پیله کرم ابریشم- لیلا صادقی
Print

 


لیلا صادقی

ابریشم، همان دختری که از بالای ساختمان پریده بود، قبل از آنکه برود به اوج و پرواز کند، نشسته بود پشت میز کارش در یکی از اداره‌های تهران. تلفنش زنگ زد و گوشی‌اش را برداشت. آقای افشار بود که ابریشم از قبل برایش پیام گذاشته بود و برای حرف زدن درباره‌ی کاری مشترک و از او درخواست همکاری کرده بود. افشار به ابریشم گفت که خانه و سر کارش یکی است. ابریشم هم سری تکان داد و کافه‌ای را برای قرارشان پیشنهاد داد. افشار با حالتی بین شوخی و جدی، با صدایی که نمی‌شد از پشت گوشی تلفن فهمید که دقیقن چطور آدمی است، به ابریشم گفت که:

-         اگر به کسی اعتماد ندارید، چطور می‌خواین باهاش کار کنین؟

ابریشم با خودش فکر کرد که زن و مرد ندارد و نباید ترس خود را از تنها ماندن با مردی در یک چاردیواری لو بدهد. سعی کرد کاملن طبیعی وانمود کند که منظورش این نبوده و بعد قبول کرد که به محل کار آقای افشار برود برای صحبت درباره‌ی عکس‌هایی که ابریشم برای ساختمانی که رویش کار می‌کرد، لازم داشت. نشانی‌اش را نوشت و طرح‌هایش را توی پوشه‌ای گذاشت و چپاند توی کیفش و بعد راه افتاد. در را باز کرد. صمیمانه دست داد و ابریشم هم به او دست داد. به سمت اتاقش رفتند. ابریشم با تردید گفت:

-         نمی‌شه توی هال بشینیم؟

-         نه! آخه اینجا همکار دارم. ممکنه ارباب رجوع بیاد سر و صدا تمرکزمون رو بهم می‌زنه. اتاق کارم بهتره.

ابریشم از قبل در چند نمایشگاه کارهایی از او را دیده بود و فکر می‌کرد برای تکمیل این پروژه‌، افشار می‌تواند به او کمک کند. توی اتاقش صندلی نداشت و روی تخت نشستند. برای مهمانش آب پرتقال ریخت.

-         چرا برای خودتون نیاوردین؟

-         شما مهمونید.

ابریشم یاد نوجوانی‌اش افتاد. وقتی پانزده ساله بود و عاشق عکاسی توی خیابان‌ها. دوربینی خریده بود که می‌شد لنزهای مختلفی را سرش کار گذاشت و راه افتاده بود توی خیابان‌ها برای عکس گرفتن. مردی با موهای بلند روشن و لباس سرتاپا سفید به سمت او آمده بود و کمی درباره‌ی عکس و نور و موضوع‌های شهری در کادر عکس با هم حرف زده بودند. مرد کارت ویزیتش را به او داده بود. معلم عکاسی بود و کلاس‌هایش در فرهنگسرای پارک در همان حوالی برگزار می‌شد. ابریشم همان روز در کلاس آقای صدر ثبت نام کرده بود و سر کلاس‌ها چند جلسه‌ای نشسته بود و هر جلسه عکس‌هایی آورده بود که یک روز آقای صدر صدایش کرده بود توی اتاقش. از قدرت تخیل بالای ابریشم حرف زده بود. از استعدادی که ممکن بود هرز برود. از قابلیت‌های رشد ذهنی و برند شدن کارهای یک هنرمند و دست آخر گفت که دلش می‌خواهد چند کار هنری مشترک با ابریشم داشته باشد. وقتی ابریشم هاج و واج نگاهش کرده بود، صدر که خیال کرده بود او دختری سی‌ساله‌ و بیوه‌ است، از شوت بودن ابریشم شصتش خبردار شده بود و بعد گفته بود که برای ابریشم چای بیاورند. او هم نخورده بود. ترسیده بود. یاد مادرش افتاده بود که گفته بود مردها توی چای داروی بیهوشی می‌ریزند. صدر بعد سر بحث دیگری را باز کرده بود. برایش شعری خوانده بود که

-         عشق شیرین بر تو چونست   بگفت از جان شیرینم فزونست. می‌دونی این شعر مال کیه؟ ببین کلمه‌ها چطوری کنار هم معاشقه می‌کنن و می‌لغزن. به این می‌گن شاهکار ادبی. نقاشی‌های من روی این شعر رو شاید دیده باشی. توی نمایشگاه ونگوک و همینطور نمایشگاه مادام پزو ارائه کردم. مردم شیفته‌ی فرهنگ ما شده بودن. هنر یعنی اینکه بتونی دنیای خیالی رو طوری جلوه بدی که باور پذیر باشه. همه فکر کنن وجود داره و تو رو باور کنن.

یک بند حرف می‌زد. بعد نقاشی‌های خسرو و شیرین را در کتاب گنجوی‌ را نشانش داده بود و درباره‌ی سر زلف شیرین و غنچه‌ی لب لعل فلسفه‌ها بافته بود. ابریشم فقط دو چشم شده بود و دو سوراخ دماغ برای نفس کشیدن هوا. در همان حال، پسر آقای صدر با راکت بدمینتونش وارد دفتر شده بود و گفته بود: بابا توپم افتاد بالای درخت. بازم اینجا توپ هست یا بریم از درخت بالا؟ آقای صدر به پسرش اجازه نداده بود که از درخت بالا برود. ابریشم که شوکه شده بود، از ترس در خودش فرو رفته بود و صدر گفته بود:

-         چرا چایی‌ات رو ‌نخوردی؟ می‌ترسی مهرگیاه ریخته باشم توش.

ابریشم گفته بود:

-         چای دوست ندارم.

ابریشم به هر بهانه‌ای که شده بود، از دفتر آقای معلم بیرون آمده بود و همان موقع دوربین و عکس‌ها و هر چیزی را که به عکاسی مربوط بود، انداخته بود در پستوترین کمدی که به اتاق او هیچ ربطی نداشت. بعد از آن روز هم هیچ وقت چای دوست نداشت‌.

حالا بعد از سال‌ها به اضطرار پروژه‌ای را دست او سپرده بودند که برای دکوراسیون یک باشگاه کوهنوردی، می‌بایست عکس‌هایی از سنجاقک‌های نشسته روی شاخه‌ی گل‌ها، مورچه‌های دانه‌کش، پروانه‌های از پیله درآمده و خلاصه انواع و اقسام حشرات را سفارش می‌داد. با چند عکاس صحبت کرده بود و قرار بود کارهای تک تکشان را ببیند و دست به انتخاب بزند.

-         چرا آب پرتقالت رو نمی‌خوری؟

دیگر پانزده ساله نبود و فکر می‌کرد آدم‌های بزرگ‌تر فکرهای بزرگ‌تری دارند‌. آب پرتقال دوست نداشت و گفت که ندارد. کنار ابریشم نشست. دستش را روی شانه‌اش کشید.

-         چقدر زیبایی عزیزم؟ مقابل چشمات نمی‌شه تاب اورد.

-         چی کار می‌کنین؟ ما همکاریم. نامزد دارم.

افشار بلند شد و رفت پشت کامپیوترش.

-         ببخشید. یک لحظه حواسم پرت شد. می‌خوای عکسامو ببینی؟

احساس منگی خاصی داشت. نمی‌دانست که باید همانجا بماند یا نماند. آقای افشار مانیتور را به طرف ابریشم برگرداند. عکس‌هایی بود از صحنه‌ی درو شدن گندم‌ها.

-          همین سری عکس‌هاتون بود که توی جشنواره‌ برنده شد؟

-         آره. نظرت چیه؟

ابریشم کمی به خودش مسلط شد و بعد بلند شد رفت پشت صندلی‌ آقای افشار ایستاد. داشت به عکس‌ها نگاه می‌کرد که او از جایش بلند شد و از پشت، دست‌هایش را دور کمر ابریشم حلقه کرد. رعشه‌ای به تنش افتاد. گرمی دست‌هایش را دوست داشت در عین اینکه نداشت. محال بود. پروانه‌ای بال‌هایش را باز کرد و محال بود. شاخک‌هایش را تکان داد و محال بود. ناگهان به خودش آمد و دید روی شانه‌های او دو شاخک پرزدار تکان می‌خورد که از پشت پیرهنش هیچ وقت دیده نمی‌شد و ناگهان از ناف خودش هم یک پیچک جوانه زد و دور شکمش گل‌های سرخ و ریزی روئید. ترسید. شاخک‌های او را پس زد و گفت:

-         چی کار می‌کنی؟

با عصبانیت هلش داد و به طرف راهرو دوید که کیفش را بردارد. به سمت در خروجی رفت و در قفل بود. باورش نمی‌شد. دیوانه بود. توی اتاق دیگری هلش داد. محال بود و احساس کرد یکی از عکس‌هایی است که در ساختمان پروژه‌ی سنگسر به دیوارها چسبانده‌اند. عکس‌ها را یکی بعد از دیگری پاره می‌کرد و کوهی شد از کاغذهای مچاله که ریخت روی سر خودش. خواست هلش بدهد که حس کرد سنگ‌ریزه‌های کوه یکی یکی با سرعت و شتاب سرازیر شدند روی دست و پاهایش و تازه فهمید که وسط باغچه‌ای پر از پروانه‌های خوش آب و رنگ دارد فرو می‌رود زیر خاک. گفت:

-         داد می‌کشم ها.

-         بکش. کسی نمی‌شنوه.

باورش نمی‌شد که این همان پروانه‌ی سرخی باشد که بالای گل‌های شبدرزده پرواز می‌کرده و در عکس‌های قاب گرفته، نشانه‌ای بوده از طبیعت زیبا و گرم یک روز تابستان. گریه‌اش گرفته بود و نمی‌دانست خوب است یا بد. محال بود و احساس کرد که قصه‌ام رو به تمامی است. انگار کسی داشت برایش حکایتی می‌گفت از نخ‌کش شدن یک شاخه‌ی گل رز سرخ شماره‌دوزی شده روی پارچه‌ای چلوار و سفید.

-         چرا چشماتو بستی؟ چشماتو باز کن ببینمت.

ماهی کوچکی که در قاب عکس لابه لای مرجان‌ها پنهان شده بود، از میان علف‌های دریایی بیرون آمد و ناگهان ماهی بزرگ‌تری او را بلعید. ماهی کوچک به جای آنکه به نبودنش فکر کند، از درد جویده شدن لذت می‌برد. محال نبود و چشم‌هایش را باز کرد و یاد عکسی افتاد از دختری زیبا که روی زندگی‌اش اسید پاشیده بودند.

-         بالاخره راحت شدم. دیگه چاره‌ای نبود.

از در بیرون رفت و کیفش را هم برنداشت. نمی‌خواست هیچ وقت برگردد و با خودش گفت که من هیچ وقت کیفی نداشته‌ام. اما باز برگشت. شاید به این خاطر که وسایل درون کیفش را بردارد. شاید به این خاطر که کسی داشت او را از پشت سلیفون‌های آلبوم‌های قدیمی ورق می‌زد و تماشا می‌کرد. شاید به این خاطر که میان تجربه‌ای مبهم دست و پا زده بود و می‌خواست بفهمد که دست و پا زدن یک پشه برای قورباغه چه مفهومی دارد. نمی‌دانست چرا. هربار در اتاق او گم شده بود و از هر دری که بیرون ‌رفته بود، دوباره از همان در برگشته بود به خانه اول.از در بیرون رفت و کیفش را هم برنداشت. نمی‌خواست هیچ وقت برگردد و با خودش گفت که من هیچ وقت کیفی نداشته‌ام. اما باز برگشت. شاید به این خاطر که وسایل درون کیفش را بردارد. شاید به این خاطر که کسی داشت او را از پشت سلیفون‌های آلبوم‌های قدیمی ورق می‌زد و تماشا می‌کرد. شاید به این خاطر که میان تجربه‌ای مبهم دست و پا زده بود و می‌خواست بفهمد که دست و پا زدن یک پشه برای قورباغه چه مفهومی دارد. نمی‌دانست چرا. هربار در اتاق او گم شده بود و از هر دری که بیرون ‌رفته بود، دوباره از همان در برگشته بود به خانه اول.

از در بیرون رفت و کیفش را هم برنداشت. نمی‌خواست هیچ وقت برگردد و با خودش گفت که من هیچ وقت کیفی نداشته‌ام. اما باز برگشت.

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل:

«از غلط های نحوی معذورم»، لیلا صادقی

مجموعه شعر - داستان

قابل دانلود