یادداشت

خوانش شعری از بهرام اردبیلی - غلامرضا صراف

 

"یک نمونه از سردرگمی ناشی از تقسیم هنرها به دیداری و شنیداری در مورد شعر دیده می‌ شود. شعر زمانی کار شاعران دوره‌ گرد بود. شعر، تا جایی که ما می‌ دانیم، وجودی بیرون از آوایی خوشایند ِگوش نداشت. شعر چیزی بود که به آواز خوانده یا ترنم می‌ شد. لازم نیست بگوییم که از زمان ابداع خط و چاپ، توده‌ی عظیم شعرها تا چه حد از آواز دور شده‌ اند. حتی در حال حاضر تلاش‌ هایی برای استفاده از شگرد اَشکالی که فرم‌ های چاپی ایجاد می‌ کنند برای تشدید حس شعر آن چنان که در برابر چشم ما ظاهر می‌ شود صورت می‌ گیرد...اما شعر در مقام شکلی از ادبیات اکنون به حسب ظاهر و به طرز محسوسی دیداری [یا بصری] است.پس آیا ظرف دو هزار سال گذشته از یک "طبقه" به طبقه‌ ای دیگر کوچ کرده است؟" (دیویی، 1391: 325).

بهرام اردبیلی

در تاریخ شعر معاصر ایران، بوده‌ اند اشعاری که در زمان خود، به عناوین گوناگون، با بی‌ مهری خوانندگان و منتقدان روبرو شده‌ اند. به آنها برچسب‌ های غیر سیاسی، غیر متعهد، فرمالیست، بیگانه با شرایط اجتماعی-سیاسی روز خوانده‌ اند. اما جالب توجه اینجاست که در دهه‌ های بعد و با پیشامدهای گوناگونی که در این سرزمین رخ داده، اشعار آنها دلالت های سیاسی-اجتماعی فوق‌ العاده‌ای کسب کرده.

یکی از این اشعار"بهم پیوستم/تارهایی/برای آنکه آواز بخوانی" نوشته بهرام اردبیلی (1321-1384) است که در جزوه شعر 7 و 8، مهر و آبان 1345 چاپ شده است. اردبیلی بعدا هم در شعر دیگر 1 (1347) سطرهایی از بدعت سیاسی خویش را در شعر نشان داد:

الامان ای جوخه

ماشه را نچکان

هنوز اندکی شب است...

اما شعر مورد بحث ما،"بهم پیوستم.." فرم بدیعی دارد.

شعر با فصل‌ بندی‌ های مکرر بین پاییز و بهار فرم می‌ گیرد و هر فصل با یک جور گزین‌ گویه‌ ی هایکو وار مشخص می‌ گردد. اگر این قول داریوش کیارس در مورد اشعار بیژن الهی را بپذیریم که "اقتدار او در پیشگویی است. آنها که قدمگاه او را در طویر مرزن‌ آباد دیده‌ اند، صحنه‌ های دقیقی از آن مکان را در شعرهایش می‌ بینند." (تندیس،1389: 189)، آن‌گاه اقتدار پیشگویی حوادث بعدی این مُلک در همین شعر مورد بحث بهرام اردبیلی، دوچندان جلوه می‌ کند؛ که هنوز دو سال به غرق صمد بهرنگی در ارس مانده بود که او نوشت:

هنگامیکه در تابوت رود ارس

فریاد می‌ زدم

آفتاب ورق نخورده بود

یا

کجا می‌ بری خون مرا

ای بستر آشفته

ای ارس!

و هنوز 43 سال مانده بود تا در یکی از خیابان‌ های خرداد تهران خونی بریزد که او سرود:

هنگامی که

نفس‌های باکره‌ات

در مدار روح گلوله

مخدوش می‌شود،

بیاد آر که:

قلب سنگی من

در اقصای فریاد تو می‌تپد.

و در سطرهای پایانی شعر با این فرم بدیع و تازه روبرو می‌ شویم:

م

ت

م

ا

چیزی نمانده که ق

ر یکسان شود.

ا

د

ی

پ

با این س

باید توجه داشت که اینجا بهرام اردبیلی خیلی پیشتر از طاهره صفارزاده و "میزگرد مروت"‌اش، چنین فرم بصری‌ ای را در بافت شعر نسبتا طولانی‌ اش می‌ تند، همان کاری که فی‌ المثل گیوم آپولینر در شعر"دود" می‌ کند. ضمن اینکه بعید است آن زمان اردبیلی با آپولینر و کارهایش یا با کانکریت نویسان به طور کلی آشنا بوده باشد؛ چون او شاعری بود غریزی و عاری از هرگونه تحصیلات آکادمیک و مرتب و تازه خواندن و نوشتن را در 14 سالگی و با آمدن از اردبیل به تهران و کار در یک دفتر ثبت اسناد یاد گرفت.

بیان سیاسی این بند پایانی در نهایت ایجاز و زیبایی است. شاعر قامت خویش را تجزیه کرده و تنها یک حرف (چیزی نمانده=یک نفس، یک لحظه) مانده تا نفس‌ اش قطع شود و سرش بالای داری رود که قامتش را با طول سپیدار یکسان می‌ کند. و باز گستره‌ی این"سربداران" قبل از تاریخ این شعر و بعد از آن را درمی‌ نوردد.

-----------

منابع

"هنر به منزله تجربه"،جان دیویی،مسعود علیا،ققنوس،1391،ص325

دوهفته‌نامه تندیس،شماره 189،7 دی 1389

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است