جا خوردم؛ هم از ذوق به دست آوردن کتاب و هم از روحیه بخشنده او. یکدفعه حرفش را بریدم و برخلاف میلم تعارفش را رد کردم. باربارا گفت: «پیداست که شما بیش­ تر از من به مطالعه­ اش احتیاج دارید.» و کتاب را به طرفم دراز کرد و اضافه کرد: «حالا ببرید بخوانیدش، بعد می­ آورید بهم پسش می ­دهید. من تو کافه دویست متر بالاتر از این­جا کار می­ کنم.» کتاب را بعد از این که خواندم بردم پس دادم اما کتاب و کتابخوانی ما را به هم نزدیک کرد. طوری که تا الان بیش­ تر روزهای هفته، معمولاً صبح­ها، او را در کافه می ­بینم. ما به هم کتاب قرض می­ دهیم. اما او نمی­ داند که من نویسنده هستم. غیر از گل کسی این را نمی­ داند. اگر او هم به خانه­ ام نمی­ آمد، شاید به این موضوع پی نمی­ برد.

از تختم بیرون می­ آیم، به­سرعت لباس­ هایم را عوض می­ کنم و از در خانه بیرون می­ زنم.

هوا هوای نیمه آفتابی چند لحظه قبل نیست. ابرها صورت آسمان را پوشانده­ اند. دیگر بعد از این همه سال به هوای ابری لندن عادت کرده ­ام. آن­قدر که وقتی آفتاب درمی­ آید دلم می­ گیرد.

از این دست خیابان به تصویر ابرها که حالا توی شیشه­ های پنجره­ های کوچک طبقات بالای کافه که انگار به­آرامی سر می­ خورند نگاه می­ کنم. بعد نگاهم به باربارا می­ افتد که پشت شیشه در ورودی کافه سینی به­دست ایستاده و همان­ طور که نگاهم می ­کند بفهمی­ نفهمی لبخند می­ زند. برایش دست تکان می­ دهم. باربارا سر تکان می­ دهد و برمی ­گردد و از پشت در دور می­ شود. عرض باریک خیابان را می ­گذرم، وارد کافه می ­شوم و می ­روم می ­نشینم همان جای همیشگی­ ام، پشت پله­ ها. باربارا از پشت یخچال می­ گوید:

«سلام، بیاورم؟»

سلام می­ کنم و در جوابش سرم را به نشانه آره تکان می­ دهم.

باربارا سینی به­دست از پشت یخچال بیرون می­ آید؛ بلوز آستین کوتاه و شلوار پوشیده، هر دو به رنگ مشکی و هر دو چسبان. موهای طلایی­ خوش­ رنگش را دم اسبی کرده. باریک و بلند است، خوش ­تیپ است، درست مثل مانکن­ ها. نمی­ دانم چرا با خودم فکر می­ کنم، اغلب زن­ هایی که سینه­ های کوچکی دارند خوش ­تیپ ­اند، یا زن ­های خوش ­تیپ سینه­ های کوچکی دارند. تعجب می­ کنم که چرا به این چیزها فکر می­ کنم. باربارا در حالی که سینی به ­دست از کنارم می­ گذرد، با چشم­ های آبی روشن­ اش نگاه گذرایی به من می ­اندازد. نگاهش با آن نگاه ثابت و یکسان همیشگی فرق دارد؛ سؤالی است، کنجکاوانه است، با فاصله است، غریبانه است. فکرم را خوانده است انگار. لحظاتی بعد، با سینی خالی برمی­ گردد. کنارم می ­ایستد، سرش را خم می­ کند طرف من، می گوید:

«دارد از گوش­ هایت می­ زند بیرون.»

با تعجب نگاهش می­ کنم. «چی می­ زند بیرون؟»

نوک انگشت سفید و خوش­ تراش اشاره­ اش را لحظه­ ای به سمت سرم می­ گیرد. «افکارت.» و لبخندزنان می­ رود می­ ایستد پشت یخچال.

حرفش می ­ترسانَدَم. درواقع باید از افکار خودم بترسم که باربارا را وادار به گفتن چنین حرفی کرده. ترسناک هم هست. چون این­ ها همه نشانه دیدن است. من بعد از این مدت طولانی انگار اولین بار است که باربارا را می­ بینم. اما چرا حالا باید او را ببینم؟ چرا همان اول، تو کتابفروشی ندیدمش؟ نمی­ دانم این را. احساس می ­کنم باید به خانه برگردم. اشتهایی به خوردن صبحانه ندارم. یک لقمه از نان و تخم مرغ آب­ پز می­ خورم و از جایم بلند می ­شوم. باربارا با تعجب می­ آید، می­ گوید:

«هنوز صبحانه­ ات را تمام نکرده­ ای.»

«اشتهاء ندارم. باید بروم خانه. کار دارم.»

«راستی، یک کتابی دارم می­ خوانم که خیلی داستان جذابی دارد.»

در حالی که به فکری که دارد به ذهنم نزدیک می­ شود و دارم آشکارا نزدیک شدنش را احساس می­ کنم، می­ پرسم: «اسمش چیه؟»

«مرد نامرئی. خواندی­ اش؟»

«مرد نامرئی؟»

«آره، ماجرای مردی است که...»

«می­ دانم، می­ دانم...آخر...»

«این را یک مشتری دیروز صبح بهم داد. داشت تو کیفش دنبال کیف پولش می­ گشت که کتاب را دیدم. پرسیدم چیه. هیچ چی نگفت. کتاب را از توی کیفش درآورد و داد به من و گفت مال تو.» لبخند می­ زند.

یاد گل می­ افتم که همیشه توی کیفش یک نسخه از این کتاب را داشت. می­ گویم: «چه­ شکلی بود؟»

«یک کتاب ِ...»

«منظورم آن زن است.»

باربارا مشخصات ظاهری زن را توصیف می­ کند. اشتباه نکرده­ ام او گل بوده.

«حرف دیگری نزد؟»

«نه، فقط موقعی که سعی می­ کردم پولش را پس بدهم و او قبول نمی­ کرد، گفت دیرش می ­شود. گفت امشب پرواز دارد، می ­رود سفر.»

باربارا انگار دارد به چیزی فکر می­ کند. از او خداحافظی می ­کنم و به طرف در راه می ­افتم.

بیرون، باران ریز اما بی­ صدایی می­ بارد. همین­ طور که از عرض خیابان می ­گذرم، به اولین روز آشنایی­ ام با گل فکر می­ کنم که در ایستگاه اتوبوس خیابان بی کر بود. توی ایستگاه چهار پنج نفر بودیم. داشتم به مسیری که اتوبوس­ ها می­ آمدند نگاه می­ کردم. وقتی سرم را برگرداندم او را دیدم که با کاپشن لی و شلوار مخمل و موهایی که زیر نور کم­جان آفتاب شرابی می­ زد آمد بین بقیه ایستاد. او هم داشت به من نگاه می­ کرد. طوری شد که دلم می­ خواست اتوبوس با تأخیر به ایستگاه برسد و ما همان­ طور به همدیگر نگاه کنیم. اما کمی بعد اتوبوس آمد. سوار شدیم. من در صندلی پشت راننده نشستم. او هم کنارم نشست. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. وقتی توی ایستگاه نزدیک خانه­ ام پیاده شدم، او هم پیاده شد. نگاهش کردم، نگاهم کرد. هیچ حرفی با هم نزدیم. رفتم در را باز کردم، رفتم تو. او هم آمد. پله ­ها را بالا رفتم و در ورودی را باز کردم و رفتم توی آپارتمان. او هم آمد وارد آپارتمانم شد و بی­ آن­که کف ­هایش را دربیاورد، رفت توی هال، روی کاناپه نزدیک پنجره نشست. طوری با بی­ اعتنایی به اشیاء و وسایل خانه نگاه می­ کرد که انگار سال­ ها در آن خانه با همان اشیاء و وسایل زندگی کرده بود. برایش نوشیدنی آوردم. از کیفش اول یک کتاب، بعد یک قوطی کوچک درآورد. کتاب را دوباره توی کیفش گذاشت. قوطی را روی میز جلو کاناپه گذاشت و درش را باز کرد. چند تکه پیتزا بود. رفتم برای خودم هم نوشیدنی ریختم. آمدم تکه ­ای از پیتزا برداشتم و نشستم رو­به­ روی او. هر دو همان­ طور که به هم نگاه می ­کردیم، نوشیدنی­ ها و پیتزاهایمان را خوردیم. تنها صدایی که به جای گفتگو از گلویمان خارج شد، قهقهه­ ای بود که ما را به خواب متصل کرد.

صبح در حالی که هر دو بیدار شده بودیم و خمیازه می­ کشیدیم، او دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: «من، گل...»

من هم خودم را معرفی کردم و به این ترتیب، آن یک سال و چهار دیدار با همین معرفی شروع شد.

دقایقی است که به خانه رسیده­ ام. احساس می­ کنم، قرار است اتفاقی بیفتد. بد و خوب بودنش را نمی­ دانم اما همین­ ندانستن انگار لایه­ ای از اضطراب رویش کشیده. ناگهان تلفن زنگ می­ زند. باز صدای جرینگ جرینگ قاشق ِتوی لیوان بلند می­ شود. گوشی را برمی­ دارم. بارباراست. می­ گوید یادش رفته موضوعی را به من بگوید. از او می­ خواهم بگوید.

         «راجع­به آن خانم است. یک نامه­ ای لای صفحات کتابش بود. من آن نامه را تا قبل از رفتن تو نخوانده بودم. نمی­ دانم چرا خواندمش. نگهش­ داشته بودم تا به خودش پس بدهم. ولی...»

         «ولی چی؟»

         «شک کردم. چطوری بگویم وقتی برایت تعریف کردم حس کردم می­ شناسی­ اش. همین بود که نامه را خواندم. تو...تو می­ شناسی­ اش؟» منتظرم جوابم نماند بلافاصله گفت: «نه، نگو. معذرت می­ خواهم. من نباید همچو سؤالی می­ کردم.»

        می­ گویم: «اشکالی ندارد. توی نامه­ اش چی نوشته؟»

        «برایت می­ خوانمش: "دیدن همان زیستن است رفیق، اما «دیدن»ی (دیدن را توی گیومه گذاشته) که قبل از این که چشم نگاه کند می­ بیند. پیش از آن که انتخاب کنی انتخاب می­ کند. طوری که نمی­ دانی چرا چیزی یا کسی را انتخاب می ­کنی یا نمی­ کنی. آدم­ ها، حتی خود تو، با چشم­ شان می­ بینند و فکر می­ کنند این خود آن­ ها هستند که انتخاب می­ کنند اما باید خود را به «دیدن» (دیدن را این­ جا هم توی گیومه گذاشته) متصل کرد؛ به «دیدن»(توی گیومه است) قبل از نگاه چشم. آن وقت خواهی دید. من را چهار بار دیدی، شاید هزار بار نگاهم کرد، شاید هم از آن چهار بار فقط یک بار من را دیدی. شاید هم فقط چهار بار نگاه کردی. می توانی به این موضوع فکر کنی یا نکنی. اما من تو را ندیدم. من به کمک دیدن، ندیدن را انتخاب کرده­ ام تا به قاعده زندگی خیانت کنم. قبل از این که زندگی ما را از پا درآورد باید به کمک دیدن، ندیدن را انتخاب کنیم. همراه شویم با آن حسی که نمی­ خواهد. این به معنای خالی شدن از عاطفه نیست. اگر این طور بود به کمک بچه ها نمی ­رفتم. من دوست دارم همین ­طور که از کنار زمینی بی آب و علف می ­گذرم بذر بپاشم و بگذرم. همین. خودم را به عبور عادت داده­ ام. برای همین زندگی نمی­ تواند من را از پا دربیاورد...این نامه را لای کتابی که دوستش دارم به خانم باربارا می­ دهم، همان خانمی که تو صبح­ ها به مغازه­ اش می­ روی تا صبحانه بخوری. او آن را به تو خواهد داد. شاید فکر کنی اصلاً برای چه این نامه را برایت نوشته­ ام. این را بعد از خواندن نامه خواهی دانست." تمام شد.»

          به باربارا می­ گویم: «من همین الان می­ آیم آن­جا.»

          باربارا می­ گوید: «صبر کن من کارم تمام بشود، خودم برایت می­ آورم.»

          می­ گویم: «نه، دلم می­ خواهد با خودت حرف بزنم.»

         «با خودم؟ راجع ­به چی؟»

         نمی­ دانم چرا احساس می­ کنم گل از من دور شده، آن­ قدر که انگار او را در خواب دیده­ ام. مثل خوابی که در آن عینک عمه­ خانمم را از چشمم برداشت. 

         بارابار می­ گوید: «الو؟ آن­ جایی؟»

         «آره، آره، اینجام. الان می­ آیم آن­ جا، می­ خواهم باهات حرف بزنم.»

         همان­ طور که گوشی را می­ گذارم، بی ­اختیار می­ خندم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است