محمود حسینی زاد

ویدمر متولد 1938 است، زبان و ادبیات آلمانی و تاریخ تا سطح دکترا در سوئیس و فرانسه تحصیل کرده. سال ها در آلمان با انتشاراتی های بزرگ همکاری داشته، و سال هاست که می نویسد. مقیم زوریخ است.

این اولین اثر ویدمر است که به فارسی در می آید و سال 2009 منتشر شده است. داستان پسربچه ای که با مرگ روبرو می شود. تخیلی. شیرین و خیلی خوب! که بخشی از این رمان را در این مجال می توانید بخوانید.

( محمود حسینی زاد)

************************

 

چند روز بعد را توی باغ آقای کرمر بازی کردیم. میک می خواست و من نمی تونستم دلیلی بیارم  که منصرفش کنم. البته که با اضطراب اینور اونور رو نیگا می کردم که ببینم  آقای آدامسون اونجا بود یا نه. به هرحال بین ما  رازی بود و من نباید همینطور بی خیال با میک اونجا پیدام می شد. اما آقای آدامسون پیداش نشد. فقط یک بار که میک داشت دنبالم می کرد و من جیغ زنون دور ساختمون می دویدم، فکر کردم برای ثانیه ای دیدمش. سرش رو از گوشه ساختمون انباری آورده بود بیرون، همون جا که وسایل باغبونی بود، فرقون، بیل و کلنگ هائی که  سال ها بود زنگ زده بودن. شاید هم اشتباه می کردم . چهره آقای آدامسون به همون سرعتی که اومده بود، رفت. مثل فانوسی با نور خیلی سفید که برای لحظه ای روشن و خاموش کرده بودن. میک من رو گرفت و افتاد روی من. افتاده بودیم روی زمین، قلت می زدیم، من زیر دوستم ، جیغ می زدیم و هن و هن می کردیم. میک فریاد زد :" من بردم" و پرید و سر پا شد.

اورس ویدمر

این شد که چند روزی طول کشید تا من توونستم تنها بروم به اون باغ. میک باید توی مدرسه  می موند ، برای چند کار باید تنبیه می شد و بعد هم باید می رفت برای تمرین ژیمناستیک معلولین، دکتر مدرسه بچه هائی رو که امکان داشت قوز در بیارن یا سرشون رو خیلی خم می کردن، می فرستاد برای این تمرین.   وقتی از اون سوراخ بین چپر ها خزیدم و رفتم توی باغ – نمی دونم چرا استخوونم رو هم با خودم برده بودم- آقای آدامسون روی نیمکت نشسته بود. پاهاش رو دراز کرده ، چشم ها رو بسته،  صورتش سمت خورشید. لبخند می زد.

شاید خواب بود و داشت خواب گل هائی رو می دید که به معنی واقعی احاطه اش کرده بودن. زنبوری دورو برش پرواز و ویز ویز می کرد، ولی اقای آدمسون بیدار نمی شد. اما وقتی داشتم بین علف ها به سمتش می دویدم، سرش رو بلند کرد. رفتم از نیمکت بالا و کنارش نشستم. صاف نشست، و باز کمی خودش رو از من کشید کنار.

گفت:" ماموته؟" و به استخوون اشاره کرد.

" تیراونوزائورس رکس. می تونستن پرواز کنن و سریع فرود می اومدن  و بچه ها رو می گرفتن، حتی گاهی مردها رو. حفاریش کردم، توی معدن ماسه."

آقای آدامسون گفت:" من هم قبلا حفاری می کردم. دنبال گنج."

" خب؟ چیزی هم پیدا کردین؟"

آقای آدامسون با شوق به استخوون دایناسور نیگا کرد و گفت:" هیچ گنجی به این قدیمی گنج تو پیدا نکردم. دوست داری قایم باشک بازی کنیم؟ من یک عمریه که قایم باشک بازی نکردم."

 البته اول باید معلوم می کردیم که  کی  چشم بذاره.  سنگ کاغذ قیچی بازی کردیم که آقای آدامسون برد. من باختم. من هم دست هام رو گذاشتم روی دیوار ویلای آقای کرمر ، چشم هام رو گرفتم- قبلش محکم بستمشون- ، بلند بلند تا پنجاه شمردم و داد زدم:" دارم می آم!" .

آقای آدامسون غیبش زده بود. دو سه قدم از دیوار ویلا فاصله گرفتم، فاصله ام اونقدر بود که بتونم  درِ باغ رو هم ببینم، اما هنوز انقدر نزدیک بودم که آقای آدامسون نتونه با حیله گری از جائی همین نزدیکی ها که قایم شده بود بپره بیرون و قبل از من دستش رو بزنه به دیوار. چون توی بازی قایم باشک کسی که چشم گذاشته نه فقط باید اول کسی یا کسا نی رو که قایم شدن ببینه، بلکه باید قبل از اون ها دستش رو به همون جائی بزنه  قبلا با چشم های بسته تا پنجاه شمرده بوده. یعنی آقای آدامسون زیر پرچین ها بود؟ بین گل های داودی نشسته بود؟ رفته بود بالای درخت ماگنولیا؟

خیلی طول کشید تا توی بشکه آب پیداش کردم و  از توی بشکه اومد بیرون و اصلا خیس نبود. وقتی داشتیم به طرف جائی که باید دست می زدیم می دویدیم، من سریع تر بودم و با خاطر جمع داد زدم:" یک دو سه،  برنده!"

حالا خب نوبت آقای آدامسون بود که چشم بذاره. او هم ایستاد کنار دیوار، چشم هاش رو با دست گرفت، با صدای بلند شمرد و داد زد :" دارم می آم!" با وجودی که اصلا نفس نمی کشیدم و پشت فرقون چمباتمه نشسته بودم و چشم هام رو بسته بودم، آقای آدامسون مثل برق پیدام کرد .- بعد چند بار شرط بندی کردیم و دویدیم، از دیوارِ ته باغ تا دیوارِ جلوی سمت  خیابون و برعکس با وجودی که من اون وقت ها صدمتر رو در عرض چند ثانیه می دویدیم، مثلا بگوئیم چهارده ممیز هشت – . آقای آدامسون مثل چی کنار من می دوید و فقط توی چند متر آخر بود که عقب     می افتاد. انگار کمی مونده به خط پایان سرعتش رو کم می کرد. وقتی با صورت سرخ از فرط غرور کنار در باغ ایستادم، گفت:" آفرین! برنده شدی!" من داشتم نفس نفس می زدم. آقای آدامسون اصلا عرق نکرده بود. آدم به این پیری که مثل قرقی می دوید!

آقای آدامسون انگار که سوالی رو که اصلا نکرده بودم – اصلا چند سالش بود؟- شنیده و متوجه منظورم نشده باشه، پرسید:" الان چه سالیه؟"

ابروهام رو دادم بالا و گفتم:" یک چیزی با هزار و نهصد. من هشت سالمه."

آقای آدامسون گفت:" 1946 " و سر تکون داد ،" چه زود." برگشت به طرف نیمکتِ کنار دیوار ساختمون. من کنارش نشستم. ساکت بودیم، پاهامون رو تکون می دادیم و نیگا می کردیم به گربه میک که برای موش ها کمین کرده بود. گربه مثل مجسمه توی سایه درخت ماگنولیا نشسته بود و به علف ها خیره نیگا می کرد. گاهی  نُک دمش تکون می خورد. سایه درخت که روش افتاده بود، آهسته  و یواش جابه جا  شد و وقتی  آفتاب چشم هایش رو زد، گربه چشم ها رو تنگ کرد و سر رو بلند.

بالاخره آقای آدامسون که انگار بیشتر داشت با جوراب هاش صحبت می کرد تا با من، گفت:" حالا که با هم دوست شدیم، تو باعث شدی یک فکری به سرم بزنه. ما پول لازم داریم. " به ام نیگا کرد ،" تو پول داری؟"

" یک قلک دارم." آقای آدامسون با علاقه سر تکون داد. " آدم پول هاش رو می ریزه اون تو، تا هیجده سالگیش خودش می شه یک ثروت."

آقای آدامسون گفت:" یعنی ده سال دیگه. من بیشتر فکر کردم مثلا پنج دقیقه دیگه."

" اگر قلک رو برگردونی و تکون بدی، پول خرد ها ازاش می ریزن بیرون. سه دقیقه هم بسه."

مثل باد رفتم طرف پرچین و به زور و عجله از توی سوراخ رد شدم که یک شاخه پیشونیم رو زخم کرد، دویدم توی پیاده رو ، از جلوی نیمکت رد شدم و کنار پرچین رو گرفتم و دویدم و بدون این که چپ و راستم رو نیگا کنم خیابون رو رد کردم و رفتم توی خونه – برای نیم ثانیه خودم رو در حال دو توی آینه دیواری دیدم -، از پله ها دویدم بالا توی اتاقم. نفس نفس می زدم. قلک رو از توی کمد در آوردم، هرچی سکه که می شد با تکون دادن بیاد بیرون، آوردم بیرون – بیشتر سکه های چهار و پنج تائی - و دوباره همون راه رو بدو برگشتم. سه دقیقه بعد باز پیش آقای آدامسون بودم، حالا شاید هم چهار دقیقه. پول ها رو به اش نشون دادم. " خب؟ فکری که کردی چیه؟"

آقای آدامسون گفت:" بی بی"

" بی بی کیه؟" خون راه افتاده بود، از پیشونیم  روی چشم راستم ، با آستین پاکش کردم. حالا دستم سرخ بود و سکه ها رو سفت گرفته بود.

" نوه ام. دختر کوچولوئیه با چشم های قهوه ای و موهای بلند. آخرین بار که دیدمش چهار سالش بود. باهم قایم با شک بازی کردیم. یک پیش بند چهار خونه سفید و قرمز  تنش بود، من هم درست همین پلوور تنم بود و کفش پام نبود. یعنی کفش هام رو در آورده بودم و کیمیش کفاش داشت همون جا وصله اش می کرد. من پشت یک قفسه پر از کفش های تازه تعمیر شده نشسته بود، راحت می شد من رو دید، و می دیدم که بی بی نمی تونه پیدام کنه. آره. همین." خندید، کمی خجالت زده، شونه هاش رو داد بالا. " امیدوارم هنوز همون جای سابق زندگی کنه. پیاده راهش زیاده، برای تو. پول رو برای تراموا لازم داری."

پرید هوا، مثل یک پسربچه، یا بیشتر مثل یک سرباز صفر  شاد و خوشحال که بالاخره فرصت پیدا کرده تا با سربازهای ناپلئون  بره  جبهه روسیه. " بزن بریم!" چشم هاش برق  می زد. پولوور بافتنیش، در اصل یک چیز کاموائی خاکستری رنگ، انگار تبدیل شد به یک اونیفورم نظامی درست و حسابی، و جوراب هاش با وجودی که هنوز جوراب بودند، شدند چکمه های قرص و محکم. معجزه بود که یکدفعه سبیل در نیاورده بود و یک باتوم توی دست هاش نمی چرخوند. بدون اون که فکر من باشه، راه افتاد، البته با این فرق که صاف نرفت سمت در، بلکه رفت سمت سوراخ پرچین.  من  هم دویدم پشت سرش. البته من باتوم نداشتم، شمشیر نظامی هم نداشتم، اما خب استخو ونم رو داشتم. یک سر استخوونم حتی گرد بود، چیزی مثل دستگیره در که خیلی قشنگ توی اون یکی دستم که نباید پول تراموا را محافظت می کرد، جا گرفته بود. استخوون رو مثل همون پسر آسیابون که برای اولین بار راه افتاد تا بره و  دنیا رو سیاحت کنه، توی دستم می چرخوندم.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: