دو شعر از ساناز داوری

 

ساناز داوری

صفحه ‏های ورق‏ خورده دهانت را شیرین نمی ‏کنند

آن کولی بی ‏قد بی‏ بالا

که یک دست به پیچک داشت

یک دست به حالا

و همان ‏قدر شوق رفتن

که با صدایت مردن

با نفس‏ هایت نگریستن

پُر شد از آشوب های خاموشش

بوسه‏ ی عطا زد به خم‏ هاي بختش

دست به پیشانی

سَر به خلخال

دو رکعت بی ‏هوا خواند

تا هق‏هق مادرش را برای خدا حرام کند

و دنیا آن‏قدر بی‏حاشیه بود

که صفحه‏ های ورق‏ برگشته دهانت را گس‏ کنند

--------

عبور

----------

عبور از مرور

عبور بی‏ مرور

از خیابان‏ هایی که برف ندارند بپوشند

از باد

كه مثل توطئه می‏ماند

و عین خیالت هم نیست

من دو بار در آن خانه را کوبیدم

و بین آن دو بار

هزاران بار

در گوشت گفتم

حواست باشد

تو خیابان نیستی

پل نیستی

جاده‏های دلهره نیستی

می‏توانی کوچ کنی

از کلونی که ندیدم

بزنی بیرون

از آن نقشه‏ ی لعنتی

از آن لهجه‏ ی غریب تفنگ به دست

که زن‏ هایش را زیر خروار خروار دامن قایم کرده ‏اند

تو شبيه ‏‏ترین مرد به مردها بودی

که فقط حرف‏ های هیچ دارند و گفتن

عشق ‏های هیچ دارند و رفتن

و آن‏قدر ماهرند در چیدن

که توی دست ‏هایشان سیب نیست

و مولانا در گوشم گفت

که دامن حوا پرچین نیست

طالع به او دو بال داد

یکی برکه

یکی آبشار

که عبور از عبور

مرور تا مرور

مسیرم را پر از تو كند

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است