« هیس! رنگ می پرد

مانند گنجشکی بر روی سیم برق و یا یک بادبادک»

 

 

کتاب را تمام کردم و زل زدم به پنجره ی اتاق و غرق در آسمان آفتابی «بادبادکی» را تصور می کردم. که از دست دخترکی رها شده است.

مادر گفت: بادبادک وقتی اوج می گیرد که بر خلاف جهت باد بایستی. دختر پشت به باد و بادبادک از زمین بلند شد و نخش را رها کرد و بادبادک اوج گرفت و... ناگهان قرقره از دستش در رفت و دست هایش خالی.

پریدن به روایت رنگ

پریدن به روایت بادبادک

رنگ و روایت و بادباک. ساعتها می توان چیز نوشت و اندیشید و غرق شد. رنگ پریدگی، آنی یا به مرور زمان، روایتی رنگی یا بی رنگ و بادبادکی که در آنی می پرد و می رود. و تو فقط و فقط می توانی نگاهش کنی. دور شدنش را و حسرتی بزرگ در دلت خانه می کند. شاید بگویی: اگر کمی نخش را سفت تر گرفته بودم...

کتاب پریدن به روایت رنگ، تازه ترین نوشته ی لیلا صادقی در حوزه ی داستان- حکایت زنی نقاش است در خانه ای شهری، آپارتمانی، با تلویزیونی که حضورش از خود راوی در خانه پررنگ تر است. زنی گرفتار زنانگی و عشق که با بوم و رنگ و موضوع سر و کار دارد.

کتاب شامل سه بخش است. آبی- زرد- قرمز

این داستان سه بخشی سه شخصیت دارد. دو مرد و یک راوی زنانه. سه رنگ و سه شخصیت در سه بخش.

 

بخش اول

آبی در متن نارنجی:

بهتر است بنویسیم کتاب با آبی آغاز می شود، واژه ی آبی با رنگ سیاه در رنگ مکمل خود یعنی نارنجی تایپ شده است و آدمی تصور می کند شاید که قرار است سیاهی اش توسط مکمل خود زدوده شود... اینکه آبی شود.. یا در متن نارنجی، نارنجی شود.

« قلم مویم را زیر شیر آب می گیرم و رنگ هایش را از ریشه های قلم می دهم به آب. نارنجی غلیظی را با فشار انگشت هایم از تیوپ رنگی روی سینی کوچک بیرون می ریزم و...»

راوی با نقاشی شروع می کند... نقاشی می کند و نویسنده قرارداد می کند که قرار است در خلال این نقاشی کردن داستان آغاز شود، روای ابتدا مکان داستانی را خلق می کند، و بعد تک تک اشیاء مورد نیاز برای یک « سادگی زنانه» یا یک « خانگی زنانه». دیوارهای خانه را نارنجی می کند و یک لکه خاکستری می گذارد روی بوم که « یعنی توئی.» این «توئی» اولین شخصیت مردانه ی داستان است. و بعد از چند دقیقه این لکه ی خاکستری « آبی» می شود، مرد قصه از خاکستری به آبی تغییر رنگ می دهد و آبی می شود. راوی بعد از مرد قصه یک دیس برنج را نقاشی می کند.. یک دیس ماهی.. یک لیوان... و لکه های سیاه نوشابه و زنانگی و سفره و عناصر روزمرگی.

حالا مردی آبی رنگ در یک فضای نارنجی رنگ (خانه) حضور دارد.

مرد آبی رنگ روی بوم راوی شروع به خوردن می کند... شورترشی... و جنگی را آغاز می کند... جنگی در بشقاب... و مابقی سفره... مرد می خورد... مثل تمام مردان پرخور دیگر... مردانی که زندگی شان در سفره و کار و تلویزیون خلاصه می شود... اما راوی در چشمان ماهی سر سفره یک رویای آبی می بیند... آبی بی کران دریا... ساحل خاکستری... و پاراگرافی که ناچارت می کند این دو را با رنگها روی بوم پیوند بزنی...

« یک لکه ی خاکستری که بعد از چند دقیقه آبی می شود توی ذهن یک ماهی مرده. لکه ای که تغییر می کند کنار رنگ دیگری که شاید کسی باشد که جزئی از تو شده باشد یا تو شده باشی جزئی از لکه ای که روی بوم این نقاشی می شود حکایتی از من و تو.»

زن آغاز می کند... سرویس می دهد... مانند تمام زنان خانه دار دیگر... شوهرداری... مرد زبان باز می کند به گلایه.. که رنگ نارنجی دیوارها دلچسب نیست و ای کاش آنها را آّبی می کردیم... ذهن ناخودآگاه مرد را یک آبی پرست تجسم می کند... اینکه دوست دارد آبی باشد.. دیوارهای خانه اش آبی باشند... آبی زندگی کند و حتی برای آبی جانش را هم فدا کند...

نارنجی رنگی به شدت زنانه است... رنگی شفاف و سرزنده.. که اشتها را به شدت باز می کند... و به علت وجود زرد و قرمز در آن توام سرشار از عشق و شور و خلاقیت است... گرم است و گرما می بخشد و می تواند با میل کردن به سمت زرد یا قرمز خصلت های این دو رنگ را تشدید کند...

تا به اینجای کار لیلا صادقی با خلق این دو رنگ مکمل.. یکی برای خانه یکی برای مرد توانسته است یک تضاد را هم نشانمان دهد، یک رنگ گرم که مکمل رنگی سرد است. یک خانه ی نارنجی با مردی آبی رنگ... و این دو رنگ در دو جبهه ی درست روبه روی هم قرار گرفته اند... جبهه، جنگی درونی و اصطحکاکی که بخش آخر کتاب را رقم می زند.

در قسمت دیگری از بخش آبی کتاب پریدن به روایت رنگ... مرد قصه به راحتی پا روی فرشی قرمز رنگ می گذارد که با دست بافته شده... و راوی از این موضوع رنج می کشد... و یک جمله ی کوچک که مانند بیانیه ای وسط داستان آورده شده: « طرحی کوچک از فکری بزرگ شکل می گیرد»... راوی گرفتار است... گرفتار تمام چیزهایی که می بیند و از طرفی مرد قصه به راحتی از کنار تک تک آنها می گذرد... راوی فرمان بردار است... مطیع است... چاره ای ندارد.. اطاعت و تمکین شرط اول چنین بومی است... ناگهان جمله ای تکانت می دهد.. دلت می گیرد:

« ناگهان دیوارهای یکی پشت دیگری آبی می شوند»...

خانه ی نارنجی لیلا صادقی رنگ می بازد... رنگ عوض می کند.. آبی می شود.. سرد می شود... جهان در آنی عوض می شود...و کسی با ریشی انبوه و خاکستری شروع می کند به موعظه بر فراز قلعه ای مرتفع و لیلا صادقی خیلی سریع کانال را عوض می کند... تانک.. لیلا صادقی کانال را عوض می کند... جنگ... لیالا کانال را عوض می کند... کنترل تلویزیون دست به دست می شود و داستان به اوج می رسد..

و می تمرگد

پا

یین

.

واژه ی بتمرگ.. مانند یک ضربه عمل می کند... آن هم درست در نقطه اوج داستان...

کانال ها یک به یک عوض می شوند... مرد آبی تر می شود... مردی آبی که تمام خانه را آبی کرده است... ساحل.. تمساح... مرد آبی تمایلی برای تماشای خشونت ندارد... و همه چیز در آنی برمی گردد به ماهی سر سفره و برنج و کره... اما راوی برمی گردد به مرد موعظه کننده و مردمی که یک به یک از دورش متفرق می شوند... تنها می شود... راوی جلوی تلویزیون می ایستد... بازی.. شوخی... خنده... راوی حضورش را در خانه ای که حالا همه چیزش آبی شده فریاد می زند...

« خب نگاهم کن. قشنگم؟»

می چرخد... دامنش را باز می کند.. گل های دامنش را پخش می کند.. زنانگی اش را پخش می کند... و زمین را نارنجی می کند... می چرخد تا تمام جهان را نارنجی کند... راوی مبارزه می کند... مبارزی با سلاح رنگ.. با نارنجی... یاد عباس معروفی در ذهنم زنده می شود و تمام آن نارنجی های دوست داشتنی اش...

همین که

از شانه‌های برهنه‌ات

به آسمان نگاه می‌کنم

تمام ستاره‌ها را

غرق گل می‌بینم

زرد، قرمز، نارنجی

یک باغ پاییزی

گفته بودم خدا در هر ستاره

یک باغبان دارد؟

تماشا کن!

آن یکی

فقط شقایق کاشته و دارد آبش می‌دهد

چه طراوتی! چه ذوقی!

زن تلویزیون را خاموش می کند... مرد روشن می کند... زن خاموش می کند.. مرد روشن می کند... زن جنس این جعبه ی جادو را می شناسد... افسون گری هایش را... دروغ هایش را... می خواهد که خاموش باشد.. می خواهد که در خانه ی نارنجی اش چیزی جز شور و عشق و خلاقیت نباشد... نارنجی باشد.. مرد به سراغ گوشی همراهش می رود... زن آن را هم توقیف می کند... مرد قصد خروج از خانه را دارد.. و لیلا صادقی در خانه را هم قفل می کند... مرد به سراغ تختخوابش می رود... می رود که بخوابد... راوی نمی گذارد.. بالشت را از زیر سر مرد آبی رنگ می کشد.. بازی می کند... و ناگهان راوی می گوید که هیچ وقت این کارها را نکرده است.. نارنجی هایش را پخش نکرده است.. نخدیده است... بازی نکرده است...

و مرد آبی رنگ مشغول تماشای فیلم است... فیلمی که مربوط به پیامبری است... قومی که هلاک می شوند... قومی که لواط می کردند...

« اینک تو سحرگاه با اهل خانه از این شهر خارج شو و هیچ کدام پشت سر خود را ننگرد تا هراس و وحشت عذاب را نبیند ولی همسرت را با خود مبر، زیرا او نیز باید مانند قومت به هلاکت برسد»

سفره جمع می شود.. بشقاب ها جمع می شوند... زمین می لرزد.. مردم شهر نابود می شوند.. و راوی تبدیل به مثلثهای کوچکی می شود...

 

بخش دوم:

زرد در متن بنفش

داستان زرد – از مجموعه «پریدن به روایت رنگ»-  دومین بخش از کتاب خانم لیلا صادقی است.. و اولین برخورد رنگی ما در این داستان با بنفش آن هم پنج- شش پارگراف بعد از شروع داستان صورت می گیرد درست در جایی که راوی می گوید:

« انگار که شال بنفشم از بند رخت لیز می خورد و به عشوه های متناسب با حرکت باد، پخش می کند خودش را روی زمین و هی دور خودش می پیچد و به در و دیوار مالیده می شود و لکه های خاکستری...»

راوی در این داستان از یک صدا حرف می زند، از یک هیجان، از یک فرد دیگر، از یک مرد دیگر، از یک عشق، و شاید یک رابطه ی ممنوع...

و باز هم دو رنگ سرد و گرم در برابر هم و البته مکمل هم...

رنگی درخشان و خلاق و بازیگوش همچون آفتاب در برابر رنگی متین و روحانی و سرد همچون مهتاب.

روز در برابر شب

خورشید در برابر ماه

اما از تمام این ها گذشته به اعتقاد من زرد در این داستان یک خطر است، یک اضطراب، یک دو به شک بودن، یک دلهره همراه با لذتی ناشی از هیجان رابطه ای تازه، عاشقانه، و پنهان...

 

بخش سوم:

قرمز در متن سبز

در بخش سوم داستان راوی اسم می پذیرد. دنیا. و اولین برخورد رنگی ما در پارگراف دوم اتفاق می افتد:

« دنیا از اتاق خودش بدش می آید و نه رنگ دیوارش را دوست دارد و نه حجم کوچکش را و نه پنجره اش را حتا.»

و دنیا منزجر از این همه سادگی و از این خانگی است. دنیا اتاقش را عوض می کند و قوطی رنگهایش را به مکان دیگری منتقل می کند.

در بخش قرمز کتاب رنگ پریدگی رخ داده است و  به غیر از چند اشاره ی کوچک ما دیگر با لکه ای رنگی، جهان رنگی، و رنگ روبه رو نیستیم. قرمزی در متن سبز... در یکی دوجا به رنگ سبز اشاره شده است – کلید سبز- برگهای سبز- پنیر زرد- گل های سرخ و آبی ظرف- و ترکیب نسکافه ای- زردچوبه و زردی- حوله ی آبی رنگ حمام- و در نهایت آخرین خط کتاب: « آژیر یک آمبولانس با نوری که قرمز می رود و می آید». این بخش رنگ پریده است و  جایش را یک « صدا» پر کرده است. صدایی که شیفته ی راوی است، شیفته ی اندیشه های راوی است، و راوی گرفتار شده است.

بخش قرمز سراسر شور و حرارت عاشقی است.

که البته با توجه به حجم نوشتار در بخش سوم تاثیر چندانی در متن ندارد. حاکم بی چون و چرای  بخش سوم صدایی است که از پی محو شدن رنگ می آید.

صدا در می زند

صدا پشت او می ایستد

صدا از حس ابری می گوید

نگاهش دنبال صدا می گردد

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: