فرض ِ خوانش و معنا بازی ِ وضعیت در اقتصادِ روایت 

 

این نوشته تنها آن دسته از مخاطبانی را در نظر دارد که به خوانش لیلا صادقی در نقش لیلا صادقی نشسته اند و خود را از توضیح جزء به جزء آن چیزی که در جهان داستانی اش اتفاق می افتد بی نیاز می داند. داستان صادقی یک بامعنا را برای احضار بی معنایی تدارک دیده است. صادقی از امکانات رسانشی زبان بهره گرفته تا اندیشه ای فلسفی - ضد فلسفی را بیان کند. مخاطب داستان او در این فرآیند با نظامی واژگون نسبت به رفتار عرفی ادبیات روبروست. در اثر صادقی، تفکر است که به لباس ادبیات درآمده و نه آن که ادبیات زیرپوش فلسفه به تن کرده باشد . مخاطب ، داستان را به عنوان ادبیاتی به مثابه ی اندیشه می شناسد. اما آن چه در برابر ما قرار گرفته است برش های ذهنی از ایده ای ست که مخاطب را به چالش با مفهوم ِداستانی ِاندیشیدن برمی انگیزد . جایی که ادبیات نظام ارجاعی اش از طریق واقعیت مورد سوء استفاده قرار گرفته است. انگار لیلا صادقی در پس تلاش برای حفظ نظام ارجاعی خویش با واقعیت، محذوف شده است و آن چه در جهان داستانی اش به اجرا می رساند وانموده ای از مؤلف است . کلیتی که با اتکا به وانمایی خویش از بازخوانی، ما را در متنی قرار می دهد که نشانه را از قیدِ اجباری کهنه ، رها می کند . اجباری که بر اساس آن نشانه باید همواره چیزی را مشخص کند. نشانه ها در داستان صادقی چیزی را مشخص نمی کنند. چرا که خود ذاتن وانموده ای از نشانه و نظام نشانه ای موجود در چندین و چند روایتِ چندلایه هستند. نظامی که به شکل      بی پایانی در بطن خویش منعکس می شود. در بطن خویش تکرار می شود و اتفاقن خواننده‌ای داستان اش، خویش را در برقراری ارتباط باکره می یابد. چرا که صادقی به نظام نحوی قواعد ادبی بی علاقه است .

مخاطب جهان داستانی لیلا صادقی به شکل تراژیکی به خود واگذار می شود تا از پس تماشای وانمایی شبیه سازی شده ، به واقعیت عریان  وجود خویش بازگردد . امری که در بطن هر رویکرد مطلق انگارانه ای جریان دارد . از این رو صادقی این امکان را به مخاطب اش می دهد که بیش از هرچیز به خود بیاندیشد. یادآوری دنیایی که او در بطن آن زیست می کند و از خلال تمام آموزه هایی که برای درک آن در اختیار دارد باز هم بیش تر و بیش تر به خود واگذار می شود . صادقی مخاطب خویش را به نقطه ی سرخوشي ادبیات باز می گرداند و از این رو در زیرین ترین لایه های خویش به شدت می گریاند . چرا که مخاطب او دیگر با غیاب معنا روبرو نیست بلکه اساسن با عدم وجود معنا روبروست . معنا هیچ گاه وجود نداشته است . ما تنها با توهم معنا دست به گریبانیم و نیاز به سرخوشي ، نیاز به ادبیاتی که ما را از این ترس عظیم نجات دهد با ارجاعات داستان صادقی در لحظات پایانی برجسته می شود. در ادبیاتی که قواعد آن هربار نقض می شود تا مؤلف مظلوم و شکست خورده، تنها و تنها ناظر باشد. صادقی جهان - داستان ای می آفریند تا هم چنان که ادبیات راه به "هیچ کجا" می برد مخاطب نیز در الگویی ذهنی راه به "هیچ کجا" ببرد .

 اما این "هیچ کجا" چیست ؟ سقراط جایی می گوید "ساده ترین راه رسیدن به حقیقت هر چیز تعریف آن است". اما اگر سقراط در عصر ما حاضر بود چگونه می اندیشید ؟ شاید او در تجاهل گرایی اش رادیکال تر می شد و شاید هم چون لیلا صادقی، با نمایش فرو رفتن اش در تناقض بی پایان معنا ، به جایی که دروغ گفتن و نگفتن یک معنا را دارد می رسید. برای صادقی بازی فرار و گسستن از فضایی که تنها و تنها تأکید خویش را بر بنیان شکل خاصی از عارضه ی خودارجاعی بنا کرده است در حقیقت تن دادن به همان رویکردی است که داستان در جستجوی آن است . ادبیاتی به ظاهر همبسته و در ذات خویش به شدت گسسته که هرگونه تأویل مطلق و نهایی را به سخره می گیرد چرا که در هر ثانیه خود و جهان درونی خویش را بی اعتبار می کند . این بیش تر به یک بازی بصری می ماند . درست مثل بازی با لغات در متنی که از پیش ، خودآگاهی اش را در انتقال معنا از طریق واژگان پنهان کرده است . جایی که چینشی نظام مند ، واژگان را در برابر چشم های کنجکاو و معناجوی خواننده قرار می دهد . جایی که خواننده ی گمشده در شبکه ای از دلالت ِ دال ها و در غیاب ارجاع به مدلولی قطعی ،  به سرزمین فقدان ارجاع به واقعیت می رسد . واقعیتی که همواره برای رسیدن به معنا به آن تکیه می کرده است.

حالا ادبیات در داستان لیلا صادقی رها شده است . شبکه ای از ارتباطات که کانونی ندارد و پیوسته محصول شبیه سازی های خود را تکثیر می کند. صادقی روایتی را توضیح نمی دهد جز تلاش برای توضیح دادن . داستان اش بازی خوردن در بازی ای است که به شکلی تراژیک در جستجوی معنا صرف می شود. لیلا صادقی با داستان نویسی اش ما را آزار می دهد . چرا که به یادمان می اندازد همه ی ما گرفتار در افسردگی عمیق دایره های بی معنایی هستیم که تلاش داریم معنایش کنیم. از این رو تلاش مخاطب برای برقراری   رابطه ای سالم ، آن گونه که با فریاد شادی ادراک خویش را جشن بگیرد از ثانیه ی نخست داستان اش محکوم به شکست است . صادقی تمام تلاش خویش را معطوف یک جمله کرده است : مرگ بر هرگونه خوانش قطعی ، محدود کننده و تعیین تکلیف کننده و در مقام حرف آخر. آن چه مخاطب را در جهان داستانی صادقی می آزارد ،چیزی جز کشف معنای جهان ، زندگی و شکست خوردن در این راه نیست.

داستان صادقی منطق خودش را دارد . منطق بی منطقی که در پس وانموده ها ظهور می یابد. هیچ معنایی، مطلقن تهی و کاذب نیست و جهانی که ما در آن می بالیم بیش تر و بیش تر رویاهایش را در درک و برقراری رابطه از دست داده است . مخاطب از خواندن داستان اش لذت نمی برد چرا که ازعیش و لذتِ درک معنای دروغین محروم مانده است.

هیچ چیز در این میان تا این حد شگفت انگیز نیست که گویی داستان صادقی هم چون مخاطبانش در کارناوال از خودوارستگی و بیداری از خواب جستجوی بی حاصل معنا در جریان ایفای نقش ، دچار از خودوارستگی شده است . این روند سبب شده در جریان وانمایی کلان لیلا صادقی  برای بیان گزاره هایی اندیشیدنی، اجرای داستان نیز به وانموده ی وانموده هایی که نقش شان را ایفا می کند ، بدل شود. از این روست که صادقی مخاطبانش را عصبانی می کند . اما زمانی که ما را به فکر وامی دارد چه ؟ جهان داستانی لیلا صادقی طرح تازه ای است برای طرح پرسش هایی  که انگار پاسخی برای آن ها وجود ندارد .

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: