ترجمه از سوئدی: سهراب رحیمی و آزیتا قهرمان

 

 

توماس ترانسترومر

کرم کور آن سوسمار بی پا، می خزد در امتداد راه پله

آرام و شاهانه چون یک آناکوندا،

فقط اندازه اش فرق می کند.

آسمان پوشیده از ابرست و آفتاب خود را نشان میدهد.

روز اینگونه است.

عزیز من صبح امروز ارواح خبیثه را بیرون کرد. 

مثل وقتی که آدم درِ یک انبار سیاه جنوبی را باز کند و

روشنایی یکباره به داخل بریزد.

و سوسک ها سریع هجوم بیآورند به گوشه و سمت بالای دیوارها

و ناپدیدند حالا - آدم آنها را هم دیده است و هم ندیده انگار– 

این طوری برهنگی ی او دیوها را فراری داد

گویی هرگز نبوده اند

اما برمی گردند.

با هزاران دست که اعصاب را اشتباهی به دستگاه مخابرات قدیمی وصل می کند.

پنجم ژوئیه است.

گل های باقلا دراز کشیده اند. انگار بخواهند دریا راتماشا کنند.

ما در کلیسای سکوت هستیم، درون تقدسی بی کلمه.

تو گویی چهره ی آشتی ناپذیر پدرسالارها وجود نداشته هرگز

و تلفظ اشتباه نام خدا در سنگ ها هرگز نبوده.

من موعظه گری در تلویزیون دیدم که معتقد بود به کلمات 

و پول های زیادی تلنبارکرده بود

ولی حالا ضعیف بود و باید محافظت می شد

یک بادیگارد جوان خوش لباس با خنده ی کشداری عینهو پوزه بند.

لبخندش جیغ رامی پوشاند.

جیغ کودکی در تختخواب بیمارستان ؛ تنها رها شده 

وقتی مادرو پدر رفته اند.

الوهیت با لمس انسان ؛ شعله ای در او روشن می کند

تا بر گردد دوباره به حالت اولین 

چرا؟

شعله؛ سایه ها را به سمت خودش می کشد،

قژقژکنان پرواز می کند و هردو یکی می شوند درآتش 

در تاریکی بالا می روند 

دودی سیاه و خفه خود را پهن می کند 

در پایان تنها دودی سیاه، در انتها تنها جلادی مومن

جلاد مومن خود را خم می کند به سمت جلو 

بالای میدان و جمعیت که آینه ای زمخت و لکه دا ر ساخته 

جایی که او می تواند خودش را در آن ببیند

بزرگترین متعصب؛ اولین کسی ست که شک می کند

حتی وقتی خودش نداند 

او پیمانی بین دو شخص است

یکی می خواهد دیده شود صد در صد

و دیگری نامریی ست 

چقدر از این اصطلاح «صد در صد » متنفرم 

آنهایی که نمی توانند جای دیگری زندگی کنند مگربیرون از خودشان.

آنها که هرگز دچار حواس پرتی نمی شوند

آنها که هرگز دری را به اشتباه باز نمیکنند

تا ذره ای از چیزهای ناشناخته را آنجا ببینند 

بگذر از آنها 

پنجم ژوئیه است

آسمان پوشیده از ابر؛ خورشید اما خود را جلو میکشد

کرم کورمیخزد در امتداد راه پله آرام و شاهانه 

چون یک آناکوندا.

کرم کور انگارهیچ اداره دولتی وجود نداشته است.

زنبور طلایی هیچ وقت محبوبی نداشته برای ستایش

گل های باقلا صد در صدی وجود نداشته هرگز.

من اعماق خودم راحس می کنم

جایی که آدم هم اسیر است و هم فرمانروا ، مانند پرسیفونه.

اغلب دراز می کشیدم روی چمن ِیخ زده ؛ آن پایین

می دیدم زمین خودش را به روی من خم میکند

طاق زمین

اغلب، نیمه ی زندگی بود

امروزاما نگاهم مرا ترک کرده است

کوری ام راه خودش را میرود  

خفاش تیره

چهره اش را کناری گذاشته اطراف را با قیچی اصلاح می کند 

در این هوای روشن تابستان

 

----------------------

در باره ی  توماس ترانسترومر

برنده ی جایزه نوبل 2011

سهراب رحیمی

 

توماس ترانسترومر در سال 1931 در استکهلم بدنیا آمد. پدرش  روزنامه نگار بود   بود و مادرش معلم.  در سال 1950 پس از تمام کردن مدرسه ، در حوزه‌های تاريخ ادبيات و شعر، تاريخ دين و روانشناسی در

دانشگاه استکهلم مشغول تحصیل شد.

 توماس ترانسترومر در سال 1956 لیسانس روانشناسی گرفت و سپس در بخش روان درمانی دانشگاه استکهلم استخدام شد. در سال 1957 با مونیکا بلاد ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو دختر به نامهای اما و پائولا است. از سال 1980  به عنوان روانشناس و محقق  به استخدام وزارت کار درآمد.

 او در سال 1966 جایزه ی بلمان، در سال 1979 جایزه ی دونیو ؛ در سال 1981 جایزه ی پترارک آلمان، در سال 1982 جایزه ی پیشگامان ادبی، در سال 1988 جایزه ی پیلوت، در سال 1990 جایزه ی داوران شمال ( بهترین شاعر اسکاندیناوی)؛ جایزه ی نویشتات اکلاهمای امریکا، 1990 ،  سال 1996 جایزه ی آگوست ( بهترین کتاب سال سوئد) ، سال 2003 جایزه ی شعر استروگا در مقدونیه،  سال 2004جایزه ی نونینو ایتالیا  ، سال 2007 جایزه ی گریفین پوئتری پرایز از کانادا و سال 2011 جایزه ی نوبل ادبیات. روی هم رفته سیزده کتاب شعر و دو کتاب نثر حاوی خاطرات و نامه ها منتشر کرده که حجم کل نوشته هایش در مجموع در حدود پانصد صفحه است.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 somi 1391-08-07 18:50
:P
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: