منبع: طوطی مگ

تشدید دوگانه‌ها برای از بین بردن دوگانه‌هادر نقد صورت‌بندی آزرم و صادقی از شعر آوانگارد

مهدی گنجوی

میزگرد مجازی هادی حسینی نژاد با لیلا صادقی و محمد آزرم (قابل دسترسی در http://ana.ir/news/135076 ) و نظرات این دو شاعر و منتقد ادبی راه را برای نقادی استدلال‌های هر دو می‌گشاید. البته باید در همین ابتدا اشاره کرد که این فرضیات به میزان زیادی وام‌دار و تکرار کننده‌ی استدلال‌های یک گفتمان شعری در ایران با عمر قریب  دو دهه است، لذا آن‌چه در این‌جا می‌آید غیر از نقد نظرات این دو منتقد نقد این گفتمان و اشاره به دلایل ناتوانی‌اش در بازاندیشی به مبانی و محدودیت‌های تئوریک خود در طول این دو دهه است.

۱) نفی دوگانه مخاطب/شاعر از طریق تشدید دوگانه عامه/نخبه ‍‍

هر دوی این استدلال‌های شعری دوگانه مخاطب/ شاعر را بر هم می‌زنند و از این نظر “ظاهرا” پیشرو عمل می‌کنند چرا که با تاکید بر کنش خلاق مخاطب در روند خواندن شعر در عمل او را به شاعر مشترک تبدیل می‌کنند. اما آن‌چه نباید از نظر دور داشت این است که هر دوی این استدلال‌ها اساسا از طریق تشدید دوگانه عامه/ نخبه است که خود را قادر می‌سازند دوگانه مخاطب/نویسنده را بر هم بزنند. این به این معنا است که تا به دوگانه عامه/نخبه توسل نجویند و آن را تشدید نکنند نمی‌توانند دوگانه مخاطب/شاعر را از بین ببرند. برای مثال محمد آزرم از یک سو استدلال می‌کند که “مخاطب بخشی از شعر است” و با این استدلال مخاطب را نه مصرف کننده‌ی شعر که مشترک در پروسه خلق شعر ارزیابی می‌کند. با این کنش او ظاهرا از نظامی مصرفی که در آن شاعر تولیدکننده و مخاطب مصرف کننده است فاصله گرفته است و لذا توانسته است مخاطب را نه منفعل که فعال جلوه دهد. لذا او بر این باور است که “مخاطب امری کیفی ست.” از نظر او تنها کسی می‌تواند مخاطب باشد که توانایی آن را داشته باشد که ”پتانسیل‌های زبانی” را در یک شعر آشکار کند. آقای آزرم چنین فردی را "نخبه" می‌داند. از نظر او چنین فرد نخبه‌ای مخاطب شعر آوانگارد است.به طور خلاصه در صورت بندی ایشان نخبه کسی ست که دانش زبان‌شناسی یا توانایی فهم پتانسیل‌های زبانی در یک شعر آوانگارد، مانند شعر خود ایشان، را دارد!

با توجه به این استدلال، این گفتمان شعری به جای آن‌که بخواهد در تاریخ واقعی به برداشته شدن دوگانه مخاطب/ شاعراز طریق نقد آگاهی شکل گرفته در بستر روابط اجتماعی معاصر، یا نقد بنیادین مفهوم آموزش در سازمان اجتماعی فعلی بپردازد و کوشش خود را در پیشبرد پراکسیس انتقادی قرار دهد، به دو گانه عامه/نخبه که خود محصول ناکارآمدی سیستم آموزشی و سازمان اجتماعی فعلی ست تکیه می‌کند تا با نخبه قلم‌داد کردن مخاطب خود لذتی شخصی را آبیاری ‌کند.


2) ارزش زودگذر بازار و ارزش پایدار تاریخ

دوگانه دومی که هر دوی این استدلال‌ها برساخته و تقویت کرده‌اند دوگانه ارزش بازاری و ارزش تاریخی ست. این گفتمان در نفی تاثیر بازار تا آن‌جا پیش می‌رود که لیلا صادقی را به جبرگرایی تاریخی  و نوعی ایمان راسخ به حقانیت تاریخ می‌کشاند تا با قطعیت ابراز دارد که شعر عام بعد از ارضای نیاز مخاطب از مد می‌افتد و این تنها شعر تجربه‌گرا و توانا به خلق جهان‌های نو است که بستر اصلی رودخانه است و سایر جریان‌ها در تاریخ کم‌رنگ خواهند شد. احتمالا این برداشت از مطالعه کتاب‌های “تاریخ هنر” و برخی مثال‌ها در این دست کتاب‌ها از برکشیده شدن این و آن هنرمند پس از مرگ ناشی شده است.

محمد آزرم هم دوگانه ارزش بازاری و ارزش تاریخی را تا آن‌جا می کشاند که ادعا می‌کند نقش خریداران کتاب‌های عامه پسند شعر “تنها” در گردش اقتصادی موثر است و این خریداران هیچ تاثیری در "تحولات شعر" ندارند. با این بیان ایشان تاثیر واضح بازار را بر تاریخ شعر یا هر هنر دیگر در دنیای امروز به طور کامل انکار می‌کنند.

همان‌طور که قابل مشاهده است هر دوی این استدلال‌ها بر تقویت دوگانه ارزش در بازار (نوعی ارزش در زمان حال) و ارزش تاریخی استوار هستند. یکی (لیلا صادقی) در این دوگانه تاریخ را با خوش‌بینی و نوعی جبرگرایی نیروی خیر، و بازار را در عمل نیروی شر می‌بیند و دیگری (محمد آزرم) از اساس مفهومی “درونی” از زمان حال و تاریخ شعر بر می‌سازد تا قادر باشد در عین همه شواهد تاریخی که خلاف این را نشان می‌دهد به طور کامل تاثیر بازار را بر تحولات “بیرونی شعر” منکر شود و ادعا کند که تاریخِ درونی شعر جای دیگری رقم می‌خورد.

نگاه خانم صادقی با خوش‌بینی به تاریخ و جزم‌گرایی تاریخی‌اش اولا دلخوش به برداشتی سانتیمانتال از تاریخ در ثانی ناتوان از بررسی تاریخی فرآیندهای تکوین واقعیت تاریخی است. نگاه آقای آزرم هم در عمل به انکار تاریخ مادی از طریق جعل یک تاریخ درونی یا باطنی (یا به عبارتی تاریخ اید‌ه‌ها در معنایی هگلی) منجر می‌شود. در هر دو حالت روشن است که از آن‌جا که واقعیت و تاریخ مادی در این دو روش استدلال به کنار گذاشته شده است هیچ کدام از این دو صورت‌بندیِ فراتاریخی،نه تنها در این دو دهه، که اصولا نیازی به اصلاح نظریه خودنخواهند داشت.

۳) دوگانه کشورهای سنتی/پیشرفته

دوگانه سومی که این استدلال‌ها (در مورد خانم صادقی) تقویت کرده‌اند، دوگانه ایران (کشور سنتی)/ کشورهای پیشرفته است که به طور خلاصه اولی قدر ارزش شعر آوانگارد را نمی‌داند و دیگری گویی گشاده دستانه به این شعر کرسی دانشگاهی و اسپانسرشیپ و غیره می‌دهد. تاکید بر این دوگانه البته می‌تواند تلاش ایشان برای تاثیر گذاری، ولو محدود، بر سیاست‌های فرهنگی تلقی شود، اما در صورتی که ادعایی تیوریک و محققانه است بیش از حد کلی، اسیر و البته مقوم دوگانه‌ی ایدئولوژیک مدرن/سنتی و بی‌توجه به دقایق واقعی مالی و آشکارا خالی از تجربه زیستی ست. با توجه به رشد مالی شدن سیستم‌های آموزشی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری رشته‌هایی که به طور مستقیم با تولید کالا و خدمات و در نتیجه سود پیوند نخورده‌اند با مشکلات روز‌افزون اقتصادی مواجه هستند. در نتیجه نقد وضعیت موجود در ایران به مدد ترسیم غیر‌تفصیلی، آرمانی و ایدئولوژیک کشورهای دیگر نشان از ناتوانی تئوریک در ریشه‌یابی مسائل فرهنگ در جهان امروز دارد. بدون برداشت تاریخی، دقیق و تفصیلی از خود و دیگری لاجرم با انسداد نظری مواجه خواهیم شد.

۴) شعر بدون رسالتِ سرشار از رسالت

دوگانه چهارم مساله شعر بدون/با رسالت اجتماعی ست. در این مورد هم انسداد نظری این گفتمان در نظرهای هر دوی این منتقدین مشخص است. مثل مساله مخاطب هر دوی این استدلال‌ها‌ توانسته‌اند مساله رسالت را هم از طریق بازتعریف مفاهیم حل کنند، به طوری که لیلا صادقی از یک‌سو رسالتی برای شعر غیر از شعر بودن قایل نیست و هم‌زمان شعر را لایه لایه، پر از حرف، و گره خورده با سیاست و جامعه و انسان معرفی می‌کند. در واقع ایشان به این دلیل می توانند هم‌زمان هر دوی این گزاره‌ها را درباره شعر بیان کنند که واژه ایدئولوژی در گفتمان ایشان آن‌قدر سیال است که به قول ایشان هیچ چیز فارغ از ایدئولوژی نیست و صرف این‌که ایدئولوژی شعر خود شعر باشد می‌تواند هم رسالتی نداشته باشد و هم ارزشمندترین چیز، "لذت و عطش درون" را، سیراب کند. در واقعایشان با سیال کردن و گسترده کردن مفهوم ایدئولوژی هر گونه تفاوت بین آگاهی و ایدئولوژی را برداشته‌اند و البته در این‌جا هم برای این‌که تالی این نگاه گسترده و سیال به ایدئولوژی را، که ناتوانی نظری از ترجیح یک ایدئولوژی بر ایدئولوژی دیگر است، پس بزنند به مفهوم خودارجاعی دست یازیده‌اند.

آقای آزرم اما توانسته است این سیال کردن مفاهیم برای دستیابی به تعریف رابطه رسالت و شعر را در یک جمله چکیده کند و در نتیجه ابراز دارد که “شعری که جهان خود را با ارائه فرمش به ما نشان می‌دهد، ما را دعوت به نخبگی می‌کند.” در این جمله هم شعر توانسته از طریق پر رنگ کردن فرم، بار رسالت احتمالا تاریخی، اجتماعی یا بیرونی را از دوش خود بردارد و هم توانسته از طریق تبدیل کردن فرد از عامه به نخبه به رسالت “نخبه‌پروری” اقدام کند. در واقع دراین یک جمله‌، هم رسالت با یک معنا از شعر حذف شده و هم دوباره از طریق نیمه دوم در معنایی دیگر احضار شده است: به عبارتی ایشان از نوعی از تکنیک زبانی استفاده کرده اند که ابتدا موضوع را نامربوط ساخته‌اند و بعد دوباره با تغییر معنا آن را در بر گرفته‌اند.

--

آن‌چه در این متن آمد بخشی از انتقادات وارده بر این گفتمان شعری ست. این واقعیت که این گفتمان شعری پس از بیش از دو دهه نه فقط به بازاندیشی در خود نپرداخته است، که حتی ظرفیت‌های مکتب زبان، کهمحدود به انتقاد فرهنگی ست، را نیز کنار گذاشته است، به خوبی نشان دهنده انسداد نظری آن است: انسدادی که محصول قطع رابطه این گفتمان با سرشت اجتماعی شکل‌گیری آگاهی، و نیز ‌بی‌توجهی‌اش به پیوند زبان با روابط اجتماعی تولید است.  در این قطع رابطه، این گفتمان تاریخ شعر را به تاریخ اید‌ه‌های شعری یا تاریخ فرم‌های شعری فروکاسته، خرسند به ردیابی تاریخی ظهور یک ایده در تاریخ شعر مانده، و بدین روش شعر را به قطع ارتباط کامل با جامعه، تاریخ و روابط آن کشانده است. در نتیجه‌ی چنین برخوردی ست که این گفتمان در رفتاری ایدئولوژیک به راحتی معنای مفاهیم را سیال کرده، بحران‌ها و چالش‌هایی که حیات انسان و معنا و کارکرد شعر را به خطر انداخته و یا عوض می کنند نادیده گرفته است و با خوش‌خیالی به آینده‌یی چشم دوخته که ابرها از جلوی آفتاب کنار خواهد رفت و تاریخ نویسانِ ایده‌های شعر برای پیروان این مکتب هلهله می‌کشند.

 

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: