یادداشت

پرفورمنس تخمی ماریا ابراهاموویچ - ماهرخ غلامحسین پور

 

ماهرخ غلامحسین پور

مثل همیشه است. سارا در ذوق و سلیقه مثال ندارد. میز شام را چیده، رومیزی برودری دوزی شده با حاشیه ژرسه روی پارچه شیفون خوش طرحش را گذاشته جای رومیزی رنگ و رو رفته صورتی چرکمرد همیشگی و شمعدانی های نقره ای را که پارسال تابستان توی یک حراجی از یک پیرزن  در حاشیه واشینگتن خریدیم هر کدام دو دلار، گذاشته دو طرف میز، شمع های زرقی برقی اش  را هم روشن کرده.

 از ژلاتین خردلی هر کدام از شمع ها چند قطره ریخته اند روی پایه طرح دار شمعدانی و رفته لابلای درزهای نقره ای اش. با دستمال سفره ها یک گل پیله دارهم  درست کرده و یک روبان بهشان بسته درست همرنگ طرح مرغی که بالهایش را وسط بشقاب از هم باز کرده و انگار روبان ها گره خورده اند روی پاهای مرغ .

عاشق سلیقه اش بودم و هنوز هم هستم. همیشه یک چیز تازه ای از توی آستین شعبده بازیش در می آورد تا غافلگیرت کند، یک غذای خاص، استیک مرغ هندی و خورشت کاری یا نیمروی اسپانیایی با قارچ دوپیازه شده یا هر چیز خوب دیگری، یک اتفاق بامزه، چه می دانم؟ هر چیز خوشایندی به جای یک خرگوش تپل و سفید پشمکی

چرا همیشه اتفاقات عجیب دور و بر او می پلکند؟ هر وقت از بیرون سر می رسد چیز هیجان انگیزی برای تعریف کردن دارد . خودم هم درست نمی دانم این خلاقیت ها از کجای مغز کوچکش تراوش می کند؟ یا این همه اتفاق و آدم عجیب و غریب چطور فقط سر راه او سبز می شوند که من هیچ وقت در زندگی  تکراری احمقانه ام نمی بینمشان.

آپارتمان تازه را هم با ذوق خودش چیده. جوری که همه چیز چشم نواز و به جاست. مثل مهره های شطرنجی که صف کشیده اند برای یک جنگ طولانی. دقیق و منظم. نه اینکه همه چیز به خانه و چیدمانش ربطی داشته باشد. کلا مهره باز قدری است. چهار چشمی مراقب من است. از شاه شطرنجش جوری مراقبت می کند که هرگز مورد تهدید حریف واقع نشود یا اگر هم تهدید بشود باز هم بازی سارا در یک حلقه بی نهایت گرفتار نمی شود. به تساوی و پات نمی رسد. او همیشه برنده نهایی ست. از اول هم عاشق همین مراقبت هاش شدم. همین نگاه تیز بین و حساسش. همین که چهار چشمی مراقب همه جا هست.

پنجره را باز می کنم. هر چهار شعله ی اجاق روشنند. همه جای خانه دم شده، شیشه ها بخار گرفته اند و بوی غذا نشسته روی تاقچه ها و زوایه ها و گچ بری های آپارتمانی که با بهانه گیری سارا بعد از خریدش، با اینکه نونوار بود و هیچ کس را به خودش ندیده بود باز هم  سی میلیون خرج روی دستمان گذاشت برای تزئینات و چیده مان.

سارا پیراهن سبز ترمه پوشیده با صندل های رنگی و یک رشته گل بافتنی رنگی از پشت گوشش آویزان کرده است لابلای شلال موهایش، رنگ به رنگ و منتظر رسیدن رعناست. اولین بار است رعنا به خانه جدیدمان سرکشی می کند برای همین است که یک عالمه دیگ و قابلمه ریز و درشت و کوچک و بزرگ جا خوش کرده اند روی شیشه اجاق گاز کنوود نو نوار و دارند قل قل می جوشند، سوپ شیر و قارچ ، زرشک پلو با مرغ و خورشت بادمجان با غوره تازه و برنج قد کشیده طارم اعلا.

سر جمع فکرش را که می کنم می توانم بگویم سارا بهترین انتخابم بوده. یک کدبانوی مد روزی که هم ادبیات بداند و هم دوخت و دوز سرش بشود، هم فمینیست باشد و هم خانه دار. یک جوری اصیل و واقعی است. مثل آدم های دور و برم بدلی نیست. انگار خودِ خودش است حتی وقتی با انگشتش دور تا دور ظرف ماست را یواشکی دور از چشم میهمان ها لیس می کشد یا وقتی پیژامه گشاد مرا روزهای تعطیل می پوشد و توی سرسرا تند تند می رود و می آید و بوی عرق تنش می نشیند روی حس و حال خانه با موهای ژولیده و آشفته.

یکی یکی در قابلمه ها را باز می کنم. به هر کدامشان ناخنکی می زنم. شصتم را می گیرم طرفش به علامت تایید و می گویم: پرفکت. مثل همیشه.

جان من راستشو بگو.

 ای بابا این قده نگران نباش. همه چی عالیه. آدم ندونه فکر می کنه یه غریبه داره میاد اینجا نه اون رعنایی که سرش رو بزنی، تهش رو بزنی تو دست و بالمون وله بیس و چارساعت.

لپم را با صدای ملچ بلندی می بوسد و می گوید: این بار فرق می کنه این شام خونه جدیدمونه. اولین سقف واقعی مون. یادت میاد اون اولا وقتی از ترس گشت منکرات تو کوچه پس کوچه ها لپاچ می زدیم  و از سوز سرما دستامونو فوت می کردیم ، با چه حسرتی به آپارتمانای گرم و نرم دو طرفمون نگاه می کردیم و حسرت می خوردیم؟ فکرشو می کردی یکی از همونا نصیب و قسمتمون بشه؟

مطمئنی چیزی لازم نداری؟ لباسمو درآوردم یادت اومد دیگه نمی پوشما.

همه چیز روبراه است. کاری نیست که من بخواهم انجامش بدهم. همیشه همین طور است. وقتی میهمان داریم من هم انگار می روم میهمانی.

جلوی آینه می ایستد با پد صورتی ، رژ گونه استیو لودر را می مالد روی لپ هایش رو به بالا و یک مثلث سه بعدی صورتی درست می کند درست روی گودی گونه هاش. بعد که کار گونه تمام می شود پلکش را می کشد پایین ، نوک مداد را فرو می کند داخل صورتی چشم هاش و چند بار می رود و برمی گردد. هر وقت رعنا می خواهد بیاید این سارا دستپاچه است. دو ساعت جلوی آینه جا خوش می کند. اهل آرایش نیست ولی بسکه رعنا ترگل و ورگل و آراسته است، دک و پزش درست و به قاعده است، لابد سارا نمی خواهد وقتی کنار رعنا ایستاده کم بیاورد. هر وقت با رعنا قرار دارد انگار می خواهد برود عروسی.

صدای چندش ترمز که بلند می شود هر دومان می فهمیم رعنا رسیده. این مدل ایستادن چکشی امضای رعناست. از شیشه روشویی سرک می کشد و می گوید: بدو بدو سعید. اومد. پشت در معطلش نکنی ها بیچاره یه کیسه برنج نیم دونه معطر از سوپری گرفته دستشه. می شناسیش که! اگه زود نرسی غرغرش تا آخر شب ول کنمون نیس می رینه تو حال و روزمون.

من هم ناخودآگاه خودم را توی آینه ورانداز می کنم. بشر قبل از اختراع آینه واقعا تکلیفش چه بوده؟ صندل های روفرشی را جفت می کنم. پشت کفشم را قیصری می خوابانم و می پرم طبقه پایین. رعنا چند پله را آمده بالا ، نفس نفس می زند. او هم پر از رنگ است، درست مثل سارا،انگار از روی دست هم گرته برداری پوششی کرده اند.  رنگ های تند قرمز و زرد و بنفش جیغ و سرخابی و طلایی اکلیلی، فرق سرش را از وسط باز کرده بعد روی شقیقه کمی موها را بالا زده با گیره های رنگی و چسبانده بالاتر و انتهای گیره ها هم منگوله های رنگی شاد آویزان کرده روی شانه هایش. مانتویش هم شبیه لباس مینیاتورهای قرن هشتم و نهم هجری است با دو  آستین لباده ای گشاد و سرآستین های لبه دار پر از نقش و نگار.

 چراغ اتوماتیکی راهرو وسط سرسرای طبقه دوم خاموش می شود. دست می سابم روی دیوار تا روشنش کنم که اشتباهی صدای زنگ همسایه طبقه پایین ونگ می زند توی گوشم، رعنا با شیطنت می خندد، کیسه برنج را می گذارد زمین و پله ها را دو تا یکی می پرد بالا درحالی که می گوید: چی کار کردی دیوونه؟ الانه که صاحابش برسه.

با کیسه برنج که می رسم حالا دو تایی دست انداخته اند گَل و گردن هم و هی دارند همدیگر را می بوسند، انگار که صد سال است همدیگر را ندیده اند و اینها نبوده اند که همین دیروز مثلا رفته اند فرهنگسرای نقاشی های کافه خانه ایی ، یا چه می دانم لپاچ زده اند توی نمایشگاه نقاشی ماهیار چرمچی و لابد بعدش هم رفته اند برج پاسارگاد آخرین نمایش فروش لباس پاییزه را دور بزنند یا  هی وسط فیلم هیس! دخترها فریاد نمی زنند سینما شهر قصه با عصبانیت چیپس جویده اند . حرص خورده اند و ملچ و ملوچ کرده اند.

اعتراف می کنم نصف این حرفها از حسادت است. گاهی به رفاقتشان حسودی می کنم. آخر چطور یکی می تواند از سوم دبستان با دیگری دوست بشود و تا قیام قیامت ادامه بدهد؟ همیشه ته دلم یک حفره، یک زخم ، جای خالی یک رفاقت واقعی رنجورم کرده که گاهی با دیدن اینها سر باز می کند. رفاقتی تا این حد که سارا ترم سوم دانشکده مهندسی صنایع انصراف بدهد و بیاید بنشیند بغل دست رعنا توی دانشکده معماری.

چی می خوری؟

بیست و پنج ساله اینو می پرسی هر دفعه ام جوابتو می دونی خنگول.

سارا جوری که مثل دفعه قبل شاکی نشوم که چرا با لحن دستوری جلوی دوستش با من حرف زده با احتیاط می گوید: قربون دستت سعید یه اسپرسو با کرم کارامل واسه رعنا درست می کنی؟

تخمی تر از این سوال هم هس ؟ مثلا می شه گفت نه؟

 رعنا می نشیند روی دسته مبل زرد چرمی و همه جا را با دقت می پاید:

یعنی بعد عمری به فاک فنا رفتی و یاد نگرفتی درست و حسابی با این مردا حرف بزنی. دیگه یه اسپرسو نیاز به این همه التماس داره که قاتی لحنت می کنی ؟ محکم و قاطع بگو اسپرسو رو درس کردی کردی. نکردی ترتیبتو می دم برادر.

بعدش یکریز سوال می کند:

ای وای سارا هنوز نرفتی تابلوئه رو بخری؟ مطمئن باش بردنش تا حالا. جون می داد واسه همین جا درست بالای این سوفا. این دیوار روبرو. خنگ خدا شک نکن تا حالا بردنش .

جوری با حسرت می گوید انگار یک تابلوی آرین منوشکین را از دست داده.

می پرسم بازم کدوم تابلو؟ دیگه چه خوابی واسه این خرابه دیدین؟ تو رو خدا این همه النگ دولنگ آویزن این یه گله جا نکنین. انگار موزه اشیا قدیمی شهرستان خلخال شده . آدم راه به راه می خوره به دک و پزی که شما دوتا چیدین واسه قرتی بازی.

بابا یه تابلو دیدیم تیکه. محشر. پایین تنه یه خانمیه پاشو انداخته رو پاش با دو ساق خوشتراش . اصل عکس سیاه و سفیده فقط کنار پاش یه کیف کوچولوی قرمز گذاشته و دو تا دست که اومدن جلو و یه سیگار روشن لای انگشتای مخروطی شکلش. فقط شعله سیگاره رنگیه. نمی دونی سعید با اینکه هیچ برهنگی توش نیست ، صورت مدلم معلوم نیست پوزیشنش خیلی سکسیه . یه مدلیه. بهش بگو سارا.

اوه اوه یعنی تازه به دوران رسیده تر از شما دوتا خودتونین. از اینایی که از یه مزخرف عوام پسند دهه هشتادی یه مکتب بنیادین فلسفی تراشیدن؟ لابد ما هم بزنیمش بالای سر در خونه که مثلا ما هم زبون یاجوج ماجوج حالیمونه؟  که چی بشه مثلا . هر چیز عجیب و غریب و غیر قابل فهمی یعنی که کلی حالیمونه؟

سارا بی توجه به منی که بالای منبر در حال اظهار فضل کردنم جواب می دهد:

نه بابا وقت نکردم که. این هفته تمام بعد از ظهرو با سعید رفتیم الواتی. اصلا تو خونه نموندیم.

برق از چشم هایم می پرد به سارا گفته بودم به کسی نگوید من مرخصی گرفته ام. تاکید کرده بودم به دیگران حتی به مادرش و خواهرش بگوید من ماموریت بوده ام. بخصوص نمی خواستم رعنا بفهمد اما الحق این سارا توی دهن لقی دومی ندارد.

نگاهشان می کنم. هنوز جمله سارا تمام نشده سکرمه های رعناست که در هم می رود. می دانستم. دلشوره همین لحظه را داشتم. حالا دیگر جسکون پالاک و پدر جد  پیترشومان و اندی وارهول  را هم احضار کنم خدا هم نجاتم نمی دهد. رعنا که تا حالا روی دسته مبل یله داده بود حالا با بی حالی سر می خورد ته مبل و فرو می رود توی نرمی اش : مگه نگفتی سعید رفته بود ماموریت ؟

کدوم ماموریت؟ کی گفته اینو؟ من بهت گفتم؟ نه بابا ! من همچین چیزی نگفتم که . ما فقط گفتیم این جوری به مامان باباش بگیم که بیخ خرمونو ول کنن راحتمون بذارن. نمی گفتیم که سعید مجبور بود هر روز بعد از ظهر از اینجا بکوبه تا برج سفید و اون خاله خانم نق نقوی حقه بازو کول کنه تا مطب دکتر برزنجی واسه فیزیوتراپی. زنیکه می تونه خودش راه بره ها...

رعنا وسط حرفش می پرد: خیال کنم خودت یه همچین چیزی بهم گفتی.

تو هم یه وقتایی خوابنما می شی ها رعنا؟ من کی همچین چیزی گفتم... وارد بحث و مجادله شان نمی شوم از زور دستپاچگی .

با خودم فکر می کنم حالا موسیقی اِوا کَسیدی به درد آن حال و هوای در هم و برهم و بخصوص حال مستاصل من  می خورد.

رعنا رسما دمغ است. اسپرسو را جرعه جرعه سرمی کشد. سعی می کند حال و روزش را از چشم سارا پنهان کند. افتاده است به چرت و پرت گویی.

بهت گفتم امروز یه کارت تخفیف چهره سازان گرفتم؟ رفته بودم خرید تو میلاد نور. یه عینک دیور خریدم سیصد تومن. فروشندهه یه کارت تخفیف چهره سازان بهم داد. می خوام برم موهامو مش یخی کنم سارا.

اَه اَه . مش یخی؟ واقعا موجات قاتی داره اونم از نوع مکزیکی اش. مغز خر خوردی بری موهای به این قشنگی رو رنگ عن کلاغ کنی؟

رعنا دنبال بهانه است که ببارد:

 چشه؟ خیلی هم خوشگله. تازه شم اگه تو خوشت نمیاد حق نداری این جوری سلیقه یکی دیگه رو به گه بکشی. تو کارت همیشه تحمیل سلیقه هاته. دسم ور نمی داری سارا. بهت بگما. عادت کردم به این برخوردای تخماتیکت.

من سلیقه مو تحمیل می کنم ؟ یا این تویی که دنبال جلب توجهی؟ از همون اولشم عشق بیلبورد بودی. واقعا تابلو شدن چه فازی می ده آخه؟

حالا دوتاشان برانگیخته اند. کار همیشه است. اول مثل دو کبوتر عاشق بغبغو می کنند و بعدش مثل دو گراز وحشی می افتند به جان هم . خلاصه که در علم رفتارشناسی یک باغ وحشند. چه برسد به حالا و آن ماجرای مرخصی کذایی . قبل از این که  کار به جدال جدی بکشد سارا سر و ته ماجرا را هم می آورد این بار. نمی گذارد کار به گیس و گیس کشی و توهین و این حرف ها برسد.

بشقاب ها را می چیند روی رف و مسیر حرف را عوض می کند:

انگار همین دیروز بود. یادت می یاد؟ یه پایه صندلی رو شکستیم و بعدشم تفکی چسبوندیمش. خانم پاک با اون دک و پز آلاگارسونش و جوراب شلواری استارلایت شیشه ایش تا اومد بشینه رو صندلی، خزعبلاتشو از تاریخ تخمکی اون لطفعلی خان گشاد بگه، کله پا شد دو لنگش رفت هوا شورت سرخش معلوم شد.

سارا خودش می گوید خودش هم می خندد. هنوز هم رعنا آشکارا دمغ است.. دیس شیرینی را می گذارم جلوی دستش. توی دیس یک پری دریایی لمیده با موهای بلند آبی و دم سبز رنگی که تاب داده زیر پایش یک دستش را گذاشته روی سرش و یک دستش را گرفته جلوی برهنگی پستان های درشت سکسی سربالایش. و باسن مبارکش را قمبل کرده توی هوا ، دور تا دورش را شیرینی های مربایی خوشرنگ گرفته عین موجی از مرباهای زرد و قرمز و حالت پری جوری است انگار می خواهد دستش را بردارد از روی سرش و درازش کند سمت یک مارمالا زردآلو.

حوصله ام از یکی به دوشان سر می رود. گیتارم را برمی دارم و می روم پشت اِل هال ، خوشبختانه کلا توی فاز من نیستند به دنگ دنگم کاری ندارند. رعنا ایستاده بالای ماهیتابه. می دانم الان آن تو سیب زمینی هایی به کلفتی یک چوب کبریت دارند جلز و ولز می کنند. دیگر آنقدر با سارا زندگی کرده ام که بدانم اوضاع از چه قرار است. قیافه رعنا بدجوری تابلو توی هم تا خورده و دارد سیب زمینی های نازک خلالی را تند تند هم می زند. صورتش عرق کرده و موهای بناگوشش چسبیده به انحنای گونه ها و زیباترش کرده .

 سارا می گوید: سه دقیقه آخر که سیب زمینا طلایی شدن نمک بپاش کمش کن تا شیشه ای و خشک بشن.

بلدم. چرا خیال می کنی فقط خودت واردی؟ درسته تو سرآشپز معروف مارکو پیر وایتی . کلی هم اینترنشنالی. لااقل سه جایزه میشلمانتو اینجا آویزن کن خلق الله ببینن هی نخوای رسما به رخمون بکشی.  ولی به هر حال ما دهاتیام یه چیزی حالیمونه.

دق دلی اش را از دست من می خواهد سر سارا خالی کند.  سارا باز هم جا خالی می دهد به روش نمی آورد. حرمت مهمان داری می کند، می دانم الان توی دلش چه آشوبی است و چه سعی وافری می کند تا آرام بماند. این روحیه ملاحظه کارش را می شناسم.

حالا تو چرا واسه یه نفر آدم این همه تدارک می بینی ؟ مگه من چقده جا دارم؟

هر چی موند ببر بات. نشنیدی می گن عشق است و علاقه نه کفگیر و ملاقه، من که مثه تو نیستم برم مهمونی نوش آفرین  و صداشو بالکل در نیارم. من با رفیقام عین کف دسم. آهان !

کف دستش را می آورد بالا می گیرد جلوی صورت رعنا

رعنا می گوید: نمی خواد حالا آمپر بچسبونی . نخواستم ناراحتت کنم و آتیش بیار معرکه بشم. چه فایده داشت اگه می گفتم؟ فقط دلخورت می کردم.

نه من این استدلالتو عمرا قبول کنم. اعتراف کن یه کم خورده شیشه تو ذاتته رعنا. اگه رفیق راه بودی می گفتی بهم. به هر حال منم بلند نمی شدم عَنر عَنر برم خونه نوش­آفرین واسه عید مبارکی. یه کم فاصله می گرفتم این جوری کنفتم نمی شدم.

ولوم صدای رعنا می رود بالا: من خرده شیشه دارم یا تو؟ حالا که حرف خرده شیشه اس بذار یادت بیارم . انگاری یادت رفته این من بودم یه سال رو پایان نامه ام کار کرده بودم اُنوقت خانم بلند شد یه مشت اراجیف قاتی اش کرد دو دستی دادش دست استاد و من اسکولو  درس روزای آخر ترمی گذاشت تو بن بست؟

واقعا ناسپاسی. این تویی که یادت رفته اون تز هر دومون بود . مگه نه با هم روش کار کرده بدیم ؟ تو اینا رو به منی می گی که به خاطرت رشته مهندسی صنعتی شریفو گذاشتم کنار اومدم نشستم تو یه دانشگاه فکسنی تا معماری بخونم؟ همون موقع که افتاده بودی لای دس و پای اون پسره ی لات عوضی. اون علی رضائه که زن و دو بچه هم آویزونش بودن ...یکباره حرفش را می جود.

چرا حرفتو می خوری؟ بگو. نه بگو. مشتاقی سعید هم بدونه . خوب بگو. اتفاقا بهتره سعیدم بدونه زنش با چه آدم قزمیت هردمبیلی رفاقت می کنه.

دارد کار بیخ پیدا می کند گیتارم را برمی دارم می نشینم درست روبروی آشپزخانه. راستش کنجکاو می شوم. بسکه این رعنا ماجراهای جور واجور عشقی سوزناک داشته. اما این یکی را نشنیده بودم.

هر دوشان ساکت می شوند. سارا سرش را فرو می کند توی دیس برنجی که دارد کوتش می کند و برنج های زعفرانی را بشکل بعلاوه می چیند سر گل دیس. می توانم حدس بزنم الان توی دلش چه آشوبی ا ست. فقط صدای کفگیر و تق تق قاشق وملاقه می آید و نفس هایی که از زور عصبانیت به شماره افتاده. عمدا شروع می کنم به مسخرگی کردن. سکوتشان که کشدار می شود می زنم و می خوانم : دخترا وفا ندارن لیلا/ قول می دن قالت می ذارن لیلا...

رعنا که  به کلی محل نمی گذارد و سارا به زور یک لبخند کجککی تحویلم می دهد. انگار بگوید اَه آِینه دق! چندش!

فکر می کنم این همه زل و زمبیل و خر مهره و گل رنگی آویزان کرده اند لابلای شلال موها تا این جور بپچیند به پر و پاچه هم؟ وقت دعوا و سر تکان دادن و ابراز احساسات توی دست وبالشان نیست؟ سر که می جنبانند نمی پیچید لابلای صورتشان و حرف هاشان و حواسشان؟

سر میز شام هم هر دوشان ساکتند. هیچ کس حرف نمی زند. رعنا با سیب زمینی های وسط بشقابش بازی می کند. ظرف سوپ و سالاد هنوز دست نخورده. پنج دقیقه ای که در سکوت محض می گذرد قاشق را می گذارد وسط بشقاب و تو دماغی و بریده بریده می گوید: ببخش سارا . می دونم خیلی زحمت کشیدی. ولی فکر می کنم بهتره من برم. این جوری شاید بهتر باشه.

میانه کار را می گیرم: ای بابا ول کن رعنا تو رو جدت. امشب مال ما سه تاس. تازه تخته نردش مونده لابد می خوای از زیر آب انار ممد اناری در بری؟ باخت سری قبلو که یادته؟

اشک علنا از گونه سارا سرازیر می شود توی بشقاب. دلم می خواهد بپرم ببوسمش. گلوله گلوله می ریزد روی رومیزی برودری.  رعنا دستش را می گذارد روی دست مچاله شده سارا و می گوید: می دونم حرفای خوبی نزدم. از صبح حالم سرجاش نیست. می دونم گند زدم امشب به حال و روزتون . واقعا معذرت می خوام از تو هم سعید. منو می شناسین که . خیلی سودایی ام. یهو قات می زنم.

لبخند باریک و بی حالی می زند و از جلوی سارا رد می شود. سارا با چشم و ابرو به من می گوید جلویش را بگیرم. دنبالش می دوم که حالا دارد موهای پریشانش را از پشت یقه مانتو می کشد بیرون. خم می شود بند کفشش را ببندد من هم خم می شوم از لای دو پایم برای چند ثانیه به سارا نگاه می کنم که پشتش به هر دوی ماست و دسته کیف رعنا را می گیرم و می کشم. بعد دستش را می گیرم با غیظ دستم را پس می زند.

دستم را می کشم روی چانه و ریش نداشته ، یعنی رویم را زمین ننداز.  دستش می لرزد. این بار دست راستش را می گیرم و می کشم. دست من هم می لرزد. الان است که سارا برگردد و این وضع و اوضاع قاراشمیش را ببیند.

 بالاخره کوتاه می آید برمی گردد معقول و آرام. کیفش را آویزان می کند و می نشیند روبروی بشقابش. شام می خوریم دمغ و وارفته . یخ ماجرا آب نمی شود که نمی شود. رعنا می رود حمام دوش بگیرد. سارا رو تختی نو را می اندازد روی تشک بی ملافه ی تخت توی اتاق کتابخانه که تازه همان روز سرپایش کردیم. دمپایی راحتی می گذارد برای رعنا کنار تخت.

مثل همیشه نمی نشینند کنار هم روی لبه تخت تا دم صبح غیبت کنند. رعنا با حوله ی صورتی دور سرش می چپد توی کتابخانه. در کتابخانه نیمه باز و نیمه بسته است. به بهانه جمع کردن بشقاب ها هر بار که از جلوی در کتابخانه رد می شوم تا ته اتاق را دید می زنم. کاسه یک سوتین کرمی را می شود لای درز در دید که ولو شده کف زمین.

بساط شام که جمع می شود سارا خستگی را بهانه می کند و من هم ناچارم بکشم کنار گوشه اتاق خواب.صدای نفس های آرام سارا می آید. یک بسته بهمن کهنه دارم با یک عکس تهوع بار از یک شش سیاه شده و جمله ای که نوشته شده هشدار! سیگار بسیار اعتیادآور است. نمی دانم سیگار می خواهم یا اسیر  کرمی شده ام که افتاده ته دلم و وول می خورد آرام می خزد سمت ستون فقراتم و نمی گذارد بخوابم.

حالا دیگر توی بهارخوابیم. خدایی کمتر خانه ای دیده ام بهارخوابی به این با صفایی داشته باشد. یکسره با شیشه مزین شده. هم تابستانه است هم زمستانه. سارا همه ی محله های قدیمی و مدرن را زیر پا گذاشت. چشمش که به این بهار خواب افتاد پیله کرد که اله و بالله همین. من این خانه را می خواهم. اولین جایی که تزئینش کرد همین بهار خواب بود با میزهای پایه بلند سفید و شمعدانی های گیسو آویزان رنگی و دو صندلی لق لقی لهستانی و کلی درآویز ژآپنی رنگی که با باد می رقصند و می نوازند.

حالا او چسبیده به من به زور صدای نفس هایم را کنترل کرده ام. دستم روی گودی کمرش مانده. بدقلقی می کند هی سعی می کند زیر دست کنجکاو و تشنه ام در برود.« واسه چی دروغ گفتی؟ چرا گفتی می ری ماموریت؟ چرا باید سارا بهم بگه واقعیتو؟ بهت می گم اون بهت نزدیک تره تا من.دروغ گفتم؟  بدم میاد شعورمو نادیده می گیری همیشه» لبم را نزدیک لاله گوشش می برم و نمدارش می کنم.... هیس... حالا یه کاری کن بیدار بشه ها! بذار فردا درباره اش دعوا می کنیم. توضیح دارم براش.

می پیچانمش و می چسبانمش روی تخت سینه ام. چنان به من چسبیده انگار من اویم. یا او من است؟ یا هر دومون یک پرفورمنس احمقانه از ماریا ابراهاموویچیم و می خواهیم تخم رنگی بگذاریم . قاتی می شویم. پاتی می شویم.

  سایه ای روی شیشه روبرو می خزد. اولش سایه بزرگ است. می افتد روی برجستگی سینه خواستنی اش.  بعدش می لغزد محو می شود. یکهو خیال سبک خوابی سارا مثل بختک می افتد روی سینه ام که به تقی از خواب می پرد.

 حالا او هم ترسیده . انگار فکر مرا خوانده باشد. نفسش به شماره افتاده از من کنده می شود به تندی. می گویم نترس. لابد گربه بوده. اما بوسه مان روی لب های یخ زده مات مانده، ماسیده و دیگر نقش نمی بندد. دهانش را گم می کنم.  تکان نمی خوریم. برنمی گردیم حتی. انگار قرار شده تا روز قیامت همان جا خشکمان بزند.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است