تکه ای کوچک از تکه ای بزرگتر- الهام زارع نژاد

 

از بالا نگاه کردم. چهار طبقه بود . نمی دانستم نشانه گیری ام درست است یا نه!؟ سرت بالا بود و نگاهم می کردی. لبخند زدی و فکر کردی مثل همیشه ها دستی برایت تکان می دهم و لبخندی جوابت.

 الهام زارع نژاد

توی دهانم پر شد و شلیکش کردم. تف کردم که بیافتد روی چشمهایت که از بالا ریز می دیدمشان. گلوله ی خیس حرکت کرد و مستقیم پائین آمد. جا خالی ندادی، اما نشانه گیری ام غلط بود و افتاد روی زمین. منفجر شد. از بالا دیدم که پخش شد روی زمین. همیشه نشانه گیری ام غلط بود.

فکر کردی بازی می کنم. تف بازی! مثل آنوقتهایی که منتظر می ماندیم تا کچلی رد شود و از بالا تف کنیم روی کله اش و فرار کنیم!؟ فکر کردی چند لحظه بعد فرار می کنم و می آیم پائین و دستانم را حلقه می کنم دور گردنت و تو می گویی: " توی کوچه ؟اِ...اِ ... یکی می بینتمون."

فکر کردی برای آنکه خیت نشوم باز می گویم : " خودم می دونم." و بعد می گویم: " آخ آخ! توی راه پله ها انقدر که تند پله ها رو دو تا یکی اومدم خوردم به در و دیوار." و بعد پاچه ی شلوارم را بالا می زنم و جای کبودی نشانت و می دهم و تو می گویی:" دهه!!! می گم یکی می بینه! زشته! " و من بازمی گویم : " خودم می دونم." و می کشمت و می برمت بالا و با برگه ی صیغه ی محرمیت که داریم با خیال راحت از پیش همسایه ها رد می شویم و می رویم توی اتاق.

فکر کردی مثل همیشه خیالم راحت است و می گویم:" اگه پدر اومد اشکالی نداره، گفتم بهش که تو اینجایی."

آخر با برگه ی صیغه محرمیت چه ترسی داشتیم که باهم نباشیم. حتی وقتی آمدم توی کوچه و دست دور گردنت انداختم هم کاغذش را توی جیبم گذاشته بودم. با خودم گفتم اگر کسی مارا ببیند، کاغذ را در می آورم و می گویم: " چیه؟ نگاه داره؟ این برگه رو مطالعه بفرمایید! " و تمام.

درست مثل آنروزی که فرمان ماشین را پیچاندی و من کلاسم را و پدر را و رفتیم و زدیم به جاده. از سر پیچ که ایست بازرسی را دیدیم، برگه را در آوردم و از پنجره دستم را بیرون آوردم و جیغ می کشیدم که :" اوووووه!! اووووه!! بیاید ما رو بگیرید!"

گفتی :" باد می برتش، حالمون جا می آدا!"

برگه را آوردم تو. مودب نشستم. مثل کسانی که برگه محرمیت ندارند ادای ترسیدن در آوردم. جوری بودم که انگار هول شده ام. که ما را نگه دارند و هی سوال پیچ کنند. بپرسند:" نسبتون چیه؟" و ما پررو جواب بدیم:" حالا هر چی!"

بگویند:" درست جواب بدهید". بگوییم: " خب ! نامزدیم." بپرسند:" مهریه تان چقدر است. " بعد تو یک چیز بگویی و من یک چیز دیگر و آنها شک کنند. خب ، من به تعدا د سالهای تولدم گل رز نمی خواستم. ادا بازی دوست نداشتم. نمی خواستم. هیچ چیز نمی خواستم. گفتم: " مهریه یعنی چی؟ کی داده کی گرفته؟ مگه ما ، من و تو ، ما باهم یه روزم می شه که با هم نباشیم که بخوایم مهریه اجرا بزاریم و بعد همه چی تموم؟!!! نه! هیچی نمی خوام."

و تو گفتی: " به تعداد روزای تولدت، گل رز، که اگه خواستی بری، گلها رو ببینی و یاد تمام روزای با هم بودنمون بیافتی و بازم بمونی. که هیچوقت نتونی بری..."

فکر کردیم تابلوی ایست را بالا می گیرند و نگه مان می دارند.دلم قنج می رفت برای بازی و سوال جواب. پرسش و پاسخ. اما حتی وقتی پا از روی گاز برداشتی و طولش دادی که رد شوی، با اینکه من لبهایم را گاز می گرفتم و مضطرب به تک تک شان نگاه می کردم، هیچکدام هیچی نگفتند و نگه مان نداشتند. چه حرصی خوردم . برگه ماند توی کیفم و رد شدیم.

برگه را برداشتم. شناسنامه را کنارش را گذاشتم. آماده شدم. پدر آمد توی اتاق و گفت:" اشتباه می کنی، من باهاش حرف زدم. اصلا اینجوری که تو فکر می کنی نیست. یه طرفه قضاوت نکن. بزار بیاد بالا و باهاش حرف بزنی."

اشک توی چشمام جمع شده بود و نمی گذاشتم بیاید بالا که اشکهایم بعدش بیاید پائین. گفتم:" نه! یک کلمه. خودم دیدمشان. خودم دیدم دست دختره رو گرفت و بعد در ماشینو براش باز کرد. خودم دیدم دختره لبخند زد. خودم دیدم بعدش پشت فرمون نشست، یه چیزی پچ پچ کردن و هر دو خندیدن. خودم دیدم گاز داد و رفت و نفهمید که من دیدمشون. خودم دیدم که فکر کرد من از همه جا بی خبرم و هیچ به روی خودش نیاورد که چه خبر بوده.نه! اشتباه نمی کنم. مهرم حلال جونم آزاد. تو همین خونه بودم. با تو .سر خونه و زندگیم که نرفته بودم. چه فرقی می کنه. یه برگه بوده. یه برگه نازک که می شه پارش کرد و به هیچکسم بر نخوره. همه چیز به یه امضاءِ! به یه نوشته، حالا می ریم و پاکش می کنیم."

پدر بازهم گفت:" بزار بیاد بالا، از همه جا بی خبره، حرفهاش رو گوش بده، با من حرف زده من همه چیز رو می دونم."

گفتم:" نه ! نه ! نه!

آمدم و از بالا نگاه کردم. جای تفم روی زمین خشک شده بود. صندوق عقب ماشین را باز کرده بودی و باغی از گلهای رز پشتش انبار بود. بالا را نگاه کردی و منتظر،  دست تکان دادی. مثل از همه جا بی خبرها. نمی دانستم تفی دارم که قورتش دهم یا نه! اشکهایم دانه دانه چکید به تعداد روزهای تولدم...

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است