یک نفر پیرمرد دهگانی، سه تابلو و دو ایده­ آل

سولمازنراقی


سولماز نراقی

عشقی شاعرِ فردایِ انقلاب است،  وآنگاه که در مقام سراینده­ای نوگرا تصمیم می­گیرد انقلاب مشروطه را نقاشی کند یک پایش در قلمرو سنت قصیده سرایی است و پای دیگرش در جاده­ی تکوین «ابژکتیویته­»ای­ که نیمایوشیج درباره­اش گفت و ­نوشت. «سه تابلو مریم»، موفق­ترین تجربه­ ی ادبی شاعر، بلافصل ­ترین و شبیه ­­ترین تجربه ­ی شعری است به «افسانه»[1] و از حیث مضمون روشن­ ترین روایت از وضع و روزِ فردای انقلاب مشروطه . عنوان اصلی­ اش «نمایشنامه ­ی ایده­آل پیرمرد دهگانی» است و در پاسخ به فراخوانی سروده شده که « فرج­الله بهرامی رئیس کابینه ­ی وزارت جنگ به عموم متفکرین ایران داده بود تا ایده­آل خود را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و به جریده­ی شفق سرخ بفرستند».( کلیات مصور عشقی،ص172)

اما «سه تابلو» ، نه تنها بیان آمال و آرمان­های عشقی همچون یک متفکر نیست بلکه سرود سرخوردگی ­های سیاسی شاعری است حسّاس که از دست یافتن به ایده­آل، از هر قسمی، مأیوس شده است. در واقع عشقی یک سال قبل (چهارم جوزا، خردادماه 1301 ش.) ایده­آل خود را در بیانیه ­ای موسوم به «عید خون» ترسیم کرده بود وقتی که از «جمعیت جهانیان» خواست تا برای حفظ سلامتی خود طی مناسکی عجیب پنج روز از سال را به قطعه قطعه کردن دولتمردان جائر مشغول شوند و به این ترتیب «ماشین قوانین خود را کوک کنند»!  برای عشقی که معتقد بود سرنوشت قهری هر قانونی گرفتار شدن در چنگال «امنای خائن» است، نوشتن طرحی برای حکومت مقتدر مرکزی آن هم به دست سردار سپه، که یک سال بعد کمر به قتل عشقی بست چه معنایی می­توانست داشته باشد؟

می­نویسد «ایده­آل یک نفر پیر مرد دهگانی» تا از همان اول دغدغه­ ی خود در مقام یک روشنفکر را منطبق بر دغدغه­ ی توده تعریف کند و به صورتی بی بدیل قصه­ ی انقلاب مشروطه را با توصیف یک عشق بازی آغاز می­کند که تابلوی اول است.آن عیش شادخوارانه­ که به رابطه ­ی نامشروع مریم- دختری از اهالی شمران-  می ­انجامد به گونه ­ای وصف شده است که عمق و تأثیر فاجعه ­ی پس از آن با تحسر و اندوه بیشتری حس شود. ماجرای فریب خوردن دختر، رسوایی و سپس خودکشی او در تابلو دوم با توصیف غم انگیز غروب پاییزی همراه می ­شود و در پی آن، تابلو سوم، که روایت رنج­ های پدر مریم در راه پیروزی و استقرار مشروطه است، بی ­درنگ تمهید شاعر برای برقراری رابطه ­ای تمثیلی میان دخترک فریب خورده و مردمی که قربانی وعده­ های دروغین رهبران مشروطه شدند را افشا می ­کند.

بدین ترتیب روایت در سیر تدریجی خود باب رابطه ­ی ضمنی مابین عیش پیروزی و التذاذ جنسی و نیز میان سرنگون کردن نهاد قدرت و زایل کردن بکارت را در ذهن می­ گشاید؛ انقلاب در تاریخ ایران امری بی­ سابقه بود و شاه حکم سالار مطلقی را داشت که فره ایزدی او مردم را از شورش عمومی بر حذر می­دارد. «محمد باقر مجلسی در کتاب «عین الحیاه» می ­نویسد: اگر شاهی از جاده ­ی صلاح و عدالت بیرون رفت لازم است برای صلاح آن دعا کرده شود یا اینکه شخص خود را اصلاح کند تا خداوند شاه را اصلاح کند.» ( نقل از طباطبایی، 1380، ص 300)  با چنین پیشینه ­ای انقلاب مشروطه در ایران اتفاقی بود به عظمت درهم شکستن همان تابوی جنسی.

در تابلو سوم می ­فهمیم که مریم درست روز امضای فرمان مشروطه به دنیا آمده است. 14 مرداد 1285ش. او فرزند انقلاب، بلکَم خودِ انقلاب است، «زاده­ ی اضطراب جهان»[2]، سرشار از دوگانگی، تعلیق و پا در هوایی. در او شهر و روستا، عقل و عشق، سنت و تجدد، آزادی و سرکوب، شادی و اندوه توأمان به ظهور رسیده اند؛

تنش نهفته به چادر نماز آبیگون/ برون فتاده از آن پرده چهره­ ی گلگون

در آن قیافه گهی شادمان و گه محزون/ به صد دلیل به آثار عاشقی مشحون

ز سوز عشق نشان ­ها در آن لب نمکین

به رسم پوشش دوشیزگان شمرانی/ زحیث جامه نه شهری بد و نه دهقانی

بر او تمام مزایای حسن ارزانی/ شبیه­تر به فرشته ا­ست تا به انسانی

مردّدم که بشر بود یا که حورالعین


میرزاده عشقی

پوشش­ مریم چادر است اما نه چادر سیاه که آبیگون؛ و نه سرسخت که نفوذ پذیر و سهل انگار . بنابراین پوشش رسمی زن شهری را که عشقی در جای دیگری ازآن با تعبیر«کفن سیاه» یاد می ­کند بر تن ندارد، جامه­ ی ­فراگیر سیاهی که از دید روشنفکری آن روز برملا کننده­ ی رابطه ­ی درونی میان استبداد شاه و استبداد پدر(مرد) است. حجاب زنانه چونان نمادی از حجاب بَصَر. اینک مریم، نوباوه ­ای که در سرمستی عشق، تن به شراب خواری و در مستی شراب، تن به شکستن تابویی چون باکرگی داده، از جوانک حیله­ گر، باردار شده و در ازای همه­ ی آنچه که از دست داده، جز رسوایی و سرخوردگی عاطفی نصیبی نبرده است. او دست به خودکشی می­ زند و این همان نقطه ­ای ست که به نظر می­رسد عشقی همچون فرزند آرمان گرای انقلاب مشروطه در «عید خون» بدان رسیده و حتا از آن گذشته است: جائر-کشی شادخوارانه­ ای که در قالب یک رفتار آئینی خونین طراحی می­کند، صورت استحاله یافته ­ی همین خود-کشی است.در واقع شاید نسخه­ ی مردانه و فاعلی باشد برای درمان وضع موجود در برابر نسخه­ ی زنانه و منفعل آن. چه کسی باور می ­کند که این کارناوال پنج روزه ­ی خونین که از نخستین روز ماه اول تابستان مجانینی با بیرق سرخ را به خیابان ­ها می­کشاند بدون هیچ مانعی از سوی اشقیا پایان پذیرد و این خون، با سنت تطهیرکنندگی دراز دامنش که یک سر در سیاوش دارد و یک سر در سید الشهدا تنها از رگ اشرار جاری شود؟

جوانک تهرانی دختر را با وعده ­ی نکاح فریفت و وعده ­ی انقلابیون نیز، عدالت بود و آزادی. اینکه عشقی خیانت به آرمان­ های اولیه ­ی انقلاب را با یک بزه آشکار اخلاقی که وجدان عمومی نسبت به آن حساس و بیدار است هم تراز تصویر می ­کند، اگرچه هوشمندی شاعر و توان بهره­ گیری او از تمثیل ­های قریب به ذهن توده را می­ رساند، اما یک دلالت ضمنی هم دارد- از قضا- بر رخدادی تعیین  کننده در حوالی انقلاب مشروطه که تاریخ نگاری مذکر تا همین اواخر بر آن پرده­ ای از اغماض کشیده بود. اگر به یاد آوریم که چگونه آن واقعه ­ی ناموسی، پایه­ های مشروعیت لرزان حکومت وقت را فرو ریخت و بیش از هر رخداد دیگری وجدان عمومی را جریحه­ دار و وقوع انقلاب مشروطه را تسریع کرد، نیز، ردّ اشارات عشقی را تا رسیدن به «حکایت فروش دختران قوچان» به ترکمانان و ارامنه­ی عشق­آباد در بهار 1323ق. پی خواهیم گرفت و شاید اندکی جلوتر هم برویم و حدس بزنیم آن حاکم کرمان که از خادم دستگاه خود –پدر مریم- خواست تا برایش «خانمکان زیبنده» فراهم کند و به دلیل سرپیچی، او را از مشاغل دیوان منفصل کرد شاید همان آصف­الدوله است که «در جمادی­الاول 1315ق/ اکتبر 1897 برای بار دوم به حکومت کرمان و بلوچستان منصوب و حکومتش در کرمان با خشکسالی و قحطی مصادف شد و از بابت مالیات چنان اجحاف به اهالی کرمان کرد که عوض مالیات دخترهای خود را به یکی دو تومان می­ فروختند و به او می ­دادند.»(تلخیص، نجم­آبادی،ص21) او همان کسی است که در زمان حکومتش بر خراسان داستان دخترفروشیِ قوچانی ­ها در ازای مالیات «به روایتی ملی تبدیل شد... و در زبان سیاسی این زمان با «وطن فروشی» و با از دست رفتن «ناموس ملی» پیوند خورد»(همان، ص57)

سه تابلو مریم به درستی روایت انقلاب مشروطه است ، حکایت کامیابی ­های زودگذر و ناکامی ­های عمیق . عشقی نمایشنامه ­ی منظوم خود را با این ابیات خطاب به فرج الله بهرامی به پایان می ­برد:

در این محیط که بس مرده شوی دون دارد

وزین قبیل عناصر ز حد فزون دارد

عجب مدار اگر شاعری جنون دارد

به دل همیشه تقاضای »عید خون« دارد

چگونه شرح دهم ایده­آل خود به از این؟

هر چند «سه تابلو مریم» تصویر ویرانگر و نومیدانه ­ای از یک «ایده ­آل» سیاسی را ارائه می­ کند اما از نظر سراینده ­اش«بهترین نمونه ­ی انقلاب شعری در این عصر است.» و چنین به نظر می ­رسد که توانسته است بیش از هر چیز تحقق یک ایده­ آل ادبی باشد. زهی غنیمت!   چه بسیار آرمان ­ها و تفکرات استوار، که پودر شدند و از آن ها جز بوطیقایی منتزع از مضمون باقی نماند . شاعر را چه باک؟

منابع:

1-    طباطبایی، سیدجواد،1380، دیباچه ­ای بر نظریه انحطاط در ایران، تهران، نگاه معاصر

2-    مشیر سلیمی، علی اکبر، 1357، کلیات مصور میرزاده عشقی، تهران، سازمان انتشارات جاویدان

3-    نجم­آبادی، افسانه، 1381، حکایت دختران قوچان، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان



[1] - افسانه نیما به سال 1301 ش در جریده قرن بیستم میرزاده عشقی منتشر شد. و سه تابلو در سال 1302 سروده شده است.

[2] - نیمایوشیج، افسانه



این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: