هرکس به اندازه سبدش سیب می‌چیند

روزنامه آرمان - 26 خرداد 1393، صفحه 7

لیلا صادقی با انتشار «ضمیر چهارم شخص مفرد، ۱۳۷۹» وارد عرصه ­ی ادبیات داستانی شد. پس از انتشار مجموعه­ داستان «وقتم کن که بگذرم، ۱۳۸۰» و «اگه اون لیلاست، پس من کی ام؟!، ۱۳۸۱» به دلیل ویژگی‌های تصویری، بینامتنی و فراروی از سنت‌های داستان‌نویسی، نام او به عنوان نویسنده‌ای هنجارگریز در ادبیات داستانی شناخته شد. خانم صادقی به تحصیل در رشته­ ی ادبیات فارسی و همچنین مترجمی انگلیسی پرداخته و رشته ­ی زبان‌شناسی را در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه علامه طباطبایی و در مقطع دکتری در دانشگاه تهران ادامه داده است. علاوه بر آثار فوق، مهم ترین آثار خانم صادقی عبارتند از: «از غلط ­های نحوی معذورم، نشر ثالث 1390» ـ کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه، نقش جهان 1392» ـ «گریز از مرکز، نشر مروارید 1392» و اخیرا نیز دو کتاب با عنوان­ های «پریدن به روایت رنگ»، نشر نقش جهان و ترجمه ­ی «درآمدی بر شعرشناسی شناختی»، پیتر استاکول، نشر مروارید از او در دست انتشار است. گفتگوی ما را با این نویسنده، شاعر و محقق بخوانید:

ـ خانم صادقی شما از پُرکارترین نویسندگان تجربه ­گرایی هستید که هم در حوزه ­ی داستان و هم شعر آثار متفاوت و قابل تأمُلی از لحاظ زیبایی­ شناسی ارائه می ­دهید. به نظر شما، شعر امروز ایران در حوزه‌های زبانی و ساختار‌های نحوی چقدر ظرفیت نوآوری دارد؟

نوآوری چیزی نیست که صرفن به جنبه نحوی شعر مختص باشد و اگر در این عرصه‌ها اتفاقی رخ دهد، آن شعر را بتوانیم یک شعر نوآور تلقی کنیم. نوآوری از مجموعه عواملی که شعر را می‌سازند، شکل می‌گیرد و چیدمان نحوی بخشی از ساختار شعر را شکل می‌دهد که اگر در مجموعه‌ای از روابط جدید در یک ساختار واقع شود، این مجموعه چیزی بیشتر از جمع تک تک اجزا دارد و به نوآوری منجر می‌شود. اگر جهان شعر مستلزم نحو خاص، چیدمان خاص یا اجرای خاصی باشد، همه‌ این امکانات در کنار هم می‌توانند به ساخت یک جهان نو و اندیشه نو منجر شوند. درنتیجه، شعر چه در ایران و چه هرجای دیگری، فرقی نمی‌کند، همیشه امکان نوآوری دارد، اما این نوآوری را نمی‌توان صرفا به یک جنبه خاص اختصاص داد که در آن صورت موجودی ناقص الخلقه پدید می‌آید که به عنوان مثال، دست‌هایی الکترونیکی دارد، اما تنه‌ای کاهگلی. درواقع کل پیکره‌ شعر است که جهان شعری نویی را می‌سازد.

 

- خانم نرگس باقری در خوانش شعرهای کتاب «گریز از مرکز» ساختار هر یک از بادبادک­ ها را استعاره­ای از سفر گرفته که در کُلیّت اثر نیز سفری دسته جمعی و بزرگ­ تر را به تصویر می کشد. تحلیل خود شما از عناصری که در شعرهای این کتاب به کار گرفته ­اید مانند: بادبادک،­ نخ و ... چیست و استفاده از این ظرفیت­ های بیرونی، چقدر اجرای فُرم­های متنوع را در شعر ممکن می­ کند؟

تفسیر این اثر به عنوان سفر از یک مبدأ به یک مقصد، می‌تواند یکی از تفسیرهای موجود باشد که البته به نگاه اولیه‌ای در نوشتن این اثر نزدیک است، چرا که طرح‌واره‌هایی که این اثر را شکل می‌دهند، مبنی بر حرکت از یک نقطه برای رسیدن به نقطه دیگر است، اما اثر به همینجا منهتی نمی‌شود. در این اثر و همچنین در بقیه آثارم سعی کرده‌ام با ایجاد یک فضای چند لایه، امکان حضور نگاه‌ها و تفسیرهای مختلف را فراهم آورم. تفسیرهای مختلفی که بخشی از یک اثر هستند و تداعی آزاد و دلبخواهی اثر تلقی نمی‌شود. چرا که «گریز از مرکز» در بینامتنیت با شاهنامه فردوسی، منطق الطیر عطار، داستان اصحاب کهف و بسیاری از آثار دیگر شکل گرفته است، اما تداعی به این روایت‌های کهن همراه با تحریفی است که روایت جدید و نگاه جدیدی را شکل می‌دهد و این البته فقط بخشی از ماجرا است. شیوه‌ جدید حرکت به سمت کوه قاف در این اثر، نقدی بر منطق الطیر عطار وارد می‌کند و همینطور هفت خوان رستم به صورت هفت داستان در ژانر قصه در مرز حرکت از یک شعر به شعر دیگر قرار می‌گیرد و باعث ایجاد فرم و جهان شعری جدیدی می‌شود برای ارائه‌ یک مجموعه شعر-داستان. همانطور که می‌دانیم، چندصدایی شعری در طول تاریخ ایران تجربه‌های مختلفی را به خود دیده است. برخی با ورود لحن‌ها و زبان‌های مختلف سعی کرده‌اند یک شعر چندصدایی ارائه دهند. برخی در میانه شعر خود اخبار و گزارش فوتبال و مکالمه مردم کوچه بازار را وارد کرده‌اند که مثلا شعرشان چندصدایی شود. اما در اثرم برای گریز از حکومت یک صدا و ایجاد دموکراسی صداهای مختلف، از تمهید دیگری استفاده کرده‌ام و آن هم ایجاد ارتباط بین شعرهای مختلف، حضور داستان در میانه شعرها که هم از لحاظ ساختاری و هم از لحاظ محتوایی، این حضور معنادار است. به این مفهوم که چگونگی قرارگرفتن شعرها و داستان‌ها خود روایتی را برای اثر ایجاد می‌کند و یک صدای روایی به‌شمار می‌آید و همچنین تلفیق فضاهای مختلف با صدای روای جدید، باعث حضور صداهای مختلف از اعماق تاریخ تا به امروز می‌شود. در این اثر، صدای عطار، فردوسی، حلاج و غیره نه با نقل قول و نه با نقل داستان شنیده می‌شود، بلکه با استفاده از ساختار آن آثار به عنوان آجرهایی که ساختمان جدیدی را بنا می‌کنند، شکل می‌گیرد. بدین صورت، اندیشه نویی را با نقد آثار گذشته مطرح می‌کنم و این اندیشه با ابزاری آشنا و گاه ناآشنا ارائه می‌شود تا مخاطب امکان زندگی طولانی مدت و کشف و شهود مدام در این اثر را داشته باشد.

 

ـ  با بررسی آثار شما می توان پی بُرد که از حداقل قراردادها و امكانات زباني و متنی، حداكثر استفاده را می ­برید و متنی تولید می ­کنید که برای ارتباط با مخاطب راه ­های تازه­ ای پیشنهاد می ­دهد. فکر می­ کنید قرار دادن کلمه­ ها در موقعیت­ های مختلف فرُمی و مفهومی تا چه اندازه التذاذی متني را براي مخاطب به همراه خواهد داشت؟

مسئله مخاطب همواره مسئله‌ای جدی در ادبیات ما بوده و این سال‌ها مصاحبه‌ها و بحث‌های بسیاری را به خود جلب کرده است. اما نباید از این مسئله غافل شد که مفهوم مخاطب یک مفهوم انتزاعی است که می‌تواند افراد غیرقابل پیش‌بینی متنوعی را شامل شود. اگر یک قلمروی مفهومی به عنوان مخاطب را در نظر بگیریم و در مرکز آن، مخاطب آرمانی را قرار دهیم و انواع دیگر مخاطب را در اطراف آن بگذاریم، تا حدی به این نوع پرسش‌ها می‌توانیم پاسخ دهیم. بدین مفهوم که هر نویسنده‌ای برای یک مخاطب آرمانی ذهنی با ویژگی‌های خاصی می‌نویسد که نخستین‌الگوی مخاطب در نظر گرفته می‌شود و ممکن است این نوع مخاطب حضور عینی نداشته باشد، اما انواع دیگری در حول این مرکز مفهومی به عنوان مخاطب‌های واقعی وجود دارند که کمابیش برخی از این ویژگی‌های ذهنی نویسنده را دارند و هر چه به مرز خروج از قلمروی مخاطب نزدیک شویم، این ویژگی‌ها کمرنگ‌تر یا یک بعدی‌تر می‌شوند، بنابراین وقتی از مخاطب حرف می‌زنیم، از یک مفهوم آرمانی و نخستین‌الگویی صحبت می‌کنیم که انواع مختلفی را می‌تواند شامل شود. مثل مفهوم پرنده که کبوتر می‌تواند نخستین‌الگوی آن باشد، اما خفاش که پستاندار است و خروس که پرواز نمی‌کند نیز در همین قلمرو قرار می‌گیرند. مخاطب هم به همین شیوه طیف‌های مختلفی از افراد را شامل می‌شود که برخی به مخاطب آرمانی نزدیک هستند و برخی بسیار دور و حتا برخی نقدهای جدی و مسئله‌ساز به یک اثر وارد می‌کنند. برخی هم آنقدر از مخاطب آرمانی دور هستند که صرفا خواننده‌ای سهل انگار برای اثر محسوب می‌شوند و وقتی درباره اثر نظری را مطرح می‌کنند، به نظر می‌رسد که اصلا نتوانسته‌اند وارد جهان اثر شوند، چرا که آن را درک نکرده‌اند. این‌ها هم مخاطب هستند به همان میزان که خفاش پرنده است، اما یک مخاطب لب مرزی و دور. حال برگردیم به بحث شما درباره‌ی التذاذ مخاطب که امری ذهنی است و برمی‌گردد به التذاذ نویسنده به عنوان اولین مخاطب آرمانی اثر خود. در آثارم از غیرمستقیم‌گویی و بیان معنا از طریق ساختار لذت می‌برم و به نظرم یکی از زیباترین و بکرترین انواع سکوت است که در ادبیات ما کاربرد کمی داشته است. سکوت‌های معنایی و کاربردی سابقه بسیاری داشته و ادبیات ما غنی است از این انواع، اما سکوت ساختاری قلمرویی بکر است که جای کار فراوان دارد. بدین مفهوم که معنایی را به‌واسطه‌ی چگونگی چیدمان و نحوه‌ی حذف برخی قطعات و فقدان‌های معنادار ساختاری در خلال اثر بیان کنیم و به مخاطب اجازه ساخت لایه‌های معنایی بخش‌های ناگفته را بدهیم. در «گریز از مرکز»، فقدان دارای مرکزیت معنایی است و خوانش‌های مختلفی برای آن می‌تواند وجود داشته باشد. همینطور در «از غلط‌های نحوی معذورم» با فقدان‌ به شکل تقابل‌های دوتایی روبه‌رو هستیم. حال اینکه مخاطب‌های غیرانتزاعی تا چه حد با کشف و خوانش آثارم به التذاذ برسند و بتوانند وارد این دنیا بشوند، مقوله‌ای است که خارج از اختیار مولف است و مولف صرفا با مخاطب نخستین‌الگویی خود به مکالمه می‌نشیند و برای اوست که می‌نویسد. بگذریم که برخی از مولفان، مخاطبان خود را عینی می‌کنند و سطح سلایق خود را با افرادی که می‌شناسند، تطبیق می‌دهند، اما من چنین نمی‌کنم و فکر می‌کنم کسانی هستند که از درهای متنوعی که برای ورود به آثارم وجود دارند، به مرور زمان وارد می‌شوند و در این دنیا زندگی می‌کنند، بی‌آنکه آنان را بشناسم...

 

ـ چندلایگی ویزگی برجسته­ ی آثار شماست و با گستردگی جهان متن در آثار شما روبه­ رو هستیم. مخاطبِ شعر امروز چگونه می­ تواند به خوانش کلانی از آثار شما دست پیدا کند؟

براساس نظریۀ طرح‌واره‌ای، معنا درون متن ریخته نشده، بلکه از ارتباط میان متن و دانش پیش‌زمینه‌ای تفسیرگر ساخته می‌شود، درنتیجه اگر فردی فاقد دانش لازم برای فعال‌سازی لایه‌های معنایی درون متن و درک چیدمان طرح‌واره‌های متنی باشد، قادر به درک معنای متن نخواهد بود و درنتیجه درک به صورت کامل و موفق انجام نخواهد شد. اما قرار نیست که همه مخاطبان به یک اندازه از متن درکی داشته باشند که منجر به لذت شود، چرا که هرکس به اندازه سبدش می‌تواند از درخت سیب بچیند و لذت بردن از متن نیز نسبی است. البته در صورتی که پیش‌داوری‌ها کنار گذاشته شود و مخاطب سعی در ورود به جهان متن داشته باشد، نه انتساب متن به جرگه‌های ادبی مختلف و قضاوت‌های سطحی درباره سبک آن.

 

ـ سعی می‌کنید مسائل اجتماعی و هویّتیِ انسان را به صورت غیرمستقیم و با ساختارهای خاصی که انتخاب می‌کنید، بازتاب دهید. انگاره ­های اجتماعی آثارتان معطوف به چه مولفه­ هایی­ ست؟

مسلما نمی‌توان ادبیات را از اجتماع جدا کرد، درنتیجه برای انعکاس مسائل اجتماعی و انسانی در ادبیات رویکردهای مختلفی می‌تواند وجود داشته باشد. برخی ادبیات را متعهد به وظایف اجتماعی‌اش می‌دانند که البته با این نوع ادبیات چندان هم‌سو نیستم و برخی به دلیل ماهیت انسانی ادبیات، آن را جدا از اجتماع نمی‌دانند و به‌شیوه‌های مختلف به بازتاب اجتماع در ادبیات به شیوه‌ای ادبی می‌پردازند. گاهی این بازتاب مستقیم و گاهی غیرمستقیم است. هنری‌ترین و به عبارتی ادبی‌ترین شیوه‌ بازتاب اجتماع در ادبیات، انتخاب ساختارهای مناسب و دلالتمندی است که به مخاطب امکان خوانش معنا از خلال ساختار اثر را برای دریافت معانی نهفته بدهد. در آثارم سعی می‌کنم حرف‌هایم را غیر مستقیم و از طریق نوع چیدمان، ارتباط‌های پیرامتنی در اثر و بینامتنی اثر با دیگر آثار و همچنین بازیافت ناگفته‌ها از سوی مخاطب بزنم، چرا که فکر می‌کنم فرق متن ادبی با متن غیر ادبی در غیرمستقیم گویی‌هایی است که به لذت هنری ختم می‌شود، و نه پیام‌رسانی که به عقیده من وظیفه ادبیات نیست. به عنوان مثال در کتاب گریز از مرکز، نام کتاب ارتباطی چندسویه با عناصر درون‌متنی و همچنین برون متنی دارد. دانش پیش‌زمینه‌ای مخاطب نیز تعیین کننده است. همانطور که می‌دانیم، گریز از مرکز نیرویی است که به سمت بیرون بر یک جسم در حال دوران احساس می‌شود و ناشی از لختی است. به روایتی دلیل چرخش سیارات به دور خورشید نیز همین لختی است. این یک دانش پیش‌زمینه‌ای است که اگر مخاطبی فاقد آن باشد، نمی‌تواند بخشی از معنای کتاب «گریز از مرکز» را دریافت کند، چرا که هیچ‌جا به صورت مستقیم چنین اشاره‌ای در متن وجود ندارد و لایه‌های معنایی دیگری از گریز از مرکز در متن ایجاد می‌شود که عبارتند از گریز بادبادک از نخ برای رهایی، گریز انسان از مرکز یا ماهیت خود، گریز انسان از زادگاه خود، گریز معشوق از عاشق، پرتاپ شدگی انسان امروزی و غیره که همه‌ی این لایه‌ها ناشی از روابط عناصر درون متن با یکدیگر و دانش پیش‌زمینه‌ای مخاطب از اجتماع خود است. درنتیجه تفسیر اثری مانند «گریز از مرکز» و همچنین دیگر آثارم بستگی به دانش مخاطب، شناخت عناصر پیرامتنی و بینامتنی و همچنین ارتباط عناصر درون‌متنی با یکدیگر، ارتباط درون‌مایه و ساختار با یکدیگر و در نهایت وجود لایه‌های مختلف متنی دارد.

 

ـ شما در جایی گفته ­اید که «در آثار من، پیرامتن اثر به بخشی شاخص از متن تبدیل می‌شود» این رویکرد آثار شما تا چه حدّ می تواند ـ به قول باختین ـ پاسخی منطقی به مفهوم گسترده‌ی کلمات بدهد؟

بهتر است بگویید به گستره متن. مسلمن متن به شیوه‌های مختلفی قابل گسترش است که پیرامتن یکی از آن شیوه‌ها است. از دیگر شیوه‌ها می‌توان به ابرمتن، بینامتن، فرامتن و غیره اشاره کرد. این ظرفیت‌ها امکان ایجاد لایه‌های متنی متفاوت را به‌وجود می‌آورند و از آنجایی که ادبیات لایه‌لایه از نظر من حد اعلای ادبیت و زیباترین شکل ادبیات است، در آثارم از این ظرفیت‌ها به صورتی استفاده می‌کنم که به ظرفیت‌های دیگری منجر شوند. در «ضمیر چهارم شخص مفرد»، پیرامتن‌هایی مانند سربرگ، سرفصل و غیره یک لایه معنایی به داستان اضافه می‌کنند و بخش‌هایی از داستان با توجه به همین عناصر پیرامتنی قابل تفسیر خواهد بود. در «وقتم کن که بگذرم»، علاوه بر این نوع پیرامتن‌ها، از نظام ارتباطی تصویر نیز برای گسترش جهان داستانی استفاده کرده‌ام که این خود نیز امکان تفسیرهای متعدد را براساس چگونگی قرارگرفتن تصویر در کنار کلام فراهم می‌کند. به مرور در آثار بعدی‌ام، امکانات بیشتری را توانسته‌ام با ادبیات پیوند بزنم، از جمله «داستان‌های برعکس» که موسیقی، حرکت، صدا و تصویر، هر یک لایه‌های معنایی جداگانه‌ای به متن می‌افزایند و متون مختلف نیز به صورت ابرمتن به یکدیگر پیوند می‌خورند که درمجموع، جهانی گسترش یافته از عناصری محدود را شکل می‌دهند که مخاطب در این جهان امکان حرکت، فعالیت و دخالت دارد و به واقع به بخشی از متن تبدیل می‌شود. در دو اثر آخرم، یعنی «از غلط‌های نحوی..» و «گریز از مرکز»، وارد فضاهای بیناژانری شده‌ام و سعی کرده‌ام نه تنها از ژانر شعر و داستان در یک اثر استفاده کنم و نه تنها زبان شعر و زبان داستان را در هم ادغام کنم، بلکه از چیدمان هریک از آن‌ها برای ساخت بخشی از چیزهایی که می‌خواهم بگویم، بهره ببرم. مثلا در «از غلط‌های نحوی...»، همه تکه‌های داستانی در پاورقی هستند و هر تکه بخشی از چهل شبی است که بر مخاطب می‌گذرد. چهل شعر نیز به صورت موازی و معکوس در امتداد چهل تکه داستان حرکت می‌کنند که این نوع چیدمان امکان بازخوانی اثر را از خلال چگونگی چینش ایجاد می‌کند. یعنی خواننده با توجه به چهل تکه بودن، چهل شب و روز بودن، دو طرح جلد برای یک کتاب، دو نام برای یک کتاب، دو شخصیت مرد و زن به عنوان شخصیت‌های محوری، اشاره به دوگانگی‌هایی مانند خورشید و ماه و غیره، امکان ارائه خوانشی متکی به متن براساس دانش پیش‌زمینه‌ای خود دارد و این نوع خوانش است که می‌تواند متکثر باشد. این نوع تجربه به شکل دیگری در «گریز از مرکز» ارائه می‌شود، یعنی هفت داستان به عنوان هفت خوان، مانع حرکت سی و نه بادبادک شعری می‌شوند. این یک نوع خوانش ساختاری است که به خوانش روایی خاص خود منجر می‌شود، اما خوانش‌های دیگری نیز با توجه به دانش مخاطب شکل می‌گیرد. این هفت داستان می‌تواند به عنوان هفت وادی عشق در نظر گرفته شوند و مراحل مختلفی که شخصیت مرکزی اثر برای رسیدن به کوه قاف طی می‌کند. این خوانش‌ها به صورت بینامتنی و از طریق چیدمان ساختاری و نه تنها معنایی منتقل می‌شوند و جهان شعر را با مشارکت خواننده می‌سازند، جهانی که بسیاری از خوانندگان ما از آن بی‌نصیب می‌مانند، به این دلیل که با اثر به صورتی سطحی برخورد می‌کنند و این برخوردهای سطحی با آثارم را از خلال یادداشت‌هایی که به عنوان نقد بر آن‌ها نوشته می‌شود، دریافته‌ام.

 

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #4 علی رضا عباسی 1393-06-20 00:21
سلام من نوشته های شما تا اونجایی که میفهمم میخونم من رشته ادبیات نیستم ولی ادبیات به همیچی ربط داره تازگی ها یه وب درست کردم دارم حرف برای نوشتن زیاد دارم اگه وقت داشته باشم میخام در مورد طلاق وادبیات بنویسم به وب من سر بزن خیلی خوشحا میشمi like to be important same as you
نقل قول کردن
 
 
+4 #3 اسدی سعید 1393-06-12 11:25
درود بیکران بر شما.
اگه براتون مقدوره و وقت دارید لطف کنید به پرسش بنده پاسخ دهید.ممنون میشوم چنانچه پاسخ دهید:
دو رشته زبان شناسی و ادبیات رابا پنج شاخص زیرمقایسه فرمایید : 1- موضوع،2- هدف،3- روش بررسی موضوع،4- نحوه بیان ونوع زبان برای ارایه نتایج و5- قالب ارایه کلی دستاورد ها. ارادتمند،سعید
نقل قول کردن
 
 
0 #2 گیسوی کلام 1393-06-04 13:08
وعبور ایام مانده چون برف به روی سَرِ ما

و نشد بوی شقایق جاری

ونزد شانه به گیسوی کلام

باد در فصل بهار

وهنوز چشمه ی احساس تهی ست


گیسوی کلام
شعر ،مقاله ،ادبیات ،آموزش و پرورش( طرح درس ،اقدام پژوهی و...)

به امید دیدار های آتی
نقل قول کردن
 
 
-1 #1 arian 1393-04-28 00:24
:-)
سلام می کنم خدمت بانو خانم صادقی
من از چند جهت خوشحالم
اول این که من ارشدمو از دانشگاه علامه گرفتم دانشکده مدیریت و حالا می بینم عزیزی مثل شما هم از علامه فارغ التحصیل شده
دوم این که عملکرد و فعالیت شما و تلاش شما منو امید وار کرد چون ارزوی رشد شما را دارم
سوم این که دلم میگه خوشحال باش ...........
نظر شما چیه؟
دوستارت
ارین :roll:
09380197521
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: