به خود آگاهی رسیدن شخصیت و عنصر"تغییر"

در داستان کوتاه با بررسی سه نمونه:

تحول(1886) نوشته آنتون پاولوویچ چخوف آدمکشها(1928) ارنست همینگوی چاق(1983) ریموند کارور

 

 

به عقیده من از آغاز شکل گیری داستان کوتاه در قرن نوزدهم تا به امروز دو رویکرد عمده تمام داستانهای این شکل تازه هنری را نمایندگی کرده اند:رویکرد موپاسانی و رویکرد چخوفی.ویژگی های این دو رویکرد را می توان این گونه بر شمرد:

داستان های موپاسانی:وحدت تاثیر-حفظ روایت خطی و پرهیز از روایت پاره پاره-حفظ انسجام داستان در روساخت-مشخص بودن مقدمه چینی کشمکش تعلیق نقطه اوج و پایان در داستان-آشکار بودن عنصر غافلگیری-نتیجه گیری اخلاقی مشخص-نزدیک بودن ساختار داستان به حکایتها و تمثیل های اخلاقی کهن-برشی کاملا حساب شده و دقیق از زندگی به نحوی که این انتخاب در رو ساخت داستان و در نگاه اول کاملا معلوم باشد-غلبه درونمایه های عشق و مرگ بر این داستان ها-معلوم بودن سیر علت و معلولی داستان به نحوی که در پایان هیچ نقطه ابهام و ناگشوده ای باقی نمانده باشد-وجود یک درونمایه مرکزی و اصلی در داتان و در نهایت نوعی پایان بسته برای داستان.

از برجسته ترین نمایندگان این رویکرد در جهان می توان جدا از خود موپاسان به اوهنری-ادگار الن پو-فرانتس کافکا-جیمز جویس-ویلیام فاکنر-جی.دی.سالینجر-خورخه لوئیس بورخس-گابریل گارسیا مارکز و ... اشاره کرد.

داستانهای چخوفی:نزدیک بودن هر چه بیشتر داستان به ساختار پاره پاره و ظاهرا بی هدف زندگی(برشی اتفاقی و تصادفی از زندگی)-پرهیز از فضاهای فانتزی وهمی(خیالی) و گوتیک-تاکید بر واقع نمایی داستان-روایت پاره پاره و غیر خطی-پرهیز از عنصر غافلگیری مشهود-عدم انسجام ظاهری داستان-پرهیز از نتیجه گیری اخلاقی مشخص-تاکید بر ادامه داشتن زندگی بعد از پایان داستان و در نهایت نوعی پایان باز برای داستان.

از برجسته ترین نمایندگان رویکرد چخوفی در جهان می توان  جدا از خود چخوف به شروود اندرسن-ارنست همینگوی-جان اپدایک-ریموند کارور-آن بیتی-آلیس مونرو و ... اشاره کرد.

با این مقدمه در اینجا میخواهم به خودآگاهی رسیدن و تغییر شخصیت در داستان را با توجه به سه نمونه از داستانهایی که رویکرد چخوفی دارند بررسی کنم:

داستان اول "تحول" در سال 1886 نوشته شده و ماجرای دختر جوانی به نام ماشنکا را روایت میکند که در خانه ای اعیانی معلم سرخانه است.شروع داستان هنگامی است که ماشنکا از بیرون می آید و می بیند در خانه ولوله ای برپاست و خانم خانه مشغول تفتیش اتاق اوست.از صحبتهای خدمه می فهمد سینه ریز قیمتی خانم گم شده و اول از همه به او شک برده اند.در طول داستان معلوم می شود سرقت کار شوهر زن است که مردی است برده صفت و ضعیف النفس و گوش به فرمان زن.به رغم اصرارها و خواهش های شوهر ماشنکا تصمیم می گیرد به خاطر صیانت نفسش و از همه مهمتر برای اینکه با آن جا ماندن تبدیل به موجود درمانده ای مثل شوهر نشود خانه را ترک کند.

سطر پایانی "تحول" این است:نیم ساعت بعد ماشنکا در راه بود.

اینجا تغییر در خود داستان رخ می دهد و در واقع سطر پایانی داستان قهرمان را تا عملی شدن تصمیمش مشایعت می کند."تحول" به شیوه راوی دانای کل مطلق روایت شده است.

نمونه دوم داستان آدمکشها(1928) اثر ارنست همینگوی است."آدمکشها" حکایت دو گانگستری است که سراغ بوکسوری به نام ال اندرسن را از پیشخدمت و صاحب یک کافه میگیرند تا-به دلیلی که در طول داستان معلوم نمی شود-سروقتش رفته و او را بکشند.نیک نوجوانی که یکی از پیشخدمتهای آن کافه است از در پشتی کافه سراغ ال که در مسافرخانه ای ساکن است می رود تا او را در جریان ماوقع قرار دهد.ال می گوید دیگر خسته شده و برایش فرقی ندارد که بیایند و او را بکشند.نیک از این وضعیت و پاسخ ال متحول می شود و وقتی پیش صاحب کارش-جورج- بر می گردد و می گوید که می خواهد از آن جا برود.سطور پایانی "آدمکشها":

نیک گفت:"نمی دانم چه کار کرده."

جورج گفت:"حتما به کسی نارو زده.برای همین چیزهاست که اینها آدم می کشند."

نیک گفت:"من از این شهر می گذارم می روم."

جورج گفت:"آره.خوب کاری می کنی."

نیک گفت:"من تحملش را ندارم.ببینم یک نفر تو اتاقش چشم به راه نشسته تا بیایند سرش را زیر آب کنند.خیلی وحشتناک است."

جورج گفت:"خوب بهتر است فکرش را نکنی."

داستان در آستانه خواست قهرمان برای رفتن و تغییر این وضعیت حاکم تمام می شود.

"آدمکشها" به شیوه راوی دانای کل محدود روایت شده است.

نمونه سوم داستان کوتاه"چاق" اثر ریموند کارور است."چاق" داستان زنی است که در رستورانی گارسن است.شبی مشتری فوق العاده چاقی به رستوران می آید و چندبرابر معمول همه به زن سفارش غذا می دهد و مشغول خوردن می شود.زن-که راوی داستان هم هست-تا آن روز به مشتری هایی معمولی عادت کرده بوده که یک وعده غذا بیشتر سفارش نمی دهند.زن-که دارد داستان را برای دوستش ریتا تعریف می کند-حالا از این تجربه نامعمولی که در زندگیش به دست آورده شگفت زده شده است و به این نتیجه می رسد که زندگی همان ابعاد عادی و همیشگی ای را که می پنداشته و به آنها عادت کرده بوده ندارد.پس آدمی هم پیدا می شود که بیاید چند برابر آدمهای معمولی غذا بخورد و این برای گارسنی که هر روز شاهد غذا خوردن آدمهاست تجربه ای شگفت محسوب می شود.سط پایانی "چاق" این است:

زندگی من دارد دستخوش تغییر میشود.این را احساس می کنم.

 

نکته مشترک هر سه داستان به رغم فاصله زمانی شان این است که شخصیتهای اصلی هر سه داستان از طبقه فرودست جامعه اند.اما نقطه تفاوتشان در این است که:

در"تحول" قرار است تهمت سرقت به شخصیت اصلی داستان زده شود به بیان دیگر خود شخصیت اصلی در مظان اتهام است و نه کسی دیگر.

در "آدمکشها" قرار است ال اندرسن را بکشند و نه نیک را.با این همه نیک که شاهد این صحنه است وضعیت را بر نمی تابد و تصمیم به رفتن می گیرد.

در "چاق" نه سرقتی در کار است و نه قتلی.شخصیت اصلی فقط شاهد بیش از حد غذا خوردن یک مشتری در رستوران است و همین متحولش میکند.

 

با نگاهی به این سه داستان در می یابیم که عنصر"تغییر" و رسیدن به خودآگاهی شخصیت در همه شان حضور دارد:"تحول" در قرن نوزدهم می گذرد کنش داستان سرقتی است که رخ داده و خانه ای را به هم ریخته.معلمه سرخانه چنین خانه ای به رغم فقر و نداری خود و خانواده اش و احتیاجی که به پول این کار دارد فقط برای صیانت نفسش پشت پا به پول و سرپناه و غذای کافی میزند و خانه را ترک میکند.در قرن نوزدهم امکان داشت کسی به خاطر یک چیز همه چیز را فدا کند و برود.حدود نیم قرن بعد"آدمکشها" تحول شخصیتی را نشان میدهد که در رستورانی کار میکند و به کارش احتیاج دارد اما نمی تواند ببیند که دو قدم آن طرف ترش می خواهند بیایند کسی را بکشند و آن آدم هم عین خیالش نیست.اینجا خواست رفتن و "تغییر" مطرح می شود و داستان در همین آستانه تمام می شود.داستان سوم نیم قرن پس از "آدمکشها" نوشته شده و باز حکایت گر آدمی از طبقه نه چندان مرفه جامعه است.گارسنی هم شغل نیک "آدمکشها".اما این بار تغییری که در این شخصیت رخ می دهد از جنس رفتن و ترک کردن نیست.چون دیگر در این زمانه رفتن و همه پل ها را پشت سر خراب کردن به این راحتی امکان ندارد.شخصیت اصلی داستان"چاق" دچار تغییر می شود ولی باز فردا سر همان کار خواهد رفت دوباره با همان مشتری ها سر و کله خواهد زد اما دیگر فهمیده زندگی ابعاد دیگری هم دارد که لزوما همان ابعاد معهود پیشین نیست.پس آدمی هم هست که بتواند چند برابر یک آدم معمولی غذا بخورد.همین نکته در زندگی بی حادثه و ساکن و روزمره یک گارسن رستوران "تغییر" محسوب می شود.پس به رغم تمام مشکلات و محدودیتهای زمانه و زندگی هنوز امکان تغییر هست و آیا می توان گفت ذاتی ترین عنصر داستان همین "تغییر" است؟

 

 

 

منابع:

"تحول" :"چخوف چخوف نازنین" ترجمه فرشته مولوی چاپ اول 1370 نشر قطره.

"آدمکشها" ::داستان و نقد داستان جلد دوم"ترجمه احمد گلشیری چاپ اول 1370.

"چاق" :"فاصله و داستانهای دیگر"ترجمه مصطفی مستور چاپ اول 1380 نشر مرکز.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: