شنبه، 13 خرداد، 1385

1. ليلا صادقي چگونه به داستان «نگاه» مي‌كند؟ «جنس» اين «نگاه» از چيست؟


نگاهي از جنس زندگي با همه ابعادش. با همه رنگ ها و گذرايي اش. وقتي مي نويسم، چيزي بجز لحظه هاي زندگي ام نيست كه روي كاغذ مي آيد. وقتي كسي چيزي را براي من تعريف مي كند، آن هم جزئي از زندگي ام مي شود. وقتي داستان «لكه اي كه روزي مردي بود» را نوشتم، اين واقعا خودم بودم كه بالاي پل عابر پياده شاهد مرگ عابري بودم كه فرداي آن روز ديگر نشاني از عبورش نبود. فقط لكه اي روي زمين بود كه همه فكر مي كردند، لكه بنزين است. اما لكه خون شسته او بود. وقتي درباره چاي و قهوه مي نويسم، اشياي اطرافم من را روايت مي كنند. من هم ديگراني را روايت مي كنم كه جزئي از منند. اما جنس اين روايت كه از دريچه نگاهم مي گذرد، از جنس كليشه نيست. از جنس هربار باز كردن و بستن چشم است كه با هربار باز كردن دنيايي تازه متولد مي شود و با هربار بستن، پاياني متفاوت. من سعي مي كنم نوع حكايتم از نوعي باشد كه در لحظه متولد شود. گريه كند. بخندد و بميرد. قرار نيست كسي براي هميشه بماند. چرا كتابي با عمر خضر بنويسم. داستان من از جنس خودم است. يك روز متولد مي شود. يك روز مي ميرد. اما اثر مرگ در زندگي مشهود است. به عقيده من هر داستاني بايد به زندگي خواننده هايش نزديك باشد. هرچند كه اين نزديكي را آن ها متوجه نشوند. مثل خدا كه از رگ گردن به آدم ها نزديك تر است اما خيلي ها وجودش را حس نمي كنند.


2. الزاماً هر نگاه نامتعارفي نمي‌تواند نگاهي عميق و درست باشد. به عنوان مثال نوع نگاه بيژن نجدي در خلق فضاهاي داستاني با استفاده از عنصر زباني حيرت‌انگيز است، بدون اينكه در ساختار دستوري زبان تغييرات عمد‌ه‌اي ايجاد كند. به عبارت ديگر نجدي نه تنها حوصله خواننده‌اش را سرنمي‌آورد بلكه با «نگاه» خاص خود به داستان، خود را از ديگران «متفاوط»! مي‌سازد. چرا امروز داستان‌نويس ما قادر به انجام چنين كاري نيست.


 شايد پاسخ شما در سوالتان باشد. پيش داروي و قضاوت. پيش داوري درباره اينكه داستان چگونه بايد باشد و شما با گفتن «بدون تغييرات عمده در ساختار زبان» تكه اي از زندگي يك داستان را از آن مي گيريد. بيژن نجدي دنيا را آن طور كه نوشته مي بيند. زبان شاعرانه و آهنگين زندگي را دوست دارد. اما متفاوط از چه كساني؟ و شما به جاي همه خوانندگان مي نشينيد و قضاوت مي كنيد و مي گوييد نويسندگان ديگر به غير از نجدي حوصله خواننده را سر مي برند. اصولا كار بكر نگاه بكر مي خواهد. نگاهي كه مقايسه گر باشد، يعني مي خواهد چيزي بهتر از چيز ديگري باشد يا حداقل شبيه. اما بكر بودن يك اثر با شباهت آن به اثر ديگري از بين مي برد. با نگاهي به سؤال خودتان كه متفاوط را با ط نوشته ايد و نه ت، نشان دهنده اهميت زبان است كه مي تواند تنها با تغيير يكي از نشانه هاي زباني، به اندازه يك مقاله سخن گفت. متفاوت با متفاوط تفاوت دارد. پس اهميت ساختار زباني را خودتان متذكر شده ايد. شايد در دوره اي كه نجدي مي نوشت، لزومي براي شكستن ساختارهاي زباني حس نكرده بود. اما من در دوره شكست ها زندگي مي كنم و مي بينم پشت هر ساده ترين شكلي، اشكال پيچيده اي پنهان است كه همه آن را درك نمي كنند. همين خصوصيت است كه داستان هايم را به زندگي نزديك مي كند. ساختارهاي معمول زباني شكسته مي شوند و ساختارهايي به كار مي روند كه به نگاه اول غير معمول يا غير دستوري مي آيند. پيچيدگي ها در پشت همين چراهاست.


3. اساساً چرا داستان زباني؟
چون زبان يعني همه چيز. انسان بدون زبان هيچ است. تمدن، فرهنگ، تفكر، تاريخ و همه آنچه كه مي شود فكرش را كرد، بدون زبان وجود خارجي ندارند. حتا بشر اوليه كه شايد فاقد قدرت تكلم بود، اما زباني براي برقراري ارتباط داشته و حتا ناشنوايان براي زنده ماندن، زبان خاص خودشان را بكار مي برند. انسان بدون زبان نمي تواند زندگي كند. داستان زباني نمودي از اين لزوم است. شايد در دوره هاي بعد، داستان زباني آنچنان بديهي به نظر برسد كه حرف زدن درباره اش خنده دار باشد. اما امروزه براي ما ضرورت دارد. در هر دوره اي يك جور حرف مي زدند. يك زمان روي ديواره غار مي نوشتند و امروزه ابرمتن هايي به صورت ديجيتالي با تصوير و صدا و آهنگ به روايت زندگي مي پردازد. داستان زباني يعني داستاني كه خودش را به زندگي نزديك كند. البته اين حرف خيلي كلي است و جزئيات آن در مقاله ها قابل پيگيري است.


4. «ضمير چهارم شخص مفرد»، «وقتم كن كه بگذرم»، «اگه اون ليلاست؛ پس من كي‌ام؟» اين اسامي نامتعارف تلاشي است در جهت برجسته نمودن بازي‌هاي زباني يا هدف ديگري در پس آن وجود دارد؟
همان طور كه اشاره كردم، ما وقتي اسم فرزندانمان را حسن مي گذاريم، چند دليل دارد: يا از آواي آن خوشمان مي آيد. يا دلايل مذهبي داريم و دنبال ثوابش هستيم. يا مي خواهيم فرزندانمان اهل كار نيك باشد. در هر صورت منظوري داريم. هر كس به مقتضاي حال خود. وقتي رماني به سبكي نوشته مي شود كه كلمه به كلمه اش به هم مرتبط است و هر نقطه اش دلالتي پشت سر دارد، هيچ وقت اسمي صرفا براي برجسته نمايي انتخاب نمي كند. حتا برخي برعكس نوشته شدن اسم نويسنده را شايد با آگهي هاي تبليغاتي اشتباه بگيرند. اما اين نظر كساني است كه به كتاب هم به عنوان يك كالاي تبليغاتي از پشت ويترين نگاه مي كنند و زحمتي براي خواندن اثر به خود نمي دهند. ضمير چهارم شخص مفرد، ضميري است كه در دستور زبان وجود ندارد. شايد چيزي شبيه ناخودآگاه انسان يا حرف هاي ناگفته اي كه در هيچ دستوري نيست. هيچ كس هم دستور گفتنش را ندارد. ضمير به معناي وجدان هم هست. در اين رمان چهار شخصيت وجود دارند كه اولي روايت اول شخص است و دومي و سومي هر كدام به روايت دوم و سوم شخص نوشته شده اند. به روايت چهارم شخص كه مي رسيم، با دنيايي مجهول و ناشناخته رو به رو مي شويم كه در فضايي سورئال يك نفر همه را از بين مي برد و كتابي گم شده از زماني كهن پيدا مي شود كه روايت چهار ضمير كتاب را به زبان كهن در قالب چهار فرد مقدس بازگو مي كند. مفرد بودن، نمادي از تنهايي ابدي و ازلي است كه با عدد چهار در تناقض است. مثل آدمي كه پنجره اش توي حيات همسايه باز مي شود و بچه همسايه طبقه بالايي هي با توپ فوتبال بالا و پايين مي پرد، اما خودش در كنار مادر و پدر يا زن يا شوهر،... در تنهايي محض توي يك چهار ديواري مي نشيند و با خودش حرف مي زند. چون هيچ كس حرفش را نمي فهمد. چون دركنار همه تنهاست.


5. تا چه حد به ارتباط داستانهايتان با خوانندگان اهميت مي‌دهيد؟ آيا به هنگام شكل‌گيري يك داستان اصولاً اين مسأله برايتان مهم است؟ به عنوان مثال در مجموعه «وقتم كن كه بگذرم» تا چه اندازه ارتباط با خواننده را مد نظر داشته‌ايد؟
بگذريم از سوال هايي كه كاملا زباني هستند و بدون اينكه مستقيما گفته شوند، عقيده طرف مقابل هم گفته مي شود. اما آن طور كه معمولاٌ انتظار مي رود يك نويسنده به مخاطب فكر كند، نه. مؤثر بودن به معناي جايزه بردن يا به چاپ هاي متعدد رسيدن نيست. وقتي مي نويسم، يك مخاطب احتمالي توي ذهنم هست كه دائم آن طرف مانيتور نشسته و كارهايم را مي خواند. آن ها را ويرايش مي كند و نظرش را با من در ميان مي گذارد. گاهي تعدادشان زياد مي شود و نمي دانم حرف كدامشان را گوش كنم. هي پاك مي كنم. هي خط مي زنم. بعد به آن ها مي گويم من شما را همين جوري كه نوشته ام مي بينم. نظرم را درباره خودتان بخوانيد. من زندگي و آدم ها را همين جوري كه مي نويسم، مي بينم. اين ممكن است براي بعضي ها جالب باشد يا نباشد. در هر صورت مخاطب بايد حق انتخاب داشته باشد. يكي مثل خودم كه از كارهاي تكراري و روايت هاي ساده زندگي خسته شده ام، تا كتابي مي بينم كه يك جور ديگر به دنيا نگاه كرده، با كله مي روم و آن كار را مي خرم. چقدر به قديمي ها بچسبيم و بگوييم اين ها خدايند. بد نيست ديگران هم خداي ما را ببينند.

 


6. عمران صلاحي در جايي در مورد «ضمير چهارم شخص مفرد»، مي‌گويد: «ضمير چهارم شخص مفرد» داستاني است كه نمي‌شود آن را تعريف كرد، ولي مي‌شود از آن تعريف كرد! هم مي‌شود آن را فهميد، هم نه. هم لذت‌بخش است، هم نه. عين خود زندگي. نمي‌دانم چرا من از اين كار خوشم مي‌آيد». مايلم اين گونه سؤالم را مطرح كنم كه شايد به نوعي در حيطه ادبيات متعهد هم قرار بگيرد. من دوست دارم بيشتر به شكل علت معلولي به قضييه نگاه كنم. چرا داستاني بايد لذت‌بخش باشد اما ندانيم چرا؟ چه خاصيتي در داستانهاي شما وجود دارد كه عمران صلاحي بدون علت از آنها خوشش مي‌آيد؟
پيشنهاد مي كنم در مصاحبه اي با خود آقاي صلاحي، اين سؤال را نيز مطرح كنيد.


7. در كتاب «اگه اون ليلاست پس من كي‌ام؟» تلاشي براي به تصوير كشيدن كلمات ديده مي‌شود. اينكه اين موضوع تا چه حد مورد توجه مخاطب قرار مي‌گيرد بماند، اما به راستي با اين نوع هنجارگريزي داستان، حالت داستاني خود را از دست نمي‌دهد؟ آيا واقعاً اين بازي زباني با درهم نوشتن جملات تأثير متفاوت و هدفمندي بر خواننده خواهد گذاشت؟

تأثير هدفمند يعني چه؟ حالت داستاني چه نوع حالتي است؟ اين عبارات به قدري كلي هستند كه معناي دقيقي در بر ندارند و معمولا زياد به گوش مي خورند. «به تصوير كشيدن كلمات» انتخاب غير دقيقي است كه براي به كار رفتن زبان تصويري در كنار زبان واژگان به كار رفته است. امكانات زبان تصويري در كنار زبان واژگاني در «وقتم كن كه بگذرم» و «اگه اون ليلاست، پس من كي ام؟!» به چالش كشيده شده است، شبيه خط اوليه كه از امكانات تصويري شروع شد و به امكانات الفبايي براي غالب زبان ها تبديل شد. بازي زباني در سؤال شما از بار كاملاً منفي برخوردار است كه بد نيست از اين بار سنگين نجاتش دهم و بگويم اگر زندگي را يك بازي فرض كنيم، و زبان را زندگي، بازي زباني منطق زندگي مي شود كه در ذهن بسياري مقوله اي كاملاٌ منفي است و به معني جابه جا كردن بي مفهوم كلمات و آواها، يا صرفا تداعي معاني بي دلالت به كار مي رود. اما در واقع، بازي زباني به دليل مقايسه با كليشه هايي مانند زبان بازي، سياه بازي و غيره اين مفهوم نامناسب را پيدا كرده است. پشت بازي هاي واژگان با يكديگر منطقي پنهان است كه همان قاعده بازي است. مخاطب بايد قاعده بازي را در خلال بازي ياد بگيرد. اين «بايد» حكمي نيست كه از جانب نويسنده صادر شود، بلكه براي تداوم ارتباط است. مثل اينكه براي برقراري ارتباط با يك ژاپني بايد زباني ميانجي يا كمي دست كم ژاپني بلد باشيم، و اگر نخواهيم ارتباط برقرار كنيم، مقوله ديگري است.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: