برداشتی از فیلم سینماییِ ایثار، اثر اندری تارکوفسکی [1]

 

نویسنده: فردریک یانگ[2]

نخستین چیز برای توصیف، همان اتفاق است، نه نسبت هایی که شما به آن می دهید.

ایثار یک حکایت تمثیلی است. رویدادهای قابل ملاحظه ای که در بردارد، بیش از یک طریق قابل تفسیر هستند. (آندری تارکوفسکی، پیکرتراشی در زمان[3])

چگونه ممکن است یک اثر ادبی را در سایه ی بنیادگرایی لویناس[4] در خصوص اخلاق[5] تفسیر کرد؟ هر تلاشی برای به کارگیری یک نظریه از لویناس در مورد یک اثر ادبی، یا فیلم، به منزله ی پذیرفتن خطر تنزل ارتباط کارکردی اخلاقی[6] به وجودشناسی[7] و محاکات است.  آن جایی که نقد ادبی، به منزله ی حیطه ای از وجودشناسی، دیگری[8] را به اینهمانی[9] تنزل می دهد، این که لویناس چه چیزی را می تواند به یک دانشجوی نقد ادبی عرضه کند، دوباره باید مورد پرسش قرار گیرد. به عبارت دیگر، هر نوعی از کاربست (نظریاتِ) لویناس، پیش از آن که آغاز شود به شکست منجر خواهد شد. مسئله در این جا، مسئله ی محاکات و بازنمایی است. آیا ره یافتن به یک متن ادبی بدون به کار گیری یک روش شناسی، بدون معرفی کردن لویناس ممکن است؟

در صحنه ی آخر و معروفِ فیلم سینمایی ایثار[10] از تارکوفسکی، الکساندر خانه اش، کتاب هایش، و نقشه (ای که پستچی، اُتو، به او هدیه داده بود) را به آتش می کشد. الکساندر، یک روشنفکر، خانه اش را پس از این که جنگ جهانی سوم آغاز می شود فدا می کند – و این که آیا واقعن جنگی به وقوع پیوسته است یا الکساندر تنها متصور آن شده است، نامشخص باقی می ماند. پرسش ما این است: چگونه باید این فداکردن را تعبیر و تفسیر کرد؟ آیا ایثار و فداکاری چیزی مثل پدید آوردن هماهنگی و هارمونی است؟ آیا ایثار به منزله ی ایجاب یک مبادله است – فداکردن/شدن کسی به خاطر حفظ دیگران؟ به عبارت دیگر، آیا کسی که فداکاری می کند، در عوض خواهان چیزی است؟ اگر چنین است، پس این فداکاری به ورطه ی اقتصادِ محاکات کشیده می شود، چرا که چیزی را از دیگری درخواست می کند – یک مبادله و معاوضه. در این صورت عمل فداکاری به یک گفته ی غیر کنشی[11] و اخباری تنزل می یابد. این توافق که پیش از ایثار به میان می آید این رویداد را کوچک جلوه می دهد، و تبدیل به سدّی برای "چهره به چهره"[12] شدن با دیگری می شود. مسئله ی اساسی ارتباط ما با ایثار و فداکاری، (عدم) امکان وقوع این امر است، وقوع ایثار. به عبارت دیگر، اگر ما به ایثار به منزله ی یک وقوع کنشی[13] و کارکردی نگاه کنیم، فهم و درک این رویداد، به کار بستن معنی در خصوص آن، غیر ممکن می شود.

تارکوفسکی در پیکرتراشی در زمان نظرش در مورد ایثار را این گونه بیان می کند که:

آن چه من را متأثر کرد، این هماهنگی و هارمونی بود که تنها از ایثار زاده می شود، وابستگی مضاعف عشق . . . من به شخصیتی که قادر به فدا کردن خود و راه زندگی اش است علاقه مندم – فارغ از این که آن ایثار به نام ارزش های روحانی و مذهبی باشد و یا محض خاطر فردی دیگر، یا محض رهایی و رستگاری خویش، و یا به خاطر همه ی این ها با هم. این چنین رفتاری، صِرفِ طبیعتش، مانع از تمامی آن علائق خودخواهانه ایست که یک دلیل منطقی و طبیعی برای عمل فراهم می آورد؛ ابطالی است برای قوانین یک جهان بینی ماده گرایانه[14]. در اغلب اوقات معناباخته[15] و غیرعملی است.  و با وجود این - یا در حقیقت به همین علّت – فردی که این گونه اقدام می کند، در زندگی مردم و در طول تاریخ، تغییرات بنیادینی را پدید می آورد. فضایی که او در آن زندگی می کند یک نقطه ی نادر و متمایز از تعارضِ با مفاهیم عملیِ تجارب ما می شود، حیطه ای که واقعیت –به گفته من- به تمامی، زمان حال است در وضعی قدرتمند تر. (تارکوفسکی، 1996، 18-217)

پرسشی که می باید بپرسیم این است که آیا می توان فداکاری الکساندر را به منزله ی یک هارمونی و هماهنگی دید و یا نه. اگر این فداکاری هدیه ایست محض معاوضه و مبادله ی فردی جهت جلوگیری از یک فاجعه ی بزرگتر، مانند نابودی جهان، باید بپرسیم که آیا این قبیل مبادله و معاوضه از جنس محاکات است و یا نه. آیا یک فداکاری، اگر به منزله ی یک هارمونی و فداکاری مورد استنباط قرار گیرد، واقعن خودش را به دیگری عرضه می کند، و یا خواسته های خودش را تحمیل می کند، که در این صورت در قلمرو گفته[16] است؟ من خودم را فدا می کنم تا دیگری خواسته های من را بپذیرد. برای لویناس، این نوع از ایثار "چهره به چهره" بودن با دیگری را از یاد می برد. به یاد داشته باشید که "چهره به چهره" بودن (در معنای لویناسی اش) هیچ خواستی را بر دیگری تحمیل نمی کند و هر عملی در این راستا را متوقف می سازد. به جای فراهم آوردن یک هدیه ی بی قید و شرط به دیگری، اگر چنین چیزی ممکن باشد، ایثاری که محض خاطر هارمونی و هماهنگی باشد محاکات است – یک مبادله در اقتصادِ اینهمانی- چهره در مقابل فردی که خودش را فدا کرده است مسدود می ماند. تاکنون وجه کنشیِ ایثار ازپیش تعیین شده ثبت شده است  یا توسط فردی که فداکاری کرده است تعیین شده است – و این به صورت تمام عیار وجودشناسانه[17] است.

با این وجود، این امکان وجود دارد که ایثار را بر خلاف آن چه بخوانیم که تارکوفسکی در پیکرتراشی زمان توصیف می کند. من بیان خواهم کرد که تا جایی که نگاه کردن به این وقوع ایثار به منزله ی امری غیر کنشی، وجودشناسانه، به منزله ی یک گفته، و بیان کردن برای دیگری باشد، فکر کردن به ایثار، به خود وقوع این امر، به منزله ی یک وقفه ی کنشی ضروری است و تعیین و تخصیص معنی به آن غیر ممکن. گفتن[18] که امری کنشی است از هر توافق، قرار داد و یا مبادله و معاوضه ای فراتر می رود؛ به زاویه دادن به دیگری مبادرت نمی ورزد. رویداد به آتش کشیدن خانه، فرار کردن الکساندر از دست راننده های آمبولانس، تمامی این ها تأثیر وقفه در این رویداد است، وقفه در امر ایثار، که ما قادر به تجربه ی آن نیستیم. به یاد داشته باشید که تجربه قسمتی از وجود شناسی و سوژه، یعنی "من" باقی می ماند. سرنخی از این رویدادِ نگران کننده، برای ارتباط کنشی و غیر متقارن نسبت به ایثار، در آخرین صحنه پدیدار می شود. پسرِ الکساندر، "مرد کوچک"[19]، در زیر یک درخت ژاپنی دراز کشیده است که او و پدرش در ابتدای فیلم آن را کاشته اند. آمبولانسی که الکساندر را می برد از کنار پسر می گذرد، و این غیر طبیعی است که این امر او را تحت تأثیر قرار نمی دهد. در طول فیلم پسر به خاطر عمل حنجره ای که در خارج از فضای فیلم صورت گرفته است، حرف نمی زند. پسر همزمان حرکت خود به جهت بالا را شروع می کند به آسمان نگاه می کند و سکوت خود را می شکند: " در ابتدا جهان بود . . . چرا پدر؟" در پیکرتراشی زمان، تارکوفسکی مورد خطاب قرار دادن پدری که شاید مسیحی است را به منزله ی بازخواهیِ ایثار مسیح می پندارد. ایثار مسیح خواستی را بر دیگری تحمیل می کند از این طریق که از مردم می خواهد از گناهان شان دست بکشند. ایثار مسیح با دیگری مواجه (چهره به چهره) نمی شود، اما در عوض خواستی را به دیگری تحمیل می کند. اما اگر به ایثار به عنوان یک امر کنشی، چیزی که در مقابل معنی مقاومت می کند، یا از معنی فراتر می رود و یا مانع از بروز آن می شود، نگاه کنیم، آن چه که مسیح گفت[20]، سپس می توانیم مشاهده کنیم که چگونه ایثار بدون خواست با دیگری مواجه می شود.

بیان غیر کنشیِ "مرد کوچک"، "در ابتدا جهان بود"، نا بجاست. این گفته می بایست قبل از مصیبت، ایثار، بیان می شد، اما به جای آن تاثیری غریب بعد از رویداد، بی جا و مکان ماند؛ آغاز می بایست از مصیبت پیشی می گرفت. آرام بودن پسر بچه، غیر طبیعی بودن گفته اش، به این اشاره دارد که چیزی از ارتباط خارج است. هر معنایی یا توضیح معیّنی خارج از کادر است، بیرون از آن چه نشان داده شده است. زمینه سازی و پایه گذاری، یا توضیحی در خصوص معنای ایثار، با کنشی بودنِ غیرقابل شناخت و تصمیم ناپذیرِ ایثار جا بجا می شود. ایثار هماهنگی و هارمونی نیست، یا گفته، بلکه امری کنشی است، به دور از تحمیل خواسته های خود بر دیگری. از طریق این کنشی بودن، ایثار تنها امکان "چهره به چهره" شدن با دیگری را فراهم می کند- خواستی برای خود از دیگری در (عدم)امکان این مصیبت وجود ندارد. پس از این گفتار آواره ی غیرکنشی، این پرسش پسر به میان می آید، "چرا پدر؟" جدای از عجیب بودن مورد خطاب قرار دادن پدر توسط پسر با نگاه کردن به آسمان درست پس از این که پدرش در آمبولانس از کنار او می گذرد، خود این پرسشِ بی پاسخ، در عنایت به کنشی بودن این رویداد، این ایثار، با شکست مواجه می شود. پرسش، یا آن گونه که هایدگر بیان می کند "پارسایی پرسش"، در پی این گفتار غیرکنشی می آید و نمی تواند به کنشی بودن این رویداد دست یابد، چرا که این پرسش وجودشناسانه است، و نیاز به معنی دارد، یعنی گفته. به عبارت دیگر، ایثار، که به منزله ی کنش تعبیر می شود، اساس وجودشناسانه ی این پرسش را غیر عملی می سازد- و از این رو، ایثار یک سد است، گفتنی که "چهره به چهره" شدن را میسر می سازد. در این صورت، این پرسش تنها می تواند ذات وجودشناسانه و بنیاد چیز قابل شناختی را مورد خطاب و یا کاوش قرار دهد، چیزی که می تواند "گفته" باشد. این پرسش هرگز کنشی بودن این رویداد و یا ایثار را در نمی یابد. در این حالت، هم گفته ی غیر کنشی و هم پرسش پسر جابجا می شوند و نمی توانند این رویداد، یعنی کنشی بودن ایثار را، دریابند. برای فراهم آوردن شرایط "چهره به چهره" شدن با دیگری، ایثار می بایست مانع از خواست خود درمقابل دیگری شود؛ می بایست ممانعتی در برابر هماهنگی و هارمونی مبادله و معاوضه شود.



[1] Andrey Tarkovsky

[2] Frederick Young

[3] Sculpting in Time

[4] Levinas

[5] Ethics

[6] Performative ethics

[7] Ontology

[8] The Other

[9] The Same

[10] The Sacrifice

[11] Constative/ the Said

[12] Face to face

[13] Performative

[14] Materialistic worldview

[15] Absurd

[16] The Said

[17] Ontological

[18] Saying

[19] Little man

[20] What Christ Said

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: