گذشتن به وقت لِی لا..

 

كلمه نگاه من است

و كلمه نگاه نمي كند

كلمه نگاه نمي شود

كلمه نگاه است .. نگاه من است ..

 

شايد چيزي كه باعث شد تا من در مورد داستان هاي ليلا صادقي بنويسم ، يعني چيزي كه مرا وادار به اين كار كرد فضاي متفاوتي است كه ليلا صادقي در داستان هايش ساخته است . فضايي متفاوت كه نه تنها در خود داستان ها ، بلكه در ادبيات داستاني ايران ايجاد شده و اين حرف را شايد من آخرين نفري باشم كه مي گويم . در واقع ليلا صادقي چيزي را كه براهني براي شعر تعريف كرد، در داستان به اجرا درآرود :  ليلا صادقي با نگارش اين داستان ها ، علاوه بر تعريفي جديد براي خود داستان ها ، تعريفي نو و تازه براي داستان ارائه كرد .. و اگر كمي واقع بينانه و به دور از افراط و تفريط نسبت به آثار شعريِ براهني به اين ماجرا نگاه كنيم ، مي بينيم ليلا صادقي كاري را كه براهني مي خواست در شعر انجام دهد و هنوز در پي به كمال رساندن آن است ، در داستان و ادبيات داستاني انجام داد . «به نوعي مي شود گفت كاري كه نامجو در موسيقي انجام داد»[1] .  خصوصيت بارز اين داستان ها در اين است كه كه خود داستان ها ، تئوريِ شكل گيري شان را به دست مخاطب و منتقد داده اند و خود در حين نگارش تئوري ها را ساخته اند . چيزي كه در اين ميان نقش اول و آخر را بازي  مي كند «زبان» است .. و چيزي كه در زبانِ نوسينده نقش بسيار زيادي را بازي مي كند «بازي» است .  در اين نوشتار سعي شده است بيشتر به استفاده ي نويسنده از تكنيك هاي زباني و روايي ، نوع انتقال مفاهيم و اجراي تصاوير ، با توجه به حضور عناصر و مولفه هاي موجود و ناموجود ادبيات امروز ما بحث شود . گرچه اين بحث در اغلب موارد ( با توجه به شرايط زماني و مكاني ) وادار به كلي گويي مي شود ، اما اميدوار است حرف تازه اي براي بحث داشته باشد . 

در نقد ، بررسي و يا تحلیل متون لیلا صادقی ( و هر متنی از این دست ) چند گزاره ي بازدارنده هميشه براي منتقد وجود دارد كه می بایست حتمن از آنها گذشت . شكل و نوع خوانش این متون ، عدم وجود معیارهاي مشخصِ نقد ، فقدان الگوهای عناصری و نشانه شناسيك و همچنين نبود سازماندهي هاي محوري و ساختاري ، وجود پيش فرض ها و ذهنيت هاي گمراه كننده قبل از خوانش متن و... موانع مهمي براي شكل گيري يك فرامتن بي طرفانه و فارغ از افراط و تفريط هستند . این ها همه باعث برخورد سلیقه ای بسیاری از منتقدان اینگونه نوشته هاست که اغلب چیزی نه نصیب متن می کند نه نصیب هيچ كس ديگري . حضور این پیش فرض ها و نوع چیدمانشان در ذهن ، باعث می شود که در حین خوانش ، مخاطب يا منتقد وجود همزمان معناها ، موضوعات و مفاهيم مختلف و متفاوت را یکجا رد کند .

داستان هاي صادقي یک نوع خاصِ خوانش با نظرگاه های طبقه بندی شده را برنمی تابند . خاصیت اینگونه متون حرکتشان به سمت تأویل های چندگانه است . متنی که تمام نمی شود و فضاهای چند بعدی در خود ایجاد می کند . مخاطب ديگر نباید با لباس پلوخوری و دستمال سفره شروع به جویدن عبارات کند . منتقد دیگر ترشی هفت بيجار یا دوغ آبعلی نیست که بخواهد عبارات جویده شده را براي مخاطب قابل هضم کند . ناقد نمی تواند ادعا کند که متن را برای خواننده معنا یا روشن می کند . پس زبان چكاره است ؟! زباني كه در متن شكل گرفته است ؟! زباني كه متن را شكل داده است ؟! و مخاطب را شكل مي دهد ؟! و مفاهيم را بعد از خود بيان كه نه ! به اجرا ، اجراي تجسمي و گاه انيميشني در    مي آورد! نه مثل متوني كه هميشه از روي جنازه ي زبان رد مي شوند و تفكر مخاطب را محاط مي كنند .

متن صادقي خودش كار تفسير و توصيف را انجام داده است . ناقد فقط می تواند ساختار متن را واكاوي كند . جگونگي نوشتار را بررسي كند . ناقد به دنبال كار اصلي نقد بايد برود . «كاري که مخاطب اغلب نمی کند ؛ بازگرداندن اثر به خودش»[2].

 داستان های صادقی را می شود از زوایای زیادی مورد بحث قرار داد و به خودشان برگرداند .  حضور وي‍ژه و تازه ي عناصر و استفاده و ارتباط شان با یکدیگر در متن تنها ، يكي از اين زواياست كه در اين نوشتار بيشتر سعي شده است از اين منظر صحبت شود . منظور از عناصر ، مشخصن عناصر تشکیل دهنده ی یک داستان است . عناصری که سال هاست داستان های زیادی را توليد و به بازار مصرف روانه كرده اند . طرح ، شخصیت ، موضوع ، دیدگاه و ... که بسیاری معتقدند صادقی با رعایت نکردن این عناصر نتوانسته به داستان برسد . و بسیاری معتقدند که چون نتوانسته به داستان برسد این عناصر را رعایت نکرده است ! این نگرش ناشی از همان خوانش و برخورد سلیقه ای و تک بعدی است . از ديدگاه اين متن ، صادقی نه تنها تمام عناصر باستانی داستان را رعایت کرده بلکه عناصر دیگری را هم زمان با تجربه ی نوشتن خلق کرده و با استفاده از عناصر و مولفه هاي ساختارگرایی و پساساختارگرایی ، عناصر پير و فرسوده ي را نیز مورد بازسازی قرارداده است . آشنایی زدایی ، مکالمه باوری ، بینامتنیت ، شالوده شکنی و ... . این مفاهيم بزرگ براي صادقي ديگر از حالت تئوريك خود درآمده و تبديل به  اجزاء و عناصر متن مي شوند و متقابلن عناصر قدیم را به یک جنگ دوستانه فرامی خواند .

صادقی بی معنا مي نويسد . به موضوع و ماجرا اهمیت نمی دهد . متونش داستان نيستند . مخاطب امروز ما اين ها را       نمي خواهد . مخاطب ما ميل ندارد . مخاطب ما از اين نمي خورد . مخاطب ما ! مخاطب ما ! اين ها شاكله و چكيده ي نظرات و نقدهايي ست كه من تا به حال در مورد آثار صادقي شنيده ام و يا خوانده ام . البته نقدهاي ديگري هم خوانده ام كه خوشبختانه خالي از اينگونه دلسوزي هاي مخاطب دوستانه اند ! این ها هم همه ناشی از همان وضعیت تک بعدی خوانش است . صادقی تمام مصائبی که مثال زده شد را متحمل می شود برای بیان معنا و تجسم تصاوير و اجراي روايات . تمام این ها را به بازي مي گيرد و خودش را و مخاطبش را نيز به بازي راه مي دهد تا بگوید اصل ماجرا این است . و آن هم به سبك خودش .. در واقع به سبك متن خودش .

اما هميشه «اصل ماجرا اين است» را نمي گويد ! يك مشكل كوچك (و شايد هم بزرگ) وجود دارد ؛ مشکل در مسیر انتقال معناست . مسیری که در هنگام خوانش از متن تا ذهن مخاطب ایجاد می شود . برخي این گونه نوشتن را بی معنایی می نامند چون همیشه از یک مسیر مشخص به معنا رسیده اند . هميشه راه را نشانشان داده اند .

شايد بتوان در متون صادقي معنا را اینگونه تعریف کرد: هر اتفاقی که در لحظه ی خوانش در ذهن خواننده می افتد معناست . از طرفي موضوع ؛ هر اتفاقی ست که در لحظه ی نوشتن در مؤلف افتاده است . هر لحظه اي كه در تجربه ي نوشتار از مولف مي گذرد . هر تجربه كه در لحظه ، مولف را زندگي مي كند و مي نويسيد. در این متون چیزهای زیادی وجود دارند كه می توانند معنا باشند . در واقع بسياري از محتويات متن ، خود به خود تبديل به معنا مي شوند . شکل نوشته معنا می شود . تصویرها معنا می شوند . جاهای خالی ، موسیقی عبارات ، نشانه های دستوری و نشانه های سرپیچی کرده از دستور ... زبان علاوه بر موضوع، خودش را نیز به معرض بیان می گذارد . نه ! ببخشيد ! زبان علاوه بر خودش ، گوشه ي چشمي نيز به معنا دارد .. اما اين دال بر بي معنايي متن نيست ! . گرچه در مواقعی زبان جسارت را به گستاخی رسانده و همه چیز را فراموش می کند ، حتی مخاطب را یعنی خودش را ..

 در این میان چیزی که بیشترین تأثیر را می گذارد فضای خلق شده در ذهن مخاطب است . اینجا استفاده ی مؤلف از ادراک کلمه به میان می آید . همانطور که مؤلف بخواهد می شود . مولف خالق فضایی می شود در ذهن کلمه ، که از خودش خواسته است . همان کلمه ی دستاموز ، درک مخاطب را شکل    می دهد . کلمه شغلش این است . این کاره است ! و مخاطب که گاهی در حین خواندن مکث می کند . چه تأثیری گذاشته است ؟ همانی که از قبل برنامه ریزی شده ؟ همان که از قبل برنامه ریزی نشده ؟ مخاطب برای رسیدن به معنا مسیری را طی می کند .. خواه کوتاه خواه کوتاه نه . مسیری که توسط زبان ساخته می شود . زبان گاه خودِ مسیر می شود ، گاه پیمانده ی آن و گاه نوع رابطه اي كه توسط مسير برقرار مي شود . نوع رابطه ، ذهنیت مخاطب را شکل می دهد و از سوي ديگر ، شكل بیان ، مسیر را مي سازد . صادقی این مسیر را منحرف می کند . مخاطب را در کفش های خودش گم می کند . می پیچاندش . اول زبان را و بعد حرکت زبان را به بیرون متن .. که ایجاد بازی با درک مخاطب است . معنا ، درک مخاطب است . درکی که در لحظه اتفاق می افتد . در واقع درك مخاطب يك درك متغير و ناثابت است . وابسته به لحظه است . به لحظه هايي كه زماني مولف را تجربه كرده اند . موضوع می شود دیدگاه مخاطب . جايي كه موضوعي وجود نداشته باشد ، مخاطب خواسته يا ناخواسته وادار مي شود موضوعي را براي تفكر اختيار كند و چاره اي ندارد جز اينكه ديدگاه خود را در جايگاه موضوع قرار دهد . زبان می شود مخاطبِ مخاطب . مخاطبی که دعوت می کند به گفتگو . با مخاطبش و بعد با مؤلفش و بعد با هر چیزی که خلق کرده است و همچنان كه دارد خلق می کند .

زبان در اين متون وسيله نيست . هدف هم نبايد باشد . زبان يك روند است . يك مسير كه تمام عناصر ، اجزا و مولفه ها را در خود جاي داده و به سمت اثر حركت مي كند .. و جايي كه مي رسد جايي است كه مخاطب توسط اثر خوانده مي شود . مخاطب در حين خوانده شدن به جستجو می رود . و بعد به گفتگو می رود . مخاطب کاملن جدی و محکم است . مخاطب عبوس است ، دنبال معنا می گردد . حوصله ی بی معنایی و اینطور چیزها را ندارد . مخاطب هميشه دنبال جوابي براي اين سئوال مي گردد :     كه چه ؟!

صادقی بعضن به مخاطب بی معنایی می دهد ، ولی غالبن مسیر را به جایی ختم می کند . می رساندش . تغییر مسیر در زبان صادقی باعث چرخش معنا می شود . معنا را نمی دهد ولی معنا می دهد . «معناگرداني» مي كند. مسیر به سمت معناهای دیگر منحرف می شود . جایی که مخاطب انتظارش را ندارد . البته گاهی این گردش معنا کار دست اثر می دهد . کارهایی که نبودن­شان لازم تر است . «معنا گرداني» در بعضی از داستان هاي صادقي آنقدر تکرار می شود که خواننده زبان را گم می کند ، نه معنا را . در این صورت مخاطب از جايگاه خوانده شونده ، پرتاب مي شود به جايي كه جا نيست . جايي كه نمي تواند با هيچ كدام از ابعاد و جنبه هاي متن كنار بيايد .

عاملي كه در اين «معناگرداني» نقش اساسي را ايجاد مي كند « روايت » است . روايت در داستان هاي صادقي شيوه اي خاص از بيان ، انتقال و اجرا را به خود گرفته است .

عناصر و تكنيك هاي زيادي در خاص بودن روايت در داستان هاي صادقي دخيل اند كه در اين جا به چند جنبه  از آن   مي پردازيم ؛

 

چند صدايي :

چند صدايي در متون ليلا و در شيوه ي روايت اين متون ، نظير ساير اعمال صادقي شكلِ ديگري دارد . چند صدايي در اينجا يك حركت كاملن زباني و معطوف به انشعابات زبان است . مي شود گفت چندصدايي در اغلب داستان هاي صادقي شبيه به يك گفتگوي چند نفره است كه ابتداي گفتگو و انتهاي آن براي مخاطب مشخص نيست . به نوعي مخاطب با ورود به روايت ، انگار وارد يك جمع چند نفره مي شود كه در حال گفتگو هستند . مخاطب زماني وارد جمع مي شود كه گفتگوها آغاز شده و زماني خارج مي شود كه گفتگوها تمام نشده اند . در فضايي قرار مي گيرد كه ريشه و سرفصل روايت را از دست داده و قبل از سرانجام ماجرا ، خود را نيز از دست مي دهد . نكته ي حائز اهميت اينجاست كه اشخاص حاضر در جمع نيز ، خود اشراف كاملي بر مسير روايات ندارند !

 روايات صادقي شبيه به گفتگوهاي چند نفره اند ، اما چند نفر در يك جمع كه گفتگوي واحدي در ميان آنان در جريان نيست ، بلكه چند گفتگوي متفاوت و غير هم مسير در جمع برقرار است . به فرض مثال مخاطب با ورود به روايت ، وارد جمعي 4 نفره مي شود كه دو نفرشان با هم بر سر موضوعي مشغول صحبت اند ، يكي با تلفن حرف مي زند و ديگري كتاب مي خواند . حالا فرد وارد جمع شده است . حالا مخاطب وارد روايت شده است . حالا فرد در يك فضاي چند بعدي ( از لحاظ روايي ) قرار گرفته و در پي آن وارد فضايي پلي فونيكال مي شود . روايات براي فردِ تازه وارد در همان ابتدا قابل فهم و تشخيص نيستند ولي با حضور بيشتر در جمع و پيگيري جسورانه ي اوضاع ، كم كم از هر بعد ، چيزي كشف مي كند .

حالا مخاطب در پي كشف حيقيقت است اما بايد از هر بعد ، رمز و رازهاي بسياري را باز كند . اينجاست كه متن به ياري مخاطب مي آيد و با استفاده از ذهنيت مخاطب و پيش فرض ها ، خاطرات ، ديدگاه ها و كلن ساختار ذهني و زباني اش ، او را وارد يكي از ابعاد روايت كرده و شروع مي كند به خواندنش . در واقع فردي كه وارد جمع مي شود در يك تعامل زباني قرار گرفته و با برنامه ي قبلي ، يا بدون آن ، وارد گفتگو با يكي از افراد حاضر در جمع مي شود . مثلن با كسي كه كتاب مي خواند شروع مي كند به بحث در مورد كتاب .  با ورود فرد به گفتگو با فردِ كتابخوان ، يك روايت ديگر شكل مي گيرد و با ورود كتاب به اين گفتگو ، روايت بُعد ديگري به خود مي گيرد . چه بسا شخصيتي از اشخاص كتاب و يا نويسنده ي آن مورد بحث قرار بگيرد كه با اين وجود يك بُعد ديگر اضافه مي شود و اجراي اين زنجيره در دنياي بينامتنيِ متن با متون ديگر و جهان بيناذهني مخاطب با تمام جهان هاي متني جهان ، تا بي نهايت باقي ست . اينجاست كه متن ، مخاطب را مي خواند . جايي كه روايات با هم يا بدون هم ، ولي با نظارت يك كل بزرگ به نام زبان ، در متن در حركتند و مولفي در كار نيست كه متن را براي مخاطب بخواند و داناي كلي وجود ندارد كه همه چيز را براي مخاطب توضيح دهد و روايت اصلي از روي خط افتاده روي يكي از محورهاي واقع در شبكه هاي داستان ، تا با شكل گرفتن و شكل دادن به ديگر روايت ها ، ورود مخاطب را نيز به دنياي متن ، تبديل به نقطه ي شروع روايتي ديگر كنند .. تا مخاطب بعدي بيايد و يك دنياي رمزگاني ديگر ببيند و به جستجو و كشف برود و يك گفتگوي ديگر آغاز كند و تبديل شود به يكي از روايات موجود در متن و اين ماجرا آنقدر ادامه يابد كه در متن سكوت برقرار شود .. يعني متن به پايان برسد . اما اين پايان ماجرا نيست ! پايان متن نيز بُعد ديگري از روايت را شكل مي دهد .. يعني «خوانش غيابي» متن ، به وسيله ي خرده روايت هايي كه در ذهن مخاطب بر جاي مانده است . حالا زماني است كه فرد از جمع خارج شده ، در خلوت خود با پسماند عظيم گفتگوها وارد گفتگويي ديگر مي شود .

 

اشياء  :

صادقي رابطه ي ويژه اي با اشياء دارد . رابطه اي ذهني با اشيا و تجربه هاي ريز و درشت كه در بستري انتزاعي شكل مي گيرند . صادقي اشياء جاندار و بي جان و واقعي و غير واقعيِ پيرامون خود را به محيط انتزاعي ذهن خويش مي كشاند ، به شكلي كه در همان بدو ورودشان به متن ، با نابودي حافظه ي خود مواجه مي شوند . جايي كه ابژه ها در بستر انتزاعيِ سوژه اي كه مولف است و حالا فقط «سوژه اي خط خورده» است ، گذشته ي خود را از دست مي دهند . متنِ حاصل از فرايندهاي ارتباطي ميان گزاره هاي خوانده شده ، خوانده نشده ، سطحي ، عميق و كلن خوانا و ناخوانا ، از خاستگاه واقع خودشان لحظاتي قبل كنده شده اند ، مسيري را طي كرده اند ، در طول مسير موجوديت موجود خود را از دست داده اند ، دچار سرگشتگي شده و با تكنيك هاي محاط بر متن كه از سوي «ديگري بزرگ» جهان متن ( زبان ) تبديل به شبكه هايي از ارتباط مي شوند كه در همان ابتدا ، «ديگري بزرگ» را به بيرون و « بيرون » را به درونِ متن پرتاب مي كنند .  لحظه اي كه نفوذ رمز و رازهاي روايي به لايه هاي دروني متن شروع  مي شود .

در بازگشت به اين سير چند بعدي ، در روندي به نام زبان ( كه خود تشكيل دهنده ي خود است ) مي توان نقش ماهيت فيزيكي و جسماني اشياء و كلمات را در شكل برقراري ارتباط ميان يكديگر و همچنين ميان سوژه و ابژه ، به شكل پر رنگي ديد . صادقي در روند حركت عين به ذهن و ذهن به زبان ، ناخودآگاهانه يا خودآگاهانه ، ذات كلمات را از شخصيتِ شكلي شان بيرون مي كشد و در منطق وجودي هركدام شان يك ذات مي گذارد كه پيوسته در تغيير است . « تغيير ذات !» در اين لحظه چيزي تغيير مي كند كه نبايد تغيير كند . چيزي كه اصلن تغيير پذير نبوده است . اصلن سنخيتي با تغيير ندارد : « ذات » . اشياء به خودي خود نمودهايي ساختارمند و شكل گرفته در قالب هاي مشخص اند . با اين وصف اگر بخواهيم ذاتي براي شيء قائل شويم به چيزي غير از خودش نمي رسيم . ماهيت ديالكتيكي تاريخي ، رواني و حتا ماهيت در حال «شدن» شيء به شكل نيرومندي چارچوب مند و دستوري است كه غير از خود ، نمي توان نسبت ديگري به آن داد . ذات اشياء و كلمات براي « ديگري بزرگِ » متن چيزي است شبيه اعداد ! يك سري عدد خام ، به همراه تعدادي نشانه­ي رياضي .

در دست صادقي چه سرنوشتي غير از تغيير ، تغير ، عدم ثبات و فقدان يگانگيِ مفهومي در انتظار اين ذات است ؟

 

كشمكش : ( كشمكش را خلاصه كرده ام )

يكي ديگر از تكنيك هاي ويژه شده براي داستان هاي صادقي و براي شكل روايتِ اين داستان ها ، « كشمكش » است .

كشمكش نيز در اين داستان ها از حالت معمول و روند مشخص خود بيرون آمده و شبيه ديگر فعل و انفعالاتِ اين داستان ها خود را از قيد و بندِ مفهوم و معنا و حتا ماجرا آزاد كرده و شكلي كاملن زباني به خود گرفته است ؛ «كشمكش زباني » . بدون ارجاع به هيچ ابژه و موضوعي بيروني . در كشمكش ليلا ، نقطه ي آغازي را نمي توان در متن نگارش شده پيدا كرد. و در پايان هم نمي شود نقطه ي نهايي را مشخص نمود . كشمكش در اغلب داستان هاي صادقي قبل از آغاز متن شروع شده و مخاطب با آغاز  فرايند خواندن و خوانده شدن ، درگير كشمكش مي شود .. آن هم يك درگيري متفاوت و خالي از اين سئوال: اين كشمكش چيست ؟ و لبريز از اين سئوال : اين كشمكش از كجا آمده ؟ 

اين حالت در واقع نه تنها كشمكش داستان را شكل مي دهد ، بلكه مخاطب را با متن وارد يك كشمكش ديگرگونه مي كند . كشمكشي كه در ادامه ، ابعاد بيشتر و مخفي خود را نمايان مي سازد . شايد مخفي ترين شان ، كشمكش زبان با مفاهيم و معناها و كشمكش اين گونه داستان ها با ادبيات داستاني ما باشد ؟!

 

و اما مسائل ديگري كه در اين متن قرار بود مورد بحث قرار بگيرد و مجال كم بود و فرصت هم كم بود و  همه چيز هميشه كم است ![3] :

* حضور «ناراوي» به جاي «راوي» در داستان هاي صادقي .

* مكث معنايي ، روايي ، زباني و در نتيجه مكث مخاطب .

* استفاده از «شغل كلمات» .

* تبديل «نمود»هاي خسته كننده ي زندگي به «وانموده» هايي هيجان انگيز و جديد.

* «نامردانگي» و «نازنگانگي» در داستان هاي صادقي به واسطه ي برخورد متفاوت با نظم نمادين .

* وجود گسترده ي «امر اجتماعي» در زيرلايه هاي متن .

* نقش «زمان» در داستان ها .

* كشمكش مولف با متن ها ( كه بسيار است ) .

* بحث زبانيت ، اجراييت و بيگانه گردانيِ شمس آقاجاني كه در اين داستان ها به خوبي استفاده شده است .

 * «تعليق خاص شده» در داستان ها .    

  

 

 


[1]- ميرسليم خدايگان –  نگاهي به جهان متني نامجو .

[2] - بارت – نقد و حقيقت .

[3]-  ادامه دارد ..

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: