شيرجه در عمق سه سانتي فُصوص - شهناز عرش اكمل

 

شهناز عرش اکمل

مي‌ايستم جلوي آينه. گوش‌هاي الاغي را مي‌چسبانم به قسمت بالايي گوشم. با دقت پهنش مي‌كنم روي سرم تا از زير مقنعه بيرون نزند... تشبيه و تنزيه هردو را قبول دارد. بيشتر مايل به تشبيه است. حتي از گوساله سامري مثبت ياد مي‌كند... راهي براي شناخت خدا... هر چه خوانده‌ام از ذهنم پريده. اصلا نمي‌شود فهميدش. كيفم را برمي‌دارم و نفس عميقي مي‌كشم. اگر فراموشم شد هم نهايتا از روي متن مي‌خوانم. با این گوش‌های الاغی ترس در زندگی معنی ندارد. شايد خيلي‌ها دچار وضعيت من شده باشند. دروغ بشنوي و خودت را بزني به آن راه؛ راهي كه دررو ندارد. كاملا متوجه خالي‌هايي كه بند بند وجودشان را دريافته‌اي مي‌شوي اما باز هم مي‌شنوي. اصلا گوش‌هاي الاغي براي همين كار مناسبند... براي شناخت خدا بايد اول از خودشناسي  شروع كرد. من عَرفَ نفسَه فقد عرفَ ربَّه... ادامه مطلب مي‌پرد. مثل همين ياكريم كه از بالاي سرم پر كشيد و رفت توي سينه آن ابر كه شكل مردي است كه سربند به سرش بسته و ژست سعدي را گرفته. خب هردو مال يك قرنند و ژست‌هايشان هم بايد شكل هم باشد. گوش چپ الاغي‌ام مي‌خارد. اهميت نمي‌دهم. دست‌هايم به دستگيره در تاكسي خورده. نمي‌توانم به گوشم بزنم... الناسُ نيامٌ و اِذا ماتوا اِنتبهوا. جهان به مثابه خوابي است كه ما را فرا گرفته... به خواب فكر مي‌كنم و اينكه ابن عربي مي‌گويد جهان يك خيال است و خواب كه باشيم در واقع در خواب، خوابيم. من اما در بيداري محض خوابم. يعني خودم را به خواب زده‌ام. عاشق مردي شده‌ام كه ترجمه متن فصوص‌الحِكَم را از بر مي‌خواند. قشنگ هم مي‌خواند. صدايش نرم و شفاف است، مثل همين ابرهاي گوله گوله كه مثل برق از بالاي سرم مي‌گذرند.

به مردي كه عاشقش هستم فكر مي‌كنم و آدم‌هاي بيرون مثل همين ابرها به سرعت مي‌دوند و دور مي‌شوند... مردي كه عاشقش هستم فصوص مي‌خواند، شرح مي‌كند، مرا با خودش به محفل آقايي مي‌برد كه فقط روزي يك صفحه شرح مي‌كند و من حوصله‌ام سر مي‌رود. صدايم را كش مي‌دهم و با ناز  به مردي كه عاشقش هستم مي‌گويم: «شرح تو رو مي‌خوام. اين يارو خيلي طولش مي‌ده. از اين شاخه به اون شاخه. عربي‌هاش رو نمي‌فهمم» مردي كه عاشقش هستم دست مي‌اندازد دور كمرم  و مرا طرف خودش مي‌كشد. «اشتباه نكن. آقا شرحش طلاست. همين يك صفحه ش برابري مي‌كنه با چهار روز حرفاي من. استفاده كن عزيزم.» و شروع مي‌كند يك خالي ديگر مي‌بندد. يك حديث قدسي هم برايش مثال مي‌آورد.

«هنوز داره مي‌سوزه خانم. جنازه‌ها رو پيدا نكردن. ساختمون به اون عظمت سر چند دقيقه نابود شد. يقه كي رو بايد گرفت آخه.» حرف‌هاي مرد بوي دود مي‌دهد. بوي پارچه‌هاي سوخته، بدن‌هاي جزغاله. بوي شر. ابن عربي اما عقيده‌اي به شر ندارد. شر را با توجه به ديد آدم‌ها نسبي مي‌داند. يعني همه چيز خوب است مگر اينكه ما بد نگاهش كنيم؟ يعني مردي كه عاشقش هستم خير محض است و شر و خيرش بستگي به نگاه من دارد؟

تاكسي سر كوچه حقيقت مي‌ايستد. يك پايم را مي‌گذارم بيرون و كمي ‌لفتش مي‌دهم تا بقيه پولم را بگيرم. راننده هم لفتش مي‌دهد، انگار متوجه گوش‌هاي الاغي‌ام از زير مقنعه شده باشد. «خانوم خورد ندارم. خودت خوردش كن.» به اطراف نگاه مي‌كنم. سرماي ساكت كوچه مثل تيري مي‌نشيند توي چشمانم. چشمانم را جمع مي‌كنم و اسكناس را به مرد مي‌دهم. «از كجا پيدا كنم سر ظهري. مهم نيست. بقيه‌ش مال خودتون.» نيش مرد تا بناگوش باز مي‌شود و برق چشمانش توي پرتوي خورشيد گم مي‌شود. گازش را مي‌گيرد و از كوچه حقيقت دور مي‌شود.

كلاس كيپ تا كيپ پر است. مردي كه عاشقشم هستم پشت ميز نشسته و با زني كه موهايش را بلوند كرده حرف مي‌زند. بوي تند عطر زن دماغم را پر مي‌كند و موهاي سوخته‌ از دكلره‌اش چشمم را مي‌زند. قيافه‌اش شبيه خياباني‌هاست. نمي‌فهمم اينجا چكار دارد. حس مي‌كنم الان است كه لب‌هاي قرمز زن از صورتش بپرد بيرون و نقشي روي گونه مردي كه عاشقش هستم به جا بگذارد. مردي كه عاشقش هستم كمي ‌سرخ شده و اصلا هم متوجه من نيست. مي‌روم جلو در حالي كه حس خفگي دارم و طبلي توي دلم گرومب گرومب مي‌كوبد. نزديك‌ترين صندلي را انتخاب مي‌كنم. مردي كه عاشقش هستم مرا مي‌بيند و خودش را جمع و جور مي‌كند. سري تكان مي‌دهد و با دستش مرا به طرف ميزش راهنمايي مي‌كند. دلم نمي‌خواهد بروم. حس خيلي بدي دارم. اينكه چه نقشي در اين كلاس دارم و تحت چه عنواني بايد در اين كلاس درس بدهم، اذيتم مي‌كند. مي‌دانم نبايد اين كار را بكنم... دستي به گو‌ش‌هايم مي‌كشم و يادداشت‌هايم را مرتب مي‌كنم. زن مو سوخته برگشته و سر جايش نشسته. قيافه‌اش بي‌قرار به نظر مي‌رسد و نفس‌هاي عميقش كه از ني‌ني چشمانش بيرون مي‌زند، نشان از رضايت و سرخوشي بسيار دارد. يك لحظه آرزو مي‌كنم كاش چشمانم را ببندم و كلاس تمام شده باشد تا به حساب مردي كه عاشقش هستم برسم.

پشت ميز مي‌نشينم و بي توجه به همهمه اين يك مشت بيكار با جيب‌هاي پر پول كه فقط براي ژست به اين كلاس مي‌آيند، شروع مي‌كنم و از خيال ابن عربي حرف مي‌زنم. از عالم مثال مي‌گويم و حضرات خمس را شرح مي‌دهم... توجه كنيد كه حضرات خمس به مفهوم مراتب پنج‌گانه وجوده. يعني ترتيب مراتب ظهورات هستي، بعد از مقام حضرت ذات... قسم مي‌خورم  بيش از نود درصدشان اصلا نمي‌فهمند چه مي‌گويم. راستش خودم هم نمي‌فهمم. دارم لفاظي مي‌كنم.  مردي كه عاشقش هستم گوشه كلاس روي صندلي تكي نشسته. هم رويش به من است و هم به افراد كلاس، با تحسين نگاهم مي‌كند و با كوبيدن پلك‌هايش روي هم رضايتش را اعلام مي‌كند. براي شيرين كردن خودم، يك مقاله هم درباره تطبيق خيال از نظر ابن عربي و مولوي خوانده‌ام. حين صحبت گريزي به آن مي‌زنم و هرآنچه را ازش حفظ كرده‌ام بلغور مي‌كنم. لب‌هاي سرخ آن زن با موهاي سوخته‌اش همچنان در پرواز است. انگار سهمش از عالم خيال همين لب‌هاست كه بتواند آنها را ماتيك سرخ بزند و تكان‌هاي شهواني بدهد.

«دوستان توجه كنيد كه جلسه بعدي بانو گلرخ درباره سايه صحبت خواهند كرد. قبل از ايشون من درباره فَصّ يوسفي صحبت مي‌كنم. يادتون نره مطالعه‌ش!»

مردي كه عاشقش هستم كلاس را تمام مي‌كند. چند نفر دوره‌اش مي‌كنند. زيرچشمي زن موسوخته را دنبال مي‌كنم. انگار توي دلش باشم، تمام حسش را درك مي‌كنم. مي‌دانم توي دلش آشوبه است؛ انگار كه يك زن موسوخته مثل خودش با يك لب قرمز كلفت شهواني در آن رخت بشويد يا فرش بشويد و هي لگد بزند، هي لگد بزند. مي‌فهمم مي‌خواهد مخ مردي كه عاشقش هستم را بزند. مي‌فهمم. مگر مي‌شود آدم متوجه اين چيزها نشود و بعد خودش را نزند به چپ‌ترين كوچه‌ها و عوضي‌ترين خيابان‌ها؟ اما چرا بايد مردي كه عاشقش هستم اصلا به آن زن سطحي نگاه كند. اصلا آيا آن زن بلد است از روي فصوص، حتي ترجمه‌اش بخواند؟ مطمئنم نمي‌تواند. زن نزديك مي‌شود و دل دل كنان در حالي كه نمي‌تواند جلوي لبخندي را در  تمام صورتش پخش شده بگيرد، به سمت مردي كه عاشقش هستم مي‌رود.

-بوش تا اينجام مي‌آد. هنوز نتونستن خاموشش كن. معلوم نيست چرا كشش مي‌دن اين قدر... كجايي تو؟ تحويل نمي‌گيري؟

مردي كه عاشقش هستم يكريز حرف مي‌زند. فقط مانده بگويد چند كاميون جنسش در يكي از انبارهاي ساختمان دچار حريق گير كرده. من اما هيچ نمي‌گويم. يك چيزي دست گذاشته و گلويم را فشار مي‌دهد. من اينجا چكار مي‌كنم؟ چرا  اين مرد را دوست دارم؟ اصلا مرا مي‌خواهد؟ اگر مي‌خواهد چرا با آن زن گرم گرفت؟ نمي‌فهمم و اين ديوانه‌ام مي‌كند. چند بار گفته‌ام اگر مايل نيست براي هميشه مي‌روم. اما هزار دليل برايم آورده. حرف عاشقانه زده. اينكه عاشق من است. بي من نمي‌تواند و خيلي وابسته است. اينكه به شعور و دانش من ايمان دارد. شده‌ام ميرزا بنويس. كارهايش را مي‌دهد غلط‌گيري مي‌كنم. تايپ مي‌كنم. جلساتش را مي‌گردانم. حكم يك احمق را دارم كه تا خرتناق رفته توي گل. دست و پا مي‌زند اما خودش را نمي‌كشد بيرون. مي‌دانم كه احمقم و دارم اشتباه مي‌كنم ولي نمي‌توانم رهايش كنم. يك لقمه بدون او از گلويم پايين نمي‌رود. اول غذاي او را مي‌كشم و كنار مي‌گذارم. مثل دزدها مي‌روم سر گاز. دور از چشم مامان. سريع غذا را مي‌ريزم در ظرف و مي‌گذارم توي فريزر، زير بسته نا‌ن‌هاي صبحم. مي‌دانم مادرم با وجود اينكه هميشه همه جا را مي‌گردد، ذهنش به آنجا نمي‌رسد.

-كجايي؟ چه مرگته تو؟

نگاهش مي‌كنم. غمگنانه. انگار وجود ندارد. هست اما نيست. به چشمم نمي‌آيد انگار. مثل بوي يك عطر. او را نفس مي‌كشم. عطر تند با طعم تلخ سيگار مي‌نشيند توي ريه‌هايم. «اون زن. اون زن ناراحتم كرده. همون مو بلونده. چي مي‌خواست ازت؟ توام كه بدت نيومده بود.»

سكوت مي‌كند و ماشين را به طرف گوشه خيابان مي‌كشد. «چه غلطي كردي تو؟! ببين صد بار بهت گفتم به من شك نكن. من با كلي زن و زون سر وكار دارم. بخوام زيرآبي برم روحتم خبردار نمي‌شه. پس ...شعر نگو. شك بيجا نكن. تو مريضي.» مردي كه عاشقش هستم تقريبا داد مي‌كشد. رگ‌هاي پيشاني‌اش زده بيرون. اين حالت چهره‌اش را دوست دارم و آرامم مي‌كند. دستي به گوش الاغي سمت چپم مي‌كشم و بعد دست او را مي‌گيرم. «غلط كردم. بسه حرص نخور. باور كردم.» نفس عميقي مي‌كشد و دستم را مي‌برد سمت لب‌هايش. ناخن كوچكم را مي‌بوسد. مي‌شكفم. مثل يه غنچه كه نسيمي از سرش بگذرد و بدود توي روحش، جانش. يكهو تمام شك و ترديد‌هايم تبديل مي‌شود به بهترين حس‌هاي دنيا. عشق در جانم فوران مي‌كند و سرريز مي‌شود توي فضاي پر از دود سيگار.

-فردا چك دارم. چيزي تو حسابت هست؟

معلوم است كه هست. براي او هميشه هست. مي‌دانم هرگز به پول‌هايي كه بهش داده‌ام نمي‌رسم. پول‌هايي كه براي سفارش‌هايش داده‌ام. براي چك‌هايش. ياد حرف خانم حجتي، دوست مامان مي‌افتم آن شبي كه مهمانش بوديم. مي‌گفت مردي كه ازتون پول خواست، پرونده‌ش رو ببنديد بندازيد تو همين سطل آشغال و با دستش به سطل بزرگ آهني كنار آشپزخانه‌اش اشاره ‌كرد. به اين فكر مي‌كنم كه سطل خانم حجتي آن‌قدر بزرگ هست كه مردي كه عاشقش هستم در آن جا بگيرد؟

بانك شلوغ است. نوبت گرفته‌ام و منتظرم تا آن صداي ضبط شده اسمم را بگويد. مردي كه عاشقش هستم گفته مشكل پيدا كرده و بارهايش در گمرك ضبط شده. او مي‌گويد كه به كار واردات هم مشغول است. مي‌دانم راست نمي‌گويد. خيلي سخت است آدم مدام خودش را سرزنش كند. مگر خودِ آدم چقدر توش و توان دارد كه اين همه حرف از آدم بشنود... خودشناسي مرحله اول شناخت حق... من خودم را خوب مي‌شناسم. خيلي خوب. شايد اصلا تيز هم باشم. اما نمي‌دانم چرا مردي كه عاشقش هستم فكر مي‌كند كودنم و اين همه چرند به خوردم مي‌دهد. كافي است در برابر يكي از دروغ‌‌هايش موضع بگيرم، رگ‌هاي گردنش مي‌زند بيرون، داد مي‌زند و لاپوشاني مي‌كند و من ترس برم مي‌دارد. يكهو يك گودال بزرگ توي دلم دهان باز مي‌كند و مرا مي‌كشد توي خودش. انگار يك چيز تيز كمانه مي‌كشد روي استخوان‌هايم و استخوان‌هايم هم تير مي‌كشند روي پوست نازك تنم. ترس از دست دادنش كه به سرم مي‌زند انگار كه يك گوركن بيلچه به دست كه يك سربند روي سرش بسته، توي دلم را مي‌كَند و هربار با ضربه‌اي محكم‌تر چاله را عميق‌تر مي‌كُند. گاهي هم بيل را مي‌گذارد كنج ديوار و مي‌نشيند روبرويم. سيگارش را چاق مي‌كند و زل مي‌زند به‌ام و دود را مي‌پاشد طرفم. چشمانم را از ترس مي‌بندم و وقتي كه باز مي‌كنم، بوي مردي كه عاشقش هستم آميخته به بوي سيگار مرد گوركن در فضاي اتاقم چرخ مي‌زند.

شماره 14 به باجه 7

پول را پرداخت مي‌كنم و رسيدش را مي‌گيرم. نگاهي غمگين به رسيد مي‌اندازم. ته دلم خالي مي‌شود.

توي تاكسي مي‌نشينم. هنوز نتوانسته‌اند آتش را خاموش كنند. راننده صداي راديو را بالاتر مي‌برد تا ميان اين همه همهمه بهتر خبر مرگ را بشنود. جنازه چهار نفر را بيرون كشيده‌اند. خيابان پر از بيلبوردهاي مربوط به اين حادثه است. موهاي تنم سيخ مي‌شود. ذهنم كمي از مردي كه عاشقش هستم فاصله مي‌گيرد و قدم مي‌گذارد به خيابان. آدم‌ها همچنان مي‌دوند و بچه‌ها و بار‌هايشان را به دنبال خود مي‌كشند. يك لحظه به خودم فكر مي‌كنم. كاش يك بچه داشتم، از مردي كه عاشقش هستم. يك لحظه لرز مي‌افتد به تنم. گاهي فكر مي‌كنم شايد او اصلا وجود ندارد. دلم مي‌خواهد سر بزنم به بهار دانش و از منشي آموزشگاه سراغ او را بگيرم. آيا او هست يا من او را ساخته‌ام و ميان اوراق كتاب فصوصم پرورده‌ام. مرز بين واقعيت و خيال را گم كرده‌ام. شناختم نسبت او لنگ مي‌زند. هم مي‌شناسمش هم نه. گاهي كاملا مي‌شناسمش. لب كه مي‌زند مي‌فهمم راست مي‌گويد يا دروغ. اما گاهي به ياري گوش‌هاي الاغي‌ام او فرشته نجاتم مي‌شود و شناختم نسبت به او كور و كر. ابن عربي مي‌گويد شناختي كه از طريق خيال به دست بيايد، شناختي مابين حس و عقل است و تناقض دارد. چون نه كاملا حسي است و نه عقلي و در عين حال هردوست. پس من از نظر او دچار بحران شناخت شده‌ام. بين عقل و حسم درمانده‌ام. چقدر اين حالت آشناست. احمق‌هاي زيادي بين عقل و عشق گير مي‌افتند و درنهايت هم عشق پرچمش را بالاي كوه خواهد كاشت.

ديوانه شده‌ام انگار. به هرچه فكر مي‌كنم، مي‌گردم ميان نظريات ابن عربي تا چيزي پيدا كنم كه با آن تطبيق كند. فكر كنم خود بيچاره‌اش هم از دستم ذله شده. وسواس گرفته‌ام. وسواس حالا ديگر فقط تعلق به دستانم ندارد. مثل يك جوي باريك خون از توي يكي از رگ‌هايم راه افتاده و به مخم رسيده. دستانم را كه تند تند مي‌شويم، كمي آرام مي‌گيرم اما  فكر كه مي‌افتد به جانم هيچ راهي براي راحت شدن ازش پيدا نمي‌كنم جز خواب. به قول ابن عربي خواب در خواب. يادم نيست اول فصوص آمد يا مردي كه عاشقش هستم. فراموش كرده‌ام. هرچند مي‌دانم اما سعي مي‌كنم فكر كنم اول مردي كه عاشقش هستم آمد و بعد فصوص. گويا از ابتداي هستي من مردي كه عاشقش هستم بوده تا به حال. از همان ابتدايي كه جان گرفتم.

«كجايي از صبح؟ مي‌دوني چند بار زنگ زدم؟ يعني تو اين قدر سرت شلوغه؟ نبايد يه سراغ از من بگيري؟ لابد كار مهم دارم... چكت پاس شد.» كلماتم زق زق كنان با امواج همراه مي‌شوند تا يك جايي كه من نمي‌دانم كجاست، برسند به دست مردي كه عاشقش هستم. شايد الان او با زن مو بلوند خلوت كرده باشد. زني كه من ديدم، هر كاري از دستش برمي‌آمد. حس تنفري نسبت به او دارم كه نمي‌دانم از كجا آمده. شك ندارم كه با هم سر و سري پيدا كرده‌اند. با آن زن و شايد هم زن‌هاي ديگري كه گاه بين حرف‌هايش اسمشان را مي‌برد. زناني كه همه مثل خواهر او بودند.

هيچ پيامي از او نرسيده. نگران او نشده‌ام كه شايد مرده باشد يا در درياچه‌ نزديك خانه تخيلي‌اش غرق شده باشد يا اينكه شب در ميانه خواب، گاز با دندان‌هايش گلوي او را گرفته و تا آخرين نفس را نكشد و كبود نشود، رهايش نكرده باشد. غيب زدن‌هاي ناگهاني‌اش در اين مدت بارها تكرار شده و وقتي بازگشته، بهانه‌هاي مضحكي آورده كه من به هيچ وجه باورشان نكرده‌ام اما باز هم مانده‌ام. حس احمقانه‌اي مرا با او نگاه مي‌دارد كه شايد بشود اسم عشق رويش گذاشت. اما آيا حقيقتا من عاشق او هستم؟ شايد حس من يك راه باريك بين دوست داشتن و نفرت باشد. گاه به كارهاي غريبش كه فكر مي‌كنم نفرت عجيبي در يك جاي دلم سر باز مي‌كند و در تمام درونم منتشر مي‌شود اما كافي است كه صدايش را بشنوم و دروغ‌هايش را، آرام مي‌شوم. كاش باشد و باز هم دروغ بگويد.

***

با وسواس گوشي‌ام را مي‌گردم، ايميلم را چك مي‌كنم. زير ميز را مي‌گردم. توي كشو را. يك حس گمشدگي چنگ انداخته توي ذهنم. چيزي گم كرده‌ام يا خودم گم شده‌ام؟ هميشه تنها بوده‌ام و اين تنهايي كه ميان خواستن و نخواستن سرگردان است انتخاب من نبوده. انگار تنهايي من را انتخاب كرده و من، هم دوستش دارم و هم نه. هم از آن لذت مي‌برم و هم رنج.

گاهي حس مي‌كنم يك چيزي مي‌آيد و دست مي‌اندازد روي گلويم و فشارش مي‌دهد. يك خفگي مزمن دارم كه گاه با كابوس‌هايم درمي‌آميزد و زندگي پوشالي من را پوچ‌تر از پيش مي‌كند. به راستي كه زندگي بيش از آنكه آدم‌ فكر مي‌كند پوچ و احمقانه است. اين را روزي فهميدم كه مرد ديگري كه به شدت دوستش داشتم و ماه‌ها بود بي خبر مرا رها كرده و رفته بود، گوشي تلفن را داد به زني كه انگار نامزدش بود و او هم با احوالپرسي گرم گويي كه از ابتداي تاريخ مرا مي‌شناسد، به مجلس عروسي‌شان دعوتم كرد. ديگر آن لحظه مردي كه به شدت دوستش داشتم يا زن احمقش مهم نبودند، مهم صدايي بود كه ناگهان درون خودم شنيدم، يك صداي مهيب و خوفناك و خيس از عرق مثل صداي تالاپ سقفي كه ناگهان در ميانه تاريك روشنا فرو بريزد روي زني كه پستان در دهان كوچك نوزاد دوماهه‌اش دارد. آن روز بود كه فهميدم زندگي بيش از آنچه آدم‌ فكر مي‌ كند پوچ و احمقانه است. بعد از آن روز ديگر تصوير توي آينه هم مال زني كه مي‌شناختم نبود. زن ديگري با دندان‌هاي نيش دراز در حالي كه نيمي از گيسوانش را روي چشم چپش ريخته بود، با حيرت مرا مي‌نگريست و من هر بار به او لبخند مي‌زدم. حالا سال‌ها از آن زمان گذشته. مردي كه به شدت دوستش داشتم را فراموش كرده‌ام و دروغ‌هايش را هم. حالا ديگر زن توي آينه هم فرق كرده. گيسويش را از روي چشم چپش كمي كنار زده و يك وقت‌هايي با من حرف هم مي‌زند. گاهي فكر مي‌كنم اصلا خيالاتي شده‌ام و زن توي آينه اصلا خيال است. مگر نه اينكه همه چيز خيال اندر خيال است. همان كه ابن عربي مي‌گويد. كاش همه چيز خيال بود. كاش مردي كه به شدت دوستش داشتم و اصلا نمي‌دانست فصوص چيست و مردي كه عاشقش هستم خيال واقعي بودند و دروغ هم نمي‌گفتند. شايد اصلا چون خيالند دروغي‌اند. شايد...

از توي آينه بيرون مي‌آيم. گيسويم را كه ريخته روي چشم چپم، مي‌گذارم پشت گوشم. به يادداشت‌هايم كه روي ميز پخش و پلاست نگاه مي‌كنم. بايد جمعشان كنم و بريزم دور. وقتي مردي كه عاشقش هستم نباشد، كلاسي نباشد، ديگر خواندن و حفظ كردن مطالب مربوط به سايه و خيال چه سودي دارد؟ اگر سايه حقيقتي را پشت خود پنهان كرده كه اگر آن نباشد، سايه مفهومي پيدا نمي‌كند، پس حقيقتِ مردي كه عاشقش هستم كجاست؟ او مثل يك سايه آمد و من فكر كردم سايه‌اي پيدا كرده‌ام. سايه‌اي كه يك حقيقت بزرگ پشت خود پنهان كرده و تمام كدري‌اش به واسطه آن حقيقتِ پرنور است. مردي كه فصوص مي‌خواند و كلي خوب شرح مي‌كند. كلي حرف ناب مي‌زند. اما حالا همه چيز مثل سايه‌اي كه يكهو ابر بهش شبيخون بزند، ناپديد شده. حقيقت ناپديد شده. سايه، خيال... همه چيز سوخته و نابود شده. مثل آن ساختمان عظيمِ خاكستر شده كه پا به پاي من سوخت و هنوز هم توي دلش آتشي به پاست؛ آتشي كه زبان مي‌كشد روي جنازه‌هايي كه دوست ندارد به خاك پسشان بدهد.

«پاشو يه چيزي بخور مامان جان. رنگ به صورتت نيست. دق دادي منو تو. چت شد دوباره تو؟ يه ساله خودتو حبس كردي تو اين دخمه و توك مي‌زني به اين كتاباي مسخره... خدا منو مرگ بده راحت شدم از دست شماها...» سايه مامان محو مي‌شود و مي‌رود و نقطه‌اي مي‌شود روي ديوار؛ نقطه حرف خ كه با مداد نوشته‌ام روي ديوار. سال‌ها قبل. «تو يه خري.»

صداي بوق ممتد دور مي‌زند توي گوشم. گوشي را قطع مي‌كنم و مي‌نشينم روبروي آينه. گوش‌ الاغي‌ سمت چپم مدت‌هاست اينجا افتاده و كلي خاك گرفته. انگشتم را مي‌كشم رويش، در جهت خواب موهايش. چقدر نرم است. اطرافم را نگاه مي‌كنم شايد آن يكي را ببينم. نيست. نمي‌دانم كجاست. حتما گم شده. يك لنگه گوش الاغي كه به كار آدم نمي‌آيد. اين يكي را برمي‌دارم و مي‌اندازم تو كشو. كاش آن پيرمرد كه سربند به سر دارد بيايد. بيايد همين جا روبروي من بنشيند و توي دلم را مثل يك گور خالي كند. يا فقط بنشيند اينجا روبروي من، پشت به آينه و سيگاري بگذارد توي چوب سيگاري كنده كاري شده قشنگش. هيچ چيز هم نگويد اصلا. فقط سيگار بكشد. سيگاري كه رايحه‌اش مخلوطي از مشك و عنبر هفت قرن پيش با عطر جورداني گلد است و من بو را نفس بكشم توي خودم و توي اين عطر بميرم؛ ذره ذره همان طور كه بوي عطر آرام آرام بر جان آدم مي‌نشيند... تنها خيال است كه به من جان مي‌دهد. خيال، برزخ بي امتداد من. مانند مرز سايه و آفتاب، مانند آينه‌اي بي‌رنگ كه مدام به رنگ من درمي‌آيد و شكل مي‌گيرد. پيرمردي مي‌شود با سربندي به سر و آغشته به خوش‌ترين عطرها با بيلچه‌اي در دست در هيبت مردي كه عاشقش هستم...

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است