كنار پنجره ام. آن طرف پنجره دنياي بيرون من است. صداي موتور.  ساختمان هاي ديگر. رفت و آمدها. مشاجره. شجره نامه. شيشه هاي مشجر. شيشه چشمم شفاف و آفتاب تندي روي آن پخش مي شود. آدم ها چه فكري دارند وقتي به پنجره هم سرك مي كشند؟ وقتي در خانه اي باز مي شود و كسي كه پشت آن در مي زده، خوشامد مي شود.

    در مي زنند. باز مي شود در. وارد مي شوند. مي نشينند. مي خندند. مي روند. بسته مي شود در.

    در مي زنند. باز مي شود در. وارد مي شوند. گريه مي كنند. مي روند. بسته  مي شود در.

باز مي شود. وارد مي شوند. با صاحبخانه مي روند. بسته مي شود.

    در مي زنند. كسي نيست. باز نمي شود در. وارد نمي شود كسي. نمي خندد كسي. نمي گريد كسي. بسته نمي شود در. بسته بوده. بوده بوده. بوده.

    در نمي زنند. پشت در نمي آيند. از كنار در نمي گذرند. در نيست دري كه باز نشود، نگذرند از آن، بسته نشود. ديوار است دلم كه كلاغ ها روي آن نمي نشينند. نمي پرد دزدي روي آن و نمي پرد از آن پائين. پشت آن غروب نمي كند خورشيد. شايد ديوي توي ديوار باشد يا ديو واري. ديو، خداي بيگانه اي است كه با خداي همسايه ها فـرق دارد. ديو، ديوار را از هـم مي پاشد و در مي كند. باد مي زند  لنگه هاي در را به هم. ديو وارد مي شود. خانه نيست كسي. اثاث خانه غبار خورده. خانه كلنگي است. ديو خانه را از نو مي سازد. سر وكله صاحبخانه پيدا مي شود. مي گويد اين زمين او است. او ضمير مالكيت است. پنجره اي داشت كه از آن بيرون را نگاه مي كرد. دري كه از آن مي گذشت. اتاق هايي كه در آنها مي خزيد. حالا هم كه نباشند آن در و ديوارها، پنجره هاي ديگري در آن هست شده كه آفتاب از آنها مي تابد. در ديگري هست شده كه از آن مي گذرند و همه مال ضمير مالكيت است. ديو و ضمير مالكيت با هم مي جنگند. ضمير مالكيت پيروز است، چون خاك مال اوست، اما پنجره ها مال كسي نيست.درها مال كسي نيست. هيچ چيز مال كسي نيست. خدا هم مال كسي نيست. هيچكس هيچ چيز نمي خواهد. هيچ چيز هيچ كس را نمي خواهد. خواستن هم چيزي نمي خواهد. قرار نيست هيچ اتفاقي بيفتد. همه چيز روي ريل خودش حركت مي كند. حركت از ابتدا به، انتها از انتها، به ابتدا از، ابتدا به ابتدا از به انتها به انتها از انتها از هيچ كجا ابتدا نمي شود: آيا هيچ وجود دارد» اگر وجود ندارد چرا توي هر جمله يكبار تكرار شده« آيا چيزي بزرگ تر از هيچ هست<همه چيز زير مجموعه هيچ< از هيچ به هيچ و ناگهان با هيچ<به هست مي گوئيم با هيچ>من با هيچ شدم> تو هيچ> او با هيچ< ما هيچ<با هيچم> با هيچي> با هيچ< هيچيم< هيچيد> هيچ< هيچ ضمير سوم شخص جمع است ( يعني هر چيز غايبي هيچ است ( همه چيز از ما غايب است ( همه چيز هيچ ( من از خودم غايبم ( من هيچ (چه كسي حاضر است: او با هيچ ) ما هيچاونديم و خدا هيچ و تو هيچ منش و شما هيچ گفتار و جهان هيچاهيچ) زمان هيچ) هيچ مي شوم كه بگذرم از هيچ ) مي هيچم در هيچ ) با هيچ مي شوم و داستاني مي هيچم از دري كه دلم بسته و مغزم كه خانه اي ريخته و جسمم كه جهاني از (

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج حوت، شب دوازدهم، داستان سوم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #2 سیف اله ملکی 1394-03-22 16:14
خیلی دیر این مطلب را خواندم بزرگترین داعیه داران فلسفه ی پوچی هم پوچ چوچ نکرده اند برای تاکید بیشتر بریک امر نیازتبلیغی نبایدداشته باشیم اثر شعرگونه ی شماتانیمه کارپیام رارسانده است نویسنده لذت متن را ازخواننده میگیرد من باین درگیری نویسنده باوازه در شعربیشتر موافقم تاداستان درهرحال جذابیت خودراداشت
نقل قول کردن
 
 
0 #1 hasan ali 1391-05-03 10:22
بسیار زیبا بود .
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: