سینما و تئاتر

سه شعر از آرش نصرت اللهی

 
 
 1.
 «آوارهایم را پس بدهید»
arash nosratolahi
خانم اجازه؟!
خااااااااااانم! اجازه؟!
می خواستم بگویم: دیشب آوارها را برداشتند
نه اولین دفتر مشقم پیدا شد
نه آخرین آغوش مادرم
نه آخرین نفس پدرم
تنها تنهایی بزرگ من     نمی دانم چگونه آن زیر جا شده بود!
می خواستم بگویم: دیشب آوارها را برداشتند
و رفتند.

 

2.

«آگاهی عمومی»

 

کشتند          نوشتیم

کشتند          نوشتیم

کشتند          نوشتیم

کشتند          نوشتیم

کشتند          نوشتیم

نوشتیم

نوشتیم

نوشتیم

آن­قدر نوشتیم

که پوکه ­ها از کلمه­ها پر شدند.

 

 

3.

«نخستین پیراهن»

 

کبود کوچکی که مشغول بزرگ شدن است

جای یک مشت کلمه

روی روحم

- نه     دست نزنید    درد می ­کند

در من درد می کند سفید تنهای زمستانی

در من درد می کند سبز ته کشیده­ی تابستانی

در من که از دوست داشتن کسی برمی­ گردم

و می­ گردم دنبال رنگی که از روی نخستین پیراهن­اش پریده است

و درمی­ یابم

رنگ­ های پریده، به اشیای بی­جان پناهنده می­ شوند

که می­ یابم

صورتیِ پریده از صورتی

سفیدِ در رفته از درون صلحی محال

خاکستریِ افتاده می ­یابم کف جنگل

قهوه ­ای قدرتمندی بوده بر تن ه­ای

نارنجی ناراحتی که روی بادکنکی برهوا بود روزی

و کبود کوچکی که به اندازه­ی کافی بزرگ شده است

- کجایی پس؟

کجایی رنگ پریده از روی نخستین پیراهنش!؟

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است