در هر صورت کشته شده ای

لینک بادبادک سیزدهم

هنگامی که یک اثر نوشتاری از نوع شعر تن به تفسیر نمی دهد، نخستین نقب خوانشی، بررسی ساخت و فرم آن خواهد بود؛ نوعی تحلیل اثر که نهایتن ممکن است کلیدهایی برای تفسیر هم به دست بدهد. اثری که به آسانی تن به تفسیر بدهد در معمولن در مرتبه ی پایین تری از هوشمندی قرار دارد و از سویی خود عمل تفسیر نیز می تواند ویران کننده ی یک اثر باشد. (مقاله ی جذاب سوزان سانتاگ به نام علیه تفسیر را پیشنهاد می کنم).
بررسی هایی از قبیل خوانش روانکاوانه، فمینیستی، جامعه شناختی، روانشناختی و … خود به مثابه ی نظام های تفسیری ساختمندی هستند که بر اساس شابلون های از پیش طراحی شده به دامان اثر می روندو سعی در حل معادلات و کشف رخنه ها و تضادها و شکاف ها و نقاط برجسته و شاخص اثر دارند تا از این مجرا خود را بر اثر انطباق دهند و سخن خود را اقامه نمایند. در این مجال کوتاه ما فارغ از دیدگاه های برچسب دار، به درون نخستین نقب خوانشی که کنشی تحلیلی دارد پا می نهیم تا دیالوگی با این اثر آغاز کنیم.
1.یکی از کارکردهای شاعرانه ی کلام که در زیرساخت معنایی این شعر وجود دارد و به ما می قبولاند که با یک شعر روبرو هستیم/ف گریز از منطق

ابوالفضل حسنی

رایج نحو و کلام – در بیشتر سطرها-است. بدین معنا که انتظار منطقی مخاطب را از سلسله ی همنشینی واژگان، به دلیل آشنایی زدایی و بازی های روساختی زبان در سطح نحو، دچار تعویق می گردد.
از دوستت دارم که می رسی به قاف
دوستت دارم در جای گاه قید مکان-همچنین قاف که هم می تواند نام کوه استوره ای و هم نام یک حرف الفبا باشد کلام را به قطب استعاری زبان موکول می کند و شعریت و ادبیت اثر را به ما یادآور می شود.

دنیا طوری کوچک می شود که نزدیکتر می شوی تا من


من در جای گاه قید مکان ظاهر شده همچنین کاربرد حرف اضافه ی «تا» به جای حرف اضافه ی «به » باعث شده معنای معمول سطر که می توانست بر اساس منطقی علت و معلولی و تجربی ایفاد شود به تعویق و تعلیق بیفتد.

هر لحظه یک سرباز می رود از تن


«تن» در جای گاه قید مکان قرار گرفته است و کنش استعاری را تغلیظ می کند اما نه به اندازه ای که تن به تفسیر ندهد چرا که این سطر به زودی می تواند کنایه ای از مردن باشد.

نمی شناسم کسی را که مرده ام


یک فعل لازم (مردن)در جای گاه تعدی آمده است و از این طریق هم فاعل فعل نمی شناسم و هم مفعول این فعل کمرنگ و در هم آمیخته شده اند. در این سطر بازی زبانی درخشانی دیده می شود که در ژرف ساخت به چند جمله ی دیگر می رسد :
من مرده ام.
من خودم را نمی شناسم.
من کسی را مرده ام.( ذهن بر روی محور جانشینی زبان به فعل غایب کشتن می رسد بنابراین جمله ی : من کسی را کشته ام نیز در ژرف این سطر وجود دارد.)
من کسی را که مرده ام(کشته ام) نمی شناسم.

 

زنجیره ی معنایی که در ژرف این سطر وجود دارد در یک معنای قطعی به ایستایی و انجماد نمی رسد و تعلیق و ابهامی غریب و زیبایی شناسانه القا می کند.
 

از دوستت دارم که می رسی به من
در جهنمی که سر می گیرد و کشته می شویم یکدیگر را

 

تحلیل چند سطر بالا برای بررسی و تبیین مکانیسم های شعریت در این اثر انجام گرفت اما در این جا باید اشاره شود خود این ضرباهنگ آشنایی زدایانه که در مفصل هایی در شعر رخ می دهد ، کنشی لولا وار به سطرها بخشیده است که گویی معنای کلام بر روی این لولاها به شکل ناگهانی و یا به شکلی آرام دچار چرخش یا انحراف از مسیر معمول و هنجار می شود و این نیز یکی دیگر از مکانیسم های شعری این اثر است.
 

2. در خوانشی از نمای نزدیک تر متوجه می شویم که کاربرد حروف اضافه و حروف ربط در شعر از بسامد بالایی برخوردار است: بیش از 30 حرف ربط و حرف اضافه در شعری 13 سطری!
معمولن حروف ربط و حروف اضافه برای پر کردن و طی کردن فاصله ی معنایی و کلامی میان اجزای جمله یا برای نسبت دادن به کار می روند. بسامد بالای این حروف ،گویای فاصله ای است که در ساحت معنایی شعر وجود دارد. به مضمون شعر که می نگریم مفاهیم فاصله ، جنگ، مرگ، بازیچه بودن، مرز های غیر واقعی و… خود را نشان می دهند. کاربرد حروف اضافه در این شعربخشی از ساختار آن است که به خوبی در خدمت محتوا و القا کننده ی آن است.


3. از سویی بسامد ضمیرها نیز بسیار بالاست: باز هم حدود 30 ضمیر جدا و پیوسته و مبهم و …
فراوانی ضمایر نیز ابعاد انسانی و هویت ها را پیش می کشند و اگر مقوله ی حروف را نیز کنار آن بگذاریم، اشاره می کنند که شعر درباره ی فاصله ها و مرزها در جهان انسانی است و همین فاصله ها سبب رودررو شدن یا کنار هم قرار گرفتن انسان ها می شود.
فراوانی ضمیرها و حروف در این شعر خود به خود باعث می گردد رویدادها کم یا کمرنگ شوند. شاید بتوان گفت پررنگ ترین کنش شعر افتادن تفنگ بر روی سینه ی سرباز است:

 

هرلحظه یک سرباز می رود از تن
تفنگش می افتد روی سینه ام

 

سایر رویدادها مرتبن تحت تاثیر بار هویتی ضمیرها کمرنگ می شوند و به واسطه ی فراوانی حروف ربط و اضافه به تعویق می افتند تا جایی که فعل و فاعل و مفعول از هم باز شناخته نمی شود و این به خوبی گویای منطق جنگ نیز هست.
 

نمی شناسم کسی را که مرده ام


یا
 

در جهنمی که سر می گیرد و کشته می شویم یکدیگر را


بدین ترتیب هر فعل کنشی و هر رویداد ، نطفه ی کنشی خود را به فعل و رویداد دیگر موکول می کند تا اتفاق نامبارکی که شعر روایت گر آن است(جنگ) ، در ابهام و کدورت و تعلیق فضای شعر به رخ دادن خو ادامه بدهد و نهایتن در پایان شعر به مرگ برسیم، مرگی که در بهشت رخ می دهد یا خودش در حکم بک بهشت است و شاید جهنمی که در میانه ی شعر سر گرفته
در بهشتی که مرده ی یکدیگریم

شعر با توجه به فرم ویژه ی خود که بر اثر کاربست تکنیک ها به آن رسیده به خوبی القا گر محتوا بوده است . هر چند در این اثر سلطه ی تکنیک و خودآگاهی بسیار پررنگ است و جایی برای آن جنبه های شودمند ناشی از بی خویشی و شورش های ناآگاهانه ی اثر باقی نگذاشته است، اما تعوبق و موکول شدن دال ها و رویدادها به موقعیت بعدی و رویدادگردانی هایی که در طی شعر رخ می دهد به طور کلی با منطق کلی و مفصل وار اثر توانسته است فضایی حاکی از تردید و عدم قطعیت در میانه ی رویارویی ونبرد را به کمک فرکانش ضمیرها و حروف اضافه و ربط فراهم کند و این پرسش فلسفی را به پیش بکشد که اساسن چرا دو انسان باید با هم نبرد و همدگر را نابود کردانند؟

در این ما با دوست داشتن در غیاب و یا با غیاب دوست داستن روبروایم، ضمیرها و حروف اضافه ربط آمده اند تا فضا ها را پرکنند اما بیشتر گویای فاصله ها وشکاف هایی هستند که در ساحت معنای شعر وجود دارد و انگار سرتوشت محتوم روایتی از جنگی است که به درستی معلوم نیستر جرا بر پا شده و چه کسی پیروزآن خواهد بودو بدبن ترتیب فلسفه جمگ و چرایی آن زیر سوال می روداحاله روبدادها به رویدادی دیگر ، رویدادگردانی و به تعئیق انداختن رویدادهای کنشی در سراسر شعر به چشم می خورد تا پایان کار که به مرگی می رسیم که معلوم نیست مرگ کیست و کشنده کیست شاید هردو یک نفر باشند و این است فلسفه ی شوم و تلخ جنگ: که اگر بکشی یا کشته شوی در هر صورت کشته شده ای.

برگرفته از سایت قاف

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: