خوانش بینانشانه‌ای شعر و تصویر

ویران سازی متن و محصول تصویری آن

 

تصویرگری علی هاشمی شهرکی بر شعر هرمز علی پور

نمایشگاه صد و چهار پنجره

 

 دور از نگاه تو نشسته ام من بعد

این صبح برای تو زیباست . باشد کی گفت نه

با این نسیم معلوم است

من نه گرمسیری ام آخر

گلی که دستهایش را برای من بگشاید

به این دنیا نیامده

ولی همین که در مکالمات رنگ موی تو  را می پرسم

یعنی روز پشت سرم می ایستد

اما اگر رنگ ها یکدفعه بمیرند آن وقت چه؟

و این که تا مدتی نام تو راه می رود در حرف من راه می روم

در حرف روز راه می رود به کاغذها همه همه

حالا بنشین فقط شعرت را بنویس

خودکار وسیله است کاغذ

روزنامه ها دنبال بهانه اند

شاعر ولی انگشت روی لبها و یک هیس بدون عکس

هرمز علی پور - کتاب الواح شفاهی- نشر گیل- چاپ اول- 1377

 

چه می شود که گاهی احساس نیاز به درگیری متن با تصویر به وجود می آید؟ آیا متن بدون تصویر در بیان برخی جوانب خود لال مانده است ؟ آیا تصویر مکملی برای نور تاباندن به زوایای تاریک متن است؟ یا اصولن متن و تصویردر دیالوگی بدوی و برای ایجاد ارتباط چند سویه با مخاطب است که پدید می آیند. در بررسی روابط میان متن و تصویر گزینه های مختلف را می توان از چند منظر مورد توجه قرار داد:

الف- مولف و تصویر گر متن واحد، شخص واحد بوده و شکل گیری تصویر در جهت تکمیل و به صورت پانوشت برای فضاهای متنی صورت گرفته است، مانند آثار افشین شاهرودی.

ب- مولف گاه در نقش هنرمند و تصویرگر هم ظاهر می شود، بی آنکه متن واحدی مورد توجه قرار گرفته باشد و این نگاه مخاطب را در جستجوی نسبت میان متون و تصاویر تولید شده توسط شخص واحد به چالش می کشد. مانند آثار نقاشی سید علی صالحی که به سبکی ساختارگرایانه پدید آمده اند، حال آنکه این شکل از تولید هنری با روش نویسش مولف متفاوت است.

ج- تصویرگر متن، شخصی به جز مولف است و ارتباط میان دو نگاه مختلف روی متن و با تمرکز بر خلق فضای واحد شکل گرفته است که بررسی شعر هرمز علی پور در کنار تصویر اجرا شده توسط علی هاشمی شهرکی شامل همین مورد می شود.

 

وقتی بناست تاویل دریافت شده از متنی، در قالب یک اثر تصویری نمایش داده شود؛ نخستین منبع ارجاعی که ذهن تصویرگر را درگیر می کند، عناصر روبنایی است. کار تصویرگر در حقیقت بازنمایی کلمات در قالب طرح و رنگ و نقش است. ولی این بازنمایی زمانی از بار ارزشی افزون تری برخوردار می شود که بتواند از سطح به درون اثر نفوذ کرده باشد. در مورد شعرهایی که با درون مایه روایی همراهند، مثل شعر پریا و مردی که لب نداشتِ شاملو ، علی کوچولویِ فروغ و سایر شعرهایی که روایتی مشخص در آنها جریان دارد؛ کار تصویرگر آسان است و در واقع تنها بازنمایی پلانی منتخب از مجموعه تصاویر ارائه شده در دل متنِ روایت کفایت می کند، ولی زمانی که بناست شعری مدرن و تاویل مند دستمایه ی کار تصویرسازی قرار بگیرد، آنوقت است که کار تصویرگر دشوار و نگاه او به سمت برداشت و تاثیرپذیری شخصی هنرمند از متن مورد نظر سوق داده می شود.

به این ترتیب آنچه که مخاطب از قیاس میان تصویر و متن شعر دریافت می کند، به همان اندازه که می تواند پاسخگوی نگاه یک گروه مخاطب و منطبق با دریافت های ایشان از متن موجود باشد؛ می تواند با برداشت و تاویل دیگری از متن و اجرای تصویری آن فاصله بگیرد. چرا که قطعیتی در مورد دریافت های مختلف از متون تاویلپذیر وجود ندارد.

هر تصویر از نشانه‌ یا مجموعه‌ای از نشانه‌ها شکل‌گرفته‌است. مخاطب دلالت های منتسب به گروهی از نشانه‌ها را بنا به قراردادهایی که می تواند ریشه در آئین ها، باورهای عامیانه (فولکلور) و  آرکی تایپ فرد داشته باشد؛ پیشاپیش  پذیرفته‌ است، و در نگاه به آنها با دیگران اشتراک رای دارد؛ اما امکان آن نیز می رود که بر سر معناسازی توسط نشانه‌های دیداری بسیاری هم با دیگران هم‌رای نباشد و این مورد شامل متن مورد بحث در این نوشته هم می شود. در واقع آنچه که در طول نویسش این متن اتفاق می افتد، بیشتر بیان تاویلی بر تاویل دیگر است و کند و کاو و دریافت در میان داده هایی که از جانب مولف عرضه شده و آنچه که ماحصل کار تصویرگر به صورت بازنمایی همان داده هاست و لازمه ی این کار، ایجاد گسست و ویران سازی در متن برای شناخت زوایای مختلف و بازسازی و شکل دهی به ماهیتی منسجم، در ماحصل تصویری آن است.

 نخستین گام در واکاوی متن و تصویر، کشف رابطه ی دال و مدلولی میان داده های متنی و موتیف های تصویری است. در چنین مجموعه ای در حقیقت ما با دو مولف مواجهیم. مولفی که متن را در قالب کلمات و در جهان تصاویر و پیش فرض های خود آفریده است و مولف دیگری که با نگاه و رسوخ در جهان متن، به خلق فضایی تصویری و ساخت دنیایی برآمده از مفاهیم، با بهره گیری از مولفه هایی از جنسی دیگر پرداخته است. این مولفه ها در وهله ی اول، محصول پیش فرض های هر یک  از مولفان از رویارویی با کلمه  است. کلمه به مثابه ی عنصری که می تواند در مواجهه با هر فرد ، ماهیتی متفاوت را در تعاریف ارجاع شونده به ذات خود رقم بزند. به این ترتیب هر متن بارور به تولید فرزندان تصویری بی شمار خواهد بود.

اینک به تشریح ارجاعات متن و تصویر مورد نظر می پردازیم:

فرشته در تصویر مورد بحث، در نگاه اول شخصیتی تعریف شده در متن ندارد. آنچه که در متن مورد خطاب قرا گرفته است، بیشتر دارای ماهیتی انسانی، دور از دسترس و نه چندان اثیری است. آنچه که به سرشت مورد خطاب متن، ماهیتی عینی و تجسمی می بخشد؛ اشاره به حضور فرد در فضای مکالمه و اشاره به ظواهری مانند رنگ موست. اینجاست که خواننده از فرد مورد خطاب شاعر شخصیتی ملموس متصور می شود. ولی چگونه این موجود زمینی در نگاه تصویرگر صورتی فرشته آسا یا به زبان بهتر سایه ای از یک فرشته را تداعی می کند؟

در زمان شکل گیری ادیان ابراهیمی، خدا به جوامع بشری؛ به شکل موجودی معرفی می شود که مستقیمن در امور انسانی دخالت می‌کند. در حقیقت خدای شکل گرفته در باور بشر در این برهه از زمان  منعکس کننده طرز فکر انسان کوچ نشین و بدوی است. موجودی نیرومند که می‌تواند مستقیمن با انسان گفتگو کند، به او راه حل نشان دهد یا در صورت نیاز تنبیه کند. ولی پس از ظهور دین زردشتی، خدا به ماهیتی آسمانی و دور از دسترس انسان مبدل می شود که بخشنده و مهربان است. به این ترتیب این احساس نیاز به وجود می آید که فاصله ی میان انسان و خدا را موجودی به نام فرشته پر کند و از این زمان انسان به واسطه ی فرشتگان با خدا ارتباط برقرار می کند . پس می توان گفت مخاطبِ شاعر نیز در این متن ، می تواند کسی باشد که دنیای درون شاعر را با بیرون از خود  پیوند می زند و می تواند او را به اموری مانند روزنامه ها، خودکار و وسائلی مرتبط سازد که با بهره مندی از آنها این ارتباط  تعریف و تکمیل می شود. این شخص، این پل ارتباطی، البته که در ناخودآگاه انسان صورت و نقشی فرشته گون به خود می گیرد، فرشته انگاره ای است از درونی ناشناخته که از جانب دیگر ذاتی متعالی، منزه و سرشتی نیکو را به ذهن متبادر می کند.

یکی دیگر از جنبه های ظهور فرشته در تصویر، وجود فاصله ای است که شاعر در متن از آن یاد می کند، « دور از نگاه تو نشسته ام» و تعریف این شخصیت، در قالب موجودی که علتی بر زیبایی های پیرامون شاعر است، «این صبح برای تو زیباست، باشد کی گفت نه». پس این که تصویرگر، مخاطب شعر را موجودی اثیری فرض کرده باشد، بیراه به نظر نمی رسد. حضور این فرشته در کنار درگاهی که فضایی سنتی و مذهبی را به ذهن متبادر می کند، بیشتر از هر چیز بر وجه اثیری و فرا واقعی این شخصیت صحه می گذارد. مورد دیگری که در قیاس این دو اثر می تواند مطرح شود، غیبت رنگ هاست. شاعر در متن از مرگ رنگ ها در هراس است، «اما اگر رنگ ها یکدفعه بمیرند آنوقت چه؟»، ولی تصویرگر این هراس را در حذف رنگ از مولفه های به تصویر درآمده بازسازی کرده است. در حقیقت تصویرگر با ترس شاعر مواجه شده و به این سوال پاسخ داده است. عبارت پرسشی «آنوقت چه؟» نگاهی هم به پیش از خود دارد و انگار بیشتر از «چه پیش خواهد آمد»، نگران «بر سر آنچه که گفته شد، چه خواهد رفت» می گردد. سوالی که ما را به مرور دوباره ی سطرهای پیش از خود وادار می کند: «ولی همین که در مکالمات رنگ موی تو را می پرسم/ یعنی روز پشت سرم می ایستد».

روز با حضور نور تعریف می شود و حضور نور است که رنگ ها را به ما می شناساند، چرا که بدون نور همه چیز تیرگی و سیاهی است . پس این که «رنگ ها یکدفعه بمیرند»، می تواند با تاریکی و فقدان نور هم خود را باز تعریف کند. اتفاقی که تصویرگر رو در روی آن ایستاده است و ترس شاعر را از مرگ رنگ و فقدان نور با غالب ساختن تم خاکستری در تصویر به نمایش درآورده است:

«و این که تا مدتی نام تو راه می رود در حرف  من راه می روم

در حرف  روز راه می رود به کاغذها  همه همه ...»

که حضور و تداوم روز و به دنبال آن رنگ ها را منوط می  کند به حضور مخاطب و نام او در کلمات شاعر و در جریان شعر. این حرکت و آن راه رفتن را، تصویرگر توانسته است با اجرای شخصیت فرشته در حرکتی آرام به نمایش درآورد که به هیچ عنوان آرامش اطراف خود را بر هم نمی زند و حضوری نامرئی است که در جهان مولف جریان دارد. 

 «من نه گرمسیری ام آخر

گلی که دستهایش را برای من بگشاید

به این دنیا نیامده»

 این سطرها به حضور مولف در فضایی سرد  اشاره می کند. در تصویر اما گل ها و درختان تازه جوانه زده، شکلی سایه وار به خود گرفته اند به این معنا که نه تنها گل ها در طبیعت بیرون از شاعر حضور دارند که در انتظار روز، در انتظار نور و در انتظار رنگ ها به سر می برند. نوری که خود را در انعکاس میان دانه های برف نوید می دهد و برای این مجموعه ی خاکستری، جریانی از رنگ های گرم و زنده است که به دنبال درخشش نور و به دنبال تابش خورشیدهای خفته در تصویر، سر از جهان مولف در خواهند آورد .

«حالا بنشین فقط شعرت را بنویس

خودکار وسیله است کاغذ

روزنامه ها دنبال بهانه اند

شاعر ولی انگشت روی لبها  و یک هیس بدون عکس.»

شاعر در انتظار لحظه ی تابش مانده است و نوشتن بهانه ای می شود برای دوباره گفتن ها از روزهای خاکستری این انتظار. سکوت شاعر همراه با سکون شکل گرفته در تصویر و به شکل یک هیس نشان داده می شود که نه از دهان شاعر، بلکه به شکل خط چین هایی از دهان فرشته خارج شده اند.  هیس بدون عکس، همان اثر فرا واقعی است که نمی تواند درجهان عینی و در قالب تصویری ثبت شده که دیگران را به سکوت دعوت می کند، خود را نشان دهد. این فرشته است که به شکلی حمایت کننده و نمادین، اجازه نمی دهد هیچ رخداد غیر منتظره ای دنیای شاعر را مشوش کند. فرشته ای که نگهبان جهان ذهن مولف است،  تا آن زمان که روز فرا برسد و رنگ ها به تصویر بازگردند.

 

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: