یادداشت

سه مونولوگ عاشقانه، کنار قبر کافکا - بیتا ملکوتی

 

 

       

بی تا ملکوت-----

۱.

سوسوی پنجره های بیمار

صدای قدم های شاعر

در مسیر بوهای تب دار شب

و ماه ی که تاب می خورد

میان دو جهان خالی

تو در سرزمین مادرم ام

دو خیابان بالاتر از آواز های محبوس

یخبندان سیبری را به کول کشیدی

کهنسال ترین سنگفرش قرن را به پا کردی

و برای زخم خورشید استپ های دور گریستی

تو در امتداد نصف النهار پالتوی زمستانی ام

سفر کردی

مدیترانه را آتش زدی

راین را نوشیدی

کانال های آمستردام را با سیگارت دود کردی

و آمدی

حالا تو  در میدان فلسطین

خاطرات مچاله دختری را در جیب ات حمل می کنی

که گیس های مرطوب اش را روی گردنت جا گذاشت

رم سربه هوا تر از آن بود که دلتنگی تو را بفهمد

و روسپی گمنام

 مست تر از آنکه برای حزن موهایت

لالایی بخواند

لاتین نمی دانم

اما  بهت چشمهایت

را به خانه ام بردم

مهمان زبان مادری

به صرف خون داغ و بستر کالیگولا

و تهران را

از میان قفسه ی سینه ات

تنها برای خودم

قرض گرفتم

تو و سین

تو و یا

تو و ب

تو و  باران باریده از سینه ات

با تک تک اهالی این شهر

هم خوابه می شود

و رحم تهی تر از همیشه

سیب کال سق می زند

۲.

جهان

اکنون با نام تو

آغاز شد

بر بالای پیشانی ام

و روز با ماه

در سی و سه نقطه از بدنم

آرام آرام

میان تو و اوراد بلند آب

رام می شوم

و ویرگول در جمله آتش می گیرد

فاصله تنها یک کلمه بود

و کلمه رستگاری تو بود

بر تصویر زن لخت مودیلیانی

من کودکی ات را به زیر پستان هایم می گیرم

و شیر می دهم

 تا آخرین بازمانده از شیرهای جوان

که جای گلوله ی سینه اش را به شکاف شهر می ساید

تو بزرگ می شوی

و هر صبح

خطی از این شعر بر چهره ام

جا می ماند

میان تو

تو و لب هام

صدای دور دریدن

و های های سرود کودکان دبستانی

تو مستی

و تنها صدای ضبط شده شریان های مسیح را می شنوی

تو را پشت میزت

محاصره در قوانین مدنی

نمی خواهم

تو را مقابل خورشید می خواهم

با پوست سوخته

تو را در میدان باستی

تو را در شب های سفید لیسبون می خواهم

نه در همهمه ی دلهره آور پشت سیم ها

تو را عریان

در ردای زئوس

با شاخه زیتونی در دهان

تو را در کوچه های باریک دربند می خواهم

با رد خونی شلاق بر بازوانت

تو چه می دانی از ابر نزدیک

نزدیک تر از انگشتانت با لبه فنجان قهوه

چه می دانی در این برهوت جادو

چطور به دنبال حروف، قبر کافکا را گاز زده ام

تو را میان سطرهای داستان لولیتا می خواهم

خیس

با هفت تیری در دست

تو را در زمان گذشته می خواهم

گذشته ی استمراری

در لباس افسری میانسال

که ترمه های براق را در تن ها پاره می کنی

سرخ می شوم

از شرم تن ها

از مصائب اودیسه

اودیسه ی دست های تو

تو از گلوی شب گذشته ای

بیا

بیا و

برایم کمی خرداد بیاور

۳.

هلن اينجاست

با موهاى كوتاه

روى جورابش

پروست به دنبال زمان از دست رفته است

و لنگه ديگرش روى گور كافكا جا مانده

مثل تو

كه جاماندى از قطارنيمه شب

مى خواهم با سطرهاى سرانگشتانت جا بمانم

از آن گناهی كه هرگز به صبح نرسيد

هلن حالا پالتوى سبز مى پوشد

چکمه های بلند جیر دارد

با يك ماه گرفتگى بر گردن

مى دانم

شهر را آتش زده اند

اهالی تروا مرده اند

پاريس پا ندارد

من اما

كنار وولتاوا

اسب هاى چوبى براى پسرم مى خرم

به ديدنم بيا

پنهانى

مثل اولیس

مثل آن آخرين سرباز

كه در كافه اى مرزی

غريبه اى را مى بوسد

مى دانم

سرانجام

مى بوسمت

و تهران آزاد مى شود

بی تا

بهار ۲۰۱۴

                                               

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است