چشم‌هایت از عکس می‌آیند بیرون

رد می‌شوم از حدقه که یکی شوم با تو

نگاهم نکن

 

دیوار دستم می‌اندازد از دور گردنم

می‌چرخد دور سرم،

دیوار می‌شوی و می‌چرخی با من

می‌خندی طوری که خیال می‌کنم مترسکم

می‌ترسم از خودم

کلاغی نشسته روی شانه‌ام،

نرو این منم اما نگاهم نکن

ناقوس می‌شوم و هر لحظه می‌زند به سرم که قوس بردارم

دوستت به اندازه فصل‌هایی دارم که سرد و گرم چشیده‌ام

به اندازه تفنگ‌هایی که گرم می‌شوند

گلوله‌هایی که دل بسته‌اند به خون

فرو می‌روند در تنی که می‌میرد از تو

چشم‌هایت از عکس می‌آیند بیرون

نگاهم نکن

تا رد شوم از حدقه تا یکی شوم با تو

 

---

لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: