کوشیار پارسی

مجموعه داستان لیلا صادقی

شده ‏است کاری بخوانید و هر بار که بازگردید به متن، تاثیرش بیش‏تر بشود؟ شده ‏است گاهی هر نوشته‏ ای را تندتر - و پس سطحی‏ تر- بخوانید، لذت‏ اش بیش‏تر باشد؟ نوشتن و خواندن نزدیک به هم ایستاده‏ اند. نویسنده‏ ای که خواندن خوب می‏ داند، خواننده را وادار می‏ کند به آرام خواندن. وگرنه خواننده در خوانش ِ کار، بسیار از دست خواهد داد.

 

کتاب ِ بسیار خرد ِ لیلا صادقی، ´اگه اون لیلاست، پس من کی‏ ام؟´ وادارم کرد به کُند خواندن. در دوباره‏ خواندن حتا باید خیلی کندتر می‏ خواندم. نمی‏  توانستم دلخور باشم از این. آخر حرف ‏هایی نوشته که تنها می‏ توانستم احساس کنم.

لطیفه ‏ای روسی: چهار کابوی تو می‏خانه ایستاده ‏اند به گپ زدن. پنجمی وارد می‏ شود. می‏ پرسد:´دو به علاوه دو چند می‏شه؟´ کار مغز. یکی می‏ گوید:´فکر کنم بشه چهار´. پنجمی اسلحه‏ اش را می‏ کشد: بنگ! ´تو زیادی می‏ دونی!´

کار ِخواندن ادبیات امروز ایران این است انگار. خوب خوانده است، زیاد می‏ داند. زیباست گاهی. گاهی نیز خیلی زیاد آکادمیک. وابسته به جعبه ابزار ِ نویسندگی. پیش می‏ رود، اما هرگز از پیش و پیشینه آغاز نمی‏ کند. نمی‏تواند نمونه باشد و بشود. گونه‏ ای نقطه پایان است. الهام را باید از پیش و پیشینه آغاز کرد. در ساده ‏ترین متن.

راستی چه نامی می‏ توان داد به کسی که کتاب زیبایی به دست‏ات می‏ دهد برای خواندن؟ کتابی که مثل بارها گوش دادن به موسیقی می‏ توانی بخوانی.

خوب است که چنین کتاب‏ هایی هنوز هستند. با غنایی بیش از موسیقی که در بازگشت و بازخوانی، هربار شگفت ‏زده‏ ات کنند. خواندن ِ دوباره، به رغم این‏که همه‏ ی برگ‏ه ای اندک اما پرش را می‏ شناسی.

ادوارد گالیانو، نویسنده‏ ی اوروگوئه، برای نوشتن رمان ´گزارش آتش´ کم‏ گویی گزید. کتابی در سه جلد با نهایت ِ گزیده‏گویی. تاریخ شفاهی امریکای لاتین. گرچه در آن گاهی سری به بارسلون، کبک، و آمستردام نیز زده است. داستانک‏ هایی درباره‏ ی مرگ و هم از این رو: زندگی. 

لحن که سنگین شود، همیشه روایتی شاد و آکنده از طنز می‏ آید. از این‏که فقر چه‏ گونه به ابتکار می‏ انجامد. یکی از زیباترین روایت‏ ها درباره‏ ی زوج فقیر مهاجری در آپارتمان سرد ِ لندن است. سکه‏ ی کافی برای ریختن در دستگاه ندارند تا خانه را اندکی گرم کنند. بعد فکر ِ دست زدن به جرم ِ عالی به سرشان می‏ آید. قالب یخ به شکل سکه می‏ سازند. آپارتمان‏شان به گرمای جزیره‏ای در کارائیب می‏ شود. کسی هم به شگرد ِ بازی پی نمی‏ برد.

اما، زیباترین تعریفی که از نویسنده ‏ای می‏توانی بکنی این است که هر بار، مچ ِ خودت را بگیری در یادآوری بندی یا جمله‏ ای از کتابی که خوانده ‏ای. نوشتن به مثابه‏ ی نزدیک شدن به دیگران. خواندن نیز به مثابه‏ ی نزدیک شدن به نویسنده.

´اگه اون لیلاست، پس من کی‏ ام؟´ دربرگیرنده ‏ی یازده داستان است که در نگاه نخست، نیز نگاه دوم و حتا نگاه سوم قرار نیست ربطی به هم داشته باشند. و اسمی هست به نام ´لیلا´ که شخصیت اصلی است، راوی و نویسنده انگار. این روش کار ِ نویسنده است که هر شخصیتی در داستان به هر نامی که باشد، شبیه دیگری باشد و از همین است که هر که وارد کتاب شود، به کاری شبیه دست بزند: آمدن به خانه.

خانه؟ کدام خانه؟

"باز می‏ شود در... چند بار چشمم را که می‏ بندم و باز می‏ کنم، در باز می‏ شود و سلام. سرد یا گرم؟! یعنی هنوز غذا رو گرم نکردی؟!"

داستانی با آغاز، روندی در میانه و پایانی که در رویا می‏ پروریم.

"چشمم را باز می‏ کنم و می‏ بندم. در باز می‏ شود و کسی باید چیزی بگوید. خب، چطوری؟ سلام. غذا را می‏ کشم و دانه‏های برنج عجب درشت در آمده. تلویزیون را روشن می‏کند و امشب برنامه‏های خوبی هست. چای دم کردی؟ فکر می‏کنم این دفعه باید رنگ دیوارها را عوض کنم..."

این خانه است که داریم می‏خوانیم. خانه‏ای که به واقع هیچ‏کسی از در  تو نمی‏آید انگار.

"چند بار که چشم را می‏ بندم و باز می‏ کنم، در باز می‏ شود و سلام. سرد یا گرم؟! می‏شود جای همه سین‏ ها را با گاف عوض کرد. یا جای لام تا کام، دال شد. یا عین یک عابر پیاده را با قاف کوهی عوض کرد. داستان را با عطسه‏ ای و مرد را با گربه‌ ملوسی که هر روز می‏ آید لبه پنجره می‏ نشیند و استخوانی را لیس می‏ زند. یا لیلا را به کفگیری که به ته داستان می‏ خورد."

پارادوکس داستان لیلا صادقی – دست‏ کم در این کار که خوانده‏ ام- این است که او در مجموعه ‏ای – آن‏ گونه که در فهرست آورده- مشغول نوشتن داستان است، اما آن‏چه بر کاغذ می ‏آید هرگز نمی‏ خواهد شکل واقعی داستان بگیرد. لیلا صادقی اهل نوشتن از الف تا یا نیست، چه رسد به آغاز و پایان بندی.

پیش از آن‏که روایت شکل بگیرد، قطع‏اش می‏ کند تا روایت دیگر آغاز کند که آن نیز قطع می‏ شود تا جای دیگری آغاز شود. این‏که با داستانی امکان بی چون و چرای بازیافتن هویت خود بیابی و فکر کنی ´انگار´ طرح ِ واقعیت در برابر چشمان‏ات است، گیج خواهی شد. گو که این واقعیت بدجوری به واقعیت روزمره‏ مان نزدیک است. 

لیلا صادقی در ´اگه اون لیلاست، پس من کی ‏ام؟´ طرح استراتژی ریخته است. دوستانه، خیلی دوستانه لذت ِ کلیشه‏ ای از خواننده می‏ گیرد. یادآور فن بیگانه‏ سازی آوانگارد است که به هر شکلی از بازیافتن هویت پیش‏گیری می‏ کند، نه برای تربیت ِ خواننده به کسی که بداند هر تصویر واقعی از جهان (هدایت شده با اندیشه‏ای سیاسی یا غیر آن) تنها یک ساختار است و هرگز نمی‏ تواند حقیقت باشد. بیش‏تر شگرد است.

اما این تنها توجیه ِ ممکن برای شکلی که این کتاب دارد نیست. تضاد نقش مهمی دارد. تضاد میان توجه به هدف و توجه به راه، میان جُستن ِ معنا و راهی برای جستن ِ معناها(ی بیش‏تر). یعنی که در این کتاب، بندها و بخش‏ ها – با عنوان یا بی عنوان- در خدمت شکل دادن به داستانی یک‏دست نیستند، نقش تکه‏ های پازل برای سرجای درست قرار گرفتن (یا امکان آن) نیستند، بلکه همه امکانی‏ اند که می‏ توانند به داستان یا داستان‏ های دیگری شکل بدهند. خواننده‏ ای که بخواهد رابطه‏ ها را بجوید و پیوند بزند، نومیدانه حسرت به دل خواهد ماند. آرزوی رسیدن به خانه او را به پهنه ‏ای بی زندگی و هستی خواهد کشاند. آن‏چه می‏ ماند ترکش است، ترکش‏ هایی که دانه به دانه، تکه به تکه، می‏ خواهند بدرخشند؛ از همان راهی که سوی ما می‏ آیند و بر معناهای بسیار دلالت دارند.

" امیر در جوار مُلک تخت بود و خواست تاج بر سر نهادن که خطاب به او گفتم: یا ماضی! تو را دار فانی پای بر در است و شمشیرم از غلاف به قصد جان او بیرون شد. با خویشتن گفتم که احتیاط از لون دیگر باید کرد که اگر امیر ماضی بقای عمر یابد، کینه چهارپای در دل بپرورد و مرا پاره شدن از صحیفه حیات بهره بود که این راهی نبهره باشد. روزگارم بر کام رود با مرگ او." از این دست شرح ِ خوش شکل با محتوای به سزا (که در هر صفحه‏ ای از کتاب دست‏ کم یکی هست) به ژرفا و معنای دقیقی می‏ رسد که خود را به نماد دیرسالی تبدیل می‏کند:"فرمانی دادم کشتن وزیر را و هر آنکس که پس از او وزیر می‏ شد و هر آنکس که آرزوی وزارت در سر داشت و هر آنکس که خواب وزارت می‏ دید و هر آنکس پس از وزیر مرتبت داشت و روزگاری وزیری می‏ گزید و هر آنکس که پس از وزیر مرتبت داشت و هر آنکس که پس از آنکس که پس از آنکس که پس از وزیر مرتبت داشت و هر آنکس که پس از آنکس که پس از آنکس که..."

شرح مدام است که در کتاب می ‏آید، از فضا، چشم‏انداز – نه به شکل معمول-:"می‏ رویم توی خیابان، انگار نرفته ‏ایم و خانه‏ ها را نگاه می‏ کنیم و نمی‏ کنیم. آن پنجره را نشانم می‏ دهی و نمی‏ دهی که پشت پنجره گلدانی است با گل‏ های سرخ و دختری دارد نگاه‏مان می‏ کند. دارد فکر می‏ کند چرا بعضی آدم‏ ها وقتی من و تو اند، گاهی که هستند، نیستند. گاهی که می ‏ایند، می‏ روند. گاهی که می‏ خندند، گریه می‏ کنند. دارد فکر می‏ کند چرا فکر نمی‏ کنند که وقتی نباشند، نیستند و حالا که هستند، باشند. پس باید بشویم..."

تا خواننده را همراه بکشاند به سطحی که سطح نیست؛ فراتر است. بازی شطرنج است. مهره‏ هایی که حرکت‏شان به واقع خویش‏ کاری در خود ِ داستان ندارند. توجه می‏ طلبند و خود از درون ِ داستان، از همان‏جا که آمده‏ اند می‏ گریزند تا دست آخر پر از معنا بشوند در چارچوبی تجریدی. در آن‏چه که به بیان تحلیل کلاسیک رمان ´اصل موضوع´ یا ´موضوع اصلی´ نامیده می‏ شود.

جان برگر زمانی نوشته است:"همه‏ ی داستان‏ ها درباره‏ی میدان جنگ‏ اند، به هر شکلی که نوشته شوند، با پیروزی و شکست به اخر می‏ رسند. همه چیز متوجه پایان است، آن‏جا که نتیجه اعلام می‏ شود". و ادامه می‏ دهد که "شعر، از میدان می‏ گذرد، بی اعتنا به نتیجه، به زخمی‏ ها توجه می‏ کند و بدون دغدغه گوش می‏ دهد به آن‏که رجز پیروزی می‏ خواند و آن‏که ترس‏ خورده لب به دندان می‏ گزد". داستان لیلا صادقی بیش‏تر جنبه‏ ی دومی دارد و کم‏تر به اولی نزدیک است. در شعر، همه ‏ی واژگان پدیده‏ ای قائم به ذات خود هستند و بعد می‏ شوند ابزار ارتباط. در کاری که لیلا صادقی با نام داستان پیش روی ما گذاشته، با این رو به روییم. ناچارم از تضاد ِ درون ِ خود ِ این داستان کمک بگیرم و بگویم که آن‏چه به عنوان داستان پیش روی ما گذاشته شد، داستان هم هست.      

 

لیلا صادقی در ´اگه اون لیلاست، پس من کی ‏ام؟´ طرح استراتژی ریخته است. دوستانه، خیلی دوستانه لذت ِ کلیشه‏ ای از خواننده می‏ گیرد. یادآور فن بیگانه‏ سازی آوانگارد است که به هر شکلی از بازیافتن هویت پیش‏گیری می‏ کند، نه برای تربیت ِ خواننده به کسی که بداند هر تصویر واقعی از جهان (هدایت شده با اندیشه‏ای سیاسی یا غیر آن) تنها یک ساختار است و هرگز نمی‏ تواند حقیقت باشد. بیش‏تر شگرد است.

 

 

اگر هر شرحی تو را برگرداند به حقیقتی که چیزی بیش از حقیقت ِ کلی نیست -´همه چیز دگرگون می‏ شود´ یا ´همه‏ مان خواهیم مرد´- در نهایت به کاربرد کلمات سنگین خواهد رسید و بس. انشایی برای تاتی تاتی راه رفتن در داستان.

شکل داستانی که لیلا صادقی گزیده، شکلی که او خواسته به داستان بدهد، اما تنها دلیلی است که توی خواننده را به بی‏راهه بکشاند تا احساس کنی فریب خورده‏ ای.

می‏ توان نام‏ های بسیار به این کار داد: داستان شاعرانه؟ نثر شاعرانه؟ نوشته یا متنی که وادارت می‏ کند عادت داستان خوانی‏ ات را عوض کنی؟ و هم‏زمان، در لذت بردن از خواندن، بترسی؟

نمی‏ توان به ریشه ‏ی انگیزه‏ ی چنین انتخابی رسید. مهم هم نیست. اما در استراتژی انتخاب چنین شکل روایت، شگردی می ‏توان دید: فریب ِ نگاه ِ نقاد تا بخواهد نامی برای کار بیابد. خود نیز گوشه می‏ گیرد از بحثی که انگیخته است:

"تا اینجا چند کیلوبایت از فضای مغزمان اشغال شد؟"

زبان ِ تصویر می‏ تواند بی کاربرد واژه احساسات را بیانگیزاند. تصویر با سنگ و گل، رنگ یا خط قلم بر کاغذ. به واژه نیاز نیست تا به هر کسی نشان دهی چه احساسی داری و چه عالی است که می‏توانی ´من´ِ خودت را به دست‏مایه‏ هات ببخشی تا بتوانی آنی باشی که هستی. خیال، بی دغدغه‏ ی داوری‏ ها واقعیت می‏ شود و هیچ بازدارنده‏ ای نیست. به ساعت‏ های پرداخت ِ تصویر، با هر چه در دست داری و به دست می‏ آید، می‏ پردازی به پرداخت ِ می‏ توانم باشم آن‏که هستم، می‏توانم باشم آن‏گونه که هستم، نمی‏ خواهم باشم آن‏که باید باشم جز خود ِ خودم!

"حیرت زده می‏ گویم کدوم لیلا؟ بچه‏ ها زیر چشمی به هم نگاهی می‏ اندازند و برادرم می‏ گوید: خودتو به اون راه نزن. باز با هم عوا کردین؟ نمی‏ دانم چطور متقاعدش کنم که درباره لیلا برایم بیشتر توضیح بدهد. می‏ گویم: نه! نمی‏ شناسمش. برادرم با حالتی عصبی از دیوار می‏ پرد پائین و می‏ زند در گوشم. می‏ گوید: که حالا لیلا رو نمی‏ شناسی؟ از کی تا حالا؟ یا پیداش می‏ کنی یا دیگه حق نداری دیگه اسم من و خواهرمو به زبون بیاری."

راوی، که در همه‏ی داستان‏ ها یکی‏ ست می‏ داند چگونه خودش را به رغم همه‏ ی زیر و زبرها سر پا نگه دارد. بی هیچ نشانی از بازگشت ِ نوستالژیک.

واژگان را در ترازوی زرگران می‏ سنجد و کوتاه می‏ نویسد. برای شرح‏ های مفصل به بیش از چند واژه نیاز ندارد.

"می‏ شود با بوی تلخی که می‏ آید، هشت پایی ظاهر شود و جوهرش را برای نوشتن این کلمات روی کاغذ پخش کند.

می‏ شود هر کدام از اشیای این دور و اطراف را داستانی دید که اگر وارد هرکدام بشویم، داستان شروع شود:...

آن کس دیگر، جعبه‏ را برای روز تولد لیلا می‏ فرستد و لیلا گل‏ ها را خشک می‏ کند و برای یادگاری می‏ گذارد روی شوفاژ. نگاهی که به اتاقش بیندازیم، می‏ بینیم که اتاقش پر است از داستان‏ هایی که در داستان‏ های دیگر فرو رفته‏ اند و گوشه اتاق آویزان یا چسبانده یا ایستانده و یا در نوسان...."

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 حدیث شاهکی 1391-03-25 17:49
کتاب های شما فوق العادست
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: