ترجمه مقالات

سه شعر از محسن بوالحسنی

 

١
-------

محسن بوالحسنی

 
روشن نباشد روز
و حتی دست‌های تو
که تکه‌هایی از ابر را
برای خالی نبودن عریضه
رصد می‌کنند.
شیشه در شکست نور بماند
و رسم‌الخط نستعلیق من
بر خطوط صافِ عواطفِ فلزی
دست‌پیچِ قطارها و اتوبوس‌ها بشود.
من از گلوگاه شهر عبور می‌کنم
و احتمالاً سلام
به عابران مرطوب
در مه رقیق عصرگاهی
که همه چیز را
در ذهن من منور کرده‌اند
متعاقباً به تو می‌گویم
که چطور روشن نباشد روز
وقتی که آب‌های بی‌جهت
از شانه‌های من سرازیر می‌شوند
و هیچ‌کس راه خانه‌اش را مثل من
در کوچه‌هایی با عمق یک وجب
گم نمی‌کند
 
فکر می‌کنم حدس زده باشی
که این شعر را
چقدر آهسته نوشتم
که انگشت‌های تو بر مماس نلرزد
و من دوباره ظهور کنم به این شکل
مگر این پل شهادت بدهد به من
که بودم
و تاریخ
خدشه بزرگی است
وقتی مسافران
جفت جفت سوار و
تک تک پیاده می‌شوند.
 
 
 
 
٢
-------
 
حالا در این عکس
کسی نمی‌خندد
و موی آبانیِ من
در آن عصر نه چندان رمانتیک پاییزی
خانه را برای عروس 
مفاجا کرده بود.
ما شاهکار اخم‌های جهان بودیم
و آمده بودیم کنار پنجره
تا فقط روز را ادامه بدهیم
و هیچ قصدی برای دیدن نبود
وقتی که مادرم گفت
"آن عطر فرانسوی هیچ وقت به اندازه‌ی من
قدر موی براق و شلوار عتیقه‌ات را نمی‌فهمد"
 
ما در عکس
شاهد احتراق دست‌هایی بودیم
که تکان می‌خورد
و موج بود که از شنل کارون
به کناره پرتاب می‌شد
 
چه می‌دانستم تو یکروز برمی‌گردی
و به عدم لبخند
در این قاب اشاره می‌کنی؟
چه می‌دانستم تو مویت را کوتاه کرده‌ای
و من تا سال بعد 
شاهد اشاره به هیچ دورهایی نیستم
و آن عکس ماند
و آن عکاس رفت
و موی من که دیگر به من نمی‌آمد
به تو می‌آید
و من که می‌نویسم
آن عطر گیج را 
اول تو اختراع کردی
که در عکس بخندد
و عروس در انزوای من
احتمال بدهد به خوشبختی.
 
 
 
 
٣
-------
 
پس تماشایت کردم
مثل این ساختمان بلند
که برای تکه‌ای پرنده فریاد می‌زند
و سرنوشتش همین است
که منتظر شب باشد
تا گربه‌ها به جفت‌گیری‌شان برسند وُ
من به گریه
 
تماشایت کردم
که چشم‌های تاریکت
انگار همیشه دست تکان می‌دهد
که بگوید:
"خداحافظ
خسته‌ام کردی"
و معلوم نیست فردا
به فرضِ آن کشور 
از چه ساعتی شروع شود
اما همین که من موهایم را 
شل تر از زندگی‌ام ببندم
و از تمام محیط‌های کاری بپرهیزم
یعنی
منتظرم که این دست‌های مشوش
به هر بهانه‌ای بگویند
"سلام
می‌شود آیا به اندوه تو دست زد؟"
 
جواب تو 
کابوس همسایه می‌شود
و یک لیوان آب یخ
که جنس نایاب این خانه‌هاست
آرزوی خام جوانی
در عمودی‌ترین شب سال
که به جای تو
با این قرص بنفش می‌خوابد
و لب می‌گذارد به لب این پنجره
و خواب می‌بیند 
که این شعر را ننوشته
و تو هرگز نرفته‌ای
حتا به مدت محدود
و آماده‌ای که بگویی
"فردا
فردا
شاید فردا بهتر باشد"
و من متعاقباً وقوع روز را
به وقت معین اعلام کنم
و باز چشم ببندم.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است