کتاب‏هایی برای نخواندن!

 

شهلا زرلکی

بی پرواترین، مخاطره ‏آمیزترین، رهایی‏ بخش‏ ترین و درعین حال معصومانه‏ ترین جمله ‏ای که منتقدی بعد از خواندن کتابی میتواند بنویسد این است: 

نشد تمامش کنم! یک ماه پیش بود که کتاب را شروع کردم و تمام نکردم. دو سوم کتاب را خواندم به ضرب و زور و رنج و ملال و اجبار. همیشه گفته ‏ام و گاه نوشته ‏ام که به تعداد آدم ‏ها کتاب هست برای خواندن و نخواندن. زندگی کوتاه است. کوتاه ‏تر از آن که رنج خواندن کتابی را که آزارمان می ‏دهد به جان بخریم. کتاب «پریدن به روایت رنگ» را دوست داشتم بخوانم. چون نویسنده‏ اش را قبول دارم. چون نویسنده ‏اش کتاب را لطف کرده و برایم فرستاده بود. آدم کتابی را که پول بابتش داده، راحت تر «نمی خواند» تا کتابی را که نویسنده ‏اش زحمت کشیده و فرستاده. یک جور دِین و یک جور رودربایستی و نوعی تعهد اخلاقی و انسانی و چیزهای مزاحمی از این قبیل، یقه ‏ات را میچسبند و می گویند: بخوان! تا کلمه آخر! گذشته از این دلایل ناموجه برای خواندن و نخواندن، لیلا صادقی صاحب سبک و سیاقی ست در نوشتن. کار خودش را می کند و پیش می رود. در مسیر خلاف ‏آمدِ عادت راه می رود و باکیش نیست که کسی کتابش را بخواند یا نخواند. حتا ابایی ندارد از تکرار ده سال پیش خود. گاه در قالب شعر گاه در قالب نثر. هنوز هم اصرار دارد جلد و شناسنامه کتاب‏ هایش فرمت دیگری داشته باشند. خوشحال می‏ شود اسمش را برعکس بنویسد و برای نشان دادن ریزش باران و سقوط هر چیزی در متن تکه پاره خود، از نوشتن «پلکانی» کلمات استفاده کند. رسوم منسوخ متفاوت ‏نویسان دهه ‏های قبل را متعصبانه ‏تر و با رنگ و لعابی تازه‏تر از پیش در متن خویش اجرا می‏ کند. همین اعتماد به نفس و بی خیالی و هیچ انگاشتن مخاطب، از نظر روانشناسی، ویژگی‏ های منحصر به فردی ‏اند که من مشابهش را در کمتر نویسنده‏ ای از این نسل می‏ بینم. به بد و خوبش کاری ندارم. به اینکه این نوع اصرار بر روش مخاطب‏ گریز، ناشران را هم فراری می‏ دهد کاری ندارم. این ها مشکل من مخاطب یا من منتقد یا هر من دیگری نیست. من شخصا این ویژگی شخصیتی را ترجیح می دهم بر ویژگی ‏های رفتاری مرغان مقلد فضای داستان‏ نویسی. قدقد کنان از روی دست هم می نویسند و شاد و سرحال به رونمایی و شادباش همدیگر می‏ روند و با صداهای نازک مزورانه قربان صدقه نوع روایت زنانه و تازگی سوژه آثارشان! تازگی سوژه ‏ای که از رمان ‏های دست دوم هم کش می‏ روند؛ ناخودآگاه البته. به اینها که نگاه کنی لیلا صادقی جایگاهش به عنوان نویسنده و شاعر مستقل آشکار می شود.

و اما کتاب «پریدن به روایت رنگ» که ناتمام رهایش کردم یا شاید بهتر است بگویم ناتمام رهایم کرد. منتقدی در جلسه‏ نقد این کتاب گفته بود می شود از منظرهای گوناگون به خوانش این کتاب دست زد: رویکرد فمینیستی و زبانشناختی و... بی تردید به هر متنی از هر نوع چه خواندنی و چه غیرقابل خواندن، می توان شناخت نامه و رساله‏ و شرح و تفسیر الصاق کرد. اما متن این رمان گریزان است از هر رویکرد و تحلیل منسجمی. اگر بخواهی به راه متن بروی، خودت و متن بیچاره‏ ات دچار همان سیالیت بی‏ سرانجام، ابهام و گنگی خواهید شد. مثل همین کاری که من دارم می کنم. یعنی گنجاندن ناممکن یک نقد در هفتصد کلمه! یعنی واقعا می شود در هفتصد کلمه یک کتاب نیم‏خورده را آسیب ‏شناسی کرد! بله آسیب‏ شناسی. فکر می کنم آن منتقد باید منظر دیگری هم اضافه می‏ کرد: رویکرد آسیب‏ شناسانه به کتاب پریدن به روایت رنگ. رمانی که ترکیبی از نام ‏های دیگر آثار لیلا صادقی ست. متنی که سیالیت زبان فوق زنانه ‏اش از ظرف کتاب سر رفته و باید دست و پا بزنی در این مایع چسبنده لزج. مطمئننا ناتالی ساروت هم اگر امروز موفق می ‏شد این کتاب را تا آخر بخواند، با خودش فکر می کرد در نوشتن رمانش، همان رمان سخت خوانِ «تو خودت را دوست نداری» چقدر زبان مردانه غیرسیالی داشته و چه نظمی را رعایت کرده در زمان و زبان روایی! به هر حال رمان صادقی، متنی است که به تاسی از زندگی می خواهد دوباره غلط‏ های نحوی ‏اش (اشاره به کتاب از غلط‏ های نحوی معذورم، از همین نویسنده، 1389) را تکرار کند و با شتابی دیوانه‏ وار از مرکز می گریزد. (اشاره به کتاب گریز از مرکز از همین نویسنده، 1392 ) کدام مرکز؟ مرکز ذهن من. کدام من؟ من خواننده. من بیچاره که باید کمی گلبول های خودآزاری در خونم موجود باشد تا خودم را مجبور کنم کتاب را تا سطر آخر بخوانم. یعنی باید به تعبیر آن منتقد نشانه‏ شناس برای خواندن یک کتاب تمامی نظریات نشانه‏ شناسی و تمام رویکردهای متقدم و متاخر نقد فمینیستی را به یاری طلبید؟ گمان نمی‏ کنم زندگی اینقدرها هم شبیه جهنم باشد. و هنوز و همیشه و گاهی فکر می ‏کنم به آن سوال کلیشه ‏ای قدیمی که چرا بعضی ‏ها ساده را پیچیده بیان می ‏کنند و بعضی پیچیده را ساده روایت می کنند و بعضی پیچیده را پیچیده می گویند و آن دسته مظلوم آخر ساده را ساده می گویند؟ احتمالا این سوال قطعا نه با این شکل و شمایل، جناب آرتور شوپنهاور را هم آزار می داده که برای اولین بار در تاریخ فلسفه، در توصیف هگل در کتابش- جهان همچون اراده و تصور- می نویسد: «استفاده از مهملات محض در سخت‏ نویسی همراه با تار عنکبوت‏ هایی بی‏معنی و جنون آور از الفاظ که نظیر آن قبلا در دیوانه ‏خوانه‏ ها دیده شده بود»

با احترام برای نویسنده ‏ای که دست کم از روی دست خودش می نویسد نه از روی دستِ دست چندم دیگران و به من حق می دهد که کتابی را که دوست دارم بخوانم. کلمه به کلمه و با جان و دل و به قول ناباکوف با احساس لرزشی در مهره ‏های پشت!    

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: