شعرها

چهار شعر از گراناز موسوی

 

شعر اول

گراناز موسوی

--------

هر چه نقش بود در نگار تنم

                                 به دار رفت

هرچه دار بود در ندار تنم...

آذر ٩٢- گوتنبرگ

شعر دوم

--------

دستان فرارم را كه رها كني

در شدت كوچه هاي پر رفت و نيامد گم مي شوم

ته بن بستي كه آخر تمام قصه هاي دويدن بود

فقط كلاغ نبود كه به لانه اش نرسيد

اعتراف مي كنم: ريشه هاي بي گذرنامه ام را به خاك هاي جعلي سپردم

با گلدان هاي شكسته ساختم

و خاطره ها را ديوارباران كردم

خلاص!...

از سينه ي ديوار فرار كردم و در بيخ ديواري ديگر

تمام عكس برگردان هايمان را باختم

بر عكس شدم

و ديگر برنگشتم .

آذر ٩٢.... برلين

شعر سوم

--------

ايمان بياور

كه حراي من آغوش تشويشي توست

آيه به آيه مي آيي و آرام مي گيرم...

حتا اگر خورشيد در يك دستم و ماه در دست ديگرم

باز در جمعه ي چشمان تو تعطيل مي شوم

شايد وقتي ديگر مبعوث شوم

فعلا جهان كنار تو امن است

آذر ٩٢....بارسلون

شعر چهارم

--------

به هواي تو آمده بودم

پروازي در دست و

آوازي در گلو

همه ي زخم هاي صدايم از هواي رسمي بود

كنار پرهاي چيده ي جمعه

آسمان ميله ميله و قفل

لب هاي باز زخم

در پيراهن راه راه و رگ به رگ

به هواخوري آمده بود

پروازم توبه كرد

آوازم ماند سر موضعش

فردا در روزنامه هاي صبح و عصر

در اثر برخورد پر با جسم سخت

يا جسم سخت با پر

زني لب حوض اشي مشي به پهلو مي افتد

طبق گزارش رسمي پزشكي قانوني

آوازي در گلويش گير كرده بود

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است