دو شعر از الهام حیدری

 

1-

الهام حیدری

 
 

بروم جایی بلند گریه کنم

بروم جایی زبان نباشد زبونی کنم

بروم جایی که جا نباشد

بلند گریه کنم

هی رفیق !

بیشتر برفیق

دلت را برفیقان با من که بی رفیقم و راهم دور

دلم که دشوار نیست بیا و خانه کن در من

پنجره هایم بازند    دلبازند

و با آتش سر و سری ام اگر هست  که تویی

و هر چه هست آیا در کف دستهای تو نیست؟

دستهای تو بازند    دستهای تو آیا   رفیق   می بازند؟

2-

نامش رایحه بود  مرد و چنانچه می گذشت

دیگر کار از کار گذشته بود و مگر می گذشت؟

دل دل می کرد وقت

و له له می زد دماغ  تا دوباره بگذرد

و مگر می گذشت؟

که چشمهاش ستاره های بالای صحرا یا  که معدن الماس زیر صحرا

و دستهاش چنانچه می دمید  در تنت شعله شعله انگشتهاش ابتدای جان بخشیدن است به آدمی

چنانچه بلند می شوی می بینی  جهان جوان شده است و جوی ها روان شده است و باران زده است به سبزه ها

نامش رایحه بود مرد و به هیچ عطری نیالوده  و زمان در مشتش چون خمیر سست به هستی نپالوده

نامش رایحه بود و مختص بود و صرف بود و چه بگویم ؟ 

نمی گذشت که بگذرد

و خاطر را تر می کرد و خاطر خواه تر می کرد و خیس خیس

چه بگویم؟

نمی گذارد که بگذرم