بادبادکی که دل می کند از نخ

 

گریز از مرکز (مجموعه شعر -داستان): لیلا صادقی

دکتر نرگس باقری

نظریه‌ی شعر شناسی شناختی مبتنی بر زبان متون ادبی و نوع چیدمان واحدهای زبانی است. در شعرشناسی شناختی افکار و مفاهیم انتزاعی تجسم می‌یابند و بر اساس چارچوب نظری مارگریت فریمن (2000) هر متن ادبی دارای سه سطح نگاشت می تواند باشد: نگاشت ویژگی، نگاشت رابطه‌ای و نگاشت نظام. در سطح نگاشت ویژگی، شباهت در سطح دو پدیده و در سطرهای شعر شکل می گیرد. در سطح نگاشت رابطه‌ای، روابط موجود میان پدیده ها واکاوی می‌شود که این نوع نگاشت نیز در سطح سطرهای اثر ادبی قابل مشاهده است. اما سطح سوم، نگاشت نظام، در سطحی کلان تر که شامل کل اثر است، شکل می گیرد. در این سطح، عناصر موجود در اثر در رابطه ای متناظر و یک به یک به ساخت الگویی استعاری دست می زنند، به صورتی که ساختار کل اثر، یا حتا یک شعر (بسته به متن مورد بررسی)، به ساختار پدیده ای دیگر با تمام عناصر و اجزای شکل دهنده شبیه می شود.

با در نظر گرفتن جایگاه ارائه و نوع مخاطب، کتاب «گریز از مرکز» در این چارچوب و با همین رویکرد اما به اجمال و با حذف بسیاری روابط و جزییات بررسی می شود و در نهایت به خوانش بیست و نه بادبادک در کتاب گریز از مرکز لیلا صادقی پرداخته می شود.

در بادبادک‌ها استعاره‌های مفهومی متنوعی به‌صورت ساختارمند و منسجم وجود دارند. گستره‌ ی استعاره‌ها سازمان یافته‌اند و می‌توان در نهایت به یکپارچگی مفهومی رسید. فضاهای ساخته شده در ساختار هر یک از بادبادک‌ها در کلیت شعر شرکت دارند و می‌توانیم تفسیر منسجمی از معنای متن با توجه به ساختار و چگونگی چیدمان متن به دست آوریم.

 اگر ساختار هر یک از بادبادک ها را، استعاره ای از سفر بگیریم که در کلیت اثر نیز سفری دسته جمعی و بزرگ تر را به تصویر می کشد، می توان گفت که کل اثر، در سطح نگاشت نظام بازنمایی کننده الگوی سفر است. درواقع، استعاره‌ی مفهومی «زندگی یک سفر است»، در سطح هر یک از بادبادک ها و نیز در سطح کل اثر دیده می شود، به طوری که چه از لحاظ مفهومی و چه از لحاظ فرمی، این حرکت از یک نقطه به نقطه دیگر تصویر شده است. از لحاظ فرمی و دیداری، بادبادک اول در یک سطر رخ می دهد، درحالی که بادبادک بیست و نهم، در بیست و نه سطر و این افزایش کمیت، نمایانگر افزایش مسافت است که به گونه ای، دور بودن راه و نرسیدن بادبادک ها به مقصد را بازنمایی می کند. مفهوم نرسیدن در سطح مفهومی و در عناصر به کار رفته در هر یک از شعرها نیز دیده می شود.

از آنجایی که بادبادک یک شیء فیزیکی‌ای است، وقتی در قلمروی انتزاعی این سفر قرار می گیرد، قادر است حرکتی از یک نقطه به نقطه دیگر را بیان کند. عناصری که با مفهوم بادبادک همراه هستند، مانند در دست بودن، از یک‌سو رها بودن و از سویی گرفتار بودن، نخ، قرقره، در مسیر باد قرار گرفتن و ... چگونگی روند تفسیر و درک شعر را مشخص می کنند و همچنین در الگوی سفر، ما به ازای دیگری پیدا می کنند که از آن جمله، درگیر بودن راوی از یک سو و رها بودن او از سوی دیگر در سفر درونی که در پیش گرفته است. اتصال راوی به زمین به واسطه نخ یا وابستگی های زمینی، چرخش زندگی راوی در مسیر باد به واسطه قرقره، در مسیر باد قرار گرفتن راوی به دلیل عدم ثبات شرایط اجتماعی و غیره که همگی ما به ازای عناصر تشکیل دهنده بادبادک در نگاشت نظام هستند.

بر طبق نظریه‌ی یکپارچگی (Blending Theory) فوکونیه و ترنر (1998) که چهار فضای ذهنی را (فضای عام، فضای مقصد، فضای مبدأ و فضای ادغام) برای ساخت معنا معرفی می‌کنند، به‌نظر می‌رسد که در این اثر، در یک فضا زندگی انسان از هبوط تا وصل دوباره، عشق، مرگ و...و در فضایی دیگر ویژگی‌های بادبادک با توانایی‌های پرواز، به حرکت درآمدن و ازسویی گرفتار بودن و ... قرار می گیرند که هر دو این فضاها، براساس فضاهای مشترکی که متن ایجاد کرده است، در هم ادغام شده‌اند و فضای جدیدی را شکل داده اند که همان فضای ادغام است. فضایی که در آن، راوی موجودی است دارای قابلیت های پرواز، اما نه از جنس پرنده و موجودی طبیعی، بلکه از جنس بادبادکی که شیء مصنوع بشر است و به همین دلیل در نهایت به زمین سقوط می کند.

کنش‌های بادبادک و ویژگی‌های آن در هر یک از شعرها و نیز در کلیت اثر قابل تفسیر است. درواقع ویژگی‌های زندگی انسان و عشق که به مثابه‌ی یک سفر است بر ویژگی‌های بادبادک فرافکنی می شود و تفسیرهای متفاوتی را ممکن می سازد. در نهایت با مقایسه‌ی بادبادک و انسان و زندگی او متوجه می‌شویم که هیچ وصلی وجود ندارد و انسان موجودی رها شده و بی حاصل است. بنابراین تمامی بادبادک‌ها از آغاز تا پایان که میل به پرواز دارند، رسیدن به مقصدی را نشان می‌دهند که با شکست مواجه می‌شود. این شکست در ساختار هر کدام از بادبادک‌ها وجود دارد، بدین معنی که نگاشت نظام (الگوی هر شعر) هم در سطح خرد و هم در سطح کلان اجرا می شود.

تعداد بادبادک‌های موجود در کتاب که به عدد سی نمی رسد، یکی دیگر از علت های نرسیدن بادبادک ها به هدف غایی است. تعداد این بادبادک ها با تعداد سی عدد مرغی که در منطق‌الطیر قصد سفری درونی برای رسیدن به معشوقی والا (سیمرغ) دارند، برابر نیست، اما تداعی کننده است. در منطق الطیر، سی عدد مرغ به سیمرغ تبدیل می شوند، اما در این اثر، بیست و نه بادبادک که سفر خود را آغاز می کنند، در نهایت به بلندترین شعر آخر کتاب که همان سیمرغ است، ختم می شوند، اما به دلیل وجود موانع بسیار (هفت داستان میان شعرها) از آن مجزا می مانند و جمع این بادبادک ها به سیمرغ تبدیل نمی شود. درواقع، شعر آخر که بلندترین شعر این کتاب است، فضای سیمرغی را نشان می دهد که خود به سمت کوه قاف در سفر است و این سفر خود، گفت و گوی عاشق با معشوقی را نشان می دهد که هر لحظه از او دورتر می شود و هرگز به وصال نمی رسند، همانند سیمرغی که می رقصد به قاف و لحظه به لحظه از معشوق فاصله می گیرد.

در هر یک از شعرها به تنهایی، مقصد این سفر انتزاعی به صورت تجربه‌هایی ملموس‌تر دیده می شود، تا درک عشق در ذهن مخاطب ملموس تر شود. عناصر استعاره‌ی مفهومی «عشق سفر است» به صورت عناصری عینی تر به تصویر کشیده می شود که از آن جمله اند: عاشق به صورت مسافر/بادبادک، مقصد به صورت درخت/آسمان/دورترین نگاه...، رابطه به صورت اعضای تن، قایق، اسب و... ، مشکلات و موانع به صورت سقف، دیوار، شیشه، ارزن، سیب و بسیاری عناصر دیگر و در سطح کلان موانع به صورت شش حکایت و هفت داستان در میان شعرها قرار می گیرند و حرکت متوالی شعرها را متوقف می کنند و باعث نرسیدن بیست و نه شعر یا بادبادک به معشوق که همان سیمرغ شعر آخر است، می شوند.

سفر، بر طبق بادبادک اول (شعر اول بر طرح روی جلد) از اتاق شروع می‌شود:

بادبادک یکم

چراغی که اتاقم را روشن می کند از سقف آویزان می شود چرا

 

سقف مانعی در راه است اما پنجره به مجاز پرده‌ی آویخته (در بادبادک چهارم) راهی ست برای ادامه سفر. سفر در درون اتفاق می‌افتد، در جغرافیای تن، در فکر و ناخودآگاه راوی و در نهایت به همان اتاق ختم می‌شود؛ جایی که مرگ اتفاق افتاده است و این خود آغاز سفری دوباره است. در این شعر، عشق و زندگی انسانی بر چراغ نگاشت می‌شود. چراغ با روشنایی (آگاهی) مرتبط است اما با وجود روشنایی از سقف آویزان شده است که این تعبیر، تداعی کننده داستان به دار آویخته شدن حلاج است براساس غزلی از حافظ:

گفت کان یار کزو گشت سر دار بلند          جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد


بر اساس طرحواره‌های لیکاف فرد در آغاز راه انرژی بیشتری دارد، آغاز راه با شادی بیشتری همراه است ولی پایان راه همراه با حزن و خستگی است. شادی و انرژی با طرحواره‌ی بالا مرتبط است و اندوه با طرحواره‌ی پایین. ساختار هر یک از بادبادک‌ها (شعرها) هم می‌تواند مانند راهی در نظر گرفته شود که آغاز و پایان دارد. آغاز زنده و بالاست (حرکت بادبادک در آسمان) و پایان، مرده و پایین (سقوط بادبادک بر زمین). این تقابل را در چیدمان نحوی و واژگانی هر یک از بادبادک به تنهایی و نیز در ساختار کلی بادبادک‌ها می‌توان مشاهده کرد.آویزان شدن دارای طرحواره‌ی پایین است و می‌تواند معادل به دارآویختن و در نهایت مرگ باشد که البته تقابل چراغ/تاریکی (زندگی/مرگ)، در نگاشت نظام به صورت حرکت از «بالا به پایین» نشان داده شده که البته این نگاشت نظام در دیگر بادبادک‌ها نیز دیده می شود.

در بادبادک دوم، پرنده مسافری است به سوی مقصدی نامشخص حرکت می کند اما حرکت رو به بالای او، همانطور که پیش بینی می شود، به سمت پایین برای دانه ورچیدن متمایل می شود. 

"آنقدر پرنده‌ام

که همه چیز ارزن می‌شود برای نشستنم" (2).

ارزن وسیله‌ی پایین آمدن و فریب خوردن و حکایت از موانع راه دارد که تداعی کننده نقش سیب در هبوط آدم و حوا از بهشت به زمین است. ارزن با دام رابطه دارد و پرنده نیز همچون بادبادک از یک سو متوجه بالا و از سویی گرفتار است. فعل نشستن عدم حرکت و توقف در سفر است و در طرحواره متمایل به پایین است.

در بادبادک سوم، در سطح نگاشت ویژگی (استعاره هایی که در سطرهای شعری رخ می دهند)، زن/ راوی یا شاعر/ انسان همانند مسافر است. مقصد راه هنوز نامشخص و در قالب چیزی نگاشت نشده است. پرده مقابل دید را گرفته و نیز مانع راه است. آویزان شدن (طرحواره‌ی پایین) مسیری به سمت پایین را ترسیم می‌کند و انسان که در اینجا همان راوی است و پیش از این بر بادبادک، چراغ و پرنده نگاشت شده بود، می‌تواند کبوتر و عقاب (باز) یا همان آدم و حوای اسطوره ای نیز باشد. در این شعر، ضرب المثل معروف «کبوتر با کبوتر، باز با باز» دستکاری شده است تا به لایه های مفهومی شعر بدین شکل اضافه شود که شاید دلیل نرسیدن بادبادک ها به سیمرغ، همین هم نوع نبودن آن ها باشد.

بادبادک چهارم با تغییر طرح واره ای یک بیت معروف از سعدی، باز در همان الگوهای پیشین مفاهیمی چند لایه را بیان می کند. در این شعر، «بنی آدم اعضای یکدیگرند» و «که در آفرینش ز یک پیکرند» به شکلی دیگر بازسرایی میشود و علیرغم دستکاری مفهوم مورد نظر سعدی، مفهومی اروتیک در یک رابطه عاشقانه و همچنین مفهوم نرسیدن عاشق یا بادبادک به سیمرغ یا معشوق بازنمایی می شود. در این شعر، عضوی از بدن در حرکت در می رود و از تن به فروتن حرکت می کند که طبق طرح واره ی پایین، فروتن همان سقوط است. به همین شکل تناب و نخاع (نگاشت ویژگی) شبیه به هم هستند که عدم حرکت (فلج شدگی و ایستایی) به دلیل وجود دردی در تناب که همان رگ و پی یا نخاع است، مانع از پویایی اعضای بدن به عنوان افرادی در جامعه انسانی یا عاشقی در پی معشوق می شود. تناب  نخاع، در بادبادک به صورت نخ تجسم پیدا می کند و به دیگر اعضاء تسری می‌یابد. اما درنهایت راه به بن‌بست می‌رسد و مسیری رو به رکود و به سمت پایین ترسیم می‌شود.

در بادبادک پنجم، استعاره ی مفهومی «دل، مسافر است» و مقصد «درختی در جهت باد» شکل می گیرد. «حرکت، پرواز و تکاپو است» و نیز رودی که از فکر می‌رود و بسیار تندگذر است. راوی نهایت حرکت را طلب می‌کند. درخت رو به بلندی و فکر نیز بلند پرواز (طرح واره بالا) است اما پایان راه، به زمین، نشستن، ریشه‌ی درخت و سنگ (طرح واره پایین) مجسم می شوند که سکون را می‌رسانند.خراش بر داشتن، موانع و مشکلات راه است.

در بادبادک ششم، حرکت و پرواز به‌طور ضمنی در قالب بادبادک/پرنده/ تن/ مسافر آغاز شده است. مقصد همان تو است. موانع پرواز و حرکت همان دیوار است. عناصر واژگانی «قطع شدن از هم» بر مفاهیم «عدم رسیدن و رها شدن» نگاشت می شود. «لابه‌لای آجرها» بر مفهوم «سکون و گیر افتادن» منتقل می شود. محور دو قطبی بالا/ پایین، وصل/ جدایی، یک طرف خانه/ یک طرف ویرانه در فضای ذهنی این شعر شکل گرفته است. پروانه همان مسافر است و شمع همان مقصد که سوختن شمع، طرح واره پایین را نشان می دهد که در نهایت در تناظر با ساختار دیگر شعرها، نرسیدن، عدم حرکت و فنا را به تصویر می کشد.

بر طبق بادبادک هفتم، مسافر همان بادبادک است. در عبارت «هر بار که باز می شوم از سر راهی/ پایم از قلم می افتد» (10)، باز شدن از سر راه، برداشته شدن عاشق به عنوان مانع است و از قلم افتادن، یعنی عدم حرکت و آمادگی برای سقوط. در عبارت «با  خطی که می شکند از بس نوشته می روم»، شکستن خط همان موانع راه است و نوشتن همان حرکت و سفر است. 

"[...]

برای گذشتن از ابر، بارانم

دیار که جمع دار است، می‌شود خانه‌ام

بریده می‌شود سری که بادبادکم

به قرقره‌ای که می‌کشد دستم را ‌گرفتارم" (10).

گذشتن از ابر همان پرواز/ بالا/ حرکت را نمایان می کند و باران همان پایین افتادن را. «دیار» و «دار» در ارتباط با طرح واره پایین (مرگ/ آویزان شدن) قرار دارند. بریده شدن/قطع شدن همان نخ و افتادن در یک فضای ذهنی دیگر است و قرقره/مانع همان رها شدن و گرفتار شدن و ایستایی را نمایان می کنند.

طرح: سپیده شمالی

براساس سطرهای بادبادک هشتم، «گاهی که ملکه ذهنم می میرد، چقدر زیباترم»، ملکه ذهن/ بادبادک/ پرواز/ الهام/ حرکت همگی عناصری درارتباط با یکدیگر هستند که برمبنای طرح واره بالا شکل گرفته اند. مردن همان عدم حرکت ذهن است. پرنده/اوج حرکت ذهن است. در این سطر، «وقتی که پرنده ای از ذهنم بلند می شود/ وقتی که بلند می افتد»، بلند افتادن/ سقوط/ پایین همگی از یک جنس هستند و در ادامه شعر، بوسیدنِ سنگ همان پایین است، دست به عنوان عامل حرکت برای اوج گرفتن بادبادک است اما با شکستن/ سقوط و عدم حرکت همراه می شود. «نزدیک‌تر می شود هر چه می تپد بیشتر» حرکتِ رو به جلو و با انرژی است اما «از دست هایی که می شکند بیشتر»، طرح واره پایین و سقوط را مجسم می کند. در ادامه شعر، رها شدن فکر همان پرواز/ بالا است و بلند افتادن، سقوط و رو به پایین را نشان می دهد.

در شعر بادبادک نهم، عشق و زندگی همان راه است یا مسیری برای حرکت. دور شدن همان عدم دسترسی، درخت همان مقصدی که در غیاب است. آسمان همان مقصد/ بالا است، کوه همان عدم حرکت یا مسافری در سکون است، پل همان عبور و حرکت، رود همان انسان یا مسافر در حرکت، سد همان مانع حرکت است، همچنین بند آمدن نفس همان عدم توان برای ادامه‌ی راه است، آبی که می‌افتد پشت پا همان اشک است و یا باوری قدیمی که برای بازگشتن مسافر، کاسه ای آب پشت سرش می ریختند، اما راوی می گوید به این آب دلتنگ است، چرا که این مسافر هرگز بازنمی گردد و به جای حرکت و روشنی مفهوم سکون و تاریکی شکل می گیرد. گرد همان انسان/ مسافر در حرکت است که البته تداعی کننده آیه ای از قرآن است مبنی بر بازگشت انسان به آسمان «انا لله و انا الیه راجعون» که برگشتن یا عدم به پایان رساندن راه و درگیر یک چرخه و تکرار شدن همگی از این عبارت تداعی می شوند. در همه‌ی این استعاره‌ها راه قطع می‌شود و مسافر از حرکت می‌ایستد و وصلی در کار نیست.

در بادبادک دهم، سیب/ ارزن همان وسیله‌ی فریب هستند و باز ماندن همان عامل هبوط یا طرد شدن را یادآوری می کند، بریده شدن همان قطع شدن حرکت است، آ...دم که جدایی بین حروف را نشان می دهد، هم از لحاظ تصویری و هم از لحاظ مفهومی بریدگی و عدم وصل را نشان می دهد. دم/نفس/ زمان همگی همان زندگی هستند، ما همان مقصد است، منع شدن، نشدن، ندویدن، نشستن همان انفصال و سکون و رو به پایین هستند، دور همان مقصد و بهشت است اما به شکل غنیمتی از مرگ (پایین) نشان داده می شود.

در صورتی که بخواهیم نگاشت ویژگی بادبادک یازدهم را ترسیم کنیم، می توانیم جدولی مانند زیر را در نظر بگیریم که عناصر واژگانی دیگر بادبادک ها نیز در چنین جدولی می توانند قرار بگیرند:

فضای مقصد

فضای مبدأ

(طرح واره بالا)

فضای مقصد

فضای مبدأ

(طرح واره پایین)

دورترین نگاه

به بالا نگاه کردن

سنگ شدن

جامد شدن

کهکشان بافته شده

بالا بودن

تیر خوردن

مردن (پایین افتادن)

سیاره شعر

بالا بودن

غروب کردن

پایین آمدن

بلند بودن

بالا بودن

دیر شدن ساعت

عقب ماندن

صبح

بالا بودن

بسته بودن در

وارد نشدن

 

 

سقوط

پایین افتادن

 

 

مردن

زیر خاک رفتن

جدول 1. نگاشت ویژگی در بادبادک یازدهم

در بادبادک دوازدهم، عشق و زندگی همان جنگ است. جنگی که از قلب سر می‌گیرد و عشق همان حرکت برای رسیدن است. افتادن و تن به تن شدن همان شکست هستند و خاکستر ققنوس همان تنهایی و مرگ است.

"در جنگی که سر می‌گیرد از قلب من

برای فتح تنی که اتفاق می‌افتد

به اتفاق می‌افتم

در تکان‌دهنده‌ترین سرزمینی که تن به تن می‌شوم

به خاکستر ققنوس کم می‌شوم

[...] " (20)

به طور کل، همه شعرها در سطح نگاشت ویژگی، دارای استعاره هایی هستند که منشاء آن ها در طرح واره راه، طرح واره بالا و طرح واره پایین است. اینگونه استعاره ها در تمام شعرهای این مجموعه به همین منوال پیش می روند که طبق جدول 2 برخی از مهم ترین این استعاره ها در سطح نگاشت ویژگی بادبادک 13 تا 16 به شرح زیر هستند:

 

نام شعر

فضای مقصد

فضای مبدأ

(طرح واره بالا)

فضای مقصد

فضای مبدأ

(طرح واره پایین)

بادبادک سیزدهم

قاف

بلندی

سربازی که از تن می رود

از دست رفتن توان

 

کفش

وسیه حرکت

تفنگ (جنگ)

مرگ

 

 

 

افتادن

شکست

 

 

 

کشته شدن

مردن

 

 

 

شهر (محل ماندن)

سکون

 

بهشت

اوج

بهشت (مرگ)

سکون

بادبادک چهاردهم

کشیدن شمشیر

بالا

شمشیر

مرگ

 

قد قامت

بلندی

غلاف کشیدن

پایان کشتار

 

غلاف کشیدن

صلح

خون ریختن از فکر

مرگ

 

فرشته (بادبادک، پرنده، انسان)

بالا

رشته های تن

بند بادبادک برای پایین کشیدن

 

افراشته

بالا/پرواز

سنگ گرفتن

زیر خاک رفتن

بادبادک پانزدهم

چشم

چراغ

سنگ ریزه

کوه، زمین

 

چراغ

دیدن و آگاهی

ریختن

پایین

 

انگشت اشاره

هدایت بادبادک

لا

انکار چیزی

 

دورترین ستاره

راه دور

باز نشدن

بالا نرفتن

 

لا

بخشی از بالا

های های ریختن ابرها

گریه کردن، باران

 

بال

وسیله پرواز

بی خبری

ناآگاهی و سیاهی

 

 

 

کم شدن از تن

مردن

بادبادک شانزدهم

نردبان

بالا

بیابان

مرگ (بی آبی)

 

تناب سفید

روز (اوج)

خالی از سکنه

بی مردمی

 

دودکش

بالا

تفنگ خالی

شکست در مبارزه

 

بهشت

بالا

لک لک روی تن

بی پروازی

 

 

 

تمام شدن سر روی شانه

مردن

 

 

 

رسیدن مارپله به آب

فرود آمدن

 

 

 

تناب سیاه

شب (حضیض)

 

 

 

مارگزیده

آسیب دیده

 

 

 

مار

عامل هبوط آدم

 

 

 

بریده شدن

جدا ماندن

جدول 2. نگاشت ویژگی در بادبادک 13 تا 16

همه ی دیگر بادبادک ها نیز بر همین منوال، دارای چنین الگویی هستند که البته این الگوی اولیه شعرهاست که به کل اثر، یک ساختار منسجم می دهد، اما هر یک از شعرها تحلیل مستقل و جداگانه ای نیز دارد که موضوع این مقاله نیست.

سرانجام در بادبادک بیست و هشتم، علاوه بر حضور الگوهای طرح واره ای بالا و پایین و نیز استعاره مفهومی «زندگی سفر است»، با تصویری شدن شعر روبه رو هستیم، به طوری که ساختار یک بادبادک بر چیدمان شعری به صورت یک استعاره تصویری نگاشت می شود:

این شعر، شکل یک بادبادک را اجرا کرده است، اما چیدمان کلمات در بالا و پایین بادبادک، دارای اهمیت تفسیری است و همچنین تعداد ضمایر تو و در نهایت ما. تعداد کل سطرها، بیست و هشت سطر است که با نام بادبادک در هماهنگی است و تعداد ضمایر تو، 24 عدد است که 24 نشان از تجمع توها و درنهایت بازنمایی ضمیر ما است. ضمیر ما، پیوند من و تو است و بعد از تکثر تو، پیوند میان من و تو انجام می شود، اما ضمیر من هرگز در این شعر بیان نمی شود، گویی طبق تعاریف عرفانی، من از خود خالی می شود و همه جا «تو» را می بیند و در نهایت به وصل و تجمع می رسد. طبق این شعر، پیش بینی می شود که سفر بادبادک ها به ثمر برسد، اما گویا در بادبادک های بعدی باید اتفاقی مانع وصل شود. اتفاقی که بادبادک را از آسمان به زمین پرتاپ می کند.

قبل از شعر بادبادک بیست و نهم، یک حکایت تصویری روایت می شود و بعد از آن هم یک داستان که بازنمایی «مانع» در مسیر حرکت شعرها به سوی سیمرغ (معشوق) هستند. در متن شعر، درشکه‌ای که یادآور تحویل سال نوی میلادی و در عین حال صحنه تشییع جنازه است، همراه با سرما و برف و زمستان در آسمان از راوی دور می شود.

"خواب گوزنی می بینم که از پیرهن تو می‌آید

درشکه‌ای که در آسمان دور می‌شود از آرزوی گردش این چرخ

[...]

می‌گوید که ماه گرفته تو را و نفس نمی‌کشی چرا

در حوالی درخت‌ها می‌پیچد بویی که پیرهنت را برساند به حوالی تن اما هیچ

گوزن رفته است

آسمان رفته است

و تا سیاهی کار می‌کند برای پایان این شبی که می‌رود سپید نیست" (71-72)

حوالی تو اما هیچ، زمستان، اتاق، جای خالی، برف، سرما، مردن، گردش چرخ که نمی‌رسد به انتهای چاه (سفر یک دایره و تسلسل است)، بند نشدن، پرستار، تشییع، تمام شدن دریا و رویا، سوختگی، لم یزرع/ بیابان، سیاهی چشم، گم شدن یوسف، نفس نکشیدن، رفتن آسمان و سیاهی مطلق، همگی پایان این سفر و تلاش است که به جهت پایین و مرگ ختم می‌شود و درواقع، این بادبادک به طور کل، به زمین سقوط می کند و فضای این شعر نیز، تشییع جنازه و مرگ عاشق/راوی در بیمارستان است که گویا به دلیل قطع شدن اکسیژن یا هوا، نفس راوی بند می آید، همانند ماهی که از آب بیرون انداخته شود.

کل بادبادک های بیست و نه گانه شعر، به دلیل تناظر میان عناصر یک ساختار با ساختار دیگر، حرکت از بالا به پایین بادبادکی را نمایش می دهند که به خاک می نشیند، همچون کودکی که متولد می شود، بزرگ می شود و در نهایت می میرد. این مجموعه شعر که از تک شعرهای سروده شده فراروی می کند، با در نظر گرفتن چیدمان خاص برای شعرها، چگونگی نمایش تصویری و شمایلی هر شعر، تلفیق داستان ها به عنوان موانعی که همان هفت وادی منطق الطیر را تداعی می کنند و دیگر تمهیدات بینامتنی و پیرامتنی به عرصه جدیدی از جهان شعر پا می گذارد که در آن، زیبایی شناسی شعر، صرفن بر گفتار یک شعر متکی نیست، بلکه بر مجموع عوامل تشکیل دهنده کل کتاب و نیز ارتباط عناصر هر یک از شعرها با دیگر شعرها استوار است. نگاشت نظام نیز در دو سطح تک شعرها و نیز کل کتاب در این اثر به چشم می خورد که در تک شعرها، به صورت انتقال عناصر ساختار بادبادک و طرح واره بالا و پایین بر ساختار یک شعر عمل می کند و در سطح کل کتاب، نگاشت نظام همچون راهی است که در ابتدا به سمت بالا حرکت می کند و پس از طی شدن سیر تکاملی به سمت افول و مرگ پیش می رود، همچون روند زندگی انسان.

جدول 3. تناظر عناصر واژگانی هر یک از شعرها با الگوی بالا منجر به شکل گیری نگاشت نظام می شود

و شعر آخر مجموعه، به نام «سیمرغی که می رقصد به قاف» گویی دنیای دیگری را برای راوی/انسان و سرنوشت بشریت به تصویر می کشد. دنیایی که از کهکشان ها شروع می شود و به رودخانه ای روی زمین به پایان می رسد:

«قسم به ستاره‌ای که می‌میرد روی پیرهنم

قسم به قدم‌های تو که بلند می‌شوند از باد، از باران

[...]

به کهکشانی که کنده می‌شود از پیرهنم

این رود هم می‌گذرد » (77-88)

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
+1 #2 الهام حیدری 1392-09-25 10:04
ممنون از خانم باقری .بسیار جالب و قابل استفاده بود . نگاه شما فلز نگاه مخاطب را تیز تر و بادبادکهای خانم صادقی را خواندنی تر می کند.
نقل قول کردن
 
 
0 #1 مهران سیدی 1392-08-09 19:04
انسجام فکری و روند و عمق تحلیل اثر، خواندنی و قابل ستایش است. دست مریزاد
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: