در همه ناپيدا دريچه‌ای پيدا

و آسمانی كه نیمی از تو را پوشید

 

برای نیم دیگرش باز کن دگمه‌های پیرهنت را، تنت را

چشم‌هایت را که روشن می‌شوند برای آمدنم

 

- دیشب برادرم مرد-

 

تکه‌ای از چشم‌هایم تاریک‌‌تر از ریشه‌هایی که راه نمی‌برند به جایی

در خواب من می‌شود کبوتری که از این شاخه به آن شاخه

لانه‌ای می‌سازد روی مرتفع‌ترین آه

کبوتری که تخم‌هایش وقفه‌ای است در تاريكی
تا باز شوند
چراغ را خاموش كن. بيا ببين!

-------

لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: