كساني كه ضميرهايشان را مورد خطاب قرار مي دهند

1380

1. چهارمين ضمير در دستور زبان فارسي، ضمير اول شخص جمع است. با اين حساب «ضمير چهارم شخص مفرد» را چطور مي توان توجيه كرد؟

    كاملاً هم اينطور نيست كه ضمير اول شخص جمع، ضمير چهارم باشد. خودتان مي گوئيد اول شخص جمع، اما مي شود هم «ما» را ضمير چهارم دانست. تعبير ديگري هم هست و آن ضميري است كه بعد از او ممكن بود كه باشد. در دستور زبان، ديگر ضميري كه ادامه او باشد (بعد از او بيايد)، نداريم. ما همه اشخاص غايب را، او مي دانيم. چرا من يك نفر است و تو يك نفر، ولي مابقي همه او هستند. مي شد به هر كدام از افراد غائب يك ضمير داد. از نظر عددي، خب ممكن است از سه شروع شود و به ميلياردها سر بكشد، ولي در زبان ممكن نيست، چون مانند زبان چيني مي شد كه كلمه هاش با حركت زمان افزايش پيدا مي كند و از تعداد آدم هاي ساكن آن سرزمين هم تجاوز مي كند كه اين به خاطر نظام زباني آن است. اما ما براي اختصار، به همه،‌ غيراز من و تو مي گوئيم او. در واقع از همه فاكتور مي گيريم. دراين داستان ضمير چهارم تعابير بسيار زيادي مي تواند داشته باشد. مي شود كه ضمير ناخودآگاه جمعي انسان ها را ضمير چهارم دانست. يعني فرض كرد كه هر انساني در خود چهار ضمير دارد. يكي وجهه بيروني اوست كه ديگران او را به آن مي شناسند. يكي وجهه خطابي اوست كه ديگران مي گويند: تو. يكي قسمت غايب اوست كه گاه به گاه خودي نشان مي دهد و درباره آن حكايت ها هست و ديگري روح جمعي و اساطيري است كه در اين جهان فشرده قرار گرفته. انسان يك جهان فشرده است و به قول هاتف اصفهاني:

                                « دل هر ذره را كه بشكافي    آفتابيش در ميان بيني»

البته ناگفته نماند كه اين چهار، همانطور كه قبلاً گفته ام، معاني زيادي دارد. كه به دليل اينكه قبلاً به آنها اشاراتي كرده بودم، دوباره تكرار مكررات نمي كنم. ولي چيزي كه براي خودم جالب بود، داستان چهارم بود، كه فضايي بسيار عجيب داشت، كه اين عجيب بودن به خاصيت عدد چهار بر مي گردد. شايد اگر داستان پنجم بود، اينطور نوشته نمي شد. كتاب چهار فصل دارد كه يكي بهار و ديگري تابستان و (انسان چهار لايه دروني دارد، دستور زبان سه شناسه مفرد دارد كه خارج شدن از آن خرق عادت است)، در ضمن چهار سال هم مي توان در نظر گرفت كه داستان چهارم سال كبيسه است.

 

2. انتظار كشيدن در ضمير اول كتاب شما موضوعي است كه به پر خوري تبديل مي شود و طنز عجيبي در فضاي داستان به وجود مي آورد كه مثال زدني است. چطور چنين رابطه اي را بين اين دو مفهوم دور از هم كشف كرديد؟

انتظار كشيدن مسئله اي معنوي است و پرخوري و باز شدن اشتها، مسئله اي مادي كه در داستان اول، اين دو بـُعد، با هم پيوند مي خورد و شكل جديدي را ايجاد مي كند. اين داستان، فراز و نشيب هاي روحي «من» را مورد بررسي قرار مي دهد. گاهي من به خودش دروغ مي گويد. سعي مي كند خودش را فريب بدهد، يا به خودش دلداري بدهد و در طول اين انتظاري كه حدود 12 ساعت به صورت محسوس طول   مي كشد، حالت هاي انساني فرد خود را نشان مي دهند (در صورتي كه روزها و سال هاي متمادي ادامه دارد) انتظاري نظير انتظار در نمايشنامه «در انتظار گودو»، ولي در ماهيت متفاوت. در اثر بكت انتظار پوچ گرايانه و غمگنانه است، اما در ضمير اول، انتظار طنز آميز است. انتظار براي كسي كه معلوم نيست كيست. معلوم نيست كه چه زمان وعده ديدار داده و آيا به راستي وعده ديدار داده؟ معلوم نيست كه وجود واقعي دارد يا مربوط به عقده اي دروني در ضمير من است و من در زد و خورد افكارش با يكديگر، به پرخوري و در واقع مشغول كردن فيزيك بدن خود، منجر مي شود و سعي مي كند خود را از فكر كردن باز دارد. در انتها، نه آمدن و نه نيامدن مطرح است. هيچ چيز مطرح نيست و ضمير من به دليل پر خوري راهي بيمارستان مي شود. به عقيده من، هر رفتار يا اتفاق بيروني يك تعبير دروني دارد. مثلاً پرت شدن يك قوطي پپسي از پنجره يك ماشين در حال حركت، تعبير دروني خاصي دارد. در واقع همه معاني، اشكال بيروني و دروني دارند. شايد براي حالت سرخوردگي (حسي انساني) بتوان تعابيري مادي از جمله: شكستن شيشه، افتادن از پله، پرت كردن يك مچاله كاغذ و غيره را تصوير كرد و تعابير معنوي آن اهميت ندادن به محيط اطراف، تيرگي افكار، حالت هاي زيگزاگي امواج ذهني و غيره را تصور كرد. مثلاً در  نوشته هاي مذهبي گفته اند كه در آن دنيا ما نتيجه اعمالمان را نمي بينيم، بلكه اعمال ما به صورت واقعي خود ظاهر مي شوند، يعني اعمال به تصوير در مي آيند. مثلاً مال يتيم خوردن يعني آتش خوردن. شايد پرخوري تعبير مادي از حالت معنوي انتظار كشيدن باشد.

 

3. در داستان ضمير دوم در كتاب شما خواب و بيداري دو موقعيت اند كه ادامه دهندة هم فرض  شده اند. فكر مي كنيد اگر بيداري ادامة خواب باشد، بيرون از داستان چه اتفاقي مي افتد؟

شما از كجا مي دانيد كه اين چيزي كه بهش بيداري مي گوئيد، خواب نباشد و در پي آن، يك بيداري نباشد. بيداري و خواب چه فرقي با هم دارند مگر؟ خواب زندگي مخفيانه مغز است و بيداري زندگي مغز و بدن در محيطي خارج از احاطه انسان و اگر مرز بين اين كلمات را برداريم به حقيقتي بي پرده مي رسيم كه نامش ضمير دوم شخص مفرد است. در داستان ضمير دوم، هيچ مرزي انسان را محصور نمي كند و انسان از افكار خود به افكار ديگران مي رود و در فكر ديگران زندگي مي كند و گاهي به بيرون سركي   مي كشد و دنياي بيروني را كه پر از سمبل هاي بيروني است تبديل به دنياي دروني مي كند كه از نظر خواننده ( به دليل فاصله او از اين فضا) اين داستان سمبليك و استعاري است، غافل از اينكه دنياي بيروني مثالي و استعاري است و نگاه معكوس ما، تعبيري معكوس مي آفريند. مثل همان اعمال و تصوير اعمال.

 

4. در ضمير سوم زلزله اي در راه است كه مي آيد و داستان را به نوعي به نتيجه مي رساند. فكرمي كنيد نوع نوشتن شما كه از نظر من در داستان نويسي از زلزله چيزي كم ندارد، كي به گوش و چشم دست كم دو هزار نفر مي رسد؟

    صحبت شما مدح شبيه به ذم بود. زلزله مخرب و ويرانگر است و هيچ كس زلزله را دوست ندارد، چرا كه عواقب بعدي آن بدتر از خودش است. اميدوارم نوع نوشتن من به اين مفهوم زلزله نباشد. اما درباره دوهزار خواننده. شما به صورتي اين مطلب را گفتيد كه انگار توقع داشتيد بگويم، براي من كميت    خواننده ها مهم نيست، كيفيت مهم تر است. ولي من به اين مسئله اعتقادي ندارم. هر اثري خواننده هاي خودش را دارد، اين درست. اما چيزي كه مهم است اين است كه به نظر من انسان لايه هاي مختلفي دارد كه به بعضي لايه ها اهميت نمي دهد و بعضي لايه ها را رشد مي دهد. هر اثر هنري با يكي يا چندي از لايه هاي انسان ارتباط برقرار  مي كند. اثري مي تواند موفق باشد كه آن لايه هاي رشد نيافته را بيدار كند و باعث رشد آنها شود (براي نمونه در نقاشي كارهاي آقاي حامد توانا اين خصيصه را دارند كه صورت هاي چندش انگيز انسان را به نمايش مي گذارد). خيلي ها فكر مي كردند كه داستان پيچيده است، ولي به نظر من هيچ پيچيدگي وجود نداشت. همه كساني كه به سختي ارتباط برقرار كردند، دليلش اين بود كه اولاً داستان به لايه مربوطه اش ارجاع پيدا نكرد يا آن لايه خيلي دور از دسترس بود، دوماً، با پيش فرض جلو رفتند. نوع نوشتن من طوري است كه خواننده در طول آن بايد خود را رها كند و با متن حركت كند. در واقع مغز بايد پرواز كند و به دنياهاي ديگري سفر كند. من تنها ضعفي كه در كار مي بينم، نظام دولتي ماست كه از فرهنگ حمايت چنداني نمي كند. مي بينيم كه يك اثر وقتي جايزه مي گيرد، چطور يك ماه نشده، همه نسخه هاي آن فروش مي رود. مردم علاقه دارند. مخاطب هم هستند. راه هاي ارتباط بسته است. به قولي چراغ هاي رابطه تاريك است. چه اشكال داشت اگر صدا و سيما درباه آثار به بازار آمده به صورت جدي صحبت مي كرد. به مردم معرفي شان مي كرد. اين كار الان به شكل كذايي انجام مي شود. مثلاً   مي گويند فلان تصحيح حافظ به بازار آمد. در واقع بازار ادبي و هنري ما قرق شده. هيچ چيز واقعي و باور پذير نيست. توزيع بد است. ناشرها محافظه كارند. همه اينها خيلي بد است و افكار را بازاري مي كند. اميدوارم اين جاده سهل العبور شود.

 

5. اگر كار ديگري در دست داريد، آيا ادامه دهنده سبك همين كتاب است؟

    كار بعدي، مجموعه 60 داستان كوتاه است، در مجموعه اي به اسم « وقتم كن كه بگذرم». اين كار هم با اينكه داستان كوتاه است،‌ همان نظام كلي يك اثر ادبي منسجم را داراست. يعني هر قسمت براي خودش ساز جداگانه نمي زند. يك اثر ادبي مثل خود انسان يا جهان بايد باشد. همه چيزش با هم هماهنگ و در ارتباط. اين مجموعه از 12 شب تشكيل شده كه هر پنج داستان در يك شب به نحوي با هم مرتبط هستند. ترجيح مي دهم بعد از در آمدن كار درباه آن به صورت دقيق تري صحبت كنيم. آن وقت شما هم كار را خوانده ايد. و اما سؤال شما، به نظر خودم ادامه كار قبلي هست ولي تكرار آن نيست. در بعضي داستان ها به زبان و فضايي عرفاني نزديك مي شويم. در بعضي داستان ها، از جمله شب دهم، كاملاً زميني و مادي است. حتا موضوع آن كه تاجري است به نام حاج يوسف و روابط شغلي و خصوصي او. بعضي داستان ها بر رفتارهاي زباني تأكيد بيشتري دارند. داستان ها آميزه اي از تصوير و موسيقي و كلمه است. جهان متنوع و سرگرم   كننده اي است كه حتا خودم وقتي آنها را مي خوانم، برايم تازگي دارد. در حال حاضر به اميد ناشري هستم كه قريحه ادبي داشته باشد و اگر كار تازه اي ديد، وظيفه خودش بداند كه آن را به جامعه ادبي تحويل دهد.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: