مدادی که رد می‌شوم از کاغذ نمی‌شود

کلمه‌ای که با هیچ سطری نه می‌سازد، نه می‌سوزم

می‌نشیند بلاتکلیف به الیاف کاغذی‌ام

می‌پرد از رنگ و رو می‌روم

خط می‌دهد به خورشید بیدارش کنید

می‌خواهم آن‌قدر تخت شوم

بی‌تعلق ملافه‌ای از بند رخت شوم

می‌خواهم آن‌قدر فیل یا که ابابیل

آن‌قدر کن فیکون

یا نون وَ القَلَمِ وَ ما يَسطُرون

کاش نمی‌ترسیدم از سکون

از بندی که به آب می‌رود از بختم

می‌خواهم بمیرم از کسی که زنده است به اسمم

قسم به کلمه‌ای که رد می‌شوی

نه از ذهنم شسته می‌شوی از من

قسم به کلم، به کله‌ام

نه به اَلَّذى عَلَّمَ بِالقَلَم

قسم به مدادی که شروع می‌کند فکرم

از نوک پایم خط می‌کشد تو را به فرق سرم

نمی‌دانی از کجا شروع می‌شود فرقم

از همین نقطه خط می‌خوری با دستم از تو

می‌افتی از سرم سام می‌گیری

تمام نمی‌شود فکری که همیشه از سر می‌گیری

تمام نمی‌شوی را از من می‌گیری

 

---

لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 مهدي محمدزاده 1391-03-05 17:32
ممنون...
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: