ترجمه شعر و داستان

بازگشت - احسان عابدی

 

دیگر حساب زمان را از دست داده بود. سال‌هایی طولانی در سفر بود، از این شهر به آن شهر، از ناشناخته‌ای به ناشناخته‌ای دیگر. از سرزمین‌های وحشی عبور کرده بود

احسان عابدی

و در نامه‌هایش از مردمانی نوشته بود که طلوع خورشید و لحظه برآمدن روز را می‌پرستند. از استپ‌های بی‌انتهای روسیه احساس هراسی را به یادگار نگه داشته بود که روزی راه گم کرده و دورافتاده از همراهان، در هنگامه طوفان و سرما بر وجودش چنگ انداخته بود. در کناره‌های رود گنگ به گروه زنانی برخورده بود که آرام و صبور، مرگ کالبد فرسوده خود را انتظار می‌کشیدند و مرگ در فاصله یک غروب تا صبح همه آنها را در بر گرفت؛ ونیز و فلورانس برای او خاطره خدای مسیح بود و همنشینی غریب آن با خدایان جنگ‌جو و حیله‌گر روم که کشیش‌ها و اسقف‌ها با سوءظن به آن می‌نگریستند.

روی کاغذی رنگ و رو رفته به کنایه نوشته بود، «صلیب مسیح بر شانه‌های ژوپیتر» و این آغاز نامه‌ای طولانی بود که از سرزمین نقاشی‌های دیواری و مجسمه‌های باشکوه فرستاده بود و در آن به پیوستگی تاریخ اشاراتی داشت.

اما از آنجا که هیچ چیز دنیا بر یک مدار نمی‌ماند، نامه‌ها هم رفته رفته تغییر لحن و محتوا ‌دادند، چنان‌چه واپسین آنها را انگار جوانکی سودازده و دلتنگ ‌نوشته بود و نه جهان‌‌دیده‌ای دوراندیش و سرد و گرم چشیده روزگار. توصیف حقایق و شگفتی‌های دنیای پهناور جای خود را به خیال‌‌پردازی از گذشته‌های دور داده بود. از رود خروشانی می‌نوشت که از میان شهر کوچک زادگاهش می‌گذشت و روزگاری اندام نحیف و خردسال خود را به سرمای آن می‌سپرد. خاطره نبرد با بیگانگانی بی‌رحم و ظالم را تعریف می‌کرد که به پشت دروازه‌های شهر رسیده بودند و از یاس و اضطرابی می‌گفت که شهر و آدم‌هایش را پریشان کرده بود.

کسانی که این نامه‌ها را می‌خواندند در سلامت عقل و روان او تردید می‌کردند، چون هیچ کس رودی را که از میان شهر می‌گذشت به یاد نداشت، حتی سالخورده‌ترین آدم‌ها. شهر اطراف کارخانه‌ها و کارگاه‌ها در سرزمینی خشک و کم آب پا گرفته بود و از چهار طرف چنان رشد کرده بود که هیچ دیوار و دروازه‌ای آن را در پناه خود نمی‌گرفت.

و کدام نبرد با کدام بیگانگان؟ جنگی در این حوالی رخ نداده بود. هر چه بود زندگی روزمره مردم و شب‌های آرامی بود که خواب را بر اهالی شهر سنگین می‌کرد.

در نامه‌ای دیگر از اشتیاق به بازگشت نوشته بود. تصمیم گرفته بود که گذشته خود را از نو کشف کند؛ این آخرین ناشناخته را که آرام و قرار از او ربوده بود.

روزی که عازم سفر شده بود، موهایش یک‌دست سیاه بود و بدنش چالاک و کشیده. خون با شدت و شتاب بر جداره رگ‌هایش فشار می‌آورد و در برابر کژی‌ها، کم‌طاقت و دلیر بود. اکنون علائم جوانی از میان رفته بود و احتیاط و تدبیر بر رفتار و گفتارش حکم می‌‌راند. موهای اطراف شقیقه‌اش سفید شده بود و آفتاب و طوفان رنگ چهره‌اش را تغییر داده بود. هیچ کس این صورت را به یاد نمی‌آورد و حالات و روحیاتش خاطره‌ای را برای کسی زنده نمی‌کرد، چنان‌چه شهر و آدم‌ها هم هیچ نشانه آشنایی از گذشته‌ای که در خیال خود ساخته بود، نداشتند. غریبه‌ای بود در میان غریبه‌گان و شاید غریبه‌تر از همیشه. 

چند روز بعد به یک‌باره ناپدید شد؛ انگار که هیچ وقت در این دنیا وجود نداشته‌است. دیگر نه خبری از پی او آمد و نه کسی به جست‌وجویش شتافت تا غروب یک روز پاییزی که پیکی خسته و غبارآلود از راهی دور رسید. پیک بسته کوچکی به همراه داشت که در آن مشتی خاکستر از بقایای مرد گردآمده بود. خاکستر باید جایی در شهر زادگاه او دفن می‌شد، اما از آنجا که چنین شهری وجود نداشت، آن را به دست باد سپردند.

تیر ماه ۱۳۹۰

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است