نویسنده: جسی کول مترجم: فریده اشرفی

پدر لی­ لی١ در ماه های پیش از مرگش برای او نامه ای نوشت، اما آن را پیش از فرستادن پاره پاره کرد؛ بنابراین، وقتی پاکت به دست لی لی رسید و آن را بی هوا وارونه گرفت تا باز کند، خرده کاغذهای ریز پَرپَر زدند و روی کف اتاق آپارتمان کوچک شهری اش پراکنده شدند. لی لی این پروانه های کاغذی سفید را جمع کرد و دوباره در پاکت ریخت و به مادرش تلفن کرد.

        «اون چرا همچین کاری می کنه؟ چرا یه نامه می فرسته که ریزریزش کرده؟ لابد می خواد اونارو به هم بچسبونم؟ یه جور امتحانه؟ من این کارو نمی کنم.»

        «لی لی، من نمی دونم.» اَلیس٢ در آن طرف خط آه کشید و گفت: «حالش زیاد خوب نیست، افسرده شده. وقتی ... مریض ... بود، کارهای زیادی کرد، احساس بدی داره.»

        «خُب، می دونم، اما چرا الآن این کارهارو می کنه؟ من نامه رو میندازم دور.»

        «باشه، لی لی. بندازش دور، تو که نمی تونی خودتو عذاب بدی و یه نامه ی تیکه پاره رو بخونی.»

        اما او نامه ی پاره را با باقی خرت و پرت ها پشت کمدش چپاند و سعی کرد به نوشته ی بدخط و سیاه آن فکر نکند. 

                                                      ـــــــــــــــــــــــــــ

لی لی در اتاق خواب، همه ی نامه های قدیمی، کارت های تبریک تولد، طراحی ها و یادداشت ها را به هم می ­ریزد؛ دنبال پاکت تاشده و آشنای نامه ی او می گردد. این پاکت را بارها و بارها در دست­ گرفته و آن قدر تا کرده تا تبدیل به مربعی کوچک شده و سپس باز هم آن را صاف کرده است. پاکتِ مچاله و چروک از افکارِ غم انگیز لی لی، تکه پاره های نامه ای نابودشده را در خود جای داده که او هرگز آن را نخوانده است. لی لی پاکت را که در گوشه ی پایینیِ جعبه کفشی قدیمی چپانده بود، پیدا می کند، آن را درمی آورد و باز به شکل مربعی سفت و محکم تا می کند که خود به خود تای آن باز می شود.

       امروز لی لی می رود که آن پاکت را در جعبه ی فلزی براقی، زیر خاک دفن کند.

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــ

در باغ جلوی خانه ی لی لی و در پناه درختانی سایه گستر با شاخه هایی آویخته، برآمدگی نسبتاً بزرگی، مانند دستی که در خواب دراز می شود، از زمین بیرون زده است. نهری باریک، در مسیر پُر پیچ و خم و ابدی اش، این قطعه زمین را شکل داده و تراشیده و حالا این برآمدگی سر پا ایستاده است؛ نواری باریک از زمینی مهارنشده که از هر دو طرف آشکارا آب می رود و کوچک می شود. به نظر می رسد این برآمدگی به هدف و مقصد خاصی اشاره می کند؛ اما در عوض، ناگهان با سراشیبیِ باریک و نوک تیزِ گِل آلودی پایان می یابد.

        لی لی پسرانش را همراه خود به این برآمدگی سرّی می برد، در حالی که جعبه­ی فلزی و بیل کوچکی در دست دارد. اُسکِر٣ تندتند جلو می رود، بی هراس و با آرامش تمام، اما نوآ٤ به پاهای لی لی می چسبد و هنگامی که از بالای لبه های شیب دار به پایین نگاه می کند، کمی می لرزد؛ و آنها با تقلا و تلاش زیاد خود را در سراشیبی لیز و گِل آلود به جلو می کشند. لی لی تقریباً باید خودش را از شیب دارترین نقطه پایین بکشد؛ بیل به شدت به قوزک پاهایش می خورد و جیرینگ جیرینگ صدا می کند. او در پایان مسیر، سیم خاردار را باز نگه می دارد و آنها با احتیاط از بین آن رد می شوند. پسران لی لی همین که به پایین می رسند، فرز و چابک می شوند – همان طور که زمانی خود او بود - و از روی سنگ های نهر می پرند و قدم به ریگزار همواری می گذارند.

        لی لی در زمین بلندترِ بالای نهر، زیر چتر گسترده ی درختان کافور، شروع به کندن زمین می کند.

        «مامان، چی کار می کنی؟ توی اون جعبه چی داری؟» اسکر وقتی آهسته دور تنه ی درخت تنومندی می چرخد، مراقب اوست.

        «دارم این جعبه رو چال می کنم. دیگه نمی خوام نگهش دارم، اما هنوز دلم نمیاد بندازمش دور.»

        «آخه توش چیه؟»

        لی لی در لحظه­ی فشار دادن بیل در دل خاک، برای نگاه کردن به چهره ی پسرش درنگ می کند.

        «اسکر، نمی تونم درباره اش با تو حرف بزنم. این فقط یه چیزیه که من نمی خوامش، اما نمی تونم از شرّش خلاص بشم!»

        نوآ سَلانه سَلانه نزدیک تر می آید و پنجه های برهنه­اش را به خاک سرخ می کوبد.

        «مامانی، من می تونم کمک کنم. می تونم یه کم بیل بزنم.»

        «نه عزیزم، بدون کفش، نه. این کار مامانه. تو می تونی بعدش به من کمک کنی دوباره خاک ها رو روش بریزم، باشه؟»

        لی لی جعبه را در گودال می گذارد و کم کم آن را با خاکِ پُر از ریگ می پوشاند.

        وقتی لی لی با پاهایش خاک را صاف می کند، نوآ با مشت های کوچکش خاک می ریزد.

        «آهان، همین جا. حالا به من کمک کن یه چوب پیدا کنم تا این جا رو علامت بذارم.»

        «مامان، یه چوب گُنده؟»

        «یه چوبی که توی زمین محکم کنم تا جای جعبه رو گم نکنم.»

        اسکر با چوبی بلند و کمی خمیده از کنار درختش به سوی او می آید.

        «اما فکر کردم شما چیزی رو که توی جعبه بود، نمی خواین. چرا باید جای جعبه رو بدونین؟»

        «فقط می خوام بدونم. همین.»

        لی لی یک لحظه کنار جعبه می ایستد و فکر می کند که حتماً خاک مرطوب باعث زنگ زدگی جعبه می شود و می داند که سیل هم جعبه را با خود می بَرَد. او جعبه ی فلزی اش را مجسم می کند که در زمین کشاورزِ یکه و تنهایی، لا به لای شاخ و برگ درختان گیر کرده است.

        «بیاین پسرا، بریم یه کمی بگردیم.»

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــ

لی لی در دوران کودکی عاشق این مخفی گاه بود و یک سال، زمانی که نهر طغیان کرد، درخت تنومندی از ریشه درآمد و واژگون شد و او ریشه های از خاک درآمده ی آن را مخفی گاه خود ساخت. لی لی با سبدی پر از میوه ی باغ، از لبه ی برآمدگی پایین می رفت و در بازوان گرم و دوستانه ی درختش جای می گرفت. او برادرش را از این سُرسُره ی پیچ در پیچ به سمت درخت پایین می بُرد و بین غارهای تودرتو و بی شمار ریشه های آن بازی های پیچیده ای می کردند. خانه های خیالی کوچک و اسرارِ تونل زنی، دنیاهای بی کرانی که در افکار این خواهر و برادر ظهور می کرد؛ تا زمانی که به نظر می رسید کل این درختِ واژگون، پُر از زندگی می شود. این مکان پنهانی، به لی لی آرامش بخشیده بود، فارغ از قدرت مجسمه وار دستان پدرش.

        همیشه این کناره ی نهرِ پیچ در پیچ، گیاهانی به رنگ سبز تیره با برگ های بلند و باریک می رویاند که مانند منگوله هایی خودرو از زمین سر برمی آوردند. سنگ های پوشیده از خزه ی سبز و پُرز مانندِ نهر با جای˚ گیریِ بی ترتیب شان، همواره آنجا می نشستند و هیکل فربه و گُنده ی آنها به نظر لی لی کاملاً زنده می آمد. سرخس های روییده از خاکِ سنگ ها، گودال ها و ریشه های درختان بزرگی را که بی هیچ حفاظی در ساحل نهر قرار داشتند، پُر می کردند؛ ساحلی که همواره دستخوش دگرگونی بود. لی لی از زمینِ بالا می توانست دنیای پنهانی درختان را با همه ی لایه های در هم تنیده و پیچ ­در ­پیچ شان ببیند و به نظر او، حتی در آن زمان هم انگار درختان برهنه بودند و  رشد کاملی داشتند. در این مخفی گاهِ آرام، لی لی که با نوعی شگفتیِ غیرقابل بیان به کناره های نهر خیره می شد، احساس آرامش می کرد.

                                                    ـــــــــــــــــــــــــــــ

آن درختِ ریشه کن شده، دیگر آنجا نیست، سال ها پیش، جریان یک سیل آن را با خود برد. لی لی و پسرها در طول کناره های نهر قدم می زنند و در مسیر عبور دام ها اریب و قیقاج می روند. نوآ می ایستد تا تکه ای چوب را در آب فرو ببرد و گِل را به هم بزند و اسکر طوری به لی لی نگاه می کند که انگار می خواهد از چیزی سر در بیاورد.

        «مامان، تو اون جعبه چی بود؟»

        صورت اسکر به یک طرف خم می شود. در حال تماشای لی لی، لب پایینی اش را با دندانِ تازه درآمده ی بالایی اش محکم می گیرد. به نظر می رسد بچه های لی لی برای کشف سرنخ های یک راز بزرگ که او هرگز نمی تواند برای آنها توضیح دهد، به دقت او را زیر نظر گرفته­اند. انگار حالا که دستخوش این اندوه وصف ناپذیر است، او را غیرقابل درک و نفوذناپذیر یافته اند. لی لی با صدایی عجیب و اندوه بار آه می کشد.

        «یه چیز خصوصی بود. یه چیز غمگین. چیزی که آمادگی ندارم درباره اش با دیگران حرف بزنم.»

        «یه راز؟»

        «بله، عزیزم. یه جور راز.»

        اسکر لی لی را تماشا می کند و بعد لِک لِک کنان به سمت او می آید. دستانش را دور او حلقه می کند و به او تکیه می دهد. اسکر که می داند لی لی آن قدر سنگین است که نمی تواند او را بلند کند، با ملایمتِ خویشتن دارانه و پُرمهری او را در آغوش می کشد. نوآ که چشمش به آنها می افتد، چوبش را در نهر می اندازد و می دود تا خودش را به زور کنار برادرش بچپاند و مثل توله ی کوچولویی که یکسره وول می زند، سرانجام موفق می شود در این آغوش جایی برای خودش باز کند. بعد، هر دو پسر خودشان را آن قدر به لی لی فشار می دهند تا اینکه کارشان به تنه زدن می رسد و همدیگر را اذیت می کنند؛ لی لی آنها را هُل می دهد و از دستان خود جدا می کند و می چرخد تا برگردند.

        «بجنبین پسرا، بیاین بریم بالا. زود باشین. برگردیم خونه.»

                                                    ـــــــــــــــــــــــــــــ

آن شب، لی لی بی خواب روی تخت دراز کشیده و خود را در ملافه ها پیچیده و به مخفی گاهش در کنار آن برآمدگی فکر می کند؛ به آنجا، پس از آنکه تاریکی همه جا را فراگرفته است. سایه های بزرگ درختان کافور و جعبه ی فلزی او، پایینِ پای آنها در زیر لایه ی کم عمقی از خاک سرخ. او تصور می کند که آنجا غرق در تاریکی مرگباری شده است؛ لی لی زیر ملافه به خود می لرزد.

        یاد نقشه ی فرارش می افتد، هراس از گذشته به او هجوم می آورد.

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــ

در یکی از شب های آن سال های تاریک، چهره ی پدر، از وسط اولین بطری شرابش، کم کم دگرگون شد. پوستش سرخ شد و ابروهایش سیخ سیخ و برجسته شدند. پشت آن عینک گِرد، چشمانش کدرتر به نظر می رسیدند و گونه هایش پُر و گوشتالوتر. صدایش خشن شد و به زودی، ماجرا نیز  آغاز شد. پدرش حرف زد و حرف زد، یک تک گوییِ خشمناک و اندوهگین، و لی لی و جو٥ یکی یکی از سر میز بلند شدند و رفتند. آنها- بچه هایی پانزده و سیزده ساله- به تلویزیون یا اتاق های جداگانه شان پناه بردند، اما مادرشان همان جا ماند و گوش داد و گوش داد. بحث نکرد، ملتهب نشد، فقط محکم و آرام زیر شلاق های زبان نیشدار پدر نشست. لی لی و جو برای فرار از صدای یکنواخت و بی پایان پدر به رختخواب رفتند، اما اتاق لی لی نزدیک ترین اتاق بود و وقتی در تاریکی دراز کشید، صدای او را می شنید. با اینکه کلمه ها محو می شدند، تهدید صدای پدر برای مدتی طولانی در هوا باقی می ماند و لی لی نمی توانست در این انتظار درست نفس بکشد.

        لی لی با وحشت، گوش به زنگ لحظه ای سکوت بود که آن قدر شوم و عمیق باشد که نتواند در معنای آن اشتباه کند. او همین طور منتظر صدای قدم های مادرش روی آجرهای مسیر بین اتاق ها شد تا مطمئن شود که مادرش به سلامت به رختخوابش فرار کرده است و سپس لی لی که سراسر وجودش مملو از وحشت بود، صبر کرد تا ببیند قدم های سنگین و حاکی از خشم پدر او را دنبال می کند یا نه. زمانی که پدر، مادرش را به تنهایی در اتاق خواب خصوصی شان در خانه˚­ باغِ کنار دریا گیر می آورد، او از آنچه نمی توانست بشنود، وحشت می کرد و زنگ این سکوتِ پر از انتظار، ذهن او را پر می کرد تا اینکه به هیچ چیز بجز «نقشه» نمی توانست فکر کند.

                                                    ــــــــــــــــــــــــــــــ

در آن نقشه، لی لی می دانست در چه لحظه ای باید وارد عمل شود. صدای سکوت به او خبر می داد، یا شاید یک صدا، صدایی هراس انگیز و معنادار؛ و لی لی بی سر و صدا و آهسته از اتاقش بیرون می رفت. لی لی در تمام آن بیداری پر از انتظار، نقشه کشیده و برنامه ریزی کرده بود که چطور جو را بیرون می بَرَد.

        لی لی در تاریکی، آهسته به باغ پشتی می رفت و از لای در نیمه باز اتاق برادرش رد می شد و او را بیدار می کرد و به زور بلندش می کرد. جو که از زور خواب و ترس گیج بود، تلوتلوخوران پشت سر او از در بیرون می رفت. لی لی او را بی سر و صدا بین نخل های جنگلی، که در کودکی از پنجره می دیدند، دنبال خود می کشید و وقتی فکر می کرد به اندازه ی کافی از آتش انتقام پدرش دور شده اند، جو را وادار می کرد به سمت مخفی گاه لی لی بدوند و به تاریکی مطلق و سرد آن سراشیبی گِل آلود پناه ببرند و مخفی شوند.

        در نقشه ی لی لی، لباس های آنها با سیم خاردار پاره می شد، پشت شان به خاطر سُر خوردن از زیر صخره های ناهموار خراشیده می شد و زمانی که به مخفی گاه او در زیر درختان سیاه و شبح وار می رسیدند، هنوز نمی توانستند بایستند و همچنان می دویدند. با لباس خواب در کناره ی نهر، پشت سر هم می دویدند و پاهایشان را محکم روی لبه های تیز صخره ها می کوبیدند. لی لی و جو که به خاطر تاریکی انگار دچار کوری موقت می شدند، آن قدر می دویدند و می دویدند تا از پدرشان کاملاً دور و آزاد شوند و بدبخت و لرزان، تازه به هم می چسبیدند و متوجه می شدند که در این دوی شتاب زده و هول انگیز، الیس را جا گذاشته اند. آنها مادرشان را آنجا گذاشته بودند تا در برابر احتمالات ترسناک پدرشان که دستِ بزن هم داشت، از خود دفاع کند.

        لی لی در نقشه ی فرارش نمی توانست همه را نجات دهد.

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــ

اما بیش تر شب ها، پدر پشت سر مادر به رختخواب نمی رفت و به جای آن، تا دیروقت بیدار می ماند، بیش تر مشروب می خورد و موسیقی صفحه های قدیمی را با چنان صدای بلندی پخش می کرد که لی لی نمی توانست بخوابد. پدرش در افسردگی ادواری جانکاهی فرو می رفت و این اندوه، مانند این صفحه های موسیقی که قلب های هراسان آنها را می خراشید، روح او را نیز می فرسود. او چند میزان اول ترانه ی «جایی بر فراز رنگین کمانِ» جودی گارلَند٦ را گوش می داد و درست روی اولین خط، باز هم بارها و بارها همان را می شنید؛ با وجود این، در افسردگی سرخوشانه اش تلاش می کرد این یک لحظه را به تسخیر خود در­آورد، یک لحظه ی جانانه که موسیقی اوج می گیرد و جودی گارلند شروع به خواندن می کند. خواهرش مُرد، از زندگی آنها ناپدید شد و از نظر پدر لی لی این لحظه مانند نگه داشتن کوچک ترین بخش وجود او در کف دستش بود. هر شب، او به همین یک جمله ی کوتاه نت ها گوش می داد و مثل اینکه لباس های دخترش را که آن قدر کوبنده او را ترک کرده بود، محکم در دستانش نگه ­داشته است؛ مثل اینکه در این لحظه های آماس کرده و فزاینده، تقریباً می توانست دخترش را در این اتاق نگه دارد. و وقتی این خط به پایان می رسید، او را از دست می داد، دختر از دست او فرار می کرد و اندوه او با موج بسیار بزرگ غرق کننده ای سراسر وجودش را فرا می گرفت.

        و پس از آن، دوباره همان قطعه را می گذاشت و بار دیگر و بار دیگر.

        اما لی لی با چنان خشم شدیدی به آن گوش می داد که احساس می کرد این موسیقی درون او را به لرزه درمی آورد و به انفجار نزدیک می کند و گاهی اوقات زمانی که خشمش به ترسش غلبه می کرد، به سرعت از اتاقش بیرون می رفت تا با او برخورد کند.

        «بابا، من نمی تونم بخوابم. ما باید فردا صبح بریم مدرسه.»

        پدرش که لرزان و نامتعادل در راهرو ­ایستاده بود، به خاطر صدای بسیار بلند سازهای زهی ارکستر، نمی توانست صدای لی لی را بشنود. بعد، لی لی فریاد ­زد، تمام بدنش می لرزید.

        «اونو خاموش کن!»

        پدرش لِخ لِخ کنان به سمت گرامافون ­رفت و صدا را یک درجه ی خیلی کم، پایین آورد و لی لی سرش را تکان داد و بدنش را با حالت اعتراض و مخالفت، محکم و خشک نگه داشت.

        «هنوز صداش خیلی بلنده.»

        و بعد، خشم پدرش برانگیخته شد و طغیان کرد.

        «این خونه ی کثافت مال منه! هر کاری دلم بخواد می تونم توی این خونه ی کوفتی انجام بدم. شما گورتونو گم کردین و رفتین تو رختخواب تون و منم فقط دارم چند تا ترانه گوش می دم، می دونی، این چیزیه که حال منو خوب می کنه. می دونی، ترانه هایی که دوست دارم. من! من نمی تونم تو این خونه ی کوفتیِ کثافت بدون شما غرغروهای کثافت، کاری انجام بدم؟»

        لی لی در حالی که مشت هایش را گره کرده بود، کنار رفت. پدرش بالای سر او ایستاد و نوعی خشونت توأم با جوشش و ضربان از او ساطع می شد، لبانش با گوریدگیِ زشتی تاب برداشته بود. لی لی نفس تندی کشید، بدنش می لرزید. نمی توانست مشت های بسته اش را باز کند.

        «بابا، فردا امتحان دارم و باید بخوابم. نمی تونم با این موسیقی بخوابم. این داره منو دیوونه می کنه.»

        صدای لی لی خانه را به لرزه انداخت. کلمه های او با صدایی یکنواخت از دهانش بیرون می آمد. نمی توانست ضرورتِ به زبان آوردنِ آنها را تحمل کند. نمی فهمید چطور پدرش نمی تواند بفهمد که او نیاز به خواب دارد. چطور او می توانست این قدر به او بی توجه باشد؟ به همه ی آنها. لی لی دلش می خواست جیغ بکشد، فریادی اساسی و درست و حسابی، اما انگار تنها توانست رو به روی پدرش بایستد و کلمه های واقعاً خشمناکش را به زبان بیاورد. به بن بست رسیده بودند و هیچ کدام نمی توانستند برنده باشند. در آن لحظه، لی لی از او روبرگرداند، ضربان شقیقه هایش را مانند به هم خوردن بال های یک پرنده در گوش هایش می شنید. به رختخواب برگشت و تمام شب بیدار دراز کشید و به جوشش و طغیان بی پایان یک ترانه ی غم انگیز پدرش گوش داد. نمی توانست گریه کند؛ با این حال، بیش از هر چیز، دلش برای احساس رها کردن آهسته ی اشک هایش لک زده بود.

                                                    ـــــــــــــــــــــــــــــــ

لی لی که خودش را محکم زیر ملافه ها جمع کرده و آن خشم ناامیدکننده ی دوران نوجوانی را به یاد می آوَرَد، به زور خودش را وادار می کند نفس بکشد. مثل ستاره ی پنج پَرِ آرامی، به بدنش کش و قوسی می دهد و آرام­ آرام احساس می کند که آسوده می شود. اشک ها مانند موجی بی صدا و لطیف از چشمانش بیرون می زنند و از گونه هایش سُر می خورند، او حس می کند آنها به آرامی پشت گوش هایش روی هم می ریزند. اشک ها به شدت او را به خارش می اندازند و او سرش را آهسته روی بالشش می مالد و آنها را پاک می کند.

        در آن لحظه ی کوتاه، لی لی از آن بار سنگین خردکننده و همیشگی رها می شود. ■     

-----------------

⃰  Jessie Cole ، اهل دره ی دورافتاده ای در شمال نوو ساوت وِیلز استرالیا است، دوران کودکی او پُر از اتفاقات شیرین بود، از شنا و بازی در نهرها، تا ماجراجویی های پابرهنه و پنهانی خانگی. او در دوران کودکی، با خانواده اش به بسیاری از نقاط جهان سفر کرد، از آسیا گرفته تا ایتالیا. اولین رمان او به اسم:  Darkness on the Edge of Town  ، در ماه ژوئیه 2012 منتشر شده است. داستان های کوتاه و مقاله های وی در نشریات استرالیا به چاپ می رسد. جسی کول در حال حاضر با مادر و دو پسرش در خانه ی پدری زندگی می کند.  

 

---------------

پی نوشت:

 

1- Lily

2- Alice

3- Oscar

4- Noah

5- Joe

6-  Judy Garland  (1969-1922) ، بازیگر و خواننده ی امریکایی، مشهورترین فیلم او «جادوگر اُز» بود. او در زمان حیات خود، جوایز بسیاری دریافت نمود و حتی پس از مرگش، در سال 1997 برنده ی جایزه ی گِرَمی شد و در سال 1999 ، به عنوان یکی از ده ستاره ی زن برتر تاریخ سینمای امریکا برگزیده شد. 

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 خیمه دوز 1391-07-01 00:20
ترجمه خوب و رواني انجام شده...متن هم خواندني‌ست...
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: