هر لحظه‌ یک معجزه عاجز می‌شود از من

دور میدان را می‌دوم که دایره شود

که دایر شوم در پدیده‌های جهان

در یزیدی که زیاد می‌شود و می‌رود از یاد

در بیابانی که بسته می‌شود از آب

عاجز می‌شوم به جرم معجزه‌ای که آبستنم

به جرم کودکی که می‌میرد زیر ناخن‌هایم،

اعجاز کن

راه‌ها بی‌راه می‌روند از پای من

آه دم می‌کشد از آدم‌هایی که دم نمی‌زنند

اعجاز کن از فرط عجز من

از فرط تنهایی‌ام که به فرات می‌ریزد و

آبیاری می‌کند تنم را

وقتی که دایر می‌شوم در همه پدیده‌های جهان

در خنجری که عاشق می‌شود به خون

در سنگی که به شکل یک اعجاز

خرد می‌شود در من و می‌شود جزئی از همه چیز

اعجاز کن تنم را

به جرم دایره‌ای که با شعاعش انطباق ندارد

 

---

لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 سیف اله ملکی 1394-03-22 20:07
شعر صدای زنیست که هنوزدرگیرزنجیرب اورهای موروثی خوداست اولین تجربه های اگاهی رافریاد می زند زیبابود
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: