1. به عنوان يك داستان نويس مدرنيست، تا چه حد به وجود هسته مركزي داستان اعتقاد داريد؟ اين پرسش به اين دليل مطرح مي شود كه عده اي معتقدند امروزه داستان صرفاً روايت موقعيت است و نيازي به هسته مركزي ندارد.


به هيچ وجه به حاكميت ويژگي هاي مشترك بر همه انواع داستاني قائل نيستم، چرا كه هر نوع داستان ويژگي خاص خودش را دارد و نمي توان سبك داستاني به عنوان مثال دولت آبادي را با ويژگي هاي داستاني فرهاد گوران، آرش جواهري، فرخنده حاجي زاده و يا ليلا صادقي سنجيد و حتا نمي توان سبك داستاني هوشنگ گلشيري را معيار قرار داد و همه انواع داستاني را زير مجموعه آن گذاشت. چرا كه به عقيده من داستان يعني زندگي. در كليت زندگي افراد نقاط اشتراكي هست، مثلاً همه زندگي ها به مرگ ختم مي شود و يا همه آدم ها از بطن يك مادر زاده مي شوند، اما همه آدم ها يك جور زندگي نمي كنند و كيفيت هاي متفاوتي پيش روي هر كس قرار دارد. به همين دليل مي توان گفت همه نويسنده ها طبق يك قاعده نهادينه شده خاص داستان نمي نويسد و هر كس بايد داستان خودش را پيدا كند. داشتن هسته مركزي در كارهاي سيمين دانشور، عباس معروفي، گلي ترقي و بسياري از نويسندگان ديگر معمول است و اينكه داستان، روايت موقعيت باشد، در داستان نويسندگاني قابل مشاهده است كه بنا به نظرگاهشان نسبت به موقعيت يك سوژه، روايت هاي مختلفي از آن ارايه مي دهند، چرا كه موقعيت ها نيز از فرد به فرد متغير است. يكي از ويژگي هاي سبك داستاني من، گريز از موضوع محوري است. اين نوع داستان، حكايتي است كه از زبان واژگان روايت مي شود. واژگان از تصفيه خانه ذهن انسان عبور مي كنند و با كوله باري از احساسات، اطلاعات، پشتوانه فرهنگي و حوادث مختلف به روي كاغذ مي آيند و هر واژه با حضور خود سهمي در ادامه روند داستاني ايفا مي كنند. از ميان واژگان مطرح شده در يك واحد زباني، آن واژه اي نقش ادامه دهنده بر عهده مي گيرد كه پيوند هاي معنايي و يا زباني با متن و يا فرامتن پيش از خود داشته باشد. شايد سؤال شود كه داستان بدون موضوع مگر امكان دارد؟! موضوع گريزي به مفهوم نداشتن هيچگونه موضوع قبلي است، در واقع اين واژگان هستند و يا به عبارتي اين زبان است كه موضوع داستان بوده و هر واژه با توجه به بار معنايي و ساختار زباني خود، يك موضوع پيش روي نويسنده و حتا خواننده مي گذارد. در واقع اينگونه داستان ها از توالي داستان هاي درهم و موضوع هاي چندگانه برخوردارند و يك داستان شامل خرده داستان هاي بسياري است كه همانند سبك هندي، تصوير كردن آن ها انرژي زيادي از نويسنده و خواننده مي برد. براي همين است كه اين داستان ها در حجمي كوتاه و پاگردهاي فراوان به روايت در مي آيد.


2. در كليات، آيا معتقديد كه نويسنده مي تواند در عرصه كار خود، ‌تغيير سبك و ساختار بدهد، يا بايد به سبك و ساختار واحدي پاي بند باشد؟ در يك رمان نيز تا چه حد به تعدد تكنيك اعتقاد داريد؟ بيشتر رويكرد فراواني وتكثر را در نظر داريد و يا حداقل را؟
اگر نويسنده اي تغيير سبك بدهد، به اين مفهوم است كه اين نياز را در درون خود احساس كرده و شايد هم در جامعه. سبك و ساختار شعرهاي مجموعه «باغ آينه» شاملو با مجموعه «ابراهيم در آتش» او فرق مي كند. در واقع، شاملو اين نياز را درون خود احساس مي كرده كه بايد شالوده هاي سنت را گرچه از نوع نيمايي باشد، بشكند. باباچاهي هم تغيير سبك داده و اين نشان دهنده ذكاوت اوست كه يا بر اساس احساس دروني و يا نياز جامعه چنين كرده است. عطار و ناصرخسرو نيز دچار انقلاب فكري و روحي شدند كه به تغييرشيوه زندگي آن ها منجر شد. شيوه شاعري يا نويسندگي نيز مي تواند قابل تغيير باشد، اما ارزيابي آن بحث ديگري است.
در زمينه تعدد تكنيك در رمان بايد بگويم كه اگر پشت هر شگردي كه به كار مي بريم، دلالت وجودي داشته باشيم، ارتباط تنگاتنگي ميان تكنيك و داستان ايجاد كرده ايم، به گونه اي كه تكنيك جزئي از داستان شده و بدون آن داستان ناقص مي ماند. اما اگر تكنيك ها براي هنرنمايي و تفاوت طلبي باشند، خواننده با تعمق در هر يك از آن ها به هيچ سر نخي نمي رسد و داستان پا در هوا مي ماند. در نتيجه، بايد گنجايش داستان را براي به كاربردن شگردهاي اجرايي سنجيد.
و اما بايد بگويم كه رويكرد كثرت در برابر وحدت قرار مي گيرد. همان طور كه از پيش گفتم، سبك داستاني من كثرت طلب است و به تكثير روايت ها مي پردازد، چرا كه وجود آدمي را همچون منشوري مي انگارم كه از هر طرف بنگريم، با يك شخصيت جديد مواجه مي شويم. كثرت در همه ابعاد زندگي وجود دارد. وقوع يك حادثه را با هزاران زاويه ديد مختلف مي توان بيان كرد، به طوري كه همه روايت ها صادق باشد. در واقع، نفس حادثه براي تعابير مختلف گشوده است، چرا كه عوامل مختلفي در وقوع آن مي تواند دخيل باشد.


3. شما از جمله نويسندگاني هستيد كه به همنشيني ادبيات با ديگر عرصه هاي هنر اعتقاد دارند، براي نمونه تركيب ارگانيك نوشتار، عكس و چه بسا نقاشي يا درج بخشي از يك نمايشنامه. فكر مي كنيد اين شيوه تا چه حد موفق خواهد شد و آيا در ايران مخاطب ادبيات جدي را جذب مي كند؟
وضعيت ادبيات ايران هم اكنون وضع پيچيده اي دارد، حداقل از اين جايگاهي كه من به اين منشور نگاه مي كنم. نمي توانم بگويم مطلوب است يا مردود. همه دلشان مي خواهد يك تيري بيندازند در تاريكي كه شايد به هدف بخورد، برخي در گوشه عزلت مي نويسند و در آمال خود نويسنده اي را طرح مي زنند كه در آثار خود و به دور از جامعه، به كشف جهان اطراف نايل مي شوند، ولي جامعه قدرشان را نمي داند و بعد از مرگ برايشان بزرگداشت مي گيرد. عده اي هم در تريبون هاي مختلف هوار مي كشند و با انگشت اشاره دائم خودشان را نشان مي دهند. احساس نمي كنم شرايط گفت و گوي مفيدي ميان هنرمندان برقرار باشد. متأسفانه همه مي خواهند چهار پايه را خودشان از زير پاي متهم بكشند، برخي با نديده گرفتن و برخي با جنگ تن به تن. عرصه ادبي ما چندان كوچك نيست كه جا براي سبك هاي مختلف نباشند، اما عرصه دل اديبان كوچك است و علت آن شرايط اجتماعي، سياسي و اقتصادي مي تواند باشد كه بر شرايط ادبي نيز تأثير مي گذارد. در هر صورت اگر رقابتي وجود داشته باشد، ‌اين رقابت در محيطي بيمارگونه رخ مي دهد و قاعدتاً در چنين محيطي روابط و ضوابط نقش مهمي بر عهده دارند. در صورتي كه در ادبيات به عقيده من جاي رقابت نيست. هر كس بايد براي بيان خودش تلاش كند، چرا كه به تعداد آدم ها، شيوه بيان وجود دارد و همه بيان ها نيز قابل احترامند. برخي بيان ها بيشتر به دل مي نشينند و برخي كم تر، نه به آن خاطر كه كم ارزشند، بلكه بدان علت كه نقاط اشتراك كم تري با طيف خوانندگان آن جامعه دارند. البته، موضوع سخن بر سر ادبياتي است كه خامي ها را پشت سر گذاشته و به پختگي رسيده باشد. پختگي كلام و بيان و تازگي نگاه كه در نتيجه تجربه و صداقت حاصل مي شود.
برگرديم بر سر همنشيني ادبيات با ديگر هنرها كه از دغدعه هاي فكري من است و به دليل مسائل گفته شده، موفقيت آن را تخمين نمي زنم، اما چون اين شيوه نگارش به خود من نزديك است، نمي توانم از آن دل بكنم، حتا اگر كسي از آن استقبال نكند، به كار خود ادامه مي دهم. به عقيده من، زبان ادبيات واژه است و زبان نقاشي و عكس، تصوير. هر هنري زباني دارد و همنشيني نظام هاي زباني مرا به دوران باستان مي برد. دوراني كه مردم روي ديواره هاي غارها داستان هاي خود را روايت مي كردند. مرا به دوران شكل گيري زبان، انديشه، تمدن و تاريخ مي برد و دلم مي خواهد با ادبياتم به اعماق تاريخ بروم، بدون آن كه براي بيان آن زبان واسطه باشد، بلكه با خود زبان نشانش بدهم. شايد با تركيب واژه و تصوير يا با اجراي زباني انديشه، شايد با تصويري كردن واژگان و يا با بازي هاي ساختاري كه همه از جمله شيوه هاي بيان هستند. هر تكه داستانم به دليل اينگونه نگاه به زبان از چند نوع روايت برخوردار است.. يكي روايتي دروني كه سفري است به اعماق تمدن و تاريخ و ديگري روايتي بيروني كه به يك جعبه كليد مي ماند و هر كليد، دري را باز مي كند و هر در رو به داستاني گشوده مي شود. از نظر من همه چيز داستان است و بايد اين داستان ها را پيدا كرد. برخورد انسان با غير از خود شيوه اي است براي يافتن داستان. اين برگ داستاني دارد. اين در و حتا آن كلاغ يا جاي پا. كوچك ترين اجزاي طبيعت داستاني در خود دارند كه به داستان هاي بزرگ ختم مي شوند. همان طور كه گفته اند، دل هر ذره را كه بشكافيم، آفتابيش در ميان بينيم و اين آفتاب همان افق داستاني است.


4. به دليل تجربه گرايي بيشتر نويسندگان نسل چهارم و بي اعتنايي اكثر آن ها به مطالعه مستمر رمان و داستان كوتاه و نظريه ادبي و نيز فقر تجربه زيسته تحميلي به آنها، ادبيات جدي ما مخاطب گريز شده است و حتا قشر بالنده جامعه از اين گونه داستان ها فاصله مي گيرد و ترجيح مي دهد يا داستان ترجمه شده بخواند يا داستان عام (اگر نگوييم عامه پسند). به عنوان يك نويسنده و منتقد چگونه مي توان اين معضل را در شرايط كنوني تا حدي حل كرد؟
البته گمان نمي كنم فقر تجربه زيستي يا مطالعه مسبب مخاطب گريزي باشد. چرا كه آثار نسل سوم هم چندان دلخواه مخاطب نيست و به زور و ضرب جوايز ادبي، آثارشان فروش مي رود. عوامل ديگري هست كه ذكر آن ها بي فايده نيست و يكي از آن ها سياست زدگي جامعه است. چنانكه ماهيت سياست و ادبيات با هم فرق دارد، انتظارات ادبي خوانندگان نيز شكل ديگري به خود مي گيرد. دليل ديگر، شكافي است كه ميان نسل ها رخ داده است. نسل پيشين قادر به درك نسل كنوني نيست. ادبيات نسل كنوني مختصاتي دارد كه ناشي از فشارهاي اجتماعي، كم ارزش بودن شخصيت انساني، درگير روزمرگي شدن و ترس از عدول از سنت ها و به طور كلي به دليل ويژگي هاي جامعه كنوني شكل گرفته و روش هاي اجرايي و بياتي اين ادبيات مدرن كه رو به كثرت مي رود، از فرد به فرد تغيير ميكند و اين كثرت، خواننده وحدت طلب را با هجوم فكرهاي گوناگون مواجه مي سازد كه البته زاييده جامعه ماست، ولي به دليل سنتي بودن شالوده هاي اجتماع، مردم آ“ را پس مي زنند و مي خواهند همه چيز همان گونه كه بوده، باشد. البته شتاب زدگي و تئوري زدگي در ادبيات مدرن ايران قابل اغماض نيست و شايد اين ويژگي، ثمره موقعيت اين كشور در جهان باشد. هنرمند امروزي با گوشه چشمي به موطن خود، آن دبدبه و كبكبه پيشين را نمي يابد و با تأثر از وضعيت كنوني خود، ‌مي خواهد با جهان رقابت كند و حتا گاهي از آ“ ها پيشي بگيرد، اما عدم وجود موقعيت برابر، سطح كيفي اثر را تقليل مي دهد و آن را در برزخي قرار مي دهد كه نه متعلق به جامعه خود است و نه جامعه از ما بهتران.


5. به عنوان آخرين پرسش كه مي توان آن را شخصي هم تلقي كرد، آيا موقع نوشتن يك داستان، تمام فرايند آن در ذهن تان شكل مي گيرد يا اين كه گام به گام، آن را به ياري تداعي و نمادهاي شناخته شده پيش مي بريد.
در طول روز، وقتي مشغول انجام هر كاري به جز نوشتن هستم، در ذهنم داستان هايي مي نويسم و خودم در ميان واژگان و شخصيت ها و حوادث داستاني زندگي مي كنم، اما وقتي قلم به دست مي گيرم، هيچ كدام آن ها روي كاغذ نمي آيند، گويي با جنبه ديگري از من رو به رو مي شوم و هيچ چيز طبق پيش بيني قبلي پيش نمي رود. در واقع داستان هايم براي خودم هم تازگي دارند و نمي توانم آن ها را پيش بيني كنم، و تنها در حين نوشتن همه چيز به وجود مي آيد. گاهي از داستاني كه در همان لحظه متولد مي شود، هيجان زده مي شوم و گاهي دوستش ندارم و به مرور سعي مي كنم از خودم دورش كنم. همان طور كه گفتم، واحد شكل گيري داستان هايم واژه به واژه است. داستان زباني، بر خلاف نامش كه بر محوريت زبان تأكيد مي كند، به يك اندازه با زير ساخت و رو ساخت يك واحد زباني در تعامل است. حوزه معنايي واژگان به شيوه تداعي معاني، ارجاع به ريشه باستاني و يا ترادف معاني مي تواند به كار گرفته شود و حوزه زباني واژگان به شيوه بازي با حروف، جناس، اشتقاق و همچنين ريشه مشترك واژگان نمايان مي شود. شكل كلي اثر و يا هر مقوله اي كه مربوط به ساختار و يا ساخت شكني باشد، يكي از راه هاي بيان معنا از راه ساختار به شمار مي آيد كه به واسطه تعامل حوزه معنايي و زباني ايجاد مي شود. داستان زباني، زاويه ديدي نوين از زندگاني انسان ارايه مي دهد كه برخلاف تصور برخي انديشمندان، متكي به زبان صرف نيست. چرا كه زبان خود به همراهي معنا گام برمي دارد، و هيچ واژه بي مفهومي وجود خارجي ندارد. واژه هاي ناموجود نيز به دليل جايگاه قرارگيري و گونه بيان، در متن مفهومي مي يابند كه قابل انكار نيست. در نتيجه، عدم موضوع محوري كه به زعم برخي بي معنايي به همراه مي آورد، پر واضح است كه خطاست و در واقع، اين خلاقيت ذهن خواننده است كه مي بايست قادر به كشف روابط ميان تكه هاي كلام باشد. پيش انگاره موضوع، باعث آفريدن آثاري از پيش نوشته، همچون آثار ادبيات كلاسيك مي شود، اما در داستان زباني، اين ناخودآگاه و خودآگاه نويسنده هستند كه با برخوردي دوجانبه، قادر به آفرينشي نوين مي شوند و هر چه اين گريزها و گذرها بيشتر باشد، داستان هاي بيشتري در دل داستاني واحد شكل مي گيرند. در واقع، داستان زباني، داستاني تصوير اندر تصوير است كه يك داستان واحد آبستن خرده داستان هاي فراوان مي شود. در واقع، ناخودآگاه همچون دريايي است كه نويسنده صياد قلابش را مي اندازد و به طور اتفاقي كي از ماهي واژگان را مي گيرد و تا وقتي آن واژه گنجايش داشته باشد، داستان پيش مي رود، و پس از آن قلاب ديگري مي اندازد و واژه ديگري. به عنوان مثال، بخشي از داستان «يكبار ي، حرف اول يا آخر الفبا» از مجموعه داستان چاپ نشده «داستان هايي عكس» مي آورم، تا مفهوم شكل گيري واژه به واژه روشن شود.
«به مادام بواري فكر مي كند و به مادامي كه توي تاكسي نشسته و مادام دولاشانتري. احساس مي كند كه همه مادام ها را دوست دارد و دلش مي خواهد مادامي كه زنده است، در زندان روشنا باشد و روشنايي هم در زندان او كه نوردبانش باشد به پشت بام و به او بگويد بانو. »
مادام بواري، ذهن راوي را به دو حوزه معنايي مختلف مي برد. يكي مادام به معناي بانو و ديگري به معناي هميشه. سپس بنا بر فرامتني كه مادام بواري را به اين داستان پيوند مي دهد، واژه بانو كليدي مي شود و ادامه داستان را تعيين مي كند. اين بار داستان با توجه به حوزه زباني واژه بانو، كه در فارسي باستان به معناي روشنايي است، وارد مرز واژه هاي ديگري همچون چراغ، روشنايي و پشت بام و نوردبان مي شود. پشت بام، بالاي خانه است، چرا كه روشنايي بر سطح آن مي تابد. خانه و زن نيز از يك ريشه اند و به معناي نور و چراغ هستند. نوردبان نيز نام وسيله اي است كه به واسطه آن مي توان روشنايي را كه بر سطح پشت بام قرار دارد، در نورديد. در نتيجه، حوزه معنايي و زباني يك واژه مي تواند در ادامه داستان نقش مند باشد و ديگر نيازي به موضوع بيرون از فضاي داستان براي ادامه جريان داستان نيست.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: