علی ثباتی

چرا ایده‌هایی "برای" شعر و نه "درباره‌ی" آن؟ ایده‌‌هایی که درباره‌ی شعرند پیشاپیش مشروط به شعر هستند، یعنی شعربودنِ شعر به آن‌ها سر و شکل می‌دهد، آن‌ها در پاسخ به مسئله‌ی شعرست که به وجود می‌آیند. اما ایده‌هایی که برای شعرند برای دیگر چیزها نیز می‌‌توانند بود، یعنی شأن آن‌ها مستقل از شعریتِ در هر معنایی‌ست. آن‌ها برسازنده‌ی افقی هستند که به شعر نیز می‌تواند راه یابد اما غایتِ آن‌ها راه‌یافتن به شعر نیست بل نفسِ وجودی‌ست که از آنِ خویش دارند. ایده‌ای که برای شعرست و نه درباره‌ی شعر تسری‌پذیر می‌شود و می‌تواند به قلمروی دیگرچیزها نیز سرایت داده شود. درواقع، ایده‌هایی که برای شعر نوشته می‌شوند در آنِ واحد برای واردکردنِ شعر با دیگرچیزها در سپهری مشترک نیز نوشته شده‌اند. آن‌ها بیش از آن‌که تأکیدگذار بر یگانگیِ شعر هم‌چون پدیداری مستقل باشند یادآورِ اشتراکِ آن با چیزهای دیگرند. ایده‌ای که برای شعر نوشته می‌شود با او وارد مکالمه‌ای احتمالی می‌شود، با فرجامی ناشناخته و ناتمام، و پرتویی بر شعر می‌افکند و فضای شعر، این هستیِ تکین، را روشن می‌سازد. اما تعلقِ اید‌ه‌ای که برای شعر نوشته شده‌ست به خودِ شعر تعلقی‌ست گذرا و قابلِ‌جابه‌جایی، این ایده دیگر در بندِ شعر نیست بل در پیوندی موقتی با شعرست، و تمامیتِ آن را شعر نیست که رقم می‌زند بل حدیثِ سروکاریافتنِ آن ایده با شعر خودْ حدیثی نیمه‌تمام و همیشه آماده‌ی رهاساختن و تعقیبِ دیگرباره می‌شود. ایده‌ای از این دست می‌‌تواند از ساحت شعر خروج کند و به دیگر ساحت‌ها قدم گذارد و باز به ساحت شعر درآید. این ایده چون مطلقاً در یدِ شعر نیست پس شعر را در نسبتِ با دیگرچیزها قرار می‌دهد و هم تفاوت شعر با چیزهای دیگر را یادآور می‌شود و هم اشتراک‌ش را. این ایده موقتاً از آنِ شعرست، برای شعر، و نه درباره‌ی آن.

برنتانو، مبدأ جنبش پدیدارشناسی در فلسفه، معتقد بود که عشق همیشه عاشق‌شدن به کسی یا چیزی‌ست و نفرت همیشه نفرت‌ورزیدن به کسی یا چیزی، تصور همیشه به تصور درآوردنِ چیزی‌ست، و میل همیشه میل‌آوردنِ به چیزی. به همین سیاق در پدیدارشناسی آگاهی همیشه آگاهی-از چیزی‌ست و آگاه‌شدن همیشه فی‌نفسه معطوف به چیزی جز خودش‌ست. یعنی کنش‌های آگاهی فی‌نفسه از آن  روی که کنش هستند معطوف به چیزی دیگر جز خود آگاهی‌اند، و درواقع همیشه چیزی را قصد می‌کنند یا به آن روی می‌‌آورند. کنش‌هایِ آگاهی روی‌آورندگی‌های آگاهی یا قصدمندی‌های آن هستند و نمی‌شود در آگاهی دست به کنشی زد ولی چیزی را قصد نکرد یا به چیزی روی نیاورد. پس، باید پرسید آیا نوشتن نیز هم‌چون کنشی در آگاهی همیشه واجد روی آوردن به چیزی نیست؛ به بیان بهتر، آیا نوشتن همیشه و پیشاپیش از آن روی که کنشی در آگاهی‌ست نوشتن-به و نوشتن-از نیست؟

نوشتن همیشه درباره‌ی چیزی‌ست و نمی‌شود بدونِ درباره‌گی نوشت، یعنی نوشتن همیشه قصدکردنِ چیزی‌ست در نوشتار. منظور این نیست که نوشتن را محدود به یک محتوای قطعی کنیم که از قبل تعین یافته‌ست بل اتفاقاً مسئله این‌ست که متوجه باشیم نمی‌توان نوشت و به جهان ارتباط نیافت. زبانِ نوشتار در ناب‌ترین حالتِ آن نیز برخلاف ادعای معمول سال‌های اخیر راهی‌ست برای ارتباط یافتن به جهان و راه‌یابی به هستی. نوشتن عملی‌ست که آگاهی را در زبان به چیزها ربط می‌دهد و نوشتار را با هستی در پیوندی تازه قرار می‌دهد. نوشتن هرچه هم که خودارجاع باشد نهایتاً دگرارجاع‌ست و راه به چیزی غز از خود می‌برد همان‌طور که هر عملی در نهایت به چیزی جز خودش معطوف می‌شود.

علاوه‌براین، نوشتن همیشه نوشتن به کسی‌ست و نمی‌توان بی‌مخاطب نوشت. مخاطب درونیِ نوشتن‌ست. نوشتن کنشِ خطاب‌کردن نیز هست. نوشتن همیشه نوشتنی‌ست خطاب به خواننده‌‌ای. نوشتن طرفِ گفتگوی کسی شدن‌ست، مخاطبی داشتن، و او را خطاب کردن‌ست. نوشتن همیشه نوشتن-به کسی دیگرست. پس، نوشتن پیشاپیش با مفروض گرفتن دیگری ممکن می‌شود. نوشتن از آن روی ممکن‌ست که کسی دیگر در جهان وجود دارد که نه لزوماً به‌طور بالفعل (مثلاً وقتی به فردی معین نامه‌ای عاشقانه می‌نویسیم) به‌طور بالقوه نیز بتواند مخاطب نوشته شود. نوشتن بدین‌قرار هرگز امری خصوصی نیست، چیزی که بتوان آن را جدا از خطابی که دارد در نظر آورد. نوشتن برگشودنِ هستیِ نوشتار به دیگری‌ست و همیشه رو در سوی کسی دیگر دارد، و همیشه به سوی کسی دیگر دست می‌یازد و به کرانه‌های او، اوی دیگر، قدم می‌نهد. پس، نوشتن همیشه در حضورِ بالقوه‌ و ممکنِ کسی دیگر ممکن می‌شود و آن‌که می‌نویسد پیشاپیش نیروی نامرئیِ خوانده‌شدنِ نوشته‌اش توسط کسی دیگر را بر روی شانه‌های نوشتارِ خویش احساس می‌کند. آنی که می‌نویسد از قبل خود را در حال خطاب‌کردن می‌یابد، و آنی که خطاب می‌کند باید در انتظار پاسخی نیز باشد. کسی که صدا می‌زند باید انتظار آن را داشته باشد که کسی به سمت او سر برگرداند. سری که برمی‌‌گردد به قصدِ پاسخ به فردِ صدازننده‌ست که چنین می‌کند و همین پاسخِ ناگزیر، که درونیِ فعلِ صدازدن‌ست، یا فعلِ نوشتن، از قبل کنشِ نوشتن را حد می‌زند. نوشتن پیشاپیش طوری انجام می‌یابد که گویی خواندن نیز باشد. یعنی نوشتن از ابتدا مشروط به خوانده‌شدن ترتیب می‌یابد و پیش می‌رود. نوشته‌شدن و خوانده‌شدن هم‌پیوندند و هریک به هستی آن دیگری شکل می‌دهند. نوشتن از آن‌ روی که همیشه نوشتن-به است همیشه به نوعی مکالمه‌ی ناتمام بدل می‌شود، نوعی مکالمه که در انتظار پاسخ طرف مقابل‌ست. انتظارِ پاسخ آن‌چیزی‌ست که نفسِ نوشتن را رقم می‌زند. نوشتن-به کسی که همیشه در آینده طرفِ‌ گفتگوی نوشته واقع خواهد شد و پاسخ‌مان خواهد داد. در نوشتار، پاسخی که هنوز داده نشده‌ست (پاسخِ ممکن، پاسخِ بالقوه، پاسخِ دیگری) به نفسِ پرسش شکل و راستا می‌دهد.

نوشتن ساحتِ تلفیقِ زمان‌هاست: نوشتن همیشه در اساسِ خود نوعی زمانِ حال را از سر می‌گذارند. نوعی جریانِ جاری و ساریِ زمانِ حال را که در روندی مستمر و پیوسته حرکت می‌کند و بسط می‌یابد. نوشتنْ عمل‌ست و عمل همواره بسته به اکنون. نوشتن همیشه در "حالِ" انجام گرفتن‌ست. اما نوشتن از دیگرسو همیشه و پیشاپیش حرکتِ روح، حرکتِ خیال، حرکتِ آگاهی، در دلِ واقعیتِ فعلی و متعین نیز هست. یعنی در نوشتن آن‌چه که نیست، غیاب، ایده، امکان، بالقوگی، و امر خیالین، در دل واقعیت یافته می‌شود و آنی که نیست در دل آنی که هست تشخیص داده می‌شود. نوشتن حلولِ شبح در واقعیت‌ست و این حلول خود چیزی نیست مگر راه‌یافتنِ زمان‌های غائب در زمانِ حاضر. از این رو، نوشتن افق‌های آینده و گذشته را در اکنون وارد می‌آورد و ابعادی تازه و ممکن به زمان حال می‌بخشد. نوشتن در دلِ اکنون آینده و گذشته را نیز به جریان درمی‌‌آورد و وضعیت‌های گذشته و آینده را نیز به چیزی زیستنی، تجربه‌شدنی، درونی‌شدنی، و از سر گذراندنی بدل می‌کند. آینده و گذشته هم‌چون امکان‌هایی ناب در واقعیتِ‌ اکنون حلول می‌‌کنند و غنایی چندبعدی به آن می‌بخشند. از این روست که نوشتن به‌‌یمن فعلِ خیال سطوح بوده و نابوده را در هم می‌آمیزد و به منظری چندگانه از امکان‌های نو دست می‌‌یابد. نوشتن غیاب را به بطنِ واقعیت و فعلیتِ حضور می‌کشاند و نیروی امر بالقوه را در ساختارِ صلبِ امر بالفعل تزریق می‌کند. گذشته احیا می‌شود و در دلِ اکنون به آینده ربط می‌یابد و زمانِ حال لایه‌های تازه به خود می‌گیرد و نو می‌شود. زمانِ حال از تنشی دوسویه سرشار می‌شود و تخیل امکان زیستن‌هایی متفاوت در گذشته را (که انگاری سپری نشده‌ست) و آینده را (که هنوز درنرسیده) در دلِ اکنون تعبیه می‌کند. نوشتن سیلان و تغییر هستی را اعلام می‌کند و بعد هیچ‌چیزی دیگر از گزندِ دگرگونیِ بنیادین مصون نخواهد بود.

هایدگر معتقد بود (و این را داریوش آشوری نیز در مقاله‌ای یادآور شده‌ست) که هر شعری در پروژه‌ی شعری یک شاعر نسخه‌برداری از شعری اعظم‌ست که هی در هیئت شعرهای تازه تکرار می‌شود. هر شعری که آن شاعر می‌‌نویسد بازسراییِ آن شعرِ یگانه، آن به‌قول والاس استیونس - شاعر مدرنیست آمریکایی - اَبَرشعرست. هر شعری پس تکرارِ متفاوتِ آن شعر والاست. اما در کنشِ نوشتن نیز گویی هرمرتبه و با هر نوشتار چیزی تکرار می‌شود اما در هیئتی متفاوت. آن‌چه در هر نوشتنی تکرار می‌شود روی‌آوردن به چیزی واحدست که هرگز به‌تمامی فراچنگ نمی‌آید - چون هرگز به تمامی محقق نشده‌ست - اما شرطِ امکانِ هر نوشته‌ای تنها هموست. جهانی مشترک که در آن نوشتار از آنِ همگان خواهد بود و عملِ نوشتنْ آزادانه و عادلانه و شادخوارانه در جهانی مشترک به تشریک گذاشته می‌شود. هر نوشته شهادت بر امکانِ جهانی‌ست اشتراک‌پذیر که در آن چیزها به هیئتِ جمعیت درمی‌آیند و از آنِ جمعیت می‌شوند. هر نوشته‌ای چه شورمندیِ خویش را پنهان سازد چه به سرریزِ آن دچار شود فرقی نمی‌کند باز یادآوردِ امکان جمعی‌شدنِ هستیِ انسانی‌ست و افقی مشترک را برای جهان ترسیم می‌کند. هر نوشتنی نسخه‌برداری از آن جهانِ شورمندانه‌ی مشترک‌ست. هر نوشته درونی‌کردنِ تجربه‌ی هستی جمعی و غیرخصوصی‌سازیِ زندگی‌ست. هر نوشته سعی‌ای‌ست در فراچنگ‌آوردنِ آن جهانِ جشن‌گونه‌ای که شورِ هستی تنها در آن و تنها در حیاتی جمعی محقق می‌شود. هر نوشتنی آرزوکردنِ یک مایِ پذیرنده‌ی سرشار از هستی‌ست؛ پس، هر نوشتنی‌ست دعوت از امر جمعی و جهانِ آینده به نوشتارست و هر نوشتنی تاآن‌جایی نوشتن‌ست که افق‌گشایِ آن هستیِ جمعی باشد. هر نوشته‌ای چون آذرخشی در ظلماتِ اقیانوسِ مهیب صاعقه‌وار، برای لحظه‌ای، فضای آن هستیِ جمعی را روشن می‌کند: استنساخی بی‌پایان از جهانی که باید.

نوشتار همیشه خروج از پارادایم یا الگوی غالب‌ست. نوشتن به‌معنایی که مرادِ ماست هرگز بازتولیدگرِ چیزی که هست نیست بل مداخله‌گرست و یاغی و نوشتن بدین‌سان همیشه پیشاپیش به‌قصد خروجِ از الگوهای قالبی‌ و تثبیت‌شده‌ست. نوشتن خدنگ‌وار به‌سمت کرانه‌های تفاوتِ هستی می‌رود، و در بندِ آنی که هست نمی‌ماند. این میلِ بی‌‌مهار به خروج از چارچوب بایدها و عادت‌ها،‌ این تفاوت‌جویی و تفاوت‌زاییِ درونیِ  نوشتن همیشه به اثری می‌انجامد که در حالِ گذار دیده می‌شود از آنی که دسته‌بندی‌شده‌ست و نام‌‌نهاده‌ست به آنی که نه هنوز نامی‌ش هست نه در دسته‌ای می‌گنجد. نیروی بی‌قرارِ خروج در دل نوشتار به‌وضوح احساس می‌شود، و این بُعدی والا در معنای کانتی کلمه به نوشتن اعطا می‌کند. یعنی همان‌طور که ضیا موحد در اشاره به شعر فروغ پای مفهوم "شعر والا" را پیش کشیده‌ست، نوشتن - برخلاف انتظار رایج - از حیث زیباشناسی و حِسّانی نماینده‌ی "امر زیبا" نیست بل تجلیِ "امر والا" است و درعوضِ آن‌که نسبت‌ها و تناسب‌ها و نظم و نسقِ درونی و حسن‌آمیزِ فرمِ آن دست‌مایه‌ی لذتِ ما شود خروجِ دفعتی و پرشدتِ آن از نسبت‌ها و تناسب‌هاست که مایه‌ی بهت ما می‌شود. این نوشتار چیزی مهیب از جنسِ طبیعتِ بی‌مهار در خود نهان کرده‌ست که همیشه درونِ آن باقی می‌ماند و چون نیرویی سیال مای مخاطب را در مواجهه با آن به چیزی بی‌مهار در خودمان راه‌بر می‌شود. در مواجهه با سویه‌ی مهیبِ نوشتارست که با سویه‌ی مهیبِ خودمان مواجه می‌شویم و همان‌طور که در نوشتاری از این دست میلِ به خروجِ از الگوها را درمی‌یایبم در خودمان نیز سربرکردنِ میلی مشابه به نافرمانی و خروج را تشخیص می‌دهیم. این نوشتار ما را به خروج از دایره‌ی الگوهای موجود و پرتاب‌شدنی خدنگ‌‌وار به کرانه‌های تفات دعوت می‌کند. تجربه‌ی این‌قسم نوشتن، تنها نوشتنی که باید نوشتن‌ش نامید، همیشه تجربه‌ای‌ست مخاطره‌‌پذیر و مخاطره‌آفرین که خطری درونی را هربار به شکلی رها می‌کند و افقِ مقاومت، مبارزه، و عدم‌تبعیت را پیش چشم‌های مخاطبِ خویش می‌‌‌گشاید.       

فریدون فریاد، مترجم یونانی‌دانِ اشعار غولِ شعر یونان، یانیس ریتسوس، چندی پیش در سکوتِ کمابیش بی‌تفاوتِ "اهل ادب" از جهان رفت. او در کتابی مفصل تحت‌عنوان "زمان سنگی" مجموعه‌شعرهای دوران تبعید ریتوسوس را گردآوری و ترجمه کرده‌ست. شعرهای دورانی که در جزیره‌ای در یونان (که تبعیدیانِ زندانی به آن "جزیره‌ی شیطان" می‌گفتند) شکنجه و تحقیر و توحشی صعب بر زندانیان روا داشته می‌شد. شکنجه‌های شبانه‌ی زندایان در تهِ درّه و کور و شل و معلول و ناقص و کشته و دیوانه شدن انبوهی آدم در این دوران سیاه؛ کارِ تاب‌سوز بر زمینی لم‌یزرع و سنگی که‌ خود شاعر خورشید و زمان‌ِ آن را هم از سنگ توصیف می‌کند. شعری که در این دوزخ نوشته می‌شود شعری‌ست که به‌‌گفته‌ی شاعر باید مهّیایِ فرمانِ آماده‌باش عصرِ خویش باشد؛ شعری هشیار و مقاومت‌پیشه و دست‌به‌سلاح و تند و چابک و زمان‌‌آگاه: شعری که می‌داند چطور در فرمِ یگانه‌ی خود شاکله‌های دوران‌ِ خودش را بنا کند و تجربه‌ی زیستنِ در دورانی خاص را، ایده‌ی خاصِ آن دوران را، در ساحتِ گشوده‌ی خود تجلی دهد. به اسماعیل و ظل‌‌الله براهنی فکر کنید، به افسانه و ری‌رای نیما، به امیرزاده‌ی کاشی‌ها و ماهیِ شاملو، به تولدی دیگر و آیه‌های زمینی فروغ، به میعاد در لجن نصرت رحمانی، به دریایی‌های رؤیایی، به شقاقلوس بیژن الهی،‌ و شماری دیگر از شعرهای مدرنِ فارسی. همین شاکله‌بندیِ دوران، همین شکارِ یک ایده، یک ضرورت، یک نیروی چشم‌گیر که دُورانی خاص را به دَوَران وامی‌‌دارد و افقِ آینده را برمی‌گشاید، در شعرهای یادشده می‌توان مشاهده کرد. ایده تصریح نمی‌شود،‌ معنابخشی و دلالت‌یابی بر آن حمل نمی‌شود، و به زبانِ معانی درنمی‌آید؛ درعوض، ایده در "شکلِ بیان"، در شکلِ نوشته‌شدنِ نوشته، در هندسه‌ی سرشارِ نیروهای فعال و عصیانیِ نوشتار، در شیوه‌ی بیان‌یابیِ شعر، مایه‌گذاری می‌کند و نیروی خود را دخالت می‌دهد. شعر از ایده‌ی دوران "حرف" نمی‌زند و محتوایی درباره‌اش تولید نمی‌کند، یعنی نباید در ساحتِ معنا در پیِ شکارِ ایده‌ی دوران درونِ شعر بود، بل در اصل این ایده را باید در نحوه‌ی به سخن درآمدنِ شعر بازجست. شعر دوران را در ایده‌ای فشرده می‌کند و به بیان درمی‌‌آورد، یعنی در بیان بدان شکل می‌دهد، نه‌که در کسوتِ موضوعی به بحث‌اش گذارد، بل آن را به جریانی از نیروهای فعال تبدیل می‌کند و نوعی تازه از "بیان" را ممکن می‌سازد. با شکلِ بیان است که در شعر ایده‌ی دوران طرح می‌خورد و ممهور به مُهرِ دوران می‌شود.       

مترجمِ شعر، بدین‌اعتبار، با چیزی سروکار دارد که هیچ کم‌تر از ایده‌ی دورانِ آن شعر نیست. نوعی نیرویِ سرشار و طلب‌کننده و فراخواننده که میلِ عصیانیِ نوشتار به برهم‌زدنِ شرایط مسلط را نوید می‌دهد. مترجمِ شعر، پس، در اصل با این ایده‌ست که کارش افتاده‌ست و نه با محتوایِ مرئیِ شعر. او باید این شکلِ بیانِ خاص را شکار کند و نیروی ضرورت‌ِ پس‌پشتِ آن را فراچنگ آورد. این شکلِ بیان را شکارکردن اما مستلزمِ ابداعِ شکلِ بیانی تازه در زبان مقصد، زبان مترجم، است. مترجم باید در زبانِ خودش با بازسازیِ نیروهای ضرورتی که در اصل شعر آمده‌ست رویدادی شعری را از نو رقم بزند و ایده‌ی دروانِ شعر را شاکله‌بندی کند. مترجم برای شاکله‌بندیِ ایده‌ی دوران باید به شکل بیان توجه کند و ابداع‌گرِ بدعت‌گذارِ شکلِ‌ بیان باشد. شیوه‌ی به بیان درآمدنِ ایده در متن مسئله‌ی مترجم باید باشد و نه بازسازیِ دلالت‌ها و معانیِ مُصَرَّحِ متن. مسئله‌ی اصلی، آن‌چه شعر را شعر می‌کند، آن‌چه شعر را واجد قدرت و توانیِ مضاعف می‌کند، آن‌چه شعر را واجد تواناییِ مداخله در جهاتِ هستیِ ما می‌کند، آن‌چه از دریچه‌ی شعر افقی تازه پیشِ ‌روی ما می‌گشاید، نه "برگردانِ" معانی که شاکله‌بندیِ ایده‌ی به‌بیان درآمده‌ی دوران‌ست. مترجم باید نیروی ضرورتِ پس‌پشتِ ایده را در شعر احساس کرده‌ باشد که اساساً به‌صرافتِ ترجمه‌ی آن بیفتد. ترجمه یعنی فشارآوردنِ نیرویی از جنسِ ضرورت به واقعیتِ موجود در زبان مقصد. نوعی نیروی ضرورت که حکم به تولدِ شکلِ تازه‌ای از بیان می‌کند. مترجمِ شعر قابله‌ای‌ست باید که به‌لطفِ نیروی ابداع این شکل تازه‌ی بیان را در بسترِ ترجمه‌ی شعر به دنیا آورد. او با شکلِ بیان‌ست که به سراغِ ایده‌ی دوران می‌رود و با دست‌یابی به بیانی ابداعی در زبان خودش ایده‌ی مستترِ در آن شعر را پیشاروی ما می‌گشاید. ایده‌ی جاگرفته در شعر خودش رقم‌زننده‌ی آن ضرورتی‌ست که باید مترجم را به جِد و جهدِ در ترجمه‌ وادارد.

اما اگر بناست مترجم نیرویی از جنسِ ضرورت را در بطنِ شعر احساس کند که او را دعوت به ابداع شکلی از بیان می‌کند تا ایده به دست آید، باید پرسید نیروی ضرورتِ خودِ این ایده از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ مگر غیر از این‌ست که در بسیاری موارد شعری که ترجمه می‌شود از حیث تاریخ فاصله‌ای عظیم با ما دارد یا دست‌کم در سطح معاصر ما نیست؟ ایده‌ی دورانی دیگر، که در شعری به زبانی دیگر شاکله‌بندی شده، چگونه با ما و مترجمی که به ترجمه‌ی آن دعوت می‌شود هم‌زمان یا معاصر می‌شود؟ معاصرتِ ما با آن ایده از کجا نشئت می‌گیرد؟ چرا ایده‌ای که به دورانی دیگر تعلق دارد باید در ما حسِّ ضرورتِ ترجمه را ایجاد کند؟ به نظرم می‌آید دلیل‌اش در بالقوگیِ سرشارِ همان ایده‌ست. ایده صرفاً یک مسئله‌ی تمام‌شده یا فعلیت‌یافته نیست، که کارش به پایان آمده باشد، که نیروهاش به‌تمامی مصرف شده باشند؛ برعکس، ایده واجد نیرویی نهفته یا نازاده و بالقوه‌ست که ناب و سرشار و بی‌قرار در پی شکلِ بیانی تازه‌ست تا به هیئتی دیگر درآید و باز در ساحتِ هستی مداخله کند. ایده‌ این‌بار باید در هیئتِ شکلِ بیانی نو در زبانی نو در فرآیند برگردانِ شعر نطفه بندد و شکل بگیرد. آن‌چه ایده‌های گذشته را با بیانِ امروز‌ی و اکنونیِ ما معاصر می‌کند سمت‌وسوی نفهته یا بالقوه‌ی آن‌ست، سویه‌ی امکانیِ آن‌ست، نه سویه‌های بالفعل و تحقق‌یافته‌اش. شبحی که در ایده آن را به سمتِ آینده (به سمتِ ما) پرتاب می‌کند باید در ترجمه به چنگ آید، عین اشباحی که ادعا شده‌ تصادفاً در برخی عکس‌ها پدیدار گشته‌اند، و این - گفتیم - جز از ره‌گذرِ دست‌یابی به شکلِ ابداعیِ تازه‌ای از بیان میسر نیست. پس، ایده‌ی آمده در متن، ایده‌ی دروان‌، چیزی آرشیوی و تاریخ‌گذشته نیست که قابلیت معاصرت‌یابی با ما را نداشته باشد. آن‌چه در ایده پشت درهای ترجمه‌ی شعر می‌ماند فعلیتِ ایده‌ست و آنی که باید به‌یمنِ شکلِ بیانی تازه به ترجمه منتقل شود بالقوگیِ‌ آن‌ست. ترجمه، با این وصف، انتقالِ دورانِ واقعاً موجودِ پیشین به امروز نیست، بل انتقالِ امکانِ دورانِ پیشین به امروزست؛ به‌بیانی، ترجمه‌ی شعر تلاش برای دست‌یابی به نیروهای ضروری و بالقوه‌ی همیشه‌معاصرست.

 

فریدون فریادِ فقید با برگردانِ "زمان سنگی" چه می‌کند؟

فریدون فریاد

او دریچه‌ای می‌گشاید در زبانِ ما که زبانِ ما را دربرابر جهانی تازه‌گشوده و دیگرگونه قرار می‌دهد. او، و هر مترجم دیگری که مترجم شعر باشد، دریچه‌ای می‌گشاید، مدخلی احداث می‌کند، که از خلالِ آن نیروهایی بی‌بدیل حسیّ از ضرورتِ دیگرگونی، حسّی از ضرورتِ شدن را - در زبان و در هستی عملی - به جریان درمی‌آورند و بعد اراده‌ای سیلانی و پُرشور برای زایشِ شکلی تازه از بیان درمی‌گیرد، در جهت شاکله‌بندیِ یک ایده‌ی ناب که توان‌گر و مصمِم خیز برداشته‌ تا بساطِ واقعیتِ صلب را بر هم زند. ترجمه‌ی او، چون ترجمه‌های آهنگین و ظرافت‌اندیشانه‌ی شاملو و بیژن الهی از شعر غرب، یا ترجمه‌ی بوسف اباذری و مراد فرهادپور از شعرهای والاس استیونس، یا ترجمه‌ی جاهد جهان‌شاهیِ فقید از فرناندو پسوآ، یا ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور از "سرزمین هرز" تی.اس.الیوت‌، یا ترجمه‌های رشید یاسمی، مسعود فرزاد، مجتبا مینوی، احسان طبری، ناتل خانلری، و دیگر مترجمانِ متقدم در حوزه‌ی برگردان ادبیات مدرن غرب به فارسی، مسئله‌ی شکلی تازه از بیان را پیش می‌کشد و بر سرتاسر عرصه‌ی شعر خودش را تحمیل می‌کند. مسئله دیگر ترجمه‌ی واقعیت نیست، انتقال آنی که هست به زبان مقصد نیست، بل مسئله برهم‌زدنِ واقعیت و پیش‌کشیدنِ نیروی تحرک‌بخشِ ایده‌ی بالقوه‌ست. مسئله هدف‌گرفتن چیزی در شعر فراسوی خود شعرست، چیزی از جنسِ کلیتِ دوران و واقعیتِ مسلطِ آن. بحث بر سر به انقلاب دچارکردن هستی‌ست، مترجم صلای انقلاب و فراخوانِ به شدن و دگرگونی بنیادین را سر می‌دهد. او نسخه‌بردار هیچ واقعیتی نیست، او نسخه‌بردارِ هیچ فعلیتی هم نیست، او ناقلِ هیچ پیام و معنا و محتوایی تصریح‌شده‌ای هم نیست، او یک سبک‌پردازست که هست‌ونیست‌اش بسته‌به دست‌یابی به شکلی، صورتی، هیئتی، تازه و بی‌بدیل از بیان در زبان خودش‌ست. او مثل سیلی بنیان‌کن دریچه‌ی زبانِ خویش را به‌روی جهانی عاصی می‌گشاید و این جهان سیلاب‌وار با نیروهای عاصی‌ و بالقوه‌اش همه‌چیزی را می‌شورد و می‌برد و زمینی فراخ برای شدن مهیا می‌شود.    

 

 

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 پرویزعظیم پور مزلقان 1392-09-29 18:19
اگر دوست داشته باشید،در برابر این نوشته ی

محکم شمایکی از شعرهای خودم راتقدیم می کنم.

آزادی از طغیان نمی آید!

--------------------------

برآنها که در دوزخند

دل مسوزان

اگر کسی فقط به بهشت بیندیشد

نباید زبان بگشاید

چیزی را که باید بدانیم

هیچ راهی به بهشت نمی رود

اگر قصد سوختن داری

بزرگ مردا

به قلب من بیندیش

سخت خواهد گریست

خداوند هرگز دست ما را نخواهد گرفت

من که در برابر او به خاک می افتم

پرنده ی کوچک از همه ی جهان

فقط دو بال دارد

برای تجربه ی قفس

بدرون آن پرواز نمی کند!

پرویز عظیم پور مزلقانی آلمان-کاسل
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: