ديروز صبح سر ساعتی كه دلم نمی خواست از خواب بيدار شدم و آن لباسي كه دلم نمی خواست پوشيدم و برخلاف ميلم از خانه زدم بيرون. رفتم به كافه‌ای كه دلم نمی خواست تا چيـزی را كه دلم نمی خواست، بخورم. يك ليوان قهوه و تکه‌ای کیک. كسی را ديدم كه دلم نمی خواست ببينم و باهم سرهمان ميزی نشستيم كه نمی خواستم و باز از چيزهایی كه نمی خواستم بشنوم، حرف زد. من  هم همان چيزهایی را كه دلم نمی خواست گفتم. او هم خوشحـال شد و تمام آن چيزهايی را كه دلم نمی خواست سفارش داد و در حين خوردن آن‌ها به چشم‌هايی كه نمی خواستم، نگاه می كردم. می ترسيدم از اینکه كه همان چيزي كه دلم نمی خواست اتفاق بيفتد و با همان چشم‌ها زندگی را كه نمی خواستم، از سر بگيرم. اما من کاری که دلم نمی خواست كردم و همه كاسه كوزه‌اش را شكستم.

ديروز روزی بود كه دلم نمي‌خواست.

امروز صبح سرساعتی كه دلم می خواهد ازخواب بيدار می شوم   و آن لباسی را كه دلم می خواهد می پوشم و با كمال ميل از خانه می زنم بيرون. می روم به كافه‌ای كه دلم می خواهد تا چيزی را كه دلم می خواهد، بخورم. يك لیوان شير و كمی نان سوخاری. كسي را می بينم كه دلم می خواهد ببينم و باهم سر همان ميزي می نشينيم كه می خواهم و باز از چيزهايی كه می خواهم بشنود حرف می زنم. او هم همان چيزهایی را كه دلم می خواهد می گويد. من ‌هم خوشحال می شوم كه تمام آن چيزهايی را كه دلم می خواهد سفارش می دهم و درحين خوردن آن‌ها به چشم‌هايی كه می خواهم نگاه می كنم.

ذوق می‌کنم از اينـكه همان چيزی كه دلم می خواهد اتفاق بيفتد و با همان چشم‌ها زندگی را كه می خواهم، به آخر برسانم. اما او كاری كه دلم نمی خواهد می كند و همه كاسه كوزه‌ام را می شكند.

امروز روزی است كه دلم نمی خواهد.

 

---

وقتم کن که بگذرم

لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: