موسیقی و تصویر

دو شعر از روزبه کمالی

 

همین

روزبه کمالی

روزبه کمالی

همه‌اش همین؟

خم‌شده در خَم

خمیده به خم‌شدنِ مفرط

رفتارکردنِ  برگشتن

متورم و تار

واژه‌های متشتت را

در صدف غضروف

رقیق‌تر از همه معنا...

درست‌تر شنیدم؟

دقیق‌تر؟ غریب‌تر؟

«ول کن این همه را

نگاه کن

کلمه، تکه‌ی شیء

آن مشتِ کاغذ ِ پرتاب

روی هوا

قطعی و محتاط...»

پس همه‌اش این بود

_ آنی و آن‌جایی

که دوست نداری

بار نخست بدانی _

یا دفعات

هر دفعه را که کجاست

از به کجاست

تخمین سایه‌ی الفاظ

کاغذی که می‌رود نمی‌افتد

می‌چرخد و

ثابت

معنای غایب چیزی را...

اصلن کدام چیز؟

پس همه‌اش این ؟

همه‌‌اش همین...

---

دوست داشتن و زشتن

---

دوست داشتن و زشتن

در چروک ها

که انگشت های غیرمترقّب باز می کنند

گرمِ توی خودش

بو می کند و سنگ داغ

موم شد

بو می کشد و نوزاد است

از مسام هاش

مادرم می جوشد

خاکِ گور هم

جانوران لاستیکی

گُل رویید

از ساقه اش شکفتم

پدرم شکافت و

امر کرد:

توپاخَ تَخالیگو جیگ(2 بار)

و عید شد برای مزارها

چیزهای گوشتی  پوستی

واردِ ورد

ورد شدند

و معنی آن را

درست فهمیدند؟

شنگ می شنوند و خیالات ها

که مرد(+ه) ها زنده شده اند

زن ها

-که منم

حالا نگاه کرد

خورشید می ترقّد و می چرخد

سرش که توی کار خودش باشد

یکی که وزن می کند و چربی

کسی که پارچه می برد و اندازه

و آن که می رود برسد به پشتِ همان جا که همان جا

در همه ی این وقت ها

دقت ها

توپاخَ تَخالیگو جیگ زَخیلو

با اشاره ی منقاش

جای خالی آن نیزه

زوبینک حبشی

مرا به جلو خوانده

یا تو را که

که منّ و منّ ِ خواندن این حرف هایی

بیا بیا

که زنم از سوراخ ها می ترسد

بیا سزارین زنم شو بچه

-       من بچه شدم

خودم

به طور طبیعی-

در همه ی این وقت ها

-که تو هم هستی

او می رود و یا آن جاست

نشانده و می چرخد

می دود و می خوابد

من سزار مادرم شده ام ها

توپاخَ تَخالیگ

توپاخَ تَخالیگ

آدم ناآشنا کو؟

زامبی بود

آن یکی که پدرم شد

آن یکی

آن یکی پدرم بوده

و مادرِ دردم

در مسام هاست

نه یکی

هزارهاست

هان

توکه خوب می خوانی

بو می کشی و هیچ چیز

از سنگ

موم نخواهد شد

دستت را بده

اشاره ی سمتت را

آن کشاله ی چپ را

که گاز بگیرم

سزار شده ام

پدرمان گفته:

گل ها که می شکافد و

خون هم هست

سزارینِ اجماعی

اجماعِ سزارینِ جمعی

توپاخَ کُلَّ تَخالیگ

توپاخ و کُلّ و تَخالیگ

این خطوط مُعَوّجِ یأجوج

که پیچ و تاب پوست را

زیر جوهر زنگباریش

و چربی بویش

خواندن هر چیز را

به گفتن هر چیز را

به تکرارکردن هر چیز را

اطلاق می تکاند

سرت را بکن توی کار خودت

بِبُر به اندازه

برو به سمت همان جا

- که پشت همان جا

سزارها

مزارها را بگذار

برای شکیفتن

خوشیدن

و عید می شود

همه آشنای هم شده اند

تو بگو

-نه او گفت-

پدرم امر کرد

مادرم درد داد

درد زاد

توپاخَ تَخالیگ

هکذا

زَخیلو جیگ

توپاخَ کُلُّ تَخالیگ زَخیلو جیگ

سَمعَتَ طاعا

بکُلِّکَ آبا

و کُلِّکَ آلا

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است