درباره آثار

دیروز ،امروز،فردا - مهری بهرامی

 

از نوازش شکم برآمده اش کیف می کرد.  هرچند آن قدر پوستش کش آمده بود که وقت لمس با انگشتانش، حس چند ش آوری راهم تجربه می کرد، امااین لحظه ای بیشتر نبود و زود جایش را به همان سرخوشی اولی می داد .هر چه به آینه نزدیکتر می شد قرینه آن دایره ی بی قواره  هم جلوتر می آمد تا جایی که  مویرگهای نازک روی پوست شیشه ایش توی آینه پیدا شدند.بدتر از همه ناف بیرون زده اش بود که مثل یک غده ی بدخیم طوری از محدوده اش زده بود خارج که انگار دیگر قصد برگشتن به جای اولش را نداشت .زن دکمه های پیراهن گل وگشادش رابست تا شکم باد کرده و قرینه اش پنهان شدند. بعد حلقه ی انگشتری را که لحظاتی قبل ضربان زیر پوست نازکش راباآن حس کرده بود از دست چپش در آورد و گذاشت کنار قاب بغل آینه.

....مرد از اتاقک تانک تاکمر خودش رابیرون داده بود ومی خندید. همه ی تلاشش این بود از پشت لوله ی بلند تانک در حالی که دست تکان می دهد دیده شود.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است