گفتگو

تا اینجا... تا بعد...- ناتاشا امیری

 

 

ناتاشا امیری

از پله های اتوبوس که آمدم پائین و ساک را انداختم روی دوشم؛ چراغ قرمز عقب ماشین، حاشیه ی جاده ی تزانزیت خاموش روشن شد و گوشم رفت پی صدای مردی که توی جاده با دو بار پنچری اتوبوس گفته بود:" عجله نداریم!" وحالااز کوره در رفته داد می زد:" اگه لگنت خراب بود چرا مردمو اسیر کردی؟ زن و بچه باهامونه... نصفه شبی چه غلطی کنیم ؟ "

به قول مادرم زپلشك آید و زن زاید و مهمان زحلب آید... از کنارراننده رد شدم که با پیش سینه ی خیس ازعرق بلوز و دست های سیاه از روغن موتور، برخلاف قبل که خندیده بود:" اگه زمونه باهات نساخت توباهاش بساز!"، نفسش را با صدا داد بیرون. راه باز کردم از بین مسافرها که چمدان و بقچه به دست لب جاده ایستاده بودند. زنی چادری از عرض جاده رفت رو به پژو با چراغ های جلوی  شبیه دو توپ سفید براق و گفت:" تا پمپ بنزین می رسونیمون؟"

نیم ساعت پیاده مانده بود اما انگاری هنوز تهران تا «گاماش» فاصله بود بین من و خاطراتی که آب می رفت توی حجره های مغزم. وقتی با سر تراشیده از درخت گردوی صد ساله می رفتم بالا، تمشک می چیدم ازشاخه ها وتوی سطل می فروختم به مسافرها این جاده خاکی بود. حالا خط کشی های آسفالت و راش های کنارش با صدای سیرسیرک ها گم می شدند توی تاریکی و شاید چند نفری پنهان بودند پشتشان و زل زده بودند به من. اگربهتاش بود می گفت :" احتمال ارتباط با موجودات غیر ارگانیک وجود داره!"

صدای موتور و چرخ های ماشینی را که از پشتم شنیدم ازسراشیبی کنارجاده زدم پائین و پوتین هایم روی سنگریزه ها لیز خورد. یک نفس دویدم تا پرچین مزرعه ای که نور ماه کمی روشنش می کرد. خیال های بچه گی ته کشیده بود؛ زگیل زدن با آب ریختن روی سگ، بدگویی با داغ شدن گوش چپ، چوبک کله پای چای روی پیاله که یعنی مهمان داریم و آبریزان سیزده تیر که رسم مانده بود فقط توی ده بیست خانواری ما.

صدای زنی گفت : "اگه بخوای می رسونمت."

شاید خواب می دیدم و نمی فهمیدم معنی اش چی باید باشد اما نمی دیدم کسی کنارش باشد. شایدهمان پژو دویست و شش  بود که از لای پرده ی اتوبوس دیدم با سبقت سر پیچ نزدیک بود بکوبد به نیسانی که می آمد از روبرو. در باز و بسته شد و شبیه تیغه ی چاقو صاف و باریک با مثلث بین پاها انگاری از کاغذ قیچی اش کرده باشندش ایستاد جلوی نور ماشین. توی شهر راننده های مو مشکی یا خاکستری سوار پیکان، پراید واتوبوس چراغ، بوق یا نیش ترمز می زدند و گازشان را می گرفتند می رفتند اگر رویش را برمی گرداند اما این جا...

 گفتم : "خونه ام همین وراست !"

و فکر کردم آن جا دیگر خانه ی من نیست، خیلی وقت است نیست.

  • پس باید روستای استوجان رو بشناسی ؟

اغلب همین طوری شروع می‌شد، با یک بهانه، گم شدن، کمک خواستن... هم دست قلچماق زنک کمین می کرد توی جاده ای خلوت تا زورگیری کند برای پول یا آفتابه دزدی شاید هم یک دفعه ای می زد به سرشان تا با كينه‌ی بی دلیل چاه نکنده منار بدزدند و دخل بی خبر از همه جائی مثل من را دربیاورند. اگر نگاهم را می دید می فهمید می گویم : "رنگ نکن... خودتی!" اما بلند پراندم: " اون همه آدم لب جاده واستادن کمک می خوان اون وقت ..."

پایم را روی پرچین گذاشتم و پریدم با یک خیز آن طرف توی مزرعه ی برنج و گل شتک زد به شلوارم. اگر دو ماه زودتربود علف های هرز کنار شالی ها آب می خوردند وزالو ها می پیچیدند به پوستم. دلم تنگ شده بود برای خوشه ها که صف کشیده باشند توی نور ماه و نقره ای بزنند و رقص شالیکاری... برگشتم، هنوز لب جاده نیم رخ به کاپوت ماشین تکیه داده بود. گفتم :" نگو نمی شه.... بگو نمی خوای! " هرچی هم بهتاش می گفت:" گیاه سمی نمی تونه کسی رو بکشه که فقط تماشاش می کنه. "

 نفهمیدم چه قدر رفتم لای ساقه های برنج که قدم هایم سست شد و بی خوابی چند شب قبل زد به سرم. بهتاش جوراب هایش را درمی آورد و پاهای برهنه اش قرچ قرچ صدا می كرد روی سرامیک، می رفت تراس و دوباره بر می گشت توالت تا با فرچه ی کفی ریش بتراشد جلوی آینه یا توی آشپزخانه سیب زمینی را با پوست بگذارد توی دیگ برای پختن. برق یخچال لجن گرفته را می کشید، چهارتا پاکت شیر و پنیر هم کپک می زد ومجبور به جواب پس دادن بـه یکی مثل من نبود که ظرف ها را نمی شستم وبا ته سیگار، نخ بعدی را روشن می کردم : " شب ها هم فقط دیگه باید کفن بپوشم. "

یادم نبود آخرین باری كه هیجان یقه ام را خفت کرد كی بود. دیوانه ام کرده بود قهقهه های شیهه ای دختر همسایه، بدن سازی تو باشگاه احمد قلچماق، تماشای فیلم با زیر نویس فارسی، مـسابقه ی فوتبال جام حذفی و پنیر اضـافی هات داگ... حالم به هم می خورد از خودم، می خواستم عق بزنم مغزم را توی توالت ومی گفتم :" تو که می خواستی جایی باشی هر روز برات ساز كوك نكنن پس چی شد ؟ " پایش که گیركرد توی پاچه ی شلوار و لی لی کرد؛ آمپر چسباندم: " این قدر با سرعت مورچه ‌متر بر ثانیه راه نرو...این قدر راه نرو ... این قدر راه نرو بد مصب !"

 یک وقت هایی حاضر بودم همه چیزم را بدهم و ده دقیقه زل بزنم به پسر بچه ی همسایه سهراب که توی کوچه گل کوچک بازی می کرد. یک بار که با بهتاش رفتیم روی کامپیوترش برنامه نصب کنیم توی دفترخاطرات قفل دارش که بسته نبود خواندم: " من هیچ وقت مثل بابا ریش نمی گذارم چون پیرها كه می میرن ریش دارن." روتختی اتاقش مچاله، کفش های اسکیتش هر کدام گوشه ای افتاده، کامپیوترش پرلكه، اسباب بازی ماشین و اسکلت وآدم آهنی هایش نا مرتب توی کتابخانه چپیده، مداد رنگی و تکه های پازلش روی قالیچه ی کف اتاق پخش و پلا بود بعد نفهمیدم چرا فکرم گشت دوراین که خیال کنم سهرابم واین اتاقم است، به ناظم می گویم پليس آهنی، به مبصر كلاس افعی ومادرم خانم مهربان همسایه است با بلوز دامن قرمز که برایمان نسکافه و پای سیب آورده بود، اول خودش قهرمان های کارتونی یا بازی كامپیوتری ام را نگاه می کرد بعد اجازه می داد نگاهشان کنم، برنامه می ریخت آب بدهم به گلدان ها، از خطرات دوروبر می گفت تا مسئله پیدا نكنم باهم شاگردی ها بعد خودم را بزرگ شده دیدم ونشسته پشت فرمان کورسی قرمزتوی تعمیرگاه ماشین سر کوچه و وقتی بهتاش شانه ام را تکان داد تا بلند شوم ازروی تخت باورم نشد واقعا ًاو نباشم.

ته مزرعه باید می پیچیدم به کوره راه شاید با شغال، گرگ، سگ هار و قبرستان قدیمی و سنگ قبر مادرم که علف هرز نوشته ی رویش را پوشانده و شهد گل ها چسبناک شده بودند از رگ و استخوان تجزیه شده اش. شاید اول کلون در خانه ی احد را می زدم که اگر هنوز مثل بقیه کوچ نکرده بود می شد باهم ياد شب هایی بیفتیم که دایره می زد، من غلیان می کشیدم و پشت بند هر بیت آوازش:" گردن اجل برسیه ونه بمردن اجل ماره نکوش ما نوجوانیم گل نشکفته " می گفتم : " آی می چسبه ."

تاریکی جاده را چراغ های سبز وقرمز بالای کامیونی پاره و سایه اش را که هنوز دست به سینه ایستاده بود پررنگ کرد.

مغزم بيشتراز بقيه تاب نداشت، همه چیز فقط توی لحظه معنی می داد و به قول بهتاش نمی شد با قضایای چرند هندسی هرچی را ثابت کرد. گفتم : " نه که تنبان شل باشم اما اگر ارزششو داشته باشه کرال می‌رم با سرعت نور!"

چی جلویم را می گرفت؟

هیچ چیز...

انگاری تجزیه شده بودم به دونفر، توی دو راه همزمان جلو می رفتم. یک جا ساقه های برنج محکم تر له شدند زیر پوتین هایم و جای دیگر لیز خوردم روی سنگریزه های شیب کنارجاده تا طی نکرده گز کرده باشم. عین وقتی رفتیم کوه، هم توی راه خاکی بالا می رفتیم و به بهتاش می گفتم: " اگه تو برگه ی امتحان زبان فردا فقط اسمم رو بنویسم، می صرفه این جا اردوی خفن بزنم!" و هم از صخره بدون میخ و ریسمان بالا می رفتم ومی خندیدم : " چطوری شجاع الدوله ؟"

قدم زنان رفتم رو به اتوبوس ولی یک دفعه ایستادم جلویش که هنوز دست به سینه به ماشین تکیه داده و سیاه بود صورتش توی تاریکی.

نباید بازی را شروع می کردم که کار درست می كشید به جایی که نباید می کشید اما بهتاش می گفت :" نذار عقل به احساست غلبه کنه!"

  • چی شد برگشتی ؟

 خندیدم، خنده ای که معنی خنده را نمی داد:" کلا ً از سر و کله زدن با مشکلات حال می کنم."

با قدم های محکم برگشت و نشست توی ماشین. قفل صدا داد ودر را که باز کردم چراغ سقف ماشین روشن شد و دماغ سر بالا، لب گوشتی و موی رنگ کاه با ریشه ی مثل قیر سیاهش پیدا شد. با ناخن های بلند سبز فسفری، کلاغ عروسکی سیاه با منقار زرد را از صندلی جلو برداشت و پرت کرد عقب.

کیف می کردم از این که از صخره بروم بالا، عضلاتم درد بگیرد و کش بیاید. خیلی بلند به نظر نمی رسید و جای پا زیاد داشت اما دو متر بالاتر دستم زخم شد و رعشه گرفتم. انگاری نیرویی دو دستی گرفته بودم و می کشیدم پائین. تاقبل آن شک نداشتم می شود حریف را کیش و مات کرد با حرکت یک مهره ی شطرنج اما یک دفعه حالیم شد به این سادگی ها هم نیست چون شومی همیشه هست ... شومی که هیچ کاری انجام ندهم یا گند بزنم به سرتا پایش.

وقتی محکم زد توی دنده و گازداد از آینه بغل دیدم چراغ های بزرگ اتوبوس، مسافرها که لب جاده ایستاده بودند و هنوز سرو صدا می کردند، پیرزنی که جلوی راننده انگشت تکان می داد انگاری عقب رفتند بدون حرکت چرخ و پا اما همان مردی که گفت:" عجله نداریم!" با انگشت نشان مان داد و آمد جلو.

چهره ی زن توی تاریکی فرو رفته بود و به خیالم رسید باید حرفی بزنم:" این موقع شب محاله ماشین پیدا کنن ... من رو شانسم !"

بوی چوب سیگار تنفر آورمی آمد... مال وقت هایی که فکر کردم دود کش توی دهانم نصب شده، نیكوتين رگهایم را سخت، آنزيم‌ ریه ام هایم را داغون کرده و بهتاش گفت :" موی عزرائیل به تن ات نیست زندگیت روعوض کنی؟ " سيگار، كبريت‌، فندك و جاسيگاری‌ها را جمع کرد و از روی ساعت وادار کرد نیم ساعت نکشم و یک ربع بعد ته کشید میلم اما گفتم:" تکلیف من روشنه ! " وچوب سیگار تنفر آوررا انداختم دور چون کیف بردن را می گرفت ازم.

دستش را دراز کرد و سرانگشتش كه به پشت دستم خورد یخ بود اما طوری داغ شدم که گوش هایم ذوب شد.

خندید: " دست و پات رو گم نکن! " ودر داشبورد را باز کرد.

از گوشه ی چشم دیدم بهتاش که تند تند بالا تر از من روی صخره خزیده بود پایش لغزید و فریادش را جا گذاشت توی گوشم، درست مثل گونی پر از شن که از پشت بام خانه ای پرت شود طاقباز افتاد، صدای خردشدن استخوان هایش آمد روی جاده باریکه ی پای صخره و خاری که گل های صورتی داشت. تکان تکان خورد، از پس سرش خون مثل رود راه باز کرد لای سنگ ها وسفیدی چشمش را گرفت. آن قدر مغروربود که تاب افتادن را نیاورد و اگر نمرده باشد نمیرد. نمی شد چشم بردارم از جنازه اش وسه ساعت خودم را بند کردم روی یک جای باریک. فکر کردم هنوز شانه به شانه اش از باریکه راه کوه بالا می رویم، کم مانده برسیم به قله و بلند بلند می خندیم ... زمان کند می گذشت و با هزار نفر حرف می زدم، آدم هایی که حتی قیافه هایشان یادم نبود؛ مادرم، مش رمضان، احد، ریحانه ... تا یک عده کوهنورد رسیدند وریسمان بستند به کمرم و کشیدندم پائین و دیگر به خیالم نرسید هر کس از اشتباه خودش می رسد به مرگ.

شکلات را گذاشت کف دستم. از زرورق آوردمش بیرون و مزه ی تلخ قهوه دهانم را پر کرد. انگاری ماده ی آرام بخش زدند توی رگم. فکرش را هم نمی کردم با کله قل بخورم توی ماشین زنک غریبه ی مایه داری که معلوم نبود کی وچی کاره است وهر چه دست وپا بزنم نتوانم بیایم بیرون چون بهتاش می گفت جان می دهند برای دوشیدن:" خودمو بتکونم .... اونم چه تکوندنی! "

بدون این که نگاهم کند گفت : " کارت چیه ؟ اما اگه نمی خوای بگی اشکالی نداره.. درک می کنم. "

قبل از اسمم می پرسید واگر می پرسید زبانم‌ را آب‌ می كشیدم، می گفتم شناسنامه‌‌ام به قول مادرم همین پيشانی‌است، شهر ‌تولدم فرقی نمی کند کجا و‌نشانی‌خانه ندارم چون مستأ‌جرم اما نمی شد زد توی خط حرف های دیگر قبل از جواب دادن چیزی که می پرسید با توضیحی که مثل زغال اگر نمی سـوزاندش، سياهش می‏کرد:" آچار فرانسه... ازاون کارمندا که لیاقت گرفتن اضافه حقوق رو دارن ولی وضع مالی اداره امكانش رو نمی ده." ته مانده ی شکلات را با آب دهان قورت دادم :" سرم شلوغه. ولی اگر نمی خواستم شرش را از سرم کم کرده باشم وقت داشتم.

  • پس زندگی رو اون طوری که می خوای تجربه می کنی ؟

از آن حرف ها بود اما تا منتظر نمانده باشم برای سوال های خصوصی تر ِ مشکل عاطفی داری؟ خانواده داری؟ چند سالت است ؟ گفتم:" این وقت شب تو جاده چی کار می کنی؟"

 - چی کار می کنم به نظرت؟

حتما ً نگاه نکرده روی صورتم خواند كنجكاوم و درست همان وقت که فکر کردم دیگر جواب نمی دهد پراند:" دفعه ی اولم نیست ..."

پاکت سیگارلایت را برداشت از روی داشبورد، نخی گذاشت کنج لبش، یک دستی فندک زد، توی نور شعله، سایه هایی عمیق و سیاه افتاد زیر چشمش:" یه بار شیش ماه پیش بود ... رفتم توی اتوبان و یهو دیدم سر جاده چالوسم باخودم گفتم باید اون قدر برم که برسم به دریا." فرمان را با دود سیگار میان دو انگشتش، سر پیچ چرخاند : " وقتی کنار ساحل نگه داشتم برای اولین بار توی شب دریا رو دیدم...حالی داشت...فکر کردم دنیا دستمه ... " به سیگارش پک زد : " کاری رو که یه بار کردم بازم می تونم بکنم."

حالم به هم می خورد از هرکسی که بهانه هایش آن قدر ته کشيده باشد که دست به دامن نیمه شب بیرون زدن شود و نفهمد سخت تركاری است كه قبل تر نکرده اما نفهمیدم چرا گفتم :"گاهی اتفاقای عجیبی می افته !"

نور کامیونی که از جلو آمد لحظه ای اتاقک ماشین را روشن کرد. همین طرف ها لوطی ها تنبک به دوش میمون می رقصاندند و خیمه شب بازها با آرد و دوده صورتشان را سیاه می کردند و می رقصیدند.

 پکی به سیگار زد:" داشتم چی می گفتم؟" و انگارتازه مرا به یاد آورده باشد گفت:" سیگار نمی کشی ؟ "

یک نخ برداشتم و و دوتا را هم چپاندم توی جیب شلوار چریکی سفید وسیاهم. وقتی فندک را گرفتم، دستم به ناخن پلاستیکی فسفری اش خورد :"چی شد اطمینان کردی به من ؟"

  • یکم فکر کن می فهمی.
  • لابد هر کی از اتوبوس پیاده شه امنه ؟
  • شکاک نیستم...اون جا که راننده برای شام نگه داشت و همه پیاده شدین از دکه چیپس و ساندیس می خریدم ... توجهم رو جلب کردی... کلی وقت حروم کردم بیای اما...." 

دلیل خوبی توی سر داشت برای پیدا کردن علافی مثل من شاید هم به قول بهتاش قضیه کلمه های گنده تر از دهان روانشناس های مزخرف بود که دیگر هر کس و ناکسی بلغور می کرد؛ كشش ناخودآگاه از روی تناسب روحی، نیاز عاطفی، جراحات ترمیم نشده که خیلی چیزها را به جای نشان دادن می چپاند تو پستوهای تاریک مخ. شاید هم با موی نمره یک و ته ریشم یاد کسی توی گذشته می انداختمش که هدیه می خرید برایش و به او وابسته شده بود مثل رباط پول ساز یا دستگاه تولید نسل... جفنگ می بافت اما شاید دروغ نمی گفت وبدم نمی آمد فکرکنم این قدری هستم که به خودم بکشانمش، اولین وآخرین آدم مهم تو دنیا، خودمحوری به معنای کامل... هرچی هم بهتاش می گفت:" خودخواهی چیزی نیست که نتیجه اش مثبت بشه."

سر تکان داد : " این جوابی که می خواستی نبود... نه؟"

خیره به عقیق قرمز و دایره ای شکل آویزان از آینه ی جلو شبیه همان که مادرم به اسم طلسم راه گشا وقت استخوان درد می چرخاندش بالای زانو گفتم :" شایدم سوالم احمقانه بود."

شاید هم اولین کسی نبودم که این حرف ها را بارش می کرد و به گمانش چیزهایی را که خودم نمی دانستم، درباره ام فهمید که با صدای گرفته از خودش گفت: " وقتی می خوام راه برم ترس این که بخورم زمین عذابم می ده ... بدنم از غم آبسه کرده... دون دونای قرمز تو همین دو سه ساعتی که بغضم رو نگه داشتم زده رو پوستم... می خوام زمینو گاز بزنم چون مدام بهم گفتن صدات درنیاد."

یک جورهایی یاد ریحانه می انداختم که به خیالش می رسید مثل شمع سوخته، رگ خوابم را می داند و با : "جورابت پاره شده." یا "پاچه ی شلوارت خاکیه" یا" چرا اصلاح نکردی ؟" سر انگشت می چرخاندم.

 بهتاش می گفت :"دوستی بیش از اندازه مثل دشمنی، ترسناکه."

 با این که دوست داشتم با انگشت های شستش، ماهیچه های پشتم را مثل خمیرنان یا گل مجسمه سازی، ورز بدهد و خالی ببندم از کارخانه داری و بعد ورشکست شدن پدرم، ویلای دوبلكس خاله ام توی خزرشهر اما عجله نشان نمی دادم برای رابطه ی طولانی که به خیالش نرسد می خواهم بگیرمش زیر بال و پرم با حساب و کتاب های احمقانه ی بی معنی، حس های سردرگم و حق به جانب بودنش و دلیلی هم نداشتم جز الواتی هرچند می گفتم : " تو چراهمه چی رو برعکس معنی می کنی ؟"

سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و پک زدم به سیگار:" پس برای همین دمغی ؟...زندگی رو برات ساختن... "

  • ولی دیگه یاد گرفتم واسه کسی که لیاقت نداره غرورم رو نشکنم.

افتاد روی نشخوار خاطره گویی که حوصله نداشتم اما نمی شد بپرم وسط حرفش و بگویم کانال عوض کن :"وقتی دو روز افتادم بیمارستان بهش گفتم یه زنگ زدی ببینی چمه؟ پس حالا وقتی سه روز غیبت می زنه انتظار اینو هم داشته باش..."چند لحظه سکوت کرد و پس و پیش ماجرا انگاری از یادش رفت:" بالاخره صبر آدم یه روز لبریز میشه دیگه؟ کوتاه اومدنم حدی داره...درسته؟"

ریحانه دعوتم کرد، خانه ی دوستش که سفر بود و نفهمیدم چرا نشست جلویم و قصه ی هرزه ای را تعریف کرد که ازناچاری افتاد به گناه اما روز وشب دعا کرد و برخلاف راهبی که با هرگناه او ریگی کنار می گذاشت، بخشیده شد: " می دونم از محبت می ترسی... این طوری بار اومدی."

خواندم لابه لای خط های صورتش که باید دست از طفره رفتن بردارم. نمی توانستم، شاید هم نمی خواستم به عشقش میدان بدهم اما رک و پوست کنده هم نمی شد بگویم :‌‌" اشتبا ه گرفتی !"

خندیدم : "چيزي كه نایابه محبت فروشی! "و یاد حرف بهتاش افتادم :" گشتيم نبود نگرد نیست. "

چشم هایش که خیس اشک شد، پرتقال شکل گل درآورده را از توی زیر دستی برداشتم ومچاله کردم، دستم نوچ شد ونگاهم مثل رد فشنگ ماند روی دیوار. بلند شدم وبی حرف ازاتاق زدم بیرون چون قضیه را بیرون رفتنم از خانه جمع و جور می کرد، همان لحظه... این که چه لطمه ای به روحیه اش می خورد مسئله ام نبود به این دلیل که خودم پیش قدم نشده بودم... اگر فکر می کرد انتخاب ساده ای نیست شاید دنبالم می دوید و داد می زد توی راه پله:‌"‌كجا می ری؟ " شایدهم تكان نمی خورد، دراتاق می ماند وبه شوخی بودن همه چیز فکر می کرد و با خودش می گفت:‌"این نه بعدی !" به قول مادرم عاشق بود اما فقط تا لب پشت بام و حاضر نبود به هیچ قیمت بپرد پایین. اما خیلی وقت پیش باید ته می کشید اگر ظاهر سازی را که باعث می شد کار به دعوا و از کوره دررفتنم نکشد، کنار می گذاشت. صدایش بغض کرده پشت گوشی تلفن پرسید :" اشکالی نداره یه وقتایی بهت زنگ بزنم؟" زور زدنش برای بدست آوردن چیزی که می خواست نتیجه نداد و وقتی گفتم :" اگه کار مهمی داشتی... نه!" مطمئن بودم گوشی همراهم را واگذار می کنم تا نگفته باشم : "هر دورانی یه پایانی داره دیگه !"

  • تو که نمی خوای بازیم بدی؟

مسافرها لابد هنوز جلوی راننده داد وقال می کردند ولی به نظرم رسید گوش چپم داغ شد ونفس های کسی از صندلی عقب روی صورتم نشست، روکش طوسی، کلاغ و کیف چرم توی نور ماشینی که از جلو آمد لحظه ای روشن شد. رو که برگرداندم، گفتم:" بپیچ !"

 بدون راهنما یک دفعه فرمان را چرخاند و رفت تو جاده ی فرعی بدون تابلو. شانه ام به شیشه ی پنجره خورد واگر ماشینی پشت سرمان بود شاید از عقب می کوباند به سپرش.

  • خیالی نیست اما اگه نوشیدنی دبش داشتیم ...نه؟

توی جاده خاکی سرعت را کم کرد: " چیزی نمی خوام ...همین طوری خوبه."

فکرکردم حکایت کسی است كه نصیحتش می كردند و مگس های زیرشكم خر را می شمرد. روی صندلی بالا و پائین می رفتم، به چپ و راست تکان می خوردم و خاکستر سیگار می ریخت روی شلوارم. یک زمانی همین جاهابود که اره کشی جایش را داد به صدای گوش خراش اره موتوری. گرمای آن نفس هنوز بود با بوی گس دهانی که اگر برمی گشتم می خزید توی تاریکی صندلی عقب و شاید بی صدا می خندید.

یك دفعه زنگ گوشی همراهش، مثل درینگ درینگ ساعت شماطه دار هوار کشید نه فقط توی سرم كه تمام دنیا. نورش افتاده بود روی چشم های به جلو مات مانده اش وبه اندازه ی تکرار چهارباره طول كشید، برش دارد وقتی لابد مطمئن شد اشتباه نشنیده است و زل زد به شماره ی افتاده روی صفحه، انگشتش را به علامت سکوت گذاشت روی بینی انگاری اگر حرف می زدم شنیده می شد، دگمه ای را فشار داد و پرتش کرد روی داشبورد.

شاید همدستش بود اما نمی توانست فهمیده باشد توی این جاده هستیم و آینه بغل هم نور بالا یا پائین یا چراغ خاموش ماشینی را منعکس نمی کرد. شایدهم همه چیز برنامه ریزی شده بود و اگر هم نمی گفتم، می پیچید توی همین جاده و یک کم جلوترمی دیدمشان ... چند نفر، یک گروه حرفه ای خلاف کارکه جوراب روی صورت کشیده بودند و با اسلحه های سرد ... توی نور چراغ های جلو خاک، سنگریزه، چاله و چوله، پرچین های چوبی و درخت ها یک لحظه روشن می شدند و تاریکی جاده مثل تونلی بود که دایره ی روشن ته نداشت. رمضان پایه های چوبی سرتیز توی زمین فرو می کرد، شاخه های نازک و خاردار و بوته را به هم می بست و کاه گل می زد تا حصاری باشد برای گاو وگوسفند ها وحق الزحمه نمی گرفت اما از جیبش نمی رفت، یکی به نعل می زند و یکی هم به میخ وگیوه هایش پشت ارسی خانه مان جفت می شد:" دل آدم خوش باشه خونه آدم پشت لونه مرغ باشه."

فرمان را چرخاند، بی دلیل کلاج و ترمز گرفت و گفت:" استخر رفتم، دو دور توی پارک دویدم، صحبت با این و اون تا از لاک بی حوصلگی بیام بیرون ولی قبلش یه لحظه کم نذاشتم... "

بهتاش می گفت:" حالا ملت مثل هاوایی سفر كنن كره ی ماه وقتی از فشار بدبختی حتی نمی تونن خودشون رو جمع و جور کنن...واسه یه ایمیل تبلیغی ناشناس روزها خودخوری کنن...به خاطر اعتبارتو نظربقیه درس بخونن یا برای رسیدن به منصب توی اداره خودشون رو بفروشن..."

مزرعه ها جای کوره های زغال سازی را گرفته بود. با رمضان شاخ و برگ و تنه ی درخت های پوسیده را می سوزاندیم، سرند می کردیم و درشت ها را به اسم زغال، نیمه درشت را مویزه و نرمترها را خاکه می فروختیم، گاهی پوک و بی دوامش را با مرغوب مخلوط و خرواری هجده قران قالب می کرد و برای این که دهان ببندم می کوبید بیخ گوشم:" کار هَر کَس نِیه...روی زمین سفت نشاشیدی روت بپاشه بینی چی مزه ایه".

  • یه کلفت خونگی دست آموز... ماشين خونه داری...

 نوشیدنی خنک حالم را جا می آورد تا عق نزنم از تاریخچه ی زندگیش که حتی اگر راست هم می گفت حتما ً شك می کردم توی حرف هایش مثل داستان هرزه و راهب ریحانه. صد تا دلیل می آورد خودش را بی گناه نشان دهد اما باید حالیش می کردم رابطه ی ده روزه یا حتی یک شبه ی عالی بهتر است از صد ساله ی بی خود. حتی به فكر باج دادن یا امتحان كردن یا دست انداختنش نبودم. می توانستم به دروغ حرف های دلخوش کنک تحویلش بدهم اما نمی دادم و شاید می پکید با این فکرکه خودش را ارزان فروخته و دیگرکمتر اعتماد می کرد به دورو بری هایش یا به سرش نمی زد نصف شب در خواست عجیب از غریبه ها داشته باشد. باید می گفتم : " هر جور راحتی!" که هزار تا معنی داشت؛ دودره بازی، شانه خالی کردن، دروغ، اسگل کردن، سر کار وتوخماری گذاشتن ...

  • ده سال زندگی فقط به خاطر بچه ات چه معنی داره؟

شبیه پیچی هرز که خوب نمی چرخید نفهمیدم از کی قفل شده بودم روی رنگ قرمز؛ حاشیه ی ریش ریش شال و لبه ی چین دار دامن بالای ایوان و گلدان های شمعدانی که توی باد می لرزید و بوی عرق آویشن می آورد. لالایی اش وقتی روی پاهایش می خواباندم غریب بود وبی معنی. چادر سر می کرد و الکش را به در خانه ی رمضان می کوبید تا گندم چای یا شکر توی توبره اش بریزد و چوبک چای روی پیاله می چرخید ...

چشم هایش خیره ماند روی صورتم وصدایش صحنه های ذهنم را پاره کرد توی حالتی بین خیال و رویا:" ناراحت به نظر می یای؟"

اصلا ًشبیه همان کسی نبودم که از اتوبوس پیاده شد و نمی دانستم چرا. دود سیگار را از دهان دادم بیرون وبه زور گفتم :" چیزیم نیست !"

  • فکر نکن عادت دارم مسائل رو بزرگ ‌کنم و از کاه  کوه بسازم.

بهتاش می گفت:" خواستن يه چيز نخواستن ضدشه."

هم می خواستم خلاص شوم ازاین جاده ی لعنتی و حرف زدن هایش وهم نمی خواستم؛ به شترمرغ گفتند بپر گفت شترم گفتند بار ببر گفت مرغم...روی صندلی وول می خوردم با آش شله قلمکاری از هیجان، بغض و نفرت... ‌یك لحظه خیلی سال پیش بود كه سرچهارراه کم مانده بود موتوری قاپ زن بسته ای نخ پیچ شبیه پول را که دفترچه بیمه و شناسنامه بود بزند، یك لحظه وقتی لب رودخانه روی هیزم ماهی قزل آلا كباب می كردیم، یک لحظه اتوبوس تو جاده پنچر کرد و راننده خندید:" اگه زمونه با تو ...!" یک لحظه روز بعد بود که از ویلای زنک آمده بودم بیرون و به خودم می گفتم:" اگه راهت رو کج می کردی و برمی گشتی تو جاده می دیدی مسافرها از اون جا که بودن تکون نخوردن! " یک لحظه توی کوره راه بودم با صدای شغال، شهد گل های قبر مادرم را می چلاندم توی مشت و با احد آوازمحلی می خواندم: " آی می چسبه ." یک لحظه روی باریکه ی صخره به زور خودم را بند کرده بودم... چراغ قرمز عقب ماشین کنار شبرنگ با هر چشمک، توی تاریکی شب بزرگ و کوچک شد، زالو ومكيدن خون لخته، بوی چوب سیگارتنفر آور، شلق شلق دمپائی بهتاش، پسربچه ی همسایه ... صد تا جرقه جلوی چشمم روشن و خاموش شد وهمه چیز را قرمز دیدم صورتش، رویه ی چرم ماشین، طلسم آویزان از آینه جلو، سی دی پلیر...

 گفتم:" بپیچ چپ!"

فرمان را گرداند تو خاکی که چاله وسنگ ودست انداز زیاد داشت. سیگار دوم را گیرانده بود و حالیش نبود کجا می رویم توی تاریکی و جاده های پرت.

 گفت: " اما نه بی ظرف می‏شه آب خورد و نه با ظرف پر آب تازه گیر آورد... موافق نیستی ؟"

نمی توانستم بگویم اشتباه می کند یا نمی كند یا حدسش درست نیست یا هست چون دلم می خواست پاک می کردم مغزم را با آهن ربای قوی یا جارو برقی، مثل مغز گردوهایی که می فروختم، گردوها شبیه مغزهای مینیاتوری بودند با دو لب چپ و راست  وهیچی تویشان نبود، نه فکر، نه توهم... اما بدم می آمد از سگ شدن به خاطر یک قطعه استخوان.

 گفتم:" اون جریانو شنیدی... شكارچی های هند یه سوراخ كوچیک توی نارگيل درس می‌كنن يه موز می چپونن توش و می ذارنش زير خاك... میمون دستش رو می کنه تو نارگيل و به موز چنگ می‌اندازه اما نمی‌تونه دستشو بيرون بكشه فقط به خاطر اين كه حاضر نیست میوه رو ول كنه."بلند خندیم : " اما میمون پير دستش رو توی نارگيل نمی‌كنه..."

 در سکوت می راند .

  • می دونی خودمون رو عاقل می‌دونیم، اما طمع زیاد مایه ی جوونمرگیه! "

سرش را انگاری درست نشنیده باشد آورد جلو: "چی ؟"

هیچ چیز سرجایش نبود، نمی شد خودش را گول بزند اوضاع رو به راه است، با نک انگشت ضربه زدم به زانویش  وحتی توی تاریکی خط های به هم ریخته ی صورتش را دیدم مثل این که چیزی تلخ خورده باشد :"مگه باهم شوخی داریم؟"

  • نداریم؟
  • به چی می خندی؟

مثل خمیر ورآمد و چند لحظه بی حرف راند :" غافلگیر شدم !" ولی شایدکم کم جا می افتاد برایش کسی که خیال می کند همه خوبند با کسی که همه چیز را بد می داند صنارتوفیر ندارد وخیلی ها بهتراز چیزی نشان می دادند که بودند فقط چون به قول بهتاش :" امکان بد بودن نداشتن ." وگرنه به سفاكی چنگیز، بی رحمی قابیل یا دیوانگی نرون می شدند و دیدنی بود آن روی سکه شان.

 ته سیگاررا از پنجره پرت کردم بیرون :" پیچوندن بد نیست.... کوکت می کنه...حالا می خواد سازت باشه یا اون جای نه بدترت. "

انگاری می فهمیدچيزي شده:" چرا چرند می گی؟.. مست کردی؟"

  • اگه تو ختمی، ماهفتیم، چهلیم ، سالیم...

خودش را آماده كرده بود چیزی بگوید اما مثل این بود كه تف غلیظی انداختم به صورتش.

از دور شبح خانه ها را دیدم با بام های كاه شالی که لابد چیزی ازشان نمانده بود، آغل گوسفندها، تنور، انبار علوفه... همه سیاه شبیه آدم های قوزی توی تاریکی. لبم را محكم فشار دادم بین دندان ها و مزه ی خون پخش شد مثل جوهرتوی تلخی زهر ماری دهانم. شیرهمان قدر احتمال داشت توی پرتاب سكه بیاید که خط، ‌درست یا غلطی هم وجود نداشت. وقتش بود جمله ی: " دست و پایت رو گم نکن! "را می پراندم به خودش، چیزی گر گرفت توی دلم و دانه های عرق جوانه زد روی پیشانیم. مثل شاه بوف كه برای ترساندن صدای خاصی از خودش در می‌آورد داد زدم :" آشغال عوضی واستا می گم !"و فرمان را رو به راست جاده چرخاندم.

جیغ کشید، رو به پرچین رفتیم و به آن خوردیم.

لگد زدم تا درماشین با شکستن شاخه های درختچه ای باز شد. پوتینم رفت توی گل. نورماه خانه های متروک از خشت خام را روشن می کرد که روی پايه های چوبی هنوز سر پا بودند. ازتوی پنجره هایشان که یک وقتی شیشه های رنگی داشت و لته های چوبی شان شکسته بود، تاریکی با صدای باد می چرخید توی اتاق های خالی ومی زد بیرون ومی رفت توی كوچه های باریك، خاکی. لحظه ای ریش ریش شال  قرمز را بالای پله های چوبی بالكنی دیدم، اگر از کوره راه می آمدم یک ربعی مانده بود تا برسم و شاید هنوز سرقبر شهد گل ها را می چلاندم. سگی از دورها زوزه کشید. ماشین را دور زدم و در راننده را باز کردم. توی نورچراغ اتاقک ماشین چهره ی وحشت زده اش را دیدم، دو دستی چنگ زده بود به فرمان و می لرزید. مثل شراب هوا کشیده پیرتر ازچیزی بود که اول نشان می داد، معلوم بود آن قدر پوست کشی کرده که زانویش آمده جای پیشانی اش.

 مشت گره كردم وازمیان دندان برهم سابیده گفتم :" پیاده شو ! "

شاید تا آن لحظه گیر نیفتاده بود وسط مشكلی درشت تا رو دست خوردن واببردش با ترس دور شدن از خانه، روستائی متروکه و پرت که گذر آدمیزاد سال تاسال به آن نمی افتاد و غریبه ای مثل من که زده بودم زیراعتمادش. با افسار شل شده اش انگاری فکرمی کرد کاش زحمت تصمیم‌گرفتن را که حاضر شد چشم روی همه چیز ببندد، نمی داد به خودش یا می انداخت گردن یکی ديگر.

تکان که نخورد شانه اش را گرفتم، مثل مجسمه خشک شد بین بازوهایم، قطره عرقی روی شقیقه اش برق زد وچشم هایش میخکوب شد به صورتم، منجمد مثل ماسكی گچی. پرتش کردم وسط جاده خاکی. وقتی افتاد روی زمین تازه یادش آمد یا با ضربه ی سختی از خواب بیدارشد کهجیغ کشید .

داد زدم :" تا صبح عر بزنی هیچ کس صدات رونمی شنفه."

ناخن مصنوعی فسفری اش زیر پوتینم خرد شد، در را نبستم تا توی نور اتاقک ماشین خوب ببینم چشم هایش گشاد شد، رنگش پرید، با دست سرش را پوشاند و انگاری با سنگینی مثل بلوک سیمان نگاهم بی حرکت ماند و نتوانست از مچالگی بیاید بیرون یا انحناهای بدنش را صاف کند. پشیمانی هم قضیه را عوض نمی کرد تا خودش را خلاص کند از وضعیتی که گیر افتاده بود تویش.

تا اتفاقی نیفتاده باشد همه چیز یک طور دیگری است اما وقتی افتاد، افتاده. درعقب را باز کردم، کیف چرم را برداشتم ووسایلش را خالی كردم روی زمین؛ آینه، ماتیک، کارت، نقاشی مچاله شده ی زرافه با نمره ی بیست، دستمال مرطوب پاك كننده ی آرایش، مام زیربغل، سایه ی چشم و ریمل... ده تا تراول پنجاه هزار تومانی و یک بسته هزاری را چپاندم توی جیب شلوار. هنوز درازبه دراز افتاده بود وسط جاده و بد جور نفس نفس می زد. با چندقدم بلند رفتم جلو ووقتی مچش را گرفتم تا دستبندش را بازکنم داد زد : " کاریم نداشته باش! "

هیچ چیز بیشتراز این یک جمله نمی توانست دیوانه ام کند، بدتر از صد فحش که مثل چکش کوبیده شد به کاسه ی سرم. اگردیواری بود پیشانیم را محکم می کوبیدم بهش مثل وقتی آمدم خانه و دیدم بهتاش دیگر نیست اماجوراب هایش روی شوفاژ خشک شده، کتابش باز جلوی تلویزیون با بادی که از پنجره تو می امدورق ورق می خورد و مادرش روی پیغام گیر برایش پیغام گذاشته بهش زنگ بزند. درد به قدری شدید بود که نفهمیدم چه قدر طول کشید تا متوجه اش شدم که مثل مته فرو می رفت توی یک نقطه. نفهمیدم سرم را محکم تراز قبل یا آرام تر کوبیدم به دیوار اما تارشد چشم هایم، زانوهایم تا و گونه ام طوری کشید به دیوار كه حس كردم جر خورد.

بی حرف گفتم خودت خواستی، اصرار خودت بود...پایم را بالا بردم وته پوتینم را محکم کوبیدم به دهانش، چسبید درست بیخ لبش.

ناله خفه شد توی گلویش و با دست دهانش را پوشاند.

خنده ام شبیه خنده نبود : " دکورت عوض شد ! " وبا صدایی خش افتاده وگرفته که شبیه صدای خودم نبود گفتم:" کی بود بهت زنگ زد ؟ "

منتظر جوابش نماندم. گوشی همراه را که از روی داشبورد برداشتم. از دستم كنده و روی زمین تكه تكه شد. جمعش كردم، باطری را جا انداختم، حفاظ را گذاشتم رویش و دگمه ی بالایی را فشار دادم. صدای آهنگ پخش شد که جلوی روستا ی تاریک و متروک غریب بود و دست كوچك بچه ای و دست بزرگی روی صفحه آمدند جلو و فرو رفتند توی همدیگر.

 دگمه را فشاردادم، کنار شش تماس ناموفق آخر عکس دختر بچه ای را دیدم حدود ده ساله با موهای دم اسبی و بلوز آستین چین دار آبی که می خندید.

روز قبل از جشن خانه را آب و جارو می‌كرد. بندی هفت رنگ می بافت و می بست به دستم تا بعد بازش کنم و بسپرمش به باد تا آرزوها یم را ببرد. کاسه مسی می داد دستم، آب می پاشید به سرو رویم و قطره ها از مژه هایم می چکید وپشتش همه چیز را تار می دیدم حتی شال قرمز و سگی که به خاطرش زگیل زدم. نقل، شيرينی و گندم برشته می جویدملوطی ها تنبک می زدند و خیمه شب بازها می رقصیدند. مش رمضان دستمالي به سر می بست صورتش را سياه می کرد و به گاو، گوسفند، مرغ ، در و دیوار تركه ای  می زد كه نوكش كيسه بسته بود و می خواند:"لال بمو لال مار بمو  پار بورده امسال بمو ." که من صدایم درنیاید و پول پارو کند تا سال بعد.

دندان هایم را آن قدرروی هم فشار دادم  که دهانم کف کرد:"بچه ته ؟ "

شبیه ماهي بود كه توی باتلاق مرده باشد؛ جوابی نداشت، سکوت، آویزان شدن لب خونی و حالت زل نگاهش هم برای همین بود.

 اگر تا آن لحظه نمی دانستم چه غلطی می کنم دیگر فهمیده بودم. حس کردم رگ گردنم طوری ورم كرد كه کم ماند پوستم را پاره کند :" لعنت به پدرو مادرت که به حق دست پرورده های همین دودره بازا هستی..."

خط خون از لبش تاچانه کشیده شد وکلمه ای نامفهوم از دهانش آمد بیرون.

زدم روی پیغام گیر و صدای زنی که انگار از سیاره ای دیگر بود ازشکایت یکی از دانش آموزها ازموبینا گفت چون خودنویسش را زیر کفش خرد کرده بود و جملات آخرش گم شد توی هیاهوی زنگ مدرسه و سرو صدای بچه ها.

وقت نمی کرد برای مشغله وشاید سرگرم شدن با اراذلی مثل من به حرف هایش گوش بدهد یا جلویش که دوست داشت توی مسابقه شکست نخورد زیاد تعریف می کرد از هم سن و سال هایش. بدون غریزه ی خیلی زیاد مادری وشوهرداری همه را با هم یك جا داشت ونداشت حتی اگر بچه چیزی شبیه طلسم قرمز بین خودش می كشید و طرفش که هرچه هم می خواست پاره اش کند نمی شد. شاید هم گاهی دق و دلی اش را خالی می کرد سر او چون زوش به خر نمی رسید وپالانش را کتک می زد. شاید هم به خیالش می رسید آفتابه خرج لولهنگ کرده و توی دلش می گفت : " بدپیله!"

ازاین طرف باریکه راه رفتم آن طرف. باد بوی عرق آویشن می آورد و گیوه های مش رمضان پشت درجفت می شد. روستا شده بود شبیه هفت کوشک کیکاوس که از طلا و نقره و پولاد ساخت برای زندانی کردن دیوها. چندبار ایستادم جلویش و زل زدم به حس به لجن کشیده شده اش:" یه کم اون ورتر یه قبرستون قدیمیه ... تورم همون جا افقی می کنم. " صدای ناله اش توی گوشم پیچید:" مار كه پیرشد قورباغه سوارش می شه! " بیل بیل خاک ریختم رویش و گفتم:" که دل شو خوش کردی خونه اش پشت لونه مرغه ؟ "

ضربه ی آخر را هم باید داد می زدم توی صورتش :" چرا جوابشو ندادی؟ ... مته نکش به اعصاب من... جواب می دی یا چار میخه ات كنم؟ " 

باید حرف می زد مثل وقتی می گفت از روی ناچاری است یا بالاخره ته می کشد صبر آدم. فرق خوب و بد را می فهمید وخودش را مقایسه می کرد با بقیه اما هر چیز را فقط تا وقتی قبول داشت که سد رسیدن به خواسته اش نشود. کلمات مثل لقمه توی گلویش گیر می کردند و معلوم نبود چی می گوید. یک دفعه شانه هایش از گریه ای بی اشک لرزید مشت هایش را به قفسه ی سینه اش کوبید و داد زد از ته دل: " من چمه؟ ...چه بدی دارم همه باهام اینطوری می کنن؟"

راحت ترین كار انداختن تقصیر گردن یکی دیگر بود که نه روحش خبرداشت و نه خیلی روشن بود جرمش اما انگارفریب خودش و بقیه را گذاشت کنارکه یک دفعه آهسته گفت : " چی به روز خودم آوردم؟" وبقیه ی کلمه ها خفه شدند توی دهانش.

 نگاهم گره خورد به آسمان و ستاره هایش و بلندخندیدم :" گند زدی به زندگیت! آره ...گند زدی !"

دیگر اثری از آن حالت دیوانه كننده نبود توی وجودم. دگمه های بلوزم را بازکردم و عرق گیر را در آوردم وانداختمشان روی صندلی عقب. طوری حالش را جا می آوردم تا دیگر از این کله خرابی ها نزند به سرش و هیچی بهترازاین نبود با حال نزار و لجن ولش کنم وسط جاده و سوار ماشینش بشوم با موبایل و پول ها بزنم به چاک وبگویم:" می دونی آبی که آبروت رو ببره توی گلوت نریز!  " وازآن ها نبود که :" جونش رو بگیر ولی مالش رو نگیر." حتی نمی توانست فکر کند به گزارش دادن به پلیس یا مثل قربانی جرم جدی به شکایت نوشتن توی کلانتری. کسی داستانش را باور نمی کرد حتی اگر خیلی تاثیر گذارتعریف می کردش در عوض باید دروغی سر هم می کرد تا قضیه یک جوری فیصله پیدا کند وبعد یاد می گرفت الاغ كه یک دفعه پایش رفت توی چاله دیگر ازآن طرف نمی رود.

انگاری از بلندی افتاده باشد طاقباز دراز کشید روی زمین مثل گوشی همراهی که باید زدش به شارژ. حتی جرات نمی کرد پلک هایش را کامل باز کند، شاید هم این طورنگاه کردن باعث می شد خیال كند بقيه ی ضعف هایش را نریخته است بیرون.  هر چه می خواست به آنجا كشانده بودش که باختش را قبول کند که همه قرار نبود حرف شنوی ازش داشته باشند وافتاده بود جلوی یکی که برایش مهم نبود چه ادعایی دارد، رو حرفش می ایستاد و وادارش می‌کرد صدایش درنیاید وتا آخر دنیا از عذاب روزی صد بار بمیرد و زنده شود.

به نظرم رسید بهتاش با مردمك گشاد شده ی چشم ها از تاریکی پشت پنجره ای گفت : "هر کی یه جور می میره اما بعضیا نه زنده نه مرده شون به درد هیشکی نمی خوره!"

از آینه ی جلو عقیق قرمز و دایره ای را با زنجیرش کندم ودوباره رنگ قرمز جلوی چشمم را گرفت. روسری راکشیدم از سرش و گیره را که باز می کرد م مشتی موی کاهی اش را کندم اماصدایش درنیامد .

تا جای چون و چرا نماند، محکم تر از همه ی حرف هایم مثل ضربه ی پوتین زدم  روی صورتش:"فکرکردی به دریا رسیدی احمق؟"

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است