ما از حرفي به دنيا مي آئيم و با كلمه اي زندگي مي كنيم. در جمله اي مي ميريم و به همان حرف اول بر مي گرديم.

    كسي كه از داستان اول ماهي مي گيرد، چشمم را پنجره اي مي كند. دلم را دري. مغزم را خانه اي. جسمم را جهاني.

    زمين از جنس ماده و آسمان نر. درخت پيوند زمين و آسمان. خانه ها فرزندان زمين و زمان. از خانه اي دختري بيرون مي آيد. توي پياده رو راه مي رود. به مغازه اي مي رود. چند تكه نان و يك بسته پنير مي گيرد. پسر صاحب مغازه نگاهش كرده. دنبالش رفته. شماره خانه را پيدا كرده. زنگ زده. عاشق شده. ازدواج كرده اند و حالا يك بچه توي بغل دارد زني كه توي پياده رو راه مي رفته و آن را مي گذارد توي كالسكه و توي پياده رو هل مي دهد و وارد مغازه اي مي شود و يك آب نبات مي گيرد و از مغازه مي رود بيرون و يك روزنامه مي خرد و به خانه برمي گردد. مرد آخر شب مي آيد خانه و مي خورد غذا و تماشا مي كند تلويزيون و مي خواند روزنامه و مي رود حمام و ولو مي شود توي تخت خواب و زن خواب مي بيند و مي خوابد مرد:

  ƒ، الف.. ؟...   . ƒƒ؟..‚: ب؟. الف: .  ←. ؟. ب: ؟.الف: ؟.ب. ؟. ؟.ب. ؟. ؟.؟.؟.؟. پ. ت. ث. ج. چ ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ع ف ق ك گ ل م ن و هـ ي

    ب مي گويد : نفهميدم. حالا كه اينهمه حرف پيدا شده و مي شود آنها را كنار هم گذاشت و كلمه ساخت، بگو ببينم قضيه از چه قرار است. الف مي گويد: به او دستور داده اند كه خودش را كامل كند. او هم نمي دانسته چه كار بايد بكند. بالا مي پرد. پائين مي رود. دور خودش مي چرخد. به كوه و بيابان مي زند. مي خواهد يكي مثل خودش را پيدا كند. بعد به يكي مثل خودش فكر مي كند. بعد به مثل خودش. بعد خودش. از كجا آمدنش. بعد به آسمان كه ابر گرفته و باران. بعد سر و كله كسي پيدا  مي شود كه مي گويد: ب؟ الف مي گويد: بله. دنبال ادامه ام. ناگهان جا مي خورد و        مي گويد: تو كي هستي؟ او مي گويد: ب. الف مي پرسد: از كجا آمدي؟ ب مي گويد: ب. هر دو فكر مي كنند. بعد به اين نتيجه مي رسند كه نبايد فكر كنند به از كجا. يادشان مي افتد كه بايد ادامه داد. الف مي گويد: آ. ب مي گويد: ب. هر دو همديگر را ادامه مي دهند: آب با. و حالا؟

    چند سايه از دور آمدند و گفتند: آب باريد. شين خنده اي كرد و نون پريد وسط كه: شد باران. چند حرف ديگر هم آمدند و همه با هم سلام و احوالپرسي كردند و گفتند: باد از كوه آمد و كاه آورد. كاه بر خاك افتاد و با آب شد كاه گل.

    چند حرف ديگر آن طرف نشسته بودند و مي زدند توي سر و كله هم و خانم الف و آقاي ب به اتفاق ساير جماعت الفبا رفتند طرفشان و دو به دو و سه به سه شروع به صحبت كردند. دائم حرف هاي بيشتري را شناختند و كلمه هاي بيشتري ساخته شد: سنگ بر سنگ سائيد و شد آتش. و همه با هم روبوسي كردند: خانه گرم شد.

    زن از خواب پريد. مرد را بيدار كرد و گفت: تو كي هستي؟ مرد مي گويد: مرده. زن مي زند زير گريه و مي گويد بايد خودمان را ادامه بدهيم. مرد پشتش را به زن مي كند و پتو را مي كشد روي سرش. زن       مي گويد ما بايد كامل بشويم. مرد، فلسفه مي شود و مي گويد:‌ ما از مرگيم و به مرگ مي پيونديم. چه فرق مي كند كه خط باشيم يا نقطه. زن دوباره مي خوابد و مي بيند خواب مردي كه در جمله اي مرده. زن  مي خواهد جمله را پس و پيش كند كه مرد زنده بشود. مي گويد: جمله اي كه مرده در مردي. كلمه هاي جمله اي كه مرده در مردي پس و پيش مي شوند و خودشان را مي خوانند: جمله اي كه در مردي مرده. جمله اي در مردي كه مرده. جمله مردي كه در مرده اي. مردي كه جمله در مرده اي. مرده اي كه جمله در مردي. كه اي در جمله مرده مردي. جمله دري كه مردي مرده

    زن خاك باغچه را مي كند و جمله و مرد و مرده و در و كه و اي را خاك مي كند. هر روز به آنها آب مي دهد. پايشان كود مي پاشد. صبح تا شب نگاهشان مي كند. بعد از چندين سال جوانه مي زنند و بعد مدتي ساقه هاي نازكي بيرون مي آيد كه بزرگ مي شوند و شكوفه مي كنند و شكوفه ها باز مي شوند و اسم ها و حرف هاي اضافه و موصول و فاعل و مفعول و مجهول و فعل و ربط و محذوف و نهاد و گزاره و چه و چه از شكوفه ها آويزان. زن كلمه ها را مي چيند و مي ريزد توي سبدش و مي رود توي خيابان دستفروشي. هر كس يك كلمه مي خرد و مي گذارد توي مغزش كه ملكه ذهنش باشد. زن باز مي چيند ميوه شكوفه ها را و باز مي فروشد كلمه ها را. هر كس ديگري را از كلمه هايش مي شناسد و يكي به ديگري مي گويد تو هماني كه حرف اضافه داري يا فاعلي در نحو؟ تو اون كسي نيستي كه مفعول محذوف بودي؟ تو ضمير غايبي؟ بعد از مدتي زن را به جرم اينكه آدم ها را از هم باز شناسانده مي گيرند و مي خواهند اعدام كنند و زن در دفاع از خود مي گويد:

. . . ا الف. . . . ب. آب باريد شد باران. باد از كوه آمد و كاه آورد. كاه بر خاك افتاد و با آب شد كاه گل. سنگ بر سنگ سائيد و شد آتش. خانه گرم شد.

    مرد از خواب بيدار مي شود و زن را بيدار مي كند. نمي شود بيدار زن. مرد زن را تكان مي دهد. نمي خورد تكان زن. مرد سرش را روي قلب زن مي گذارد. مرده در خواب زني كه در خواب زنده كرد مردي كه در جمله اي مرده.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج حوت، شب دوازدهم، داستان پنجم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #4 آرش قنبری 1393-05-03 12:13
تو متن اصلی بودی
و باقی زیبایی ها
ترجمه ای نارسا به زبان های دیگر بود

زانیار برور
نقل قول کردن
 
 
0 #3 nasrin 1391-03-12 20:45
ذهن ساده ام راسپردم بدست شما واز این همه کلمه وحرف میگذرم.همین حسی که گرفته ام خوب است.همین که کسی مثل شما هست خوب است.
نقل قول کردن
 
 
0 #2 nasrin 1391-03-12 20:35
ذهن ساده مرا به بازی سختی گرفته این نوشته تان.بارها خواندم.وهربار رهادر پیچاپیچ واژگانتان. فقط احساس قشنگی ماند از انچه که فهمیدم وانچه که میخواستید حس کنم.اینکه کسی هست مثل شماخودش خوب ست.خیلی هم خوب است.
نقل قول کردن
 
 
0 #1 عفت وکیلی 1391-03-06 15:28
درود بر شما . بسیار بسیار زیبا . چندین بار
خواندم و هر بار مفهومی تر . سپاس .
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: