داستان ها

همه چیزهایی که باید بدانیم - محمد عبدالوند

 

محمد عبدالوند

راستش اصلا هول نشدم.داشتم ادای آدمهایی را که دست و پایشان را گم می کنند در می آوردم .تو هم اصلا عین خیالت نبود.این را هم که بعدها گفتی که صورتم سرخ شده بود برای این بود که خودم گفته بودم هول شدم و تو هم خواستی چیزی بگویی که گفته باشی.اصلا همه تان منتظر این طور وقتهایید که چیزی داشته باشید که بعدها به کارتان بیاید.وقتی هم که سرت را از کتاب برداشتی و از پشت عینک قاب سیاهت نگاهم کردی و جواب سلام دادی و اجازه دادی بنشینم سر میزت ،هیچ احساسی بهم دست نداد.هیچ. فقط قیافه ام را شبیه ذوق زده ها کردم.هیچ ذوقی نبود.تو که صدایم را نمی شنوی اما ایکاش می توانستم اینهایی را که می گویم یک جایی بنویسم یا مثلا ضبط کنم.گونه هام سرخ شده و این را بدون آنکه آیینه ای باشد می فهمم.

آنروز داشتی تقسیم را می خواندی .من قبل از این چند باری خوانده بودمش برای همین در عرض چند دقیقه همه اش را تعریف کردم و بعد شروع کردم به نظریه دادن.مثلا اینکه اسم کتاب به قصه ی کتاب خیلی می آید.حتما یادت هست،حتی در مورد نویسنده های ایتالیایی هم حرف زدم.می دانی! این ها شگرد کارند،آدمهایی مثل من می بایست پشتوانه ی محکمی داشته باشند.در تمام طول حرف زدن نیشم باز بود و دستهایم به اینطرف و آنطرف پرت می شدند.اینها هم فنونی است که در اولین برخورد نباید ازشان غافل شد.تو هم لابد برای خودت شگردی داشتی که هیچ نمی گفتی و فقط گوش می کردی.حرفهام که ته کشید گفتی :«خب.دیگه چی بلدی؟»

اگر در حالت عادی بود امکان نداشت از این تحقیر جان سالم به در ببرم اما فکرم به این چیزها نبودخوشحال بودم که به حرفت آورده ام و اولین قدم را با موفقیت پشت سر گذاشته ام.شهاب می گفت از در کافه که می آیی آدم را یاد دختره تو پاریس جشن بیکران می اندازی و من موقع حرف زدن به آن صحنه هایی فکر می کردم که همینگوی از آن دختر توصیف کرده بود.شهاب راست می گفت.می دانی!آدمهایی مثل من توی برخورد اول فقط می خواهند بفهمند طرفشان توی چه فازیست و این کار برای من زیاد سخت نبود.کتابهایی را که با خودت می آوردی و می خواندی کمک زیادی می کردند حتی شهاب اسمت را گذاشته بود خانم نویسنده و همیشه بدون آنکه چیزی بگویی چای کوهی را می آورد سر میزت.گفتی : «خب دیگه چی بلدی؟» کتاب را بستی و زل زدی توی چشمهام.نمیدانم آن چیزهایی که می گفتی درباره ی من است و هرگز نگفته ای به آن روزهای اول ربط دارد یا نه.اما چیزهایی که من نگفته بودم همه اش همین هاست .همین ها که خیلی اش را خودت یادت می آید .

راستش همان لحظه که کتاب را بستی و نگاهم کردی حدس زدم خودت هم می خواهی حرف بزنی یعنی نیاز داری حرف بزنی.می دانی! شگرد آدمهایی مثل من توی حرف زدن همین است،اول حرف می زنند و حرف می زنند و وقتی طرفشان به حرف آمد و افتاد رو دور ساکت می شوند،خوبی این کار این است که طرفمان بهمان فکر می کند.فکر می کند که ما آدم ساکتی هستیم یا حراف.من نمیتوانستم مثل تو نگاهت کنم.این یکی از ایرادهای بزرگ من حساب می شود،اینکه نمی توانم توی چشمهای کسی زل بزنم .راستش بخاطر این ضعف موقعیت های زیادی را از دست داده ام.هرچه هم شهاب باهام تمرین می کند درست نمی شود که نمی شود.

تو داشتی نگاهم می کردی و منچشمم به تابلو کوکوشا روی دیوار بود.هر چند یازده ماه از آن روز گذشته اما حتما آن لحظه را یادت می آید ،عینکت را گذاشتی رو کتاب  گفتی:«خب می گفتی» و ماگ را دو دستی طرف دهانت بردی.آن روز به پیشنهاد شهاب ،من چای را آوردم .قبل از آنکه بیایم طرفت شهاب نکات ضروری را گوشزد کرد .تمام مدت هم ،هم سفارش مشتری ها را راه می انداخت هم حواسش به من بود.ماگ را که نزدیک دهانت بردی هنوز داشتم به تابلو نگاه می کردم.گفتم:«این تصویر منو یاد بچگیام می ندازه .راستش یه شاهکاره» .این را گفتم چون حرف دیگری نداشتم.توهم بدون آنکه برگردی و تابلو را نگاه کنی گفتی:«یعنی بچگیات پیش دخترا می خوابیدی؟».این را که گفتی من هم از آن لبخندهایی که فقط آدمهای مثل خودم بلدند زدم.گفتم« من توی این سن که بودم هیچکدوم از همسایه ها یا فامیلا دختر همقد من نداشتن» و بازهم یک لبخند دیگر زدم.اولین باری هم که خندیدنت را دیدم همانموقع بود.

مرا راه نمی دهند بیایم توی اتاقت،توی این دو شب حتی روی بلوک های جدول پشت سری هم ننشسته ام.حتی یک لحظه.نوک انگشتهای پاها و دستهام یخ زده و انگار عصبشان قطع شده.به من اجازه داده اند توی این حیاط خلوت بایستم و از پنجره نگاهت کنم.دیشب تا صبح شعرهای سیلویا پلات را می خواندم و امشب هم می خواهم همین کار را بکنم. خستگی هم ندارد.می دانی! من برای تمام کسانی که با آنها رابطه داشته ام تا جایی که می توانسته ام مایه گذاشته ام.این ها هم سهم توست.راستش تو با همه شان فرق داری.هرچند روز دیگر هم که باشد اینجا می مانم.شهاب هم قبول کرده تنهایی کافه را بچرخاند.راستش هر وقت پای تو وسط بوده ازت طرفداری می کرده و خیلی وقتها باعث شده از خیلی چیزها بگذرم.ایکاش می توانستم اینهایی را که می گویم بنویسم.حتم دارم نمی توانم جلوی رویت بگویم.اگر می توانستم توی این یازده ماه می گفتم.اینکه می گویم با همه فرق داری دلایل زیادی دارد.مثلا همین که هیچوقت گذشته ی من برایت مهم نبوده و هیچوقت هم تلاش نکرده ای برای دانستنش.اصلا برای همین بوده که رابطه مان اینقدر طولانی شده و در این مدت سراغ هیچکس دیگری هم نرفته ام.دیشب شعر های پلات را که می خواندمگریه هم می کردم.دست خودم نبود.یاد شبهایی می افتادم که کافه را می بستم و دوتایی می نشستیم و غیر از چراغ سبز رنگ بالای میز همه چراغها را خاموش می کردیم و برایت اینها را بلند بلند می خواندم.نمی دانم می دانی آن شبها شهاب تو کافه می خوابید یا نه!تو هم دستت را می گذاشتی زیر چانه و زل می زدی به چشمها و لبهام.حتما یادت است این ها را. حالا که فکرش را می کنم حتم دارم چیزهایی که توی خودت ریخته ای و نخواسته ای که بگویی به همان لحظه ها هم ربطی دارد.آن ها تنها لحظه هایی بودند که معلوم بود به خیلی چیزها فکر می کنی،البته این را هم بگویم  که شعر خواندن من هم بی تاثیر نبود.شهاب چند روز فقط وقتش را گذاشته بود که طرز شعر خواندن را به من یاد بدهد.راستش فکر میکنم شگردت این است که همه را بریزی تو خودت و هیچ نگویی.برعکس همه ی دخترها اصلا هم دلت نمی خواهد کسی درباره شان ازت بپرسد.

یک نفر هست که هر روز می آید حیاط را جارو می کند و با من حرف می زند.حالا هم نزدیک است دیگر پیدایش شود.هر روز همین موقع ها می آید از همینجایی که من ایستاده ام شروع میکند به جارو زدن.هر روز هم قبل از اینکه شروع به کار کند چند دقیقه ای روبرویم می ایستد و چند جمله می گوید که من نمی شنوم.بعد هم با کف دست پشت شانه ام می زند و می رود.راستش اگر می توانستم اینهایی را که می گویم بنویسم حتما قیافه ی این پسر را توصیف می کردم و تو حتما بعد از خواندنش می گفتی چقدر شبیه ترالفامادوریهای داستان ونه گات است.حتی لباسهایی هم که می پوشد یکدست سبز هستند.

نمی دانم فهمیده ای چند دکتر و پرستار بالای سرت هستند یا نه.ای کاش می توانستم بشنوم چه می گویند.یکی از پرستارها بین حرفهاش به من اشاره می کند.یک دستگاه دیگر به دستگاه های بالای تختت اضافه کرده اند و سیم هایش را چسبانده اند به شکم و پهلوهات.راستش دیگر تحمل این چیزها را ندارم.سرم درد می کند و کف دستهام تیر می کشد.فکر می کنم تمام ذرات بدنم از هم جدا شده اند.انگار یک فنجان ترک را گرفته ای زیر لوله ی بخار و تاب داده ای و تاب داده ای.کم مانده چشمهام هم از توی صورتم بپرند بیرون و دیگر جایی را نبینم.یکی از پرستارها هنوز دارد به من نگاه می کند.راستش از همه ی دختر هایی که تا حالا به پستم خورده اند هیچکدامشان پرستار نبوده.شاید اگر یکیشان پرستار بود می توانستم بفهمم این همهسیم را چرا دارند می چسبانند به بدنت.خودم اصلا از این چیزها سر در نمی آورم یعنی تا به حال به دردم نخورده که بروم دنبالشان.فقط می توانم بوی الکل را بفهمم که یکسره توی دماغم است.حتم دارم همه ی بدنم هم از کار بیفتد،حس بویایی از بین نمی رود.این قدرت بویایی را هم مدیون شهاب هستم.همیشه می گوید دخترها یک بوی بخصوصی دارند .می گوید همین که بو بکشی خیلی چیزها ازشان دستت می آید.راستش اولین باری که چای را آورد سر میزت وقتی برگشت گفت:«بوش تلخه و این یعنی آدم خیلی تنهاییه».اما اینجا فقط بوی الکل می آید.همه از اتاق بیرون رفته اند و فقط یکی از پرستارها کنارت ایستاده و هرچند ثانیه یکبار نگاهم می کند.جز نور بنفشی که از راهرو می تابد نوری توی اتاق نیست و نمی توانم درست ببینمش.

می دانی!تو که تکان نمیخوری اما فکر می کنم شاید داری به چیزهای که نگفته ای فکر میکنی و شاید پشیمان هم باشی.می دانی! ایراد آدمهایی مثل من این است که زود پشیمان می شوند و وقتی هم پشیمان می شوند که دیر شده و اگر به سرشان نزند و دیوانه نشوند خیلی هنر کرده اند.راستش تا حالا این مهارتها نگذاشته کارهایی را که از ته دوست دارم انجام بدهم. حتی یکبار هم نگذاشته اند نشانت بدهم که چقدر برایم جذاب بوده ای. تا حالا همیشه سد راهم بوده اند.توی این دو شب به اینها فکر کرده ام.اینجا ساکت ترین جای دنیاست یا شاید گوشهای من از کار افتاده اند.اما هرچه که هست خیلی خوب می شود به همه چیز فکر کرد اینجا.من تمام چیزهایی که در زندگی یاد گرفته ام نتیجه ی فکر کردنهایم بوده.یعنی وقتهایی که تنهایی می نشینم و با خودم فکر می کنم خیلی چیزها برایم روشن می شود.درست برعکس تو که مهمترین نکته هایی که برای زندگی ات پبدا کرده ای از کتاب ها و فیلمها بوده.مثلا همین که می گفتی هرچیزی را که یک انسان برای زندگی نیاز دارد در برادران کارامازوف هست، این را به شهاب گفته بودی. این را توی یک کتاب دیگر هم خوانده ام. ولی خواندن کتاب به من کمک زیادی نکرده.تو با همه فرق داری.بد نیست این را هم بدانی که شهاب وقتی بهم گفت تو چیزی نمی نویسی و به نویسنده شدن فکر هم نکرده ای تا یک هفته خودم را به در و دیوار می کوبیدم و حرف نمی زدم.درباره نویسنده بودنت شک نداشتم.اصلا از همان موقع بودکه فهمیدم تو با همه فرق داری.

این ترالفامادور آمده و چند دقیقه ای است دارد باهام حرف می زند.اما من نمی شنوم.انگار دارد داد می زند.پرستار آمده کنار پنجره و بازهم نمی توانم قیافه اش را درست ببینم.چند نفر دیگر هم با این ترالفامادور آمده و دوره ام کرده اند.درست نمیتوانم ببینمشان.دارند مرا از رو زمین بلند میکنند و می گذارند رو تخت.استخوانهام یخ زده اند.تو که تکان نمی خوری اما.هنوز چیزهای زیادی هست که باید بدانی.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است