یكی از وجوه بنیادین مكتب رومانتیسم نوعی از عواطف مذهبی بود كه به وحدانیت می گرایید. شاعران و نویسندگان در عالم ماوراء و نامشهودات غور می كردند، در جهان رویاها و توهماتی كه خود آن را «نامتناهی»، «آرمانی» یا «مطلق» می نامیدند. در نتیجه، آنها به مضامین و اندیشه های نوینی احتیاج داشتند. عده ای از آنها این اندیشه های نوین را در مكتب عرفان ایرانی و به خصوص نزد عطار یافتند. آنها آنقدر منابع كافی در اختیار داشتند كه مخیله خود را غنا بخشند. سیلوستر دو ساسی، در اوایل قرن 19، پندنامه یا مجمع النصایح را ترجمه و گارسن دو تاسی، در 1863، منطق الطیر یا زبان پرندگان را ترجمه و تفسیر كرده بود. پاوه دو كورتی در اواخر قرن تذكره الاولیاء یا مناقب العارفین را در دو مجلد به چاپ رسانید.

ویكتور هوگو، نخستین شاعر فرانسوی بود كه به مكتب عطار گرایش پیدا كرد. او در سرودن شاهكار منظومش، افسانه قرون، مضامین بسیاری را از عطار برگرفت.

شاعر برای این اثر معظم كه بزرگترین شعر حماسی در ادبیات فرانسه به حساب می آید، در ابتدا و مطابق طرح اولیه، سه فصل جداگانه در نظر داشته است. نخست «افسانه قرون» كه نام آن بر كل این منظومه نیز نهاده شده است. «فرجام شیطان» و «خدا» دو فصل دیگر این منظومه است كه ناتمام باقی ماند. در دو فصل نخست، یعنی «افسانه قرون» و «فرجام شیطان»، تأثیر اندیشه های زرتشت و شاهنامه فردوسی انكار ناپذیر است. من سعی كرده ام كه این تأثیر پذیری را در كتاب از سعدی تا آراگون[1] نشان دهم. اما بدون شك در فصل «خدا» است كه هوگو از عطار تأثیر فراوان پذیرفته است. روایت ها و نسخه هایی كه به دست ما رسیده، جملگی حكایت از این موضوع دارند.

هوگو شرقی ترین شاعر مكتب رومانتیك است. او با ژول مل، سیلوستر دو ساسی و ارنست فوئینه دوست بود و به انجمن آسیایی كه در 1822 تأسیس گردید رفت و آمد می كرد. او همچنین در محفل بین المللی كلارك كه مستشرقین، شعرا و نویسندگان كشورهای گوناگون گرد یكدیگر جمع می شدند و درباره موضوعات ادبی و هنری مباحثه می كردند نیز شركت می جست.[2] در همین محافل بود كه هوگو مواد اصلی برای تصنیف منظومه شرقیات را جمع آوری كرد. او در مقدمه این اثر خود می نویسد:

«در عصر لویی چهاردهم همه یونان شناس بودند. امروزه باید خاور شناس بود. هرگز اینقدر متفكر به یكباره به كاوش در ورطه پهناور آسیا همت نگمارده اند.»[3]

از این روست كه «رنگهای شرقی، خود به خود، تمامی افكار و تخیلات مرا در بر گرفته است».

البته شرقیات اثری است كه هوگو در دوره جوانی خویش تصنیف كرده و تأثیرپذیری او از شاعران مشرق زمین در این منظومه سطحی است. در حالیكه در افسانه قرون كه پس از تبعید او به ژرسه و سپس به گرنزه سروده شد وضعیت كاملاً فرق می كند. هوگو در آنزمان در تبعید و به دور از پاریس و جار و جنجال های آن زندگی می كرد و فرصت كافی داشت تا در فلسفه حیات، مرگ، الوهیت، سرنوشت انسان و بسیاری موضوعات دیگر كه اذهان آگاه را همیشه به خود مشغول می دارد تعمق كند. در همان جزیره دورافتاده بود كه او به عرفان ایرانی گرایش پیدا كرد.

چنانكه می دانیم، در منطق الطیر، «صدها هزار پرنده» دور هم جمع می شوند تا فرمانروایی برای خود برگزینند. هدهد به آنها می گوید كه نیاز به انتخاب فرمانروا نیست، چرا كه فرمانروا دارند و تنها باید او را بیابند. نام آن فرمانروا «سیمرغ»[4] است و او در كوه «قاف»، قله ای خیالی كه مرتفع ترین قله عالم فرض می شود می زید. پرندگان با شنیدن توصیه های هدهد، تصمیم می گیرند كه به آن قله پرواز كنند. اما آنها راه را نمی شناسند و راهبری می جویند. قرعه به نام هدهد می افتد كه مورد تأیید همه است، چرا كه او خردمندترین مرغان و پیام آور حضرت سلیمان و ملكه سبا بوده است. هدهد راه كوه «قاف» را با تمام پیچ و خمها، گردنه ها و پرتگاه های آن می شناسد.

هدهد كه به عنوان راهبر برگزیده شده، پرندگان را برای سفری طولانی به مرتفع ترین قله عالم مهیا می كند. او آنها را از خطرات، گردابها، ورطه ها و طوفان هایی كه در انتظارشان است و دشواری هایی كه باید متحمل شوند آگاه می گرداند. تعدادی از پرندگان مضطرب و شگفت زده شده و هریك به بهانه ای از انجام این سفر انصراف می دهند. بلبل عاشق گل است و نمی تواند از آن جدا شود. طاووس شرم دارد كه با پاهای زشتش در برابر سیمرغ حاضر شود. كركس خود را برتر از سیمرغ می داند و عزم رفتن به ملاقات او را ندارد. هدهد به هریك از آنها پاسخ مناسبی داده و آنها را به انجام سفر قانع می كند.

پرندگان قدم در راه سفر می نهند، اما موانع تفوق نیافتنی و مشكلات بسیارند. به گونه ای كه در نهایت تنها سی مرغ موفق می شوند كه از هفت مرحله بگذرند و به قله رسند. آنها وقتی كه به قله می رسند دیگر بی بال و پر و نزار و مردنی شده اند. آنها تقاضا می كنند كه نزد سیمرغ باریابند، اما تقاضای آنها رد می شود و «حاجب دربار» سیمرغ با آنها بسیار ناخوشایند برخورد می كند و به ایشان چنین می گوید:

          گفت هان ای قوم از شهر كه اید

          در چنین منزلگه از بهر چه اید

          چیست ای بیحاصلان نام شما

          یا كجا بوده است آرام شما

          یا شما را كس چگوید در جهان

          یا چكار آید زمشتی ناتوان

         از شما آخر چه خیزد جز زحیر

         باز پس گردید ای مشتی فقیر[5]

پرندگان به شكوی می پردازند و بر تقاضای خود اصرار می ورزند. آنها می خواهند فرمانروای خود را بشناسند و تمامی این مشقات و تیره روزی را فقط برای دیدن سیمرغ به جان خریده اند. بالاخره مرغان نزد سیمرغ بار می یابند. اما عجیب اینجاست كه پرندگان فقط تشعشعی خیره كننده می بینند كه همه جا را فرا گرفته و هزاران خورشید و ماه و ستاره در برابرش كرنش می كنند. آنها، با زحمت فراوان، موفق می شوند چشمهاشان را بگشایند و به چهره فرمانروایشان خیره شوند. عجیب تر آنكه آنها سیمای خویش را در چهره او می بینند. اعلیحضرت سیمرغ آینه بی حد و حصر بزرگی است كه همه چیز در آن انعكاس می یابد. هرچه بیشتر مرغان در آن می نگرند، بیشتر خود را می یابند. حاجب به پرندگان می گوید كه دیگر به پایان راه رسیده اند و باید خود را در «تمامیت» وجودی غرق گردانند تا به ابدیت بپیوندند.[6]

          حال ببینیم كه ویكتور هوگو از این داستان نمادین چه بهره ای برده است. چنانكه پیشتر گفتیم، فصلهای «خدا» و «فرجام شیطان» از منظومه افسانه قرون ناتمام باقی مانده و ما نمی دانیم كه اگر هوگو اثرش را به پایان می رساند، این منظومه چگونه از آب درمی آمد. بخشهای موجود پس از مرگ او به چاپ رسیده است. در این بخشها حتی قطعه شعرهای ناقص هم دیده می شود و گاه به مجموعه قافیه هایی برمی خوریم كه شاعر قصد گنجاندن آنها را در اشعارش داشته است. همچنین در این نوشته های پراكنده در مواردی اشعاری دیده می شود كه یا قافیه بندی نشده و یا اشاره به قسمتهایی است كه نویسنده قصد تصنیف آنها را داشته است.

          مطابق طرح اصلی اثر، هوگو قاعدتاً قصد داشته حماسه تاریخ بشری را به تصویر كشد. حماسه ای كه در آن زجر و عذاب دائمی انسان در جنگ با هرگونه بدی كه شیطان در جهان پراكنده نشان داده شده است. آدمی در نهایت موفق می شود كه خود را از زیر یوغ شیطان رها سازد و شیطان به مهلكه می افتد و كار او پایان می یابد، سپس حكومت عدل الهی برقرار می گردد.

          اما این خدایی كه همه مردم او را می جویند و نمی یابند كیست؟ مشخصه های او چیست؟ آیا اصلاً می توان او را شناخت؟ در جواب به این سؤالات است كه هوگو به شاعر پارسی گوی روی می آورد و از شعر او در دو بخش طولانی كه تقریباً تمام فصل سوم این منظومه را شامل می شود بهره می گیرد.

          در ابتدا، شاعر از دور متوجه «نقطه ای سیاه» و سایه ای «عظیم» بر فراز سرش می گردد كه دائماً در حركت است. این سیاهی شاعر را به خود می خواند و او پر كشیده و به سوی سایه می رود. ناگهان كسی او را متوقف می كند و به او می گوید:

  • بایست!

در همین هنگام دستی از غیب بر شانه اش كشیده می شود. شاعر در برابر چشمان خود موجود عجیبی را می بیند، «موجودی سرتاسر از دهان، بال و چشم» كه بیش از «یك دسته پرنده» قیل و قال دارد. شاعر می خواهد بداند كه چه كسی راه را بر او بسته است. شبح به او پاسخ می دهد:

  • من بال شب هستم،

پرنده تیره گون ابرها و آذرخشها،

طاووس سیاه و پرگشوده آسمانها

ای انسانها! شما از من غافلید، اما من همه شما را می شناسم؛

من حتی اگر خارج از كالبد وجودی شما باشم، باز همچنان شما هستم [7]

آن موجود از شاعر می پرسد كه چرا بال و پر گشوده و به اینجا آمده و چه می خواهد؟ آیا در پی «آتش و هاله و نور» است؟ شاعر به دنبال هیچیك از اینها نیست. شاعر فقط «او» را می جوید و چنین می گوید:

  • همه درها به رویم بسته شده؛ و فضا

كه در توده ای از ابر فرو رفته بود،

به ظلمت شب بدل گردید.

من صدای قهقهه ای شنیدم و دیگر هیچ ندیدم[8]

شاعر اصرار می كند و می خواهد «نامش» را بداند تا «آنرا برای همیشه شب هنگام تسبیح گوید». مجدداً صدای قهقهه ای به گوش می رسد. شاعر این بار بر سر خشم آمده و می پرسد:

          كیست كه می خندد؟ خودت را نشان بده!

سپس، شاعر می بیند كه «از عمق ورطه خلعتی بالا می آید»، خلعتی كه «چینهای درهم آن بوی استخوان آدمی را به مشام می رساند». همین خلعت است كه می خندد. شاعر از ترس می لرزد و شروع به گریه می كند. خلعت از او تقاضا می كند:

آیا می خواهی

پرده جهل را بردری، بدانی، بخوانی و به شبحی بدل گردی؟

آیا می خواهی بال گستری و بر فراز طبیعت ظلمانی به پرواز درآیی؟

آیا می خواهی در روشنایی محض و درك ناشدنی

چشم بگشایی؟

شاعر همین را می خواهد. موجود عجیب با نوك انگشتانش پیشانی او را لمس می كند و شاعر به خواب می رود.

در اینجا، هوگو نكاتی را در حاشیه شعرش متذكر شده است. او می نویسد: «سپس بیداری» و بلافاصله می افزاید: «پس از مرگ».[9] اما ادامه شعر به خوبی نشان از خواب و رویا دارد:

ای شبح! تو مرا فریفتی، من هنوز هیچ نمی دانم.

مجادله همچنان ادامه می یابد. شاعر به هر قیمتی می خواهد «نام او»، یعنی نام خدا را بداند. زمزمه هایی از هر سو به گوش می رسد. شبح غول پیكر به هزار زبان تبدیل می شود،

          كه از آغوش نامتناسبش هریك به گونه ای زمزمه می كنند.[10]

حال پاسخ به سؤالات شاعر را بشنوید كه می خواهد نام حقیقی خدا را بداند:

          صدای اول:

          هیزم شكنان سخت كوش در بیشه هستند.

          اگر نمی بینی، انكار كن؛ و اگر می بینی، شك![11]

          صدای دوم:

          ای رویا بین! نپرس كه ما كیستیم

          ما بازتاب هستیم و شما پژواك؛

          چرا كه همه چیز، یكی بیش نیست. صور شادی یا غم،

          جملگی در همین تمامیت درهم هستند و غیر از آن هیچ نیست،

          ای انسان! آیا آنچه از غیب گفته می شود می دانی؟ یك

          و تو، آیا خدا را می جویی؟

                                                                           افســــوس![12]

صدای سوم:

هركه هستی، بهوش باش، در غرقابی كه تو در آن غوطه ور شده ای

امواج پر خروش رهگذران یاوه گوی را در آغوش می گیرند[13]

صدای چهارم:

بدا به حال رهرو بی توشه ای كه در جست و جوی مطلق برآید!

زیرا كه از گلیم خویش پا فراتر نهاده است.[14]

صدای پنجم:

آه! تاریكی محض است، چشمه ای ژرف است!

كه چشم تو می جوید و عمق آنرا می كاود![15]

صدای ششم:

از كدامین خدای تو سخن می گویی؟

بگو! خدای تلهای آتش است؟

خدای عاشقان بیدل است؟

یا خدای مصلحت اندیشان؟

شاعر پاسخ می دهد:

  • من نام خدای راستین را می جویم،

تا آن را برای زمینیان پریشان بازگویم.[16]

          این صداهای بسیار كه هریك نشان از معرفتی متفاوت دارند، همچنان با شاعر سخن می گویند. اما شاعر تنها به لطف مرغان سحرآمیز است كه پاسخ سوال خود را می یابد. این مرغان همان خفاش، جغد، زاغ، كركس، عقاب، هما و هستند كه هریك مظهر اندیشه ای متفاوتند:

در ابتدا، خفاش كه همه چیز را انكار می كند و با اطمینان خاطر می گوید كه این تاریكی را پیموده و هیچ كس را ندیده است.[17]

          سپس نوبت به جغد می رسد كه مظهر شك و «چشم شب» است. او مترصد دیدار خداوند نشسته و باور دارد كه «خدا آن بالا است»، هرچند كه او را ندیده است.[18]

          زاغ مظهر دوگرایی زرتشتی است و معتقد است كه دو اصل متضاد نیكی و بدی جهان را هدایت می كنند.[19]

          كركس بت پرست و معتقد است كه اگر تاكنون دو خدا بر جهان حكومت كرده اند، پس فرمان راندن خدایان بی شمار بر سرنوشت انسان امری ناشایست نیست.[20]

          عقاب مظهر یهودی گری است. او دیگران را با تندی مورد خطاب قرار داده و ثابت می كند كه خدا یكی بیش نیست و آن خدایی است كه به قوم یهود تعلق دارد. خدای او كینه ورز و انتقام جو است و گاه به خشم می آید.[21]

          هما بر علیه عقاب به ستیز برمی خیزد و تأیید می كند كه خدا همه محبت و بخشایش است. او به هیچوجه انتقام جو نیست. او خدای مسیحیان است. این نظر هم شاعر را قانع نمی كند.[22]

          پس از سخن هما، فرشته ای ظاهر می شود و می گوید كه خداوند همه عدالت و نیكی است. خدا جاودان و همیشه بیدار است، او هرگز نمی میرد و هرگز حسد نمی ورزد.[23]

          در آن لحظه، نقطه سیاهی كه بر فراز سر شاعر قرار داشت محو می گردد و آن موجود عجیب (همان حاجب منطق الطیر) به او می گوید: خدا یك نام دارد و آن عشق است. او را چهره ای بیش نیست و آن نور است. آن موجود از شاعر می پرسد: آیا می خواهی وجود مطلق و نادیدنی و حقیقت برتر را ببینی؟ شاعر پاسخ می دهد: البته كه می خواهم! آنگاه زمین و آسمان به لرزه درمی آیند و نوری خیره كننده همه جا را می پوشاند. آن «موجود عجیب» بار دیگر با نوك انگشت خود پیشانی شاعر را لمس می كند و شاعر جان می سپارد.[24] «او در تمامیت وجودی نیست می گردد تا هستی ابدی را باز یابد»، چنانكه عطار می گوید:

          حاجب لطف آمد و در برگشاد

          هر نفس صد پرده دیگر گشاد

          شد جهان بی حجابی آشكار

          پس ز نور النور در پیوست كار[25]

          این همان راهی بود كه آرمان رنو، شاعر مكتب پارناس در اواخر قرن 19 پیمود. او در 1865 تصنیف شبهای ایرانی خود را آغاز كرد و پس از قریب سی سال در 1896 آن را به اتمام رسانید.[26]

          البته آرمان رنو شاعر برجسته ای نبود و به راحتی می توان تأثیراتی را كه وی از شعرای ایرانی پذیرفته در آثارش تشخیص داد. اما در مورد شاعر بزرگی چون لویی آراگون وضعیت كاملاً متفاوت است. با اینحال، او نیز در یكی از آثارش تحت عنوان دیوانه الزا مضامینی چند از زبان مرغان برگرفته است. این «دیوانه» یا «مجنون» خود شاعر است كه به دست فاتحان غرناطه اعدام می شود، چرا كه شاعر زنی را دوست می دارد كه «در عصری دیگر و با فاصله زمانی چهارصد و پنجاه سال» از او زندگی می كرده و هیچ كس او را ندیده است.[27] مردم در خیابان به او سنگ پرتاب كردند، شوهرانی كه نسبت به همسرشان وفادار نبودند او را به باد تمسخر گرفتند و متعصبین مذهبی وی را تكفیر كردند. اما شاعر به این رفتارها هیچ اعتنایی نمی كرد و فقط به معشوقه ای می اندیشید كه كلیه آثارش را وقف او كرده بود. حال نمونه ای از این شعر او را می آوریم:

          تو آن مرغ آسمانی هستی كه نایافتنیت می دانند

          برای رسیدن به تو دریایی بس عمیق است

          مرغان روز پرواز جز نامی از تو نخواهند دانست

          البته آراگون نه تنها نام این «پرنده نایافتنی»، بلكه «زبان پرنده» را نیز می دانست:

          من به زبان مرغان سخن می گویم

          مرغانی كه راه سفری دراز در پیش دارند

          بسان قیچی در آسمان پرواز می كنند

          تا ابرها را بشكافند

          چنان طی طریق می كنند

          كه آسمان را چون تیغی بدرند

          به سوی سرزمینی نامكشوف پر می گشایند

          هدهد راهبر راهنمای ایشان است

          كه ملكه سبا را ثنا می گوید

          و از زیبایی او سخن می راند

          سفر مرغان تا به دور دستها است

          آنجا كه مأمن پریان است

 

          من كه زبان مرغان را می دانم

          باید رنگ جانم را

          به سرزمینی برم كه هیچ چیز در آنجا نیست

          ای مرغان!

          من باید برفراز صدها هزار بال شما

          تا ناكجا پر گشایم

          آینه ای بدانجا برم كه تنها از آن اوست.[28]

          این ناكجا همان «اقیانوس بی حد و حصر» و «دره نیستی» است كه عطار به آن اشاره می كند، محلی كه تمامی «مرغان عشق» كه به سوی معشوق پر گشوده اند در آن فنا می شوند. آینه ای كه آراگون وصف می كند و باید تا سرزمین ناكجا حمل گردد همان آینه منطق الطیر است. هنگامی كه در نهایت سی مرغ موفق می شوند كه به قله قاف برسند، شاعر پارسی گوی از زبان «حاجب لطف» می گوید كه سرورش سیمرغ آینه جاودانی است كه هر عمل و گفتاری در آن انعكاس می یابد:

          بی زبان آمد از آن حضرت جواب

          كاینه است آن حضرت چون آفتاب

          هركه آید خویشتن بیند در او

          جان و تن هم جان و تن بیند در او

          این همه وادی كه از پس كرده اید

          این همه مردی كه هركس كرده اید

          جمله در افعال ما می رفته اید

          وادی ذات و صفت را رفته اید

          محو ما گردید با صد عز و ناز

          تا به ما در خویش را یابید باز

          پیش سیمرغ آن كسی اكسیر ساخت

          كو زبان آن همه مرغان شناخت.[29]

          البته آراگون این آینه را قدری به فلسفه معاصر آغشته كرده است. او تصور می كند كه این آینه اسیر «زمان» است و «خارج از زمان» نیست. پس به این نتیجه می رسد كه عشق دوام نمی یابد و به مانند خود زندگی گذرا است. به همین سبب «مجنون» گاه می خواهد «ساعت زمان» را در هم بریزد و آن را به گونه ای دیگر سرهم كند. به همین سبب زمان و انسان دو دشمن دیرینه اند كه هریك در پی نابودی دیگری است. به همین سبب اعراب بادیه نشین در گذشته های دور، مردم غرناطه در روزگار خود مجنون و آیندگان در قرنهای بعد، همه الزا-عزه[30]-عزی-لیلی[31] را كه نامهای گوناگون یك محبوبه است دوست داشته و دوست خواهند داشت.

          مردم روزگار مجنون كه از این سخنان چیزی نمی فهمیدند، با خود می گفتند: «او پیر شده است، باید بمیرد». مجنون بی اعتنا به عقاید و گفته های آنها، می رقصید و اشعاری فارسی به آواز می سرود:

         

 

آینه

نابود كننده تمامی مرغان است

          در آینه، آنچه در طرف راست است در چپ قرار دارد

          و تو از آینه دور می شوی بسان بوسه ای كه درهم می شكند

          در آینه، همه چیز دوتاست و هیچ چیز تنها نیست

          در آینه، عشق یك جانبه است و عشق دو سویه دروغین است

          در آینه، همه چیز بجز آینه راه می یابد

          اگر تو آینه زنی باشی، او تو را نمی بیند

          اگر تو آینه خود باشی، دری جز از تو به جهان گشوده نخواهد شد

          اگر تو آینه آینه ای باشی، از چه با یكدیگر سخن خواهید گفت

          اما اگر آینه متعلق به زمان باشد و نه به مكان

          در كانون آن چه خواهد گذشت.[32]

          آراگون، شاعری بود كه در پیروی از عطار و میل به عروج به سوی سیمرغ از یك سو و اندیشه های مادی دنیای معاصر از سوی دیگر گرفتار شده بود.

         

 

 


[1]. از سعدی تا آراگون یا تأثیر ادبیات فارسی در فرانسه، نشر دانشگاهی، تهران، 1373 ه.ش/1994م.

[2]. مراجعه كنید به ریمون شواب، نوزایی شرقی، پاریس، 1950، صفحه 231، 239.

[3]. شرقیات، چاپ اول، 1829، مقدمه.

[4]. پرنده ای افسانه ای كه در اساطیر ایرانی نماد معرفت و خردمندی است.

[5]. عطار، فرید الدین، منطق الطیر، تصحیح سنایی، تهران، 1336 (1957)، صفحه 211.

[6]. ما به ناگزیر چكیده ای از منطق الطیر را بیان كردیم تا موارد مشترك میان شعر عطار و شاعران فرانسوی را بهتر نشان دهیم.

[7]. ویكتور هوگو، مجموعه آثار، نسخه ای كه آثار هوگو به ترتیب تاریخ آنها تحت نظارت ژان ماسن به چاپ رسیده است، 1970-1967، جلد 10، صفحه 28.

- در اینجا جا دارد كه از همكارم، خانم مهوش قویمی، كه لطف كرده و مجموعه مزبور را در اختیار من گذاشتند تا بتوانم این نقل قول ها را از آن برگیرم بسیار تشكر می كنم.

[8]. همان، صفحه 33. مقایسه كنید با منطق الطیر، صفحه 211.

[9]. همان، صفحه 37. مقایسه كنید با منطق الطیر، صفحه 211.

[10]. شاید نتیجه گیری های گوناگونی مورد نظر شاعر بوده است.

[11]. همان، صفحه 39.

[12]. همان، صفحه 45. مقایسه كنید با منطق الطیر، صفحه 214.

[13]. همان، صفحه 47.

[14]. همان، صفحه 48. مقایسه كنید با منطق الطیر، صفحه 45.

[15]. همان، صفحه 52-51.

[16]. همان، صفحه 56.

[17]. مجموعه آثار كامل ویكتور هوگو، نسخه مطبعه ملی، اشعار، جلد 11، فرجام شیطان، خدا، 1911، صفحه 386.

[18]. همان، صفحه 390.

[19]. همان، صفحه 410.

[20]. همان، صفحه 417-416.

[21]. همان، صفحه 435-432.

[22]. همان، صفحه 507.

[23]. همان، صفحه 510.

[24]. همان، صفحه 514.

[25]. منطق الطیر، صفحه 212.

[26]. مراجعه كنید به فصل «شبهای ایرانی» كتاب حاضر، صفحه 113-97.

[27]. دیوانه الزا، گالیمار، پاریس، 1963، صفحه 215.

[28]. همان، صفحه 86-84. مقایسه كنید با منطق الطیر، صفحه 214.

[29]. منطق الطیر، صفحه 214.

[30]. عزه نام محبوبه كوثیر، شاعر عرب قرن اول هجری است.

[31]. بتی كه عربهای دوره جاهلیت می پرستیده اند.

[32]. دیوانه الزا، صفحه 201-200.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 الهه 1393-11-13 17:50
اثارجواد حدیدی نیستش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟ :oops: :cry: :-| :sad:
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: