حاشیه ای بر " بیرون از گذشته، میان ایوان" (مهری بهرامی) - فرشید امامی پناه
Print

 

" فکر آن آینه ی شکسته دست از سرم برنمی داشت که زن قصه را صدها زن کرده بود، نیم کاره و درهم برهم. "

در میانه های داستان بلند " بیرون از گذشته، در میان ایوان " با داستان نیمه تمامی با عنوان " شکاف " ـ که یکی از نیمه تمام ها در کلیت ساختاری نیمه تمام داستان بلند است ـ روبرو می شویم. سوگل نامی  برابر آینه ایستاده ، بزک می کند تا پذیرای عزیزشده ای باشد. ناگاه سقف شکاف بر می دارد و آینه تکه تکه می شود. سوگل هیبت خود را نه تنها شکسته بلکه در صد تکه می بیند. این موقعیت کلید ورود من به فضای داستان " بیرون از گذشته " است. فضای داستانی که هر چه دارد بیش از آنکه مدیون شخصیت های متعدد زنش باشد مرهون وحدتی است که "زنانگی"  می آفریند. بنابراین مدعای من درباره ی داستان این گونه رقم می خورد که طرحی چون یک آینه شکسته که شخصیت زن واحدی ( راوی/نویسنده/زنان ) در بازنمونش هر کدام داستان نیمه تمامی دارند از درون دنیای واحدی با عنوان زنانگی بیرون آمده اند. اما چرا زنانگی به جای زنان؟ مگر زنان جز زنانگی کاری دارند؟ چرا باید بین این دو تفکیک قایل شوم؟ پاسخ این است : داستان شاید روایتی نیمه تمام از " زنانگی زنان "  نه روایتی از زنان. به تعبیری اگر در سراسر داستان پی عناصری باشیم که دلالت می کنند بر اینکه داستان روایت زنان است، می توانیم به راحتی آن ها را بیابیم. قاعدگی خورشید و دختر قابله، بارگذاشتن دوقلوی شب چله ی خاتون، خون ریزی لاینقطع عزیز،برش دامنی که خاص تمام زنان عالم است، عکس نویسنده پشت جلد کتاب ، طرز قرار گرفتن ستون فقرات و ... اما این نشانه های بیولوژیک ، اظهر من شمس راهگشا بر این ادعا هستند که داستان زنان است نه زنانگی زنان. با پیشرفت داستان و حرکت از لایه های سطحی به لایه های پایینی روایت آن چه روابط شخصیت ها ـ چه درونی و چه بیرونی ـ را سامان می دهد و نیمه تمامی را شکل می دهد حکایت آشنایی را برملا می کند که به خصوص در مرزهای هویتی این سرزمین قابل شناخت است. از شخصیت هایی که هویت مکانی ـ زمانی گذشته تری دارند ( تهمینه، سیندرلا، خاتون، عزیز، قابله و دخترش و ... ) بگیرید تا امروزی ترها ( خورشید، پری، سوگل، ثریا، و در درجه ای بسیار با اهمیت راوی ).  حسرت و غبطه های پری بر خاتون ، بر آن ویژگی که توانسته است مردش را داری کند، نه اینکه او نکرده است اما او مثال تام و تمامی از همه ی آن هایی است که نه پای رفتن دارند و نه دل ماندن؛ خرافه باوری ها، آن جا که عزیز شفاعتی طلب می کند برای بند آمدن خون ریزها، شگون نداشتن تماشای خون تازه رفته از رحم خاتون در روز مرگش ؛حسادت راوی بر کفش های سیندرلا؛ شرم راوی برای برداشتن کفش ها از اتاق خوابی که بستر مرد نمکی و زنش است در حالیکه خود خالق آنهاست، سوگل و نقش آفرینی در داستان آشنای دلداگی فاحشگان، ثریا و افسردگی های بعد از بارداری و برتر از تمام این ها که روایت را به تلاشی محتضرانه برای گریز زنان از این فضا هدایت می کند سرکشی های بی حد و حصر خورشید برای قرار نگرفتن در چارچوبی که راوی زن بر او تحمیل می کند و استحاله ی رقص وار پری به آنجا که باید برود. طرفه آنکه راوی برای حضور در این فضا از شی ای استفاده می کند سراسر زنانه ، جفتی کفش قرمز ( که آن هم از داستان نیمه تمامی دیگر آمده است ) که به پای تمام زنان می خورد. کفشها در داستان هم قصه ی خود را دارند هم قصه ی آدم ها را می سازند و بی هیچ حرف و حدیثی حیات مستقل خود را به پیش می برند. آنها دلالت تامی بر داستانی کاملا یک دست و سر و ته دار نمی کنند، جایی که باید به تمامی بر مدلولی دلالت کنند نیمه کاره آن را عقیم می گذارند و پی مدلولی دیگر را می گیرند تا شروع حکایت نیمه تمام دیگر باشند . برای حضور در واقعیتی تازه در واقعیت قدیمی تر دخالت می کنند تا آن را نیز سرگشته و نیمه کاره رها کنند و تمامی این انتقال ها به منظور بیان همان سرگشتگی است چه آن واقعیت نهایی بیماری و انتظار مرگ راوی باشد. بهرامی توانسته علیرغم تعدد شخصیت های داستانش از پس این انتقال به خوبی برآید و ساختاری یک دست و تماما عریان از زنانگی زنان مرزهای جغرافیایش بسازد.


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: