لابیرنت های معنایی متعدد

لینک بادبادک سیزدهم

 

عنوان شعر بادبادک سییزدهم است. نمی دانم دلیل این نام گذاری چیست ، اما تا جایی که مورد اتفاق است نام شعر، تا حدی یکی از سطرهای شعر شمرده می شود که به درک معنای شعر کمک می کند ، یا درارتباط تنگاتنگ با موضوع شعر باشد ، و یا درحکم مقدمه ای برای مدخلیت در فضای شعر و ایجاد زمینه ی ذهنی است.چون نه درمورد سبک شعری شاعر ، و نه سابقه ادبی و شعرهای قبلی شان چیزی نمی دانم، ارتباط واضح بین عنوان شعر و متن را نمی توانم دقیق ردیابی کنم.

اما از جهتی هم نام شعر گاهی پیشاپیش مچ شاعر را باز می کند و خواننده قبل از ورود به شعر می داند که وی درباره ی چه چیی می خواهد سخن بگوید،بنابراین شاید همین که خیلی روشن ندانیم که منظور از نام و عنوان شعر چیست شاید کنجکاوی ما شدیدتر 

نسرین فرقانی

شود وجذابیت بیشتری برای خوانش شعر ایجاد شود.

خطاب شعر به ” تو” است ، ” تو” یی که درحرکت و سفر ،و نیز درگیر یک جنگ است، جنگی تمام عیار ؛ وهمین سفر ، جنگ ، و وصال – که هردوی آن دوامر قبلی وسیله ی دستیابی به این مورد آخر است – محور اصلی و درون مایه شعر است.

ساختار شعر ، براساس توالی و دربخش هایی هم بر اساس تضاد ،و هم چنین تعدد شکل گرفته است. شاید این شعر از معدود شعرهایی است که هر سه نوع شکل در ساختار شعر دیده می شود : (Consequence – contast – variations)

اما در مورد رابطه ی معکوس و الاکنگی برخی المان های شعر باید بگویم که بطور کلی در مسائل روحی – عاطفی(به ویژه در عرفان و مسائل معنوی) ما با امور پارادوکسیکال و متضاد سروکارداریم به نحوی که تحقق یا رشد یکی ، درگرو از بین رفتن دیگری، یا تحلیل آن است. همان گونه که نمونه ی بارز آن را در این غزل مولانا در دیوان شمس می بینیم :

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید….
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

در این شعر هم بخاطررخ نمایی برخی عناصر حماسی – عشقی ما شاهد چنین تظاهراتی هستیم . به عنوان نمونه :

1- حرکت ” تو” از ” دوستت دارم” ، به سمت ” قاف ” و رسیدن به آن ، موجب می شود که ” دنیا ” طوری کوچک شود ، که ” تو” به ” من ” نزدیکتر شود.گویی که ” دوستت دارم ” جایی(مثلا شهری) است که مبدأ حرکت است و تو از آنجا به سوی قاف در حرکت ، به شکلی که هرچه از دوستت دارم دور می شود و به قاف نزدیک می شود ، درنتیجه ، از” خود ” دورتر ، و به ” من ” نزدیک تر می شود ؛

و در اثرروی دادن این اتفاق، دنیا کوچک تر می گردد. انگار ” خود” و ” من ” دردو سر دنیا ایستاده اند و وقتی تو از خود دورتر و به من نزدیک تر می شود ، این حرکت موجب کوتاه تر شدن فاصله ی دوقطب می گردد و بالطبع دنیا کوچکتر می شود :
” از دوستت دارم که می‌رسی به قاف / دنیا طوری کوچک می‌شود که نزدیک‌تر می‌شوی تا من “

اما درمورد قاف هم می توان آن را حرف قاف (آخرین حرف واژه ی عشق با توجه به نام شعر و ارتباطش با الفبا) دانست ، و هم کوه قاف – که کوهی است افسانه ای برگرداگرد هستی و محل زندگی سیمرغ (نماد ذات حق)؛ و رسیدن به آن بسیار سخت و پرهزینه. که هرکدام که دانسته شود تقریبا یک معنا ازآن مستفاد می شود حرکت ازعشق لفظی به آخرین منازل عشق ، رفتن به عمق و معنا.

2- دومین حرکت از ” دوستت دارم ” است تا ” من” :

” ازدوستت دارم که می‌رسی به من/ دنیا طوری تمام می‌شود که بزرگ می‌شوی/ با کفش‌هایی که همیشه کوچک‌تر از پاهایت / به شهری می‌رسی که از تو زاده می‌شود “

حرکت کردن از دوستت دارم و رسیدن به من باعث می شود که دنیا تمام شود به شکلی که ” تو ” بزرگ شود ، اما این توی بزرگ شده همیشه درفشار ازتنگی کفش های کوچکتراز پاهایش است و باهمین کفش ها هم به شهری که از” تو ” زاده می شود می رسد( تضاد بین بزرگ و کوچک و تشابه بین کوچک شدن دنیا- که درلخت پیشین بود – و تمام شدن آن)

3- تضاد بین جهنم ، و بهشت ، و نیزتنافض و تفاوت بین کشته شدن یکی دیگر، و مردن تو ، و مرده ی یکدیگر بودن :
” در جهنمی که سر می‌گیرد و کشته می‌شویم یکی دیگر را / برای رسیدن به تو شهری می‌شوم که در آن بمیری / در بهشتی که مرده ی یکدیگریم “

دستاورد سفراول ، کوچک شدن دنیا و نزدیک شدن ” تو ” به ” من ” است. ره آورد سفر دوم ، تمام شدن دنیا به شکلی که نتیجه اش بزرگ شدن ” تو ” است و نیز رسیدن به شهری که از خود ” تو ” زاده می شود!

اما ارمغان سفر سوم رسیدن به خود ” تو ” است که لازمه اش، تبدیل شدن ” ما ” به ” شهری ” که ” تو ” در آن بمیرد – که خود این اتفاق در ” بهشتی ” است که هر دوی من و تو(ما) مرده یکدیگر هستند!

این سفرها، ما را به یاد چهار سفر عرفانی : من الخلق الی الحق ، بالحق في الحق ، من الحق الي الخلق بالحق ، في الخلق بالحق می اندازد و نیز سفرسی مرغ به سوی سیمرغ، درمنطق الطیرعطار.
اما درباره ی مقوله ی ” جنگ ” :

در سطرهای اولیه ی شعر می خوانیم : ” هر لحظه یک سر باز می‌رود از تن / تفنگش می‌افتد روی سینه‌ام / برای سوراخ کردن چشم‌هایی که می‌جنگم / نمی‌شناسم کسی را که مرده‌ام “

این رخداد متعاقب حرکت ” تو ” از دوستت دارم بسوی قاف روی می دهد، بنحوی که چنین استنباط می شود که شرط نزدیکی” تو ” به ” من ” این است که هرلحظه از ” تن ” (ازنیروهای جسمی و لذایذ تنانه) کسی ( چیزی) ازدست برود.

این مرزبندی نشان می دهد که ” تن” و ” من ” ، هر کدام برای خودشان حدودی دارند؛ و جنگی و هدفی برای تصرف.هزینه ی این نزدیکی ، ازدست دادن نیرو یا سرباز از کالبد خاکی است.این سرباز وقتی ازصف نیروهای” تن ” بیرون می رود ،

” من ” صاحب تفنگ او می شود.بازهم می بینیم ” من ” و” تن ” در دو قطب مخالف قرار گرفته اند ، به صورتی که هرکاهشی از ” تن” ، به شکل خودکار موجب افزایشی به ” من ” می شود.

خیلی نکته ی درخور تأملی ست که چطوربرای تصرف و مال خود کردن چشم ها، خود شخص در مقابل جمسش قرار داده شده است.

دلیل این امر بر می گردد به جدا شدن و تفارق مصالح و خواسته های ” تن ” و ” من “.شاید اینجا ” من” همان “سوپراگو” یا ” منِ برتر” فروید است.همان من تصعید شده از” اید “(سرشت) یا از” اگو”( من).

این تعبیر” افتادن بر سینه ” را دوگونه می توان برداشت کرد :

یکی اینکه ” من ” خودش فروافتاده است که تفنگ سرباز ازدست رفته، بر سینه ی او می افتد. دوم اینکه افتادن سلاح طرف مقابل بر سینه ی فرد روبرو،حاکی ازافزایش قدرت و دستیابی ” من ” به توان و سلاح بیشتر است.

پس برای نزدیکی به ” من ” ،” تن ” چاره ای جز رضایت به ازدست دادن، و تقویت طرف مقابل(من) ندارد.اما یک نکته ی دیگرکه متن متذکرآن می شود ،این است که این تفنگ افتاده بر سینه ی ” من” برای سوراخ کردن چشم هایی است که ” من ” اصلا بخاطر تصرف همان می جنگد.

پس هدف ” من ” ازجنگ ، نفوذ و تسلط به آنهاست. ازآن جایی که طرف او، ” تو ” است، پس ” من ” درصدد تصرف چشم های ” تو ” است.علت و سائقه ی این ازخود گذشتن و رسیدن به ” من برتر” هم ،فقط عشق است وعمیق تر شدن لحظه به لحظه ی آن(زیرا ” تو ” درحرکت حبی ، ازسطح لفظ،به عمق و آخرین لایه های معنا درحال حرکت و نزدیک شدن است و از این سو،” من” هم در حال مبارزه با “من ” هایی که مانع رسیدن است).

اما دراین رویداد” من ” خودش نمی داند چه کسی را میرانده است.از آنجا که خود ” من ” باید به زمین افتاده باشد ، یعنی یا زخمی یا کشته شده باشد که وقتی تفنگ سرباز می افتد ، بر سینه ی او بیفتد، پس می توان نتیجه گرفت که خود “من ” ، پیشترتوسط خودش یا ” تو ” ازپای درآمده است!عجب جنگی! “خود” علیه برخی از ” من “( ابعادی از خودش)وارد جنگ شده.معلوم نیست جنگ است یا تسلیم یا مخلوطی ازهر دو، یا اینکه چه کسی با چه کسی می جنگد ” من” با ” “من” ؟ یا ” من” با ” تو “؟!

2- دوباره درفرازی دیگر از شعر به چهره ای ازجنگ برمی خوریم :
” در جهنمی که سر می‌گیرد و کشته می‌شویم یکی دیگر را / برای رسیدن به تو شهری می‌شوم که در آن بمیری / در بهشتی که مرده ی یکدیگریم “

فعل ” سرگرفتن ” معمولا برای جنگ و درگیری بکار می رود و این مسئله را دنباله ی سطر نیز تأیید می کند( کشته می شویم…).پس به پندارراوی ” جهنم” همان جنگ است.

” تو ” وقتی به ” من ” رسید ، با کفش هایی همیشه کوچکتر ازپاهایش(نماد سختی و ضیق ابزار حرکت یا ملائم حرکت) به شهری می رسد که از خودش زاده می شود؛ و آن شهر درجهنم قراردارد(بخوانید درجنگ).

ازفعل ” کشته می شویم ” استمرار درحال و آینده را می فهمیم، لذا ،در آنجا مرتب یکی، دیگری را درحال کشتن است و صدالبته این با حال و هوای جهنم مناسب است.

اما از آنجا که راوی درپی رسیدن به ” تو” است، می خواهد ” من ” و ” تو ” ، ” ما” شوند ، و این را مقدمه ی لازم این اتفاق می داند. به همین دلیل هم فعل را جمع بکار می برد :

” شهری می شویم ” ، نه فقط مثل سطرهای پیشتر که شهر تنها از ” تو ” زاده می شد.دراین شهری که از ” ما ” بوجود آمده ” تو ” هم می میرد ، اما این بار ، در” بهشت ” ی می میرد که هر دو حاضر شده اند برای هم بمیرند. اگرهم تو میخواهد بمیرد ، تا به طور کامل به ” من ” برسد ،این مسئله دوطرفه است چون هردو مرده یکدگر هستند.
شاعراول جهنم را آورد ،شاید بخاطراینکه مشهور است که برای رسیدن از بهشت باید ازجهنم(سختی ها و عذاب ها ، یا شاید خود) باید گذشت ، تا به بهشت رسید.

اما شعر درنگاه کلی شعری زبانی است با کنشگری های خاص و رفتارهای ویژه ی کلامی، ساختار نحوی جملات را می شکست و این چنین دست به آشنایی زدایی های دستوری می زد، که شعرهای یداله رویایی را بخاطر می آورد. این رفتارها مثلا در این سطرها خودنمایی می کند :

” از دوستت دارم که می‌رسی به قاف ” / ” از دوستت دارم که می‌رسی به من “
” نمی‌شناسم کسی را که مرده‌ام “
” در جهنمی که سر می‌گیرد و کشته می‌شویم یکی دیگر را “

رفتارزبانی متن گرچه درشکل کلی میل به راندن مخاطب به لایه های زیرین و گره خوردگی های معنایی و تأویلی دارد ،اما گاه تا حدی دچار ابهام مخل و تقعید می شود ؛ و خواننده تا حدی دچار حیرانی و جاماندگی در سطر و تصویر قبل می شود.

این پیچیدگی ها زبانی هنگامی که درکنار درهم تنیدگی تصویرهای سورئال می شود، لابیرنت های معنایی متعددی تولید می کند که خواننده را در ان گاه گیر می افتد و راه بیرون شدی نمی یابد.

به لحاظ تصویرسازی، متن توانسته است که تصاویررئال و سورئال رادرهم بیامیزد ؛ و با این ترفند خواننده را دردهلیزهای تو در توی تنگ، گیر بیندازد و گیج کند.درعین ورود و آغازعاشقانه – که شعر با صحنه های سفر مشتاقانه یک عاشق به سوی محبوب شروع می کند – اما چندی نمی گذرد که آن تصاویررا با صحنه های جنگ و کشتار می آمیزد وملغمه ای از عشق و جنگ را به نمایش درمی آورد.

گویی لازمه رسیدن به عشق جنگ است و برای رسیدن به شهر آرمانی و اتوپیا، چاره ای جز مبارزه و از دست دادن نیست.

از نظرفرم و ساختار ، متن دارای فرم درونی( ذهنی) منسجم و ارتباط های افقی وعمودی اجزای شعر،وحدت ارگانیک و اندام واره ، و نیز فرم بیرونی (تقطیع مناسب و منطقی) است.ازنقطه نظر تأویل پذیری و سپیدخوانی هم ، به دلیل بهره گیری از تضادها ، آمیختگی تصاویر و گره خوردگی های معنایی ، خواننده فرصتی برای درنگ و تعمق پیدا می کند.اما به لحاظ زیباشناسی تصاویر و ترکیبات، بدان پایه که انتظار می رفت چشمگیر و چشم نواز، ودرگیر کننده نبود.

هم چنین موسیقی درونی و بیرونی در شعر چنان که باید مورد توجه قرار نگرفته است و عبارات تا حدی به منطق نثری می گراید. اما در مجموع ، چون گوینده موفق شده است همه ی المان های شعری را به گونه ای به استخدام گیرد وبه نوعی از آنها کارکرد بکشد که ذهن مخاطب را بشدت به چالش می کشد ؛ و او را وادار به اندیشیدن و شاخ و برگ دادن به اتفاقی که شاعر در فکر و احساس او رویانده می کند ، می توان این شعر را جزو شعرهای موفق محسوب کرد.

 

برگرفته از سایت قاف

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
+1 #1 شهناز عرش 1394-05-13 14:29
مرسي نسرين عزيز.البته اگر پيامم را ببيني. از 84 كه براي ديدن دكتر پورنامداريان ديدمت، گم شدي در غبارها.بي تابانه مشتاق ديدنت هستم.
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: